شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

سکوت / از کتاب عشق و اراده /  رولو مِی (Rollo May) روان‌شناس آمریکایی

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲، 10:10

ما انسانهای مستقلی هستیم

که اغلب نیروهای خود را زیادی جدی می‌گیریم،

مدام در حال کنش و واکنش‌ایم و غافل‌ایم که بیشتر ارزش‌های زندگی

فقط زمانی بدست می‌آیند که سماجت نکنیم،

در سکوت از راه می‌رسند آن هم وقتی که اصرار و نیازی در کار نباشد،

نه رانشی پشت آن‌هاست و نه کششی از جلو در کار است، بلکه خموشانه و از باهم بودن محض سر بر می‎‌‌آورند. رولو می

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

مرجع :

1- سایت تایم دات آی آر ( کتاب عشق و اراده، رولو می، ترجمه سپیده حبیب، نشر دانژه، چاپ اول، صفحه 404 )

2- ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتابِ افیون روشنفکران / رمون آرون

سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲، 10:0

احمق ها، شیادان و هوچی ها: متفکران چپ نو

سر سپردگیِ روشنفکران به کمونیسم محدود به بی‌مسئولیتی سیاسی‌شان نمی‌شد، بلکه خیانتی حرفه‌ای از جانب آنان محسوب می‌شد که در گفتمان فلسفی و سلوکِ اخلاقی‌شان نمود داشت. پذیرشِ مارکسیسم به‌عنوان حقیقتی علمی و پشتیبانی بین‌المللی از اتّحاد جماهیر شوروی نه‌تنها حماقتِ سیاسی، بل خطایی علمی و خِبطی اخلاقی بود و نمادی شد از سرسپردگی معرفتِ علمی به دستگاهِ ارعاب. در چنین شرایطی بود که «رمون آرون» برای مبارزه با شیوهٔ حکومتِ شوروی در صدد احیای روحیهٔ انتقادی در برابر اراده‌ی کور برآمد و از همگان خواست تا در این راه او را همراهی کنند. آرون با ستایش از فضیلتِ شکّاکان در برابر متحجّران، به هیچ وجه مُبَلِّغِ نوعی پوچ‌گرایی یا بدبینی نیست، بلکه برعکس بر تعهدی تاکید دارد که لازمهٔ مبارزهٔ منطقی با ایدئولوژی‌ها و نیز ستیزِ دموکراسی با توتالیتاریسم است. او در زمانی‌که تعصباتِ افسار گسیخته، درست و غلط و نیز خوبی و بدی را مطلق می‌پنداشت، در دفاع از آزادی بر تواناییِ فردیِ آدمی، در تمییز خوبی از بدی و خیر از شرّ، پای فشرد و نشان داد که عملِ مبتنی بر این اصل، تعیین کننده‌ی سمت و سوی تاریخ بوده است. بدینسان «افیون روشنفکران» کتابی است به‌قلمِ یک صاحب نظر و بیانیه‌ای است از سوی مبارزِ راه آزادی؛ کتابی که هم در قلمرو فلسفه و هم در ساحتِ ادبیاتِ مبارزه‌طلبانه می‌گنجد.

بیش از هر چیز «افیون روشنفکران» به ما مدنیّت و شهامتِ فکری در برابر قدرتِ جماعت‌گرایان را می‌آموزد. در آن زمان جماعتِ به راستی متفکّر در دو گروه کمونیست‌های دوآتشه و ضدّکمونیست‌ها جای می‌گرفتند و همگی زیر لوای این شعارِ سارتر که «ضدّ کمونیست یک سگ است» قرارداشتند. اما در این میان، حق به جانبِ آرون بود که با وجودِ آن‌که بر قدرت منطق و اثبات دقیق واقعیت‌ها تکیه داشت - اموری که ریشه در روشِ داوری او برای تمییز درست از غلط و خیر از شرّ داشتند - عملا در برابرِ همه تنها مانده بود. آرون پذیرفت که بهای سنگینی برای تجلّی قدرتِ روحی خود بدهد: دوستانش ترکش کردند، همتایانش پشتش را خالی کردند، از خاستگاهِ اولیه‌اش یعنی محافلِ چپِ دانشگاهی طرد شد و طرفِ خصومتِ آنها قرار گرفت، اما به هیچ‌وجه از اعتقادش دست نکشید تا عاقبت با گذر ایّام و با انباشته شدن بیش‌تر قربانیانِ کمونیسم، اکثر کسانی که به صلّابه‌اش کشیده بودند، به او ایمان آوردند. باری، اگر مردم برای کسبِ آزادی و صیانت از آن محتاجِ شهامت و شکیبایی‌اند، روشنفکر نیز برای استقلالِ رأی و حفظ آن، نیازمند اراده و توانمندی است.

آزادی، قانونی عامّ نیست، بلکه استثنایی تاریخی است؛ و این استثنای تاریخی تنها می‌تواند حاصلِ تلاش دائمی برای تدوین و ایجاد نهادها، قواعد و عرفِ عمومی و خصوصی باشد، تا حدّ و مرز دموکراسی را مشخص سازد. پس از فروپاشی شوروی و اضمحلالِ مارکسیسم به عنوانِ آرمانشهر، از زمان حملات 11 سپتامبر 2001 و نمونه‌های مشابه که زنجیروار رخ دادند، همگان می‌دانند که به چنگ آوردن آزادی سیاسی همچنان نیازمندِ مبارزه است و نباید آن را دستاوردی قطعی محسوب کرد. جنگ‌ها، انقلاب‌ها و بحران‌ها از جهان رخت برنبسته‌اند، هر چند شکل آنها تغییر یافته است. با توجه به دگرگونی‌های گسترده‌ای که جهانِ پس از جنگِ سرد به خود دیده است، مفهوم آزادی نیازمند بازنگری است. افیون روشنفکران به شیوه‌ای سودمند بابِ تفکّر درباره‌ی آزادی را مفتوح گذاشته و آن به تعهدّی سیاسی تبدیل کرده است.

افیون روشنفکران شاهکار «رمون آرون»، یکی از آثار بزرگ اندیشهٔ سیاسی قرن بیستم است؛ که خوشبختانه بعد از 63 سال که از انتشار آن می‌گذرد بالاخره، در سال 1397 خورشیدی ترجمه‌ی فارسی آن منتشر شده است.

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

منبع : time.ir

person امین فرومدی
chat
•••

یازدهمین سالروز تولد وبلاگم/معرفی کتاب

پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، 14:25

وبلاگ عزیزم

دوستت دارم،متاسفم،مرا ببخش،متشکرم

خواستم برای میلادت برجی بسازم

دیدم لطافت گل

به از مهابت برج است

بخاطر تو

در باغچه خانه ام یک رز سرخ کاشته ام !

97/6/20 امین فرومدی

معرفی کتابِ مجموعه اشعار نادر نادرپور


نادر نادرپور (زاده‌ی خرداد ۱۳۰۸ - درگذشته ۱۳۷۸) شاعر و نویسنده و مترجم ایرانی است.
کتاب مجموعه اشعار وی شامل دفتر شعرهای اوست که از سال ۱۳۲۶ تا ۱۳۷۴ سروده شده اند:

چشم‌ها و دست‌ها (۱۳۳۲ – ۱۳۲۶)
دختر جام (۱۳۳۳ – ۱۳۳۱)
شعر انگور (۱۳۳۵ – ۱۳۳۴)
سرمه خورشید (۱۳۳۸ – ۱۳۳۶)
گیاه و سنگ نه، آتش (۱۳۴۴ – ۱۳۳۹)
از آسمان تا ریسمان (۱۳۴۹ – ۱۳۴۵)
شام بازپسین (۱۳۵۵ – ۱۳۵۰)
صبح دروغین (۱۳۶۰ – ۱۳۵۶)
خون و خاکستر (۱۳۶۷ – ۱۳۶۰)
زمین و زمان (۱۳۷۴ – ۱۳۶۶)
این کتاب با مقدمه‌ی مفصلی به قلم خود شاعر، در مورد شعر نو آغاز می‌گردد. در این مقدمه نادرپور به تفصیل در مورد شعر نو صحبت می‌کند و مدعی است که شعر نو شعر امروز است. «ما می‌گوییم که شعری جز شعر نو در این دوران نیست و آنچه را که تقلید مبتذل از استادان قدیم است "شعر" نباید نامید.»
در بخشی از این مقدمه به مقایسه اقتضای زمانی شعر حافظ و مقایسه آن با شعر سعدی و دوره ی زمانی آن می‌پردازد:

«سخن شاعر هر نسل، نه تنها از سخن شاعر نسل پیشین نو تر است بلکه اغلب برای معاصرانش نیز تازگی دارد. کافی است که برای توضیح این مطلب، شعر، حافظ را با شعر سعدی بسنجیم.

در شعر حافظ به اقتضای روزگار پرآشوبی که شاعر در آن می‌زیسته، پای مسائل و مطالب بیشتری به میان آمده که در شعر سعدی نیست. شاید سبب این باشد که روزگار سعدی هنوز دنبال دوران شادی و کامروایی و امن و امان بود و لهیب خانمانسوز فتنه‌ی مغول پارس را نسوزانده بود و هنوز آب مصلی و باد رکن آباد در سایه‌ی تدبیر اتابکان با همان لطف و آرامش روان بود.

سعدی شاعر چنین روزگای است. روزگار عشق ورزیدن و بوسه گرفتن و موعظه کردن و خانه بر دوش نهادن و به قلندری از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار رخت کشیدن.

شاید هیچکس بهتر از سعدی سخن از عشق و عاشقی نگفته باشد (در غزلیات) و هیچکس بهتر از او نصایح و موعظه ها و جهانگردی ها را به نظم در نیاورده باشد (در گلستان و بوستان).

اما در شعر حافظ جهان دیگری می‌بینیم: جهانی پر از اندوه و اضطراب، روزگاری پر از ناامنی و جور و فساد.

در واقع حافظ میراث خوار ایران ویرانی است که از حمله‌ی مغول بازمانده است.

عشق و شادی او نیز با دردی عمیق و سوزان آغشته است. حافظ مِی می‌نوشد اما نه برای سرخوشی و نشاط، بلکه به این امید که «غمِ دل زِ یاد او ببرد.»

حافظ خندان و کامجوی به میخانه نمی‌رود، بلکه «گریان و دادخواه» به آنجا روی می‌کند.

پس می‌بینیم که روزگار حافظ اگرچه از روزگار سعدی چندان دور نیست اما تحولات و تغییرات فراوان، تفاوتی شگرف در میان این دو عهد پدید آورده و عهد حافظ را بسی پرآشوب‌تر و سهمناک‌تر از آن دیگری ساخته است و به همین سبب در شعرِ حافظ مطالب و نکات تازه‌تری به چشم می‌خورد که زاده‌ی اوضاع روزگار است.

اگر هنوز می‌بینیم که شعر حافظ برای ما کهنه نشده، باید بیندیشیم که گذشته از نبوغِ تابناک او، علت دیگری نیز در میان هست و آن این است که هنوز جامعه‌ی ما چندان پیش نرفته که تفاوتی عظیم با هفت قرن پیش داشته باشد.

هنوز عصر ما از بسیار جهات به روزگار حافظ همانند است. هنوز همان مشکلات و مصائب، همان قید و بندها، همان زهد فروشی‌ها و زشتکاری‌های پس پرده وجود دارد، منتها رنگ و شکلی تازه گرفته است.

هنگامی که امیرمبارزالدین، حکمران یزد و فاتح ستمگر و ریاکار پارس، میخانه‌ها را می‌بندد، در طبع حافظ تأثری بیدار می‌شود که زاینده‌ی تعبیری بدیع و دل‌انگیز است. در غزلی که با مطلع :

بود آیا که در میـــکده‌ها بگشایند

آغاز می‌شود، می‌گوید:

گیسوی چنگ ببرید به مرگ مِی ناب

تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشایند

و باز در هواداری از مِی و میکده‌ای که به گمان او بر باددهنده‌ی تزویر و ریا است، این بیت عجبیب و تا به امروز زنده را می‌سراید:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسـرشتند و به پیـمانه زدند

و هنگامی که از آن همه خونریزی و ناامنی و ریاکاری به جان می‌آید، بر خود نهیب می‌زند که:

به روز واقعه غــم با شــراب باید گفت

که اعتماد به کس نیست، در چنین زمنی

و یا:

در آسـتین مرقــع پیـــاله پنـــهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است

بدینگونه درمی‌یابیم که حوادث و وقایع تازه، مفاهیم و اندیشه‌های جدیدی در شعر حافظ پدید آورده که به علت شباهت روزگار او با روزگار ما، هنوز هم در دل و جان مردم این دوران زنده است. این تازگی غیر از طراوتِ جاودانی است که حافظ به مددِ نبوغِ خارق العاده‌اش به افکار کهن و مشترکِ بشری می‌بخشد و سخن فیلسوفانه و دردناکی را که بارها پیش از او گفته‌اند، چنین بدیع و طرفه می‌پردازد:

حجاب چـهره جـان، می‌شود غبـار تنم

خوشا دمی ‌که از این چهره پرده برفکنم

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

♫♫

منبع .time.ir

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتابِ 33 استراتژی جنگ

سه شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۱، 10:10

کتاب 33 استراتژیِ جنگ نوشته‌ی رابرت گرین نویسنده‌ی آمریکایی است. این کتاب به عنوان راهنمای استراتژی برای جدال های آشکار و پنهان اجتماعی در زندگی روزمره معرفی شده است. این کتاب مباحث و مثال های فراوانی از شخصیت ها و حوادث گوناگون در توصیف استراتژی های تهاجمی و تدافعی مطرح می‌کند و آنها را به الگویی برای جدال های اجتماعی از دعاوی خانوادگی تا مذاکرات تجاری تبدیل می‌کند.

در هر فصل این کتاب، یک استراتژی با هدف حل مشکلی خاص به شما معرفی می‌شود؛ استراتژی هایی که به حل مشکلاتی همچون ارتش بی انگیزه، هدررفتن انرژی، درهم‌شکستن پس از شکست، تفاوت بین ایده و واقعیت و شرایط دشواری که نمی‌توانید از آن بیرون بیایید، کمک می‌کند. شما می‌توانید این استراتژی ها را فرا بگیرید و اجازه دهید به بخشی از جنگ افزارهای ذهنی شما تبدیل شود. استراتژی های دفاعی این کتاب، حتی برای کسانی که از جنگ و مبارزه پرهیز می کنند، راهگشاست. این استراتژی ها به عنوان فرمول تعیین شده‌ای نیست که باید حفظ و تکرار شود، بلکه یاری‌تان می کند که استراتژیست نهفته‌ی وجودتان را زنده کنید و نمایان سازید.

در صفحه 29 کتاب در تعریف استراتژی چنین آمده است:

" استراتژی در جنگ، هنر فرماندهی کل عملیات نظامی است.تاکتیک ها و تدابیر جنگی، مهارت تشکیل ارتش و پاسخ به نیاز های فوری در میدان جنگ است. بیشتر ما در زندگی تاکتیک ها را می‌شناسیم؛ اما استراتژیست نیستیم. هنگام درگیری، فقط به فکر نجات هستیم و افق های دوردست را نمی‌بینیم. اندیشیدن به شکل استراتژیک دشوار و نامتعارف است. شاید تصور کنید فردی با قابلیت های استراتژیک هستید؛ اما در واقع شما صرفا آشنا به مهارت های تاکتیکی هستید. برای دستیابی به قدرت استراتژی باید خود را دست بالا بگیرید و به توانایی هایتان اعتماد داشته باشید. استراتژی به شما کمک می کند تا بر هدف های بلند مدت خود تمرکز کنید، شما را از حالت منفعلانه‌ای که در بسیاری از جنگ های زندگی زمین گیرتان می‌کند بیرون می‌آورد و به یک مبارز کامل تبدیلتان می‌کند."

این کتاب با ترجمه خانم مرجان ایزدی، ویراستاری خانم الناز خجسته و به همت انتشارات آریان عرضه شده است.

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایرانو جهان

منبع سایت تایم دات آی آر

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب محدودیت صفر/نویسنده: جو ویتالی

سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۱، 10:10

 

Image از سایت بوک کالا

کتاب "محدودیت صفر" ماجراجویی ویتالی در تاثیرگذارترین تجربه مطالعاتی زندگی شماست. " محدودیت صفر" می تواند بشریت را بیدار کند. قدرت ساده چهار عبارت برای تغییر زندگی شما در "محدودیت صفر" نشان داده شده است. نوشتار این کتاب بر عشق استوار است و توسط کسی نوشته شده است که در زندگی خود عشق را ارائه می دهد.

بگذارید این طور بگویم: هر کسی عینکی دارد که دنیا را از پشت آن میبیند. تمامی مذاهب، فلسفه ها، درمانها، نویسنده ها، سخنرانان، اساتید دنیا را از طریق چهارچوب ذهنی خاصی درک می نمایند. در این کتاب می آموزید که چگونه عینک جدیدی بزنید که از همه ی عینک های دیگر بهتر باشد. وقتی هم که در این کار موفق شوید به جایی میرسید که آن را محدودیت صفر می نامیم." سایت ایران کتاب "

 

با کتاب محدودیت صفر نوشته‌ی جو ویتالی و ایهالیا کالاهولن، از دریچه‌ای جدید به دنیا بنگرید! این اثر روش شگفت‌انگیز و اسرارآمیز بومیان هاوایی را برای کسب ثروت، سلامتی، آرامش و بسیاری موارد دیگر فاش می‌کند و از جنبه‌های مذهبی راه رسیدن به هدف و موفقیت را به شما نشان می‌دهد.

درباره‌ی کتاب محدودیت صفر:
تمام برنامه‌های خودیاری و هدف‌گذاری در یک نقطه‌ی مشخص با شکست روبه‌رو می‌شوند. آن‌ها در برابر این واقعیت نگران‌کننده قرار می‌گیرند که اگر فردی آمادگی دستیابی به هدف را نداشته باشد، نمی‌تواند انرژی لازم را برای تجلی آن فراهم آورد. همه‌ی ما این حالت را تجربه کرده‌ایم، از اول ماه برنامه‌ریزی می‌کنیم و سپس روز دوم همه‌ چیز را فراموش می‌کنیم؛ اما وضعیت عمیق‌تری وجود دارد که با این میل آگاهانه همسو نیست. بنابراین با این وضعیت عمیق‌تر که «تشنه» نیست، چه باید کرد؟

دقیقاً همین‌جا در کتاب محدودیت صفر (Zero limits) روش بومیان هاوایی را فرا خواهید گرفت. این روش کمک می‌کند تا ذهن ناخودآگاه خود را که مانع تحقق رویاهایتان می‌شود، پاک‌سازی کنید؛ همچنین کمک می‌کند تا برنامه‌های پنهان ذهنتان را که شما را از دستیابی به خواسته‌های خود بازمی‌دارد، مدیریت کنید. تمام این اتفاقات درون شما رخ می‌دهد.

تمام هدف کتاب حاضر این است که به شما کمک کند تا لحظه‌ به‌ لحظه‌ی زندگی پرهیجان خود را تجربه کنید. از آن زمان، معجزه‌ای برای‌تان به وقوع خواهد پیوست. این معجزات فقط به شما اختصاص دارند و به همان‌اندازه شگفت‌انگیز، جادویی و معجزه‌وار خواهند بود. هواوپونوپونو روش اسرارآمیز بومیان هاوایی برای کسب ثروت، سلامتی، آرامش و بسیاری موارد دیگر است و شما را به سمت مسیری راهنمایی می‌کند که به وسیله‌ی آن می‌توانید از انرژی‌های سمی درونتان رها شوید و این نکته را بدانید که محدودیتی برای رسیدن به خواسته‌هایتان وجود ندارد و شما با افکار و دیدگاهی مثبت می‌توانید به آنچه که می‌خواهید برسید.

جو ویتالی (Joe Vitale) و ایهالیا کالاهولن (Haleakalā Hew Len) معتقدند بسیاری از مشکلات انسان قابل حل خواهد بود اگر او به خود رجوع کند، تمامی مسئولیت‌ها را بپذیرد و به محدودیت صفر برسد؛ یعنی نقطه‌ای که هیچ محدودیتی برای انسان وجود ندارد؛ این نقطه را می‌توان به عشق خالص تشبیه کرد. کتاب محدودیت صفر برای اولین‌ بار در تاریخ است که از نسخه‌ی به‌ روز شده‌ی روش شفابخشی بومیان هاوایی به‌نام هواوپونوپونو پرده برمی‌دارد.

نکوداشت‌های کتاب محدودیت صفر:
- این کتاب می‌تواند بشریت را بیدار کند و قدرت ساده چهار عبارت را برای متحول کردن زندگی شما آشکار می‌کند. شما باید ده نسخه از این کتاب را تهیه کنید، یک نسخه برای خودتان و نه نسخه برای تقدیم به دیگران. (دبی فورد نویسنده‌ی پرفروش نیویورک تایمز)

- من عاشق این کتاب هستم! کتابی برای تغییر و خودیاری که حداقل برای یک نسل موثر خواهد بود. کتاب محدودیت صفر پتانسیلی واقعی برای شروع جنبشی را دارد که به جنگ، فقر و ویرانی محیط زیستی کره زمین پایان می‌دهد. (مارک گیترل)

- این کتاب مانند یک دینامیت است، و لحظه‌ای که شما شروع به خواندن آن می‌کنید، فیوز آن روشن می‌شود. کتاب محدودیت صفر تمام الگوهای موفقیت پیچیده و گیج کننده گذشته را منفجر می‌کند و مسیری تازه و روشن را برای متحول کردن زندگی شما نشان می‌دهد. (کریگ پرین)

- محدودیت صفر بهترین و مهم ترین کتابی است که ویتال تاکنون نوشته است! (سیندی کشمن)

کتاب محدودیت صفر مناسب چه کسانی است؟
این کتاب را مطالعه کنید تا افق دیدی بسیار متفاوت از آنچه امروزه در اختیار دارید، به دست آورید و از حقیقتی شگفت‌انگیز مطلع شوید. این روش، حقیقتاً انقلابی در باورهایتان به‌ پا خواهد کرد.

نویسندگان کتاب محدودیت صفر را بیشتر بشناسیم:
دکتر جو ویتالی، رئیس شرکت بازاریابی هیپنوتیزم، یک شرکت بازاریابی اینترنتی و همچنین بنیان‌گذار شرکت تحقیقات مواد مغذی، شرکتی که در زمینه‌ی مواد غذایی ضدپیری فعالیت می‌کند، است. همچنین او به عنوان یکی از ستاره‌های فیلم مشهور «راز» شناخته می‌شود.

ویتالی نویسنده‌ی کتاب‌های بی‌شماری است که نمی‌توان در اینجا فهرست کرد؛ از جمله کتاب‌های پرفروش او عبارت‌اند از: عامل جذب، پنج گام آسان برای خلق ثروت (یا هرچیز دیگر) از درون به بیرون، کتاب گمشدۀ راهنمای زندگی، دفترچۀ راهنمایی که بایست زمان تولد دریافت می‌کردید و نیز کتاب صوتی پرفروش ناینتینگل کونانت و قدرت بازاریابی موفق.

جدیدترین کتاب‌های او عبارت‌اند از: خلسۀ خرید: مطالعۀ روان‌شناسی نوین در فروش و بازاریابی، نوشتار هیپنوتیزم، در هر دقیقه یک مشتری متولد می‌شود، ملاقات و ثروتمند شدن (با بیل هیبلر)، بزرگ‌ترین راز پول‌ساز تاریخ، ماجرایی در درون، هفت راز گمشده‌ی موفقیت، مربی موفق (با تری لوین و لارینا کاسه) و کد الکترونیکی (با جو هان موک). کتاب‌های بعدی او صندوق پول اینترنتی شما (با جیلیان کولمن) و کلید: راز گمشده‌ی جذب هر‌ آنچه می‌خواهید خواهد بود.

دکتر ایهالیا کالاهولن به مدت چهار دهه درگیر برنامه‌ی حل مشکلات و رهایی از استرس بوده و سه سال را به عنوان مشاور روان‌شناس بالینی در بیمارستان دولتی هاوایی گذرانده است. وی در طول سال‌ها با هزاران نفر کار کرده است؛ از جمله گروه‌هایی در سازمان ملل متحد، یونسکو (سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل). کنفرانس بین‌المللی وحدت انسانی درباره صلح جهانی، کنفرانس جهانی صلح، کنفرانس طب سنتی هند، شفادهندگان صلح در اروپا و انجمن معلمان ایالتی هاوایی.

او از سال 1983 روش امروزی هواوپونوپونو را در سراسر جهان تدریس کرده است. او سه بار با مورنا نالاماکو سیمئونا (عارف لاپائو) این روش را در سازمان ملل ارائه داد که برای خلق روش امروزی هواوپونوپونو در سال 1983 گنج زندۀ هاوایی لقب گرفت. دکتر هولن این روش را از سال 1984 تا 1987 در بخش مراقبت‌های ویژه‌ی بیمارستان روان‌پزشکی دولتی هاوایی به‌عنوان روان‌شناس با موفقیت اجرا کرد.

وی تجربه‌ی زیادی در کار با افراد معلول و مجرمان روانی و خانواده‌های‌شان دارد. امروزه او اغلب با دکتر جو ویتالی، به نقاط مختلف جهان سفر می‌کند و کارگاه‌های آموزشی درباره‌ی روش هاوایی مورد علاقه‌اش برگزار می‌کند.

جملات برگزیده کتاب محدودیت صفر:
- ذهن خودآگاه باید از موهبت داشتن هویت، که ثروتی فراتر از درک بشری است، آگاه باشد.
- عقل یا همین ضمیر خودآگاه معتقد است خودش حلال مشکلات است و آنچه را که اتفاق می‌افتد و تجربه می‌کند، کنترل می‌کند.
- هدف از زندگی، رسیدن به شناخت هویت فردی است؛ همان‌طور که خداوند شناخت هویت فردی را به شکل دقیقش، تهی و بی‌نهایت خلق کرده است.
- ذهن فراآگاه عاری از خاطره است و تحت تأثیر تکرار خاطرات در ذهن ناخودآگاه قرار نمی‌گیرد. این ذهن همواره با هوش الهی در یک مسیر حرکت می‌کند.
- خاطرات همراه همیشگی ذهن ناخودآگاه هستند. آن‌ها هرگز ذهن ناخودآگاه را ترک نمی‌کنند و به تعطیلات نمی‌روند یا بازنشسته نمی‌شوند. خاطرات هرگز دست از تکرار برنمی‌دارند.

در بخشی از کتاب محدودیت صفر می‌خوانیم:
وقتی دکتر هولن برای شرح روش هواوپونوپونو و نشان‌دادن چگونگی جریان بهتر ارتباط و هوشیاری میان مردم در جهت‌ دایره‌وار از نمودار استفاده کرد، بی‌درنگ متوجه شباهت روش هواوپونوپونو با مدار کیهانی شدم؛ درحقیقت، درک این موضوع که تمام اتفاقات عالم با این جهت‌های دایره‌وار ارتباط دارد، برایم بسیار هیجا‌ن‌انگیز بود؛ زیرا قبلاً هرگز به این موضوع پی نبرده بودم.

از طریق نمودار دکتر هولن فهمیدم که چگونه بیشتر مواقع سعی می‌کنیم ارتباطی دو سویه و خطی با مردم برقرار کنیم؛ با یکدیگر صحبت می‌کنیم، بحث می‌کنیم، مذاکره می‌کنیم، تهدید می‌کنیم و موارد دیگر، همۀ این اتفاقات در جهت افقی رخ می‌دهد.

بااین‌حال، متوجه شدم که انسان‌ها با حرکت در جهت کاملاً متفاوت، می‌توانند بیشترین تغییر و عمیق‌ترین ارتباط را با دیگران برقرار کنند و این جهتی دایره‌وار است. به نظر من، نمودار دکتر هولن نشان داد که با رفتن به وضعیت صفر (در پایین‌ترین سطح آگاهی ذهن)، می‌توانیم واکنش‌ها و وابستگی نسبت به آنچه درک می‌کنیم را رها نماییم، سپس می‌توانیم به سمت ذهن فراآگاه حرکت کنیم و درنهایت به آگاهی الهی برسیم. روح الهی می‌تواند نیت پاک و عشق‌ورزی ما را به فرد مقابل القا کند و درحقیقت آن را مخفیانه به پس‌زمینۀ ذهن خودآگاه آن‌ها سوق دهد تا امکان ارتباط خالص و بی‌ریا را برقرار کند."سایت کتابراه"

 

دو سال پیش چیزهایی درباره‌ی یک درمانگر در هاوایی شنیدم؛ شنیدم که او یک بخش کامل در یک بیمارستان روانی که مملو از بیماران روانی جنایتکار بود را درمان کرده است. آن‌هم بدون اینکه حتی یک نفر از آن‌ها را دیده باشد.

این روانشناس، پرونده هر بیمار را مطالعه می‌کرده و بعد به درونِ خویش مراجعه می‌کرده تا ببیند چگونه او، خودش باعث ایجاد بیماری در آن فرد شده است. هرچه او بیشتر روی خودش کار می‌کرده، و خودش را بهبود می‌داده، بیمار نیز بهبود پیدا می‌کرده است.

وقتی من برای اولین بار این داستان را شنیدم، با خودم فکر کردم که این افسانه‌ای بیش نیست. چگونه ممکن است یک نفر با درمان کردن خودش، کسی دیگر را درمان کند؟!

حتی بهترین استاد بهبود فردی و رشد شخصی نیز نمی‌تواند به این راحتی یک مجرم روانی را درمان نماید.
این داستان مطلقاً نمی‌توانست حقیقت داشته باشد. این موضوع منطقی نبود، بنابراین من هم این داستان را فراموش کردم.
اما یک سال بعد، دوباره آن را شنیدم. شنیدم که آن درمانگر از یک فرایند درمانی متعلق به اهالی هاوایی استفاده می‌کرده است.

تابه‌حال چنین چیزی نشنیده بودم. ولی حالا دیگر نمی‌توانستم آن را از ذهنم دور کنم. اگر ماجرا حقیقت داشته باشد چه؟! من باید بیشتر راجع به آن می‌فهمیدم.

من همواره می‌دانستم که عبارت “مسئولیت کامل” یعنی اینکه من مسئولِ چیزهایی هستم که به آن‌ها فکر می‌کنم و انجام می‌دهم. مسئول افکار و اعمالِ خودم! چیزهای فراتر از آن، از کنترل من خارج است. من فقط مسئول افکار و اعمال خودم هستم. به نظر من اکثر مردم درباره‌ی “مسئولیت کامل” همین‌گونه فکر می‌کنند. ما مسئول چیزی هستیم که خودمان انجام می‌دهیم نه چیزی که دیگران انجام می‌دهند. مسئول رفتار خودمان هستیم نه رفتار دیگران. اما آن درمانگر اهل هاوایی، که آن افراد بیمار روانی را درمان کرده بود، یک بینش جدیدتر، پیشرفته‌تر و کامل‌تر درباره‌ی “مسئولیت کامل” به من یاد داد.

نام او دکتر ایهالیاکالا هو لِن است. ما در اولین مکالمه‌ی تلفنی‌مان حدود یک ساعت باهم صحبت کردیم. من از او خواستم که به‌عنوان یک درمانگر، کل ماجرای کارش را برایم تعریف کند. او هم توضیح داد که به مدت چهار سال در بیمارستان ایالتی هاوایی کارکرده است. بخشی که بیماران روانی جنایتکار در آن بستری بودند، جایی بسیار خطرناک بود. روانشناس‌ها هرماه از کارشان استعفا می‌دادند. کارمندان بخش هم یا زیاد بیمار می‌شدند و یا اینکه به‌راحتی شغلشان را ترک می‌کردند. کارمندان بخش موقع تردد در راهروهای بخش، پشتشان را به دیوار می‌چسباندند تا مورد حمله‌ی بیماران جانی واقع نشوند. آنجا جایی خوشایند برای بازدید کردن، کار کردن و یا زندگی کردن نبود.
دکتر لِن به من گفت که هرگز بیماران را از نزدیک ویزیت نکرده بود. او قبول کرده بود که در آنجا یک دفتر کار داشته باشد و پرونده‌های بیماران را مرور کند. وقتی او به پرونده‌ها نگاه می‌کرده، همزمان بر روی خودش کار می‌کرده است. وقتی او بر روی خودش کار می‌کرده، بیماران شروع به شفا یافتن می‌کردند.

او گفت:
بعد از چند ماه، بیمارانی که دست‌وپایشان در غُل و زنجیر بود، اجازه یافتند که آزادانه در محوطه قدم بزنند.

دیگر بیمارانی که تحت درمان با داروهای بسیار قوی بودند، از آن داروها رهایی یافتند.
و آن‌هایی که هیچ شانسی برای آزاد شدن نداشتند نیز آزاد شدند.

 
من کاملاً در حیرت بودم.
 
او ادامه داد:
نه‌تنها این، بلکه لذت بردن کارکنان از اینکه سر کارشان حاضر شوند نیز شروع شد. غیبت، جابجایی کارمندان و ترک شغل نیز تمام شد. حالا ما با تعدّد کارمندانی روبرو بودیم که بیش از نیاز ما بودند. و همه‌ی کارکنان به کارشان اشتیاق نشان می‌دادند. امروز هم دیگر آن بخش تعطیل شده است.

 
اینجا جایی بود که من سؤال یک میلیون دلاری را پرسیدم:

تو درون خودت چه‌کاری انجام می‌دادی که باعث شد آن افراد تغییر کنند؟
او گفت:
من فقط آن بخشی از وجود خودم را درمان می‌کردم که آن چیزها را خلق کرده بود.

 
– من که نفهمیدم!
 
دکتر لن توضیح داد که مسئولیت کامل در زندگی تو یعنی اینکه تو مسئول هر چیزی در زندگی خودت هستی، هر چیزی در زندگی تو. چون کاملاً واضح است که آن چیز در زندگی تو اتفاق افتاده است. به‌عبارت‌دیگر، کل جهانِ تو، حاصل خلقِ خودِ خودت است.

 
– واوو، این قابل‌هضم نیست! مسئول بودن برای آنچه من می‌گویم یا انجام می‌دهم یک‌چیز است، و مسئول بودن برای چیزی که هر کسِ دیگری در زندگی من می‌گوید یا انجام می‌دهد، کاملاً چیز دیگری است.
– حالا حقیقت این است:
اگر تو مسئولیت کامل زندگی‌ات را بپذیری، در این صورت هر آن چیزی که تو می‌بینی، می‌شنوی، می‌چشی، و یا به هر طریقی تجربه می‌کنی، مسئولیت آن با خودتو است. چون آن چیز در زندگی تو اتفاق افتاده است.

این یعنی فعالیت‌های تروریستی، رئیس‌جمهور، وضعیت اقتصادی- هر چیزی که تو تجربه می‌کنی و دوستش نداری، برای تو آنجاست تا تو آن را پاک‌سازی کنی. آن‌ها وجود خارجی ندارند.

به‌بیان‌دیگر، آن‌ها  چیزی نیستند به‌جز انعکاسی از درون خودت. مشکل از آن‌ها نیست. این مشکل تو است و برای تغییر آن‌ها، تو باید خودت را تغییر بدهی.””
 – می‌دانم که درک آن دشوار است، چه برسد به قبول کردن آن یا زندگی کردن با آن.
قصر دانستن دیگران بسیار آسان‌تر از پذیرش مسئولیت کامل است. اما طبق آنچه با دکتر لن گفتیم، من شروع کردم به درک اینکه درمان کردن برای او و در روش هواوپونوپونو، یعنی اینکه عاشق خودت باشی. خودت را دوست داشته باشی.

اگر می‌خواهی زندگی‌ات را بهبود ببخشی، باید زندگی خودت را پاک‌سازی و درمان کنی. اگر می‌خواهی کسی را درمان کنی- حتی یک بیمار جانیِ روانی را- آن را هم با درمان کردن خودت انجام می‌دهی.

 
من از دکتر لن درباره‌ی اینکه چگونه خودش را درمان می‌کند پرسیدم.

او دقیقاً چه‌کاری انجام می‌داد، وقتی‌که به پرونده‌های آن بیماران روانی نگاه می‌کرد؟

 
من فقط بارها و بارها به گفتن این عبارات ادامه می‌دادم:


متأسفم
دوستت دارم
 
– فقط همین؟!
– بله، فقط همین.
 
خوب، دوست داشتن خودت، عالی‌ترین راه برای بهبود خودت است. و وقتی تو خودت را بهبود می‌دهی، در حال بهبود بخشیدن دنیای خودت هستی.

 
اجازه دهید یک مثال کوتاه برایتان بزنم تا متوجه شوید این چگونه کار می‌کند:

یک روز، شخصی ایمیلی برایم فرستاده بود که مرا بسیار ناراحت کرد. در گذشته، من این اتفاق را با کار کردن بر روی دکمه‌های حسّاسِ هیجانی[۱] خودم کنترل می‌کردم. و یا تلاش می‌کردم با عقل و منطق برای رفتار آن فرد دلیل بیاورم. ولی این بار تصمیم گرفتم روش دکتر لن را امتحان کنم.

در سکوت شروع کردم به تکرار این جملات: “متأسفم” و “دوستت دارم”. خصوصاً اینکه این‌ها را به شخص خاصی نمی‌گفتم. من فقط روح عشق را به درون خود احضار می‌کردم تا چیزی را که در درونِ من، این شرایط بیرونی را خلق کرده بود، درمان و پاک‌سازی کند.

کمتر از یک ساعت، ایمیل دیگری از همان شخص دریافت کردم. او بابت پیام قبلی‌اش عذرخواهی کرده بود. یادتان باشد که من هیچ عمل بیرونی‌ای انجام ندادم که آن عذرخواهی را دریافت کنم. من حتی جواب آن شخص را هم ندادم. تنها با گفتن “دوستت دارم“، چیزی که در درون خودم باعث خلق آن اتفاق شده بود را پاک‌سازی کردم.

 
بعدازآن، من در یک کارگاه هواوپونوپونو شرکت کردم که توسط دکتر لن برگزار می‌شد. او حالا هفتاد سال سن داشت و شبیه به پدربزرگ‌های معنوی و مهربان به نظر می‌رسید، تنها و سرشار از آرامش.
او کتاب مرا تحسین کرد کتابی که با عنوان عامل جذب نوشته بودم.
گفت مادامی‌که من خودم را بهبود می‌بخشم، ارتعاشات کتابم نیز افزایش خواهد یافت. خلاصه اینکه، وقتی من رشد می‌کنم، خوانندگان کتابم نیز رشد خواهند کرد.

 
– پرسیدم: “کتاب‌هایی که تابه‌حال فروخته‌شده‌اند، یعنی دیگر در اختیار من نیستند و به دست مردم رسیده‌اند چه می‌شوند؟”
– او توضیح داد: “آن‌ها خارج از تو نیستند.”
او یک‌بار دیگر با خرد اسرار آمیزش ذهن مرا تکان داد: “
آن‌ها هنوز در درونِ خودتو هستند.
خلاصه اینکه، هیچ بیرون ای وجود ندارد.هیچ‌ چیزی به نام بیرون وجود ندارد. 
 
یک کتاب کامل لازم است تا آن‌طور که شایسته‌ی این روش است، درباره‌ی آن عمیقاً توضیح دهم. ولی همین‌قدر کافی است که بگویم، هرکجا که می‌خواهی چیزی را در زندگی‌ات بهبود ببخشی، فقط یکجا هست که باید به آن نگاه کنی: درون خودت. و وقتی نگاه کردی، تنها با عشق نگاه کن و انجامش بده.
 این مطلب به قلم دکتر جو وایتلی، مدرس موفقیت و متافیزیک و بازیگر فیلم مشهور راز نوشته‌شده است. این مقاله را از بخشی از آخرین کتاب او برای شما ترجمه کردم و آخرین ویرایش آن است ولی در اینجا می‌توانید اصل مقاله (نسخه‌ی قدیمی) را از سایت خود او مطالعه کنید که تفاوت‌هایی با مقاله‌ی حاضر دارد.

متشکرم
دوستت دارم
هواوپونوپونو یا هواپونوپونو (به انگلیسی: Ho’ponopono) روش پاک سازی درونی مبتنی بر بخشش، عشق و دگرگونی می‌باشد که متعلق به بومیان هاوایی است. کلمهٔ هواوپونوپونو به معنی درست کردن اشتباه است. بومیان هاوایی بر این باور بودند که اشتباهات از افکار آلوده شده با خاطرات تلخ گذشته نشات می‌گیرند. روش هواوپونوپونو فرایندی است که ضمن به عهده گرفتن مسئولیت اتفاقات زندگی، انرژی نادرست ناشی از خاطرات و اشتباهات که باعث انسداد، عدم تعادل و بیماری می‌گردد را پاک و آزاد می‌کند.

هواپونوپونو به چند طریق قابل انجام است در هواوپونوپونوی سنتی برای رفع اختلافات خانوادگی و با حضور رهبر ارشد اجرا می‌شود. در این روش، همهٔ کسانی که به نحوی با مشکل مورد نظر در ارتباط هستند در جلسه حضور پیدا کرده و به صورت دایره وار دور هم می‌نشینند. فرایند حل مسئله با مناجات شروع می‌شود. بحث و گفتگو درمورد مسئله تا وقتی ادامه می‌یابد که افراد به صلح و آرامش برسند. با طلب بخشش و ابراز عشق، مسئله بین افراد حل می‌شود و جلسه با مناجات خاتمه می‌یابد.

در سال ۱۹۷۶، مورنا سیمئونا که یک کاهونا (رهبر روحانی و محرم اسرار) بود روش هواوپونوپونو را بروز کرد. او بر این باور بود که همه چیز در درون افراد اتفاق می‌افتد؛ بنابراین، فرایند حل مسئله هواوپونوپونو را از حالت گروهی به حالت فردی و درونی تبدیل کرد. مورنا معتقد بود که هر آنچه افراد در زندگی خود تجربه می‌کنند اثرات اعمال خودشان است بدین طریق هواپونوپونو وارد مرحلهٔ جدیدی به نام هواپونوپونوی مدرن شد.

هواوپونوپونوی مدرن می‌گوید، اتفاقاتی که ما در زندگی خود تجربه می‌کنیم اعم از افرادی که با آنها برخورد می‌کنیم، احساساتی که به ما دست می‌دهد و وقایعی که پش رویمان قرار می‌گیرند، همه و همه ناشی از افکار، باورها، خاطرات و انرژی‌های درونی ما هستند که آگاهانه یا ناآگاهانه به عمق وجودمان رسوخ کرده و در ذهن یا ضمیر ناخودآگاهمان جای گرفته‌اند. در هواوپونوپونو، چهار عبارت متاسفم، لطفاً مرا ببخش، متشکرم، دوستت دارم راه رهایی از این خاطرات و انرژی‌های ناخواسته که از وجود آنها بی‌خبر هستیم را برایمان فراهم می‌کند. برای پاک کردن این افکار و خاطرات و دست یابی به لحظهٔ حال و بدون خاطره، این عبارت‌ها را خطاب به خداوند، ضمیر ناخودآگاه یا کودک درون خود می‌گوییم. در هواوپونوپونوی مدرن، هیچ چیزی جز خودمان وجود ندارد و هیچ‌کسی جز خودمان نیاز به پاک شدن و رهایی ندارد. برای حل مسئله، باید به درون خودمان رجوع کنیم نه شخص یا چیز دیگری. مشکل هر چیزی که باشد و توسط هر کسی یا چیزی که ایجاد شده باشد، تنها نقطه ای که باید به آن رجوع کنیم تا مسئله برطرف شود، درون خودمان است. فرایند مبتنی بر ابراز تاسف، طلب بخشش، سپاسگزاری و عشق ورزی ما را از تمامی خاطرات گذشته رها کرده و به حضور در لحظهٔ بدون خاطره، یاری مان می‌کند. منظور از این عبارت‌ها این است که:

متاسفم که از افکار، باورها، احساسات و انرژی‌های ناشی از خاطرات گذشته‌ام آگاه نبوده‌ام.

دکتر هیولن
لطفاً مرا ببخش که به خاطر بی‌توجهی به درونیاتم در حال تجربهٔ مسائل فعلی هستم.

متشکرم که مرا از این افکار، باورها، احساسات و انرژی‌ها، پاک و رها می‌کنی.

دوستت دارم.
دکتر ایهالیاکالا هیولن روانشناس اهل هاوایی روش بروز شدهٔ هواپونوپونو را از مورنا فرا گرفته و به دکتر جو وایتلی هم آموخت. این روش برای اولین بار توسط دکتر جو وایتلی به تفصیل در کتاب محدودیت صفر شرح داده شده و در اختیار جهانیان قرار گرفت.
اما این چهار مرحله ، قدرت شگفت انگیزی دارند. بهترین قسمت هواپونوپونوی امروزی این است که فقط به خودتان وابسته است. یعنی برای انجامش نیازی به کسی ندارید. نیازی نیست کسی چیزی بشنود یا بداند. می توانید کلمات را در ذهنتان ادا کنید.

در این مرحله ، خودتان را مسئول همه اتفاقات می دانید، حتی اگر احساس کنید که به شما ربطی ندارد. وقتی که این موضوع را درک کردید ، احساس تاسف کردن و گفتن “متاسفم” برایتان عادی می شود. به عنوان مثال: اگر من بشنوم جایی گردباد آمده و باعث ویرانی شده. احساس تاسف می کنم که چیزی در وجودم من هست که باعث این مشکل شده. اگر بشنوم که پای کسی شکسته ، در ذهنم می گویم متاسفم ، چون من مسئول این اتفاق هستم. براتون عجیبه نه! برای من هم همینطور بود ولی الان عادی شده چون این مسئله را درک کردم که تمام ما یکی هستیم و به ظاهر جداییم. تمام مشکلات در درون همه ما ریشه دارد.

می دونم ممکنه سخت باشه که قبول کنید مسئول تمام مشکلات بیرون از خودتون هستید. پس در اول راه مسئولیت مشکلات شخصی خودتون را بپذیرید. ایا اضافه وزن دارید؟ آیا اعتیاد به نیکوتین یا الکل یا … دارید؟ آیا مشکل پرخاشگری یا عصبانیت مداوم دارید؟ مشکل سلامتی دارید؟ خب شروع کنید به گفتن “متاسفم“. تمام کاری که در این مرحله از هواپونوپونو باید بکنید همین است : بگید من متاسفم. واضح در ذهنتون بگید که “من درک می کنم که مسئول این مشکل … که دارم هستم. من واقعا متاسفم که چیزی در ناخداگاه من هست که باعث بروز این مشکل شده”

در مورد اینکه به چی یا کی خطاب می کنید نباشید. فقط تکرار کنید و تکرار کنید، لطفا مرا ببخش. به معنی اینکه بابت مشکل … متاسف هستید و طلب بخشش می کنید.

بگید “سپاس گذارم” . مهم نیست که به چه کسی صحبت می کنید. از بدنتون تشکر کنید ، به خاطر تمام کارهایی که برای شما کرده. از خودتون سپاس گذار باشید که همیشه تلاشش را کرده که بهترین باشه. از کائنات و جهان به خاطر چیزهایی که به شما بخشیده تشکر کنید. در آخر بگید خدایا شکرت، خدایا شکرت و … . تشکر کنید از هر چه که در مرحله قبل ازش طلب بخشش کردید. تشکر کنید که شما را بخشیده.

بگید دوست دارم ، به هرچیزی میتونید بگید. به بدن خودتون بگید دوست دارم. به خدا بگید عاشقتم. به هوایی که درش نفس می کشید بگید دوست دارم. به خونه ای که توش زندگی می کنید بگید دوست دارم. انقدر بگید و بگید و بگید تا واقعا عاشقش بشید. هیچ نیرویی توان مقابله با عشق را نداره.

آموزش هواپونوپونو و یادگیری آن، مسئله ی واقعا پیچیده ای نیست. در واقع این روش اولین بار توسط مقاله ای از جو ویتالی به دنیا معرفی شد 
و در پی آن دو کتاب در این مورد توسط این شخص نوشته شد. خود نویسنده می گوید همین دو کتاب کافیه و نیازی نیست که بیشتر در موردش بنویسم. تجربه چند ساله من هم از استفاده از این روش همین را میگه.
 

هواپونوپونو را در چند کلمه می تونم خلاصه کنم: پذیرش مسئولیت 100% برای همه اتفاقات اطرافتان و پاکسازی ، پاکسازی ، پاکسازی …

کتاب های هواپونوپونو را دانلود کنید و بخوانید. هیچ رازی در رابطه با این روش وجود ندارد ، هیچ کلاس خاصی برای آموزش هواپونوپونو نیازی نیست بروید ، چون هیچ چیز جدیدی برای گفتن وجود ندارد. به غیر از همین مطالب و البته مطالب اضافه و تحریف شده که بعضی برای بازارگرمی و پر کردن جیبشان به آن اضافه کرده اند.

خواننده عزیز ، کلاس رفتن هیچ مشکلی را حل نمی کند ، هیچ راه میان بری وجود ندارد. تنها راه شروع به پاکسازییست. پاکسازی ، پاکسازی ، پاکسازی …
من چندین بار این کتاب ها را خوانده ام و البته هر بار متوجه نکات بیشتری شده ام. پیشنهاد می کنم شما هم به یک بار و دوبار اکتفا نکنید.

اگر بخواهیم به طور سطحی نگاه کنیم ، فهمی که اکثر مردم دنیا نسبت به هواپونوپونو دارند ، یک جور تکرار ذکر است. تکرار مداوم کلماتی که موجب پاکسازی ذهنی و معنوی می شود. از این نظر می توان آن را با تکنیک های بودایی برای پاکسازی کارما مقایسه کرد. در پاسخ به سوال ” هواپونوپونو چیست ” باید گفت که یک روش آمرزش و اصلاح است برای پاک کردن افکار و خاطرات و آلودگی های درونی که منشاء مشکلات و ناملایمات دنیای بیرون ما هستند.

طبق خیلی از تمرین های روحی و دعاهای معنوی ، مانند مراقبه و مدیتیشن، روش انجام هواپونوپونو فقط برای زمانی نیست که در بحرانی قرار دارید. در واقع این روش را به طور مرتب انجام میدهید، برای پیشگیری از بحران هایی که قراره بوجود بیاد. همینطور در کنار شما خواهد بود در زمانهایی که طوفانی در زندگی شما اتفاق بیافتد.

ذکر هواپونوپونو یا به عبارتی کلماتی اصلی که در آن تکرار می شود : متاسفم ، لطفا مرا ببخش ، سپاسگزارم و دوست دارم .
در طول تاریخ بشر، ما به وسیله مسافت، زبان، باورهای فرهنگی و مذهبی، سلسله مراتب طبقاتی و اقتصادی تقسیم شده ایم. هرگاه کسی با یک دیدگاه جدید ظاهر می شود، همیشه کسی یا کسانی هستند که با او مخالفت کنند. به نظر من، معجزه هواپونوپونو در این است که اکثریت قریب به اتفاق آدم هایی که با آن آشنا می شوند در مورد آن توافق دارند.

عملا همه ما موافقیم که مفاهیم کلمات سپاسگزارم ، متاسفم ، لطفا من را ببخشید و دوست دارم در تمام فرهنگها یکسان ، ارزشمند و مهم هستند. اگر در آگاهی جمعی چنین تواقفی وجود داشته باشد مثل خیلی از فرهنگ ها و مذاهب شرقی مثل یونگ ، زرتشت ، بودا و اسلام به اهمیت مسئولیت پذیری (متاسفم) ، توبه (لطفا من را ببخشید) ، سپاسگذاری و عشق ورزیدن برای سعادت بشریت صحبت می کنند. پس هواپونوپونو فقط یک تکنیک از سرزمین هاوایی نیست و متعلق به تمام فرهنگها و مذاهب است.
زندگی ها از 
دیدگاه مشترک هواوپونوپونو و دیگر فرهنگهای قدیمی این است 

که همه به هم متصل هستندو با پاک سازی نه تنها خود را شفا می دهید بلکه اطرافیان خود و حتی جهان را بهبود می بخشید  
تاکید همیشگی دکتر هولِن در سمینارها و صحبت هایش اینست که هر کدام از ما
 مسئول تمام اتفاقات و ناراحتی های موجود در جهان هستیم. او می گوید 
تو در منی
 و من درون تو هستم” بدین معنی که همه ما یکی هستیم. روش دکتر هولِن در تعریف هواوپونوپونو این است که تمام ناهماهنگی ها و تنش ها در این دنیا به خاطر آلودگی هایی است که در درون تک تک ما وجود دارد. نکته این است که ، هر کدام از ما تصمیم به پاکسازی این آلودگی ها کند ، این آشغالها از تمام آگاهی جمعی بشر پاک خواهد شد. مهم نیست که این آلودگی ها از کجا و از چه کسی شروع شده است

مورِنا نالاماکو می گفت استادش دکتر ایهالیاکالا هولن یه بشقاب روی میزش بوده که روش نوشته بود" آرامش از من آغاز می شود"   
“چند سال طول کشید تا بفهمم دستیابی به آرامش
از خود من آغاز میشود."سایت bom.helpkade "

 

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

 

منابع:

1 سایت ایران کتاب

2 سایت کتابراه

3 سایت bom.helpkade

4 سایت بوک کالا

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت قسمت "8" شرح و تحلیل / امین فرومدی

پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰، 10:10

 

نام کتاب :دن کیشوت (Don Quixote)

نویسنده کتاب :میگل د سروانتس ()

ژانر کتاب :حماسی ، عشق اخلاقی ، اقتباس از داستان های حماسی و رومانس ( عاشقانه )

قالب ادبی :رمان

زبان : اسپانیایی

 تاریخ خلق اثر : اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم

 تاریخ چاپ :  بخش نخست آن در سال ۱۶۰۵ و بخش دوم آن در سال ۱۶۱۵

راوی : سروانتس ، خود به عنوان نویسنده ی کتاب ، راوی کتاب نیز می باشد . اما خود را در قامت یک مترجم جای زده است که داستان های دن کیشوت را روایت می کند .

 زاویه ی دید داستان : سروانتس ، به عنوان نویسنده ی کتاب ، تمام اتفاقات و جنگاوری های دن کیشوت در این کتاب را با زاویه ی دید سوم شخص روایت می کند .

اما از این میان باید به این امر هم اشاره کرد که وی به تمامی آنچه که در ذهن شخصیت هایش می گذرد و آگاه است و در بسیاری از مواقع برای بیان اتفاقاتی که دن کیشوت ، خود عامل اصلی آن است ، از روایت اول شخص استفاده می کند .

یکی از برتری های این رمان به لحاظ ادبی نیز ذکر همین نکته است که زاویه ی دید ها مدام از سوم شخص به اول شخص و برعکس تغییر می کند .

روایت زمانی اثر : گذشته ، اما زمان هایی را نیز در حال می گذرد .

مکان رویداد داستان : اسپانیا

 زمان رخداد داستان : ۱۶۱۴

شخصیت اصلی : دن کیشوت

نمادها وموتیف های داستانی :  افتخار ، عشق ، ادبیات

 

دن کیشوت

خلاصه ای از رمان دن کیشوت

رمان دن کیشوت یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست . در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان دن کیشوت را برایتان بگوییم .

اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت .

از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده

تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید .

پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند دن کیشوت را تهیه کنید و بخوانید .

دن کیشوت یکی از برترین رمان های دنیا و یکی از نزدیک ترین و هم حس ترین رمان های جهان با ادبیات و احساسات ما ایرانی هاست. رمان دن کیشوت ،

یک ادبیات حماسی تخیلی دارد که به جنبه هایی از طنز نیز آغشته است و همین امر باعث شده است که این رمان ، تبدیل به یکی از خواندنی ترین رمان های جهان شود .

این رمان ، در بین مردم اسپانیا ، جایگاهی نظیر شاهنامه در بین ما ایرانی ها دارد و به هیچ وجه ژانز طنز گونه ی آن از ارزش دلاوری های این کتاب کم نمی کند .

در واقع این کتاب ، مهد تخیلات اسپانیایی ها و سادگی مردم طبقه ی رعیت را دارد که در خیال خود نجیب زادگان بزرگی هستد در جستجوی قهرمانی ها .

همانطور که در مقدمه ی این کتاب آمده است :

” شاید تاکنون هیچ کتابی به اندازه دن کیشوت این همه مورد عشق و علاقه ملت‌ های گوناگون نبوده است . بسیاری از کتاب‌ ها هست که تنها به یک قوم و ملت اختصاص دارد و از حدود مرز یک کشور فراتر نمی‌رود ؛ بسیاری دیگر نیز هست که در میان ملل دیگر هم خواننده دارد ولی تنها مورد پسند گروه روشنفکران یا مردم عادی یا طبقات ممتاز است .

اما دن کیشوت همه حصارهای جغرافیایی و نژادی و اجتماعی و طبقاتی را درهم شکسته و نام خود را با دنیا و بشریت توأم ساخته است . همین بس که این رمان از ابتدای قرن هفدهم تاکنون بیش از هزار بار به بیشتر از سی زبان مختلف منتشر گردیده و تنها در شوروی از سال ۱۹۱۷ به این‌طرف پنجاه مرتبه و هر بار در ۹۰۰۰۰۰ نسخه و به چهارده زبان ترجمه و تجدید چاپ شده است .

از این داستان شگرف سرورانگیز، خلاصه‌ها فراهم آورده‌اند ، نمایشنامه‌ ها پرداخته‌اند ، و بارها آن‌ را به صورت بالت و اپرا و فیلم سینمای مجسم ساخته‌ اند ، و دن کیشوت علیرغم تحولات و تغییراتی که در طی چند قرن گذشته در ذوق ادبی رخ داده هنوز از پر خواننده‌ ترین کتاب‌ هاست .

در روستایی از توابع ایالت مانش ، ثروتمند و نجیب زاده ای زندگی می کرد که به کیژادا معروف بود .

کیژادا ، انسان بسیار بزرگی بود و از مال دنیا به شدت بی نیاز بود . خانه ای بزرگ داشت و به همراه این خانه

هزاران خدم و حشم نیز در آن زندگی می کردند . اما در این خانه دو زن زندگی می کردند که برای او از اهیمت بسیار بالایی برخوردار بودند .

یک خانمی که در آشپزی و خانه داری سر آمد بود و حدود چهل سال سن داشت و دیگری دختر خواهری که هنوز جوانی اش به بیست سال هم نرسیده بود .

کیژادا ، با توجه به تمام ثروت و دارایی ای که داشت ، بسیار لاغر بود اما قدی بلند داشت .

آنچه که او را بیش از هر چیزی خوشحال می کرد ، رفتن به شکر بود و مطالعه کردن . او هر روز داستان های پهلوانی می خواند و اینقدر در این داستان ها غرق می شد

که به کل هوش و حواسش را از دست می داد . این قضیه برای مدت ها ادامه پیدا کرد . او به درون داستان ها می رفت و هر اتفاقی که در این داستان ها می افتاد را باور می کرد .

این قضیه برای او به قدری جدی شد که تمامی طلسم ها و جادو ها و هر آنچه که در این داستان ها بود را باور کرد و این قضیه باعث شد که وی دچار یک جنون شود .

این جنون به او یک توهم هدیه کرد . این توهم آن بود که وی باید برای کشورش و رها شدن کشورش از ظلم ها ، زره بپوشد و با اسبش به جنگ پهلوانان برود و

تمامی دیو ها و کسانی که سرزمین اش را مورد اذیت و آزار و طلسم قرار داده اند را بکشد . ابتدا کسی به این امر باور نداشت ، اما وی زمانی که زره اجدادی اش را تمیز می کرد ،

دیگر برای کسی شکی باقی نماند که او به کل دیوانه شده است . او در روز نخست نشست و تمامی ابزار جنگی اش را فراهم کرد .

ابتدا به سراغ زرهی که از خانواده اش به ارث رسیده بود رفت و سعی کرد که آن را تمیز کند . سپس به سراغ کلاه جنگی رفت ،

اما دید که این کلاه جنگی برای او مناسب نیست و دارای یک سری از عیب هایی است که ممکن است میانه ی جنگ ها از سرش بیافتد .

همین شد که وی یک تکه مقوا برداشت و با آن کلاهخود جنگی ترکیب کرد و آن را آماده ی رزم کرد . پس از این که لباس جنگی را به بهترین شکل ممکن به تن کرد ،

به سراغ اسبش رفت تا که آن را آماده ی میدان جنگ کند . او بعد از این که اسبش را آماده ی میدان جنگ کرد ، دچار یک دغدغه شد که برایش بسیار اهمیت پیدا کرد .

او چندین روز تنها به ین فکر می کرد که برای اسبش چه نامی انتخاب کند که در قامت و شایسته ی یک اسب پهلوان باشد .

از این رو بهترین نامی که به ذهنش می رسد ، نام رسینانت است . او این اسم را روی اسب خود گذاشت و بر شکوه آن بسیار افتخار کرد . اما بعد از سوی دیگر هر چه فکر کرد

دید که برای خود نمی تواند اسمی انتخاب کند . او به این فکر  کرد که بهر حال روزی که در جنگ ها شرکت کند باید شبیخون بخواند و خودش را معرفی کند و

از سوی دیگر نیز روزی اگر در تاریخ اسمی از او بنویسند ، نیاز به بردن نامی پهلوانانه از اوست . او هفت روز وقت خود را به این ماجرا اختصاص داد و

در نتیجه تصمیم گرفت که برای خود نام وزین دن کیشوت را انتخاب کند . بعد از انتخاب اسم ، نگاهی به خود کرد و دید که هم زره دارد ، هم کلاهخود ، هم اسب جنگی هم تمام ابزار جنگ .

اسبش که نامی پهلوانی داشت ، خودش هم که پهلوان دن کیشوت شده بود . اما این میان هنوز یک رسم دیگر مانده بود . همه ی قهرمانان و پهلوانان در طول مسیر جنگ هایشان ،

یک دلبر و دلدار و کسی که آرام جانشان باشد ، در اختیار دارند که او نداشت . از این رو در یکی از روستا های اطراف ، دختر زیبایی را به نام دولسینه انتخاب می کند وبا او راهی رفتن به جنگ ها و رسیدن به دلاوری ها می شود 

دن کیشوت اما بعد اولین باری که وی تصمیم به جنگاوری می گیرد و عزم رفتن به سفر می کند ، خود ماجرایی است شنیدنی .

او به یک باره تصمیم به رفتن می کند . هنوز آفتاب سر نزده بود که دن کیشوت احساس می کن که دیر باید به راه بیفتد و مسیر دلاوری ها را شروع کند . از این رو بر روی اسبش رسینانت می نشیند و

سپرش را نیز بر روی شانه اش می گذارد و به راه می افتد . چون قهرمانان نیزه اش را چندین باری در هوا می چرخاند و

در حالت آماده باش کنار پهلویش می گذارد که نشان پهلوانی را در خود حفظ کند . هنوز چند قدمی بیشتر راه نرفته بود که در دلش یک شور عجیب افتاد .

او به این فکر کرد که خب اگر کسی بگوید که تو کیستی و به چه رسمی شمشیر زده ای و با که جنگیده ای ؟ او چه بگوید ؟ در واقع مسئله ای که در ذهن داشت

این بود که او تا به حال به هیچ میدانی پای نگذاشته بود و حالا برای پا گذاشتن به میدان ها نیاز به آن دارد که معرف باشد . از این رو هر چه فکر کرد نتوانست راهی برای این مسئله پیدا کند .

اما تصمیم گرفت که هر کجا که می رود برای خود داستان هایی بگوید از دلاوری هایش و به این شکل به همگان بگوید که او پهلوانی بزرگ است .

از این رو راه افتاد و مصمم به اولین کاروانسرا رسید . اولین کارونسرا جایی بود که یک خوک بان مسئول آن بود. دن کیشوت وقتی آن کارونسرا را دید ، با خود به این فکر افتاد که این کارونسرا همان قلعه ی بزرگ است که پهلوانان به آن پا می گذارند .

در آن برج های سر به فلک کشیده وجود دارد و پل های متحرک بسیاری انسان ها و پهلوان های بزرگ را منتقل می کند . او در خیالات خود به این فکر افتاده بود که

احتمالا زمانی که به قلعه نزدیک شود ، بوق چی های هر قلعه از دیدن او به شیپور می دمند و از دیدن یک پهلوان به حیرت می افتند .

از این رو او با یک صلابت بسیار ساختگی راهی این قلعه شد . همین که به قلعه ی خیالی اش که یک کارونسرا بیش نبود ، نزدیک شد ، ریس کارونسرا که یک خوک چران بود ، در شیپور دمید .

در واقع رییس کارونسرا از این رو که دیگر غروب شده بود و باید خوک هایش را جمع می کرد و به طویله می برد این شیپور را به صدا در آورد ،

اما دن کیشوت در خیالاتش به این فکر افتاد که بله دیگر او را شناختند و او اذن دخول به قلعه را گرفته است .

نیشش تا بنا گوش باز شد و سعی کرد که بسیار مفتخرانه خود را به قلعه نزدیک کند . کاروانسرا که هیچ گاه مهمان آنچنانی به خود ندیده بود به

استقبال دن کیشوت رفت و وسایلش را گرفت و از او استقبال گرمی پدید آورد . دن کیشوت با حالتی متکبرانه که در خیالاتش این حال به حالی قهرمانی تبدیل شده بود ،

به صاحب کاروانسرا گفت که اسبش را به طویله ببرند و به او آب و غذا بدهند و عرقش را نیز خشک کنند .

بعد از آن که دن کیشوت پا به زمین کارونسرا گذاشت ، ناگهان دخترانی که ندیمه های کارونسرا بودند به سراغش رفتند و سعی کردند که لباس از تنش در بیاورند .

ابتدا زره اش را از تنش جدا کردند و سپس به سراغ پوتین های جنگی اش رفتند ولی نتوانستند بند های زیر گلویش را باز کنند و

همین مسئله باعث شد که دن کیشوت احساس کند که بهتر است با کلاه بماند ، چون که به هیچ وجه قادر نبود که گره ی کلاهش را باز کند .

این مسئله کلاه برای دن کیشوت بسیار دردسر ساز شده بود ، چرا که جوری کلاه بسته شده بود که اصلا دن کیشوت نمی توانست کاری دیگری جز نگاه کردن به روبرو انجام دهد .

او برای غذا خوردن نیز از دختران و ندیمه هایی که آنجا بودند کمک گرفت تا که غذایش را بخورد .

پس از این که شام را خورد با مردی که صاحب کاروا سرا بود وارد صحبت شد . او را به طویله برد و آنجا برای این که دریافت مقام پهلوانی کند ،

جلوی او زانو زد و به او گفت که : ” ای پهلوان دلیر ، تا وعده نفرمایید که فردا مرا به مقام پهلوانی منصوب خواهید فرمود زانو از زمین برنخواهم گرفت .

امشب را در نمازخانه ی قلعه ات پاس خواهم داد و فردا صبح به گرامی ترین آرزوی خویش خواهم رسید و آنگاه می توانم در پی حوادث ،

جهان را به زیر پا نهم و به شیوه ی پهلوانان سرگردان ، به یاری نیازمندان بشتابم ” .

صاحب کاروان سرا که خود مردی انسان دیده و سرد و گرم چشیده ی روزگار بود ، فهمید که این مردی که جلویش زانو زده است و خود را پهلوان می نامد ،

انسان صاحب عقلی نیست و احتمالا به جنون دچار است . از این رو ، با خودش فکر کرد که بهتر است چیزی به او نگوید و

درون او را تحریک نکند و بدون هیچ کم و کاستی تنها روش مدارا را در پیش گیرد . از این رو برای این که شرش را کم کند به او گفت که امشب بجای اینکه به کنار نماز خانه پاس بدهی ،

باید بروی دم در قلعه و آنجا دم دیوار پاسبانی بدهی . آن شب را دن کیشوت کنار دیوار پاس داد و چون به فردا رسید .

کاروان سرا دار به نزد دن کیشوت آمد و دفتری که همیشه حساب کتاب هایش را تویش می نوشت و در آن صورت خرید جو را برای اسب ها تحریر می کرد را به دستش گرفت و

تمامی خدمه ها و ندیمه ها را هم جمع کرد و شروع کرد به سخن گفتن .

او رو به دن کیشوت کرد و گفت : ” ای پهلون زانو بزن . ” . دن کیشوت زانو زد و کاروان سرا دار گفت : ” این شخص از امروز پهلوانی است که به رسم دیگر قهرمانان

به سرزمین های دور می رود تا که نام کشورش را پر آوازه کند و از سوی دیگر نیز به رنج های بشر پایان بخشد .

این مرد از امروز قهرمانی ملی است که نامش باید در تاریخ این کشور ثبت شود . ” .

دن کیشوت از شنیدن این حرف ها شوقی در کله اش افتاد . بعد از آن کاروان سرا دار به یکی از ندیمه ها گفت که شمشیر را بر روی دوش او بگذارید .

این قضیه به حدی خنده دارد بود که فقط دن کیشوت این مراسم را باور کرده بود . در واقع کاروان سرا دار تنها قصد داشت که حال خودش و ندیمه هایش را خوب کند و به این مسئله بخندد و

همین مسئله را دستمایه ی چنین کاری کرد . دن کیشوت پس از دریافت نشان پهلوانی ، شادان از آن جا به دنبال اولین ماموریت خودش رفت .

در بیشه می گذشت که صدای ناله و فریاد شنید و فهمید که کسی در حال رنج کشیدن است . وقتی که خوب به دور و بر خودش نگاه کرد ،

کودکی را دید که به درختی بسته شده ست و مردی با خشونت تمام به آن شلاق می زند .

دن کیشوت چن لحظه ای به دهقان نگاه کرد تا که شاید دستگیرش شود ، ماجرا از چه قرار است ، اما دید که چیزی حالیش نمی شود ،

از این رو با خودش فکر کرد که این می تواند اولین ماموریت او باشد ، همین مسئله باعث شد که دهقان را صدا کند و به او بگوید که :

” هی این چه کاری است که می کنی ، این بچه چه گناهی کرده است که این طور به او شلاق میزنی ؟ ” .

دهقان برگشت و گفت که  :

” ای پهلوان نامدار ، این کودک از گله ی گوسفندان من مواظبت می کند و به حدی در این کار سستی و ناشایستگی به خرج می دهد که هر روز یکی از گوسفندان مرا گم می کند و

به این سبب او را تنبیه می کنم . اما اگر از او بپرسید چرا تنبیهش می کنم ، خواهد گفت از روی بدجنسی او را به باد کتک گرفته ام

تا از پرداخت دستمزد شانه خالی کنم . در حالی که بنده حاضرم سوگند یاد کنم که او دروغ می گوید . ” .

دن کیشوت که از روی تجربه اش گویی فهمیده بود که دهقان دروغ می گوید به دهقان گفت که :

” ای فرومایه ، دروغ ، و آن هم در حضور من . او را آزاد کن و قول بده که مزدش را تمام و کمال بپردازی . اگر چنین نکنی ، سوگند یاد می کنم که هر کجا که باشی ترا بیابم و به سزای اعمالت برسانم .

بدان که من دن کیشوت پهلوان دلاور مانش یعنی پشتیبان ستمدید گان و ستیزه گر ستمکاران هستم ،

اکنون دیگر به امان خدا ، ولی پیمان خود را از یاد مبر. ” .

دهقان که شرایط را بر خودش سخت دید ، به دن کیشوت قول داد که کودک را آزاد می کند و تمام دین او را نیز به او می پردازد .

بعد از  آنکه چنین چیزی گفت ، دن کیشوت راه خود را گرفت و از آنجا رفت . پس از اینکه دن کیشوت دور شد ، دهقان رو به پسرک کرد و گفت که  :

” آن پهلوان راست می گفت ، من باید دین خود را به تو بپردازم . ” .

این را گفت و بازوی جوان را گرفت و تا می خورد او را زد و تا پای مرگ او را برد و به جوان گفت که حالا می توانی پناه مظلومان را صدا بزنی و از او کمک بخواهی .

دن کیشوت یک فرسنگ دیگر از راه را پیمود تا که با گروهی از بازرگانان برخورد کرد .

دن کیشوت که احساس غرور می کرد با صدای بلندی گفت که :

” هیچ کدام از این بازرگانان حتی حق ندارند که یک قدم به سمت و سوی بردارند  تا که ابتدا به امر اعتراف کنند که دولسینه بانوی من ، زیباترین همسر دنیاست . ” .

بازرگانان که ندیده فهمیدند دن کیشوت یک تخته اش کم است ، کمی خندیدند و گفتند که :

” خب پهلوان جهان و جهانیان ، شما یک زحمتی بکش ، ابتدا این خانم را به ما نشان بده ، ما او را ببینم ، ببینیم اصلا زیباتر از او هست یا نیست . شاید حق با تو باشد . ” . 

دن کیشوت که این حرف را شنید ، عصبانی شد و گفت که :

” حالا کارتان به جایی رسیده است که عکس و چهره ی دلبر مرا می خواهید . یعنی می گویید که در زیبایی دلبر من شک دارید ؟ ” .

این را که گفت ، ناگهان غرش کرد و به بازرگانان تاخت . این شدت خشم آنقدر زیاد بود که رسینانت ، اسب دن کیشوت نیز از آن به وجد آمد و در میانه ی یورش پایش پیچ خورد و افتاد روی زمین .

با زمین خوردن اسب ، دن کیشوت نیز به زمین خورد و تمام تنش خاکی شد . او تا بیاید خودش را پیدا کند و بلند شود ، یکی از خدمتکاران بازرگان ها ، به جان او افتاد و با چوب انتهای نیزه آنقدر

او را کتک زد که دیگر چیزی برای دن کیشوت نماند . بازرگانان هم به راه خود ادامه دادند و زیر لب به دیوانگی دن کیشوت خندیدند .

در همین حین که همه به دن کیشوت می خندیدند ، یکی از دهقانان هم محلی دن کیشوت او را می بیند و به او می گوید که  :

” چه کسی جرئت کرده است چنین بلایی سر شما بیاورد ؟ ”  و همین می شود که دن کیشوت را به خانه می برد و سعی می کند که زخم های او و اسبش را تیمار کند تا که او سلامتش را پیدا کند .

بعد از این که دن کیشوت به خانه بر می گردد همه شادمان می شوند . چرا که او به یکباره غیبش زده بود .

اما ذهن  دن کیشوت به کل جای دیگری بود ، او به این امر فکر می کرد که یکبار دیگر خانه را ترک کند و به جنگ برود .

دن کیشوت با خودش فکر کرد که او بعنوان یک پهلوان نیاز به کسی دارد که در سفرهایش او را همراهی کند و به داد او برسد ، از این رو یکی از دهقانان به نام سانکوپانزا را با خود همراه کرد .

سانکوپانزا انسان عجیب و غریبی بود . او به دن کیشوت گفت که اگر می خواهی با تو به سفرها بیایم ، باید یک کاری کنی و آن این است که به هیچ وجه نگذاری من پیاده بروم ،

چون پیاده روی برایم سخت است. دن کیشوت نیز حرف او را پذیرفت و درست به مانند دفعه ی پیش در یک شبی از شب ها بدون اینکه کسی خبردار شود ، راه سفر گرفت و رفت .

آنها رفتند و رفتند تا که به یک شهر بسیار دور رسیدند . شهر از همان شمای کلی اش معلو بود که پر از آسیاب های بادی است .

دن کیشوت

دن کیشوت در فکر رویای زیستن در این شهر با دلبرش بود که ناگهان باد تندی آمد . باد باعث شد که پره های آسیاب بچرخد و این امر دن کیشوت را به وجد آورد که با

صدای بلند نام دلبرش را صدا کند و سپس یک باره نیزه اش را به سمت یکی از آسیاب های بادی پرتاب کند .

وی این کار را کرد و نیزه اش به یکی از پره ها گیر کرد و به کل شکست . این مسئله باعث شد که دن کیشوت بسیار عصبانی و ناراخت شد که چرا مدام در حال آسییب دیدن است .

اما سریعا دهقانی که با او همراه بود به او گفت که وقت شام رسیده است . دن کیشوت زیاد توجهی به شام نداشت ،

چرا که او باید سریعا نیزه اش را درست می کرد . همین شد که با نیزه اش مشغول شد و دهقان نیز از آن وَر دِلی از غذا در آورد و غذایش را تمام و کمال خورد .

در همین حین یک کالسکه با پنج سوار و دو راننده ی کالسکه از کنار آن ها گذشتند . دن کیشوت که در سیاهی شب دید خوبی به کالسکه نداشت ، با خود پرسید که این چقدر چیز عجیبی است .

این کالسکه به احتمال کالسکه ی جادوگرانی است که دختری را به زور به شهر می برند . اینجا بود که سریعا دن کیشوت فریاد بر آورد که :

” ای جادو گران شرور ، این شاهزاده خانم را در دم آزاد سازید ، وگرنه به سزای رفتار پلید خود ، آماده ی مرگ باشید . ” .

اما دن کیشوت به هیچ وجه نمی دانست که درون آن کالسکه راهبان کلیسا نشسته اند . دن کیشوت وقتی دید آنها به حرف هایش بی توجه هستند ، به آن ها تاخت .

همین که به آن ها تاخت ، هر کدام از راهبان به سویی دویدند . اما قضیه آنطور که باید و شاید هم بغرنج نبود . درون کالسکه زنی بود که قرار بود به شوهرش در شهر برسد .

یکی از ملازمان دختر که همراه او آمده بود ، احساس کرد که دن کیشوت مانع حرکت دختر شده است و همین مسئله باعث شد که بسیار غیرتی شود و این

غیرت او جنگی میان دن کیشوت و ملازم دختر به همراه آورد .

دن کیشوت شمشیرش را دور سرش می چرخاند و مدام حمله می کرد ، اما تنها سلاحی که آن ملازم بنده خدا در دست داشت ، یک بالشتک زیر نشیمن راهبه ها بود .

با این حال ملازم تا شمشیرش را بیرون کشید و توانست به سلاح دست یابد ، اولین زخم را به شانه ی دن کیشوت زد .

دن کیشوت که دیگر نمی دانست چه گونه باید با یک دست بجنگد ، فریاد بر آورد که ای همسر زیبایم ، ای دولسینه به داد پهلوان برس که دارای جراحتی عظیم است .

اما هیچ کس به داد پهلوان نمی رسید و این مسئله به حدی جدی بود که جنگ سختی دوباره میان این دو شکل می گیرد . جنگ دوباره آغاز می شود .

ملازم بانوی در کالسکه ، اولین ضربات را بر سر دن کیشوت فرو می آورد . به محض اینکه اولین ضربه ی شمشیر بر سر دن کیشوت می خورد ، کلاهش می شکند و بخشی از صورتش و

گوشش پاره می شود . این اتفاق باعث می شو که دن کیشوت به خودش بیاید . از این رو به اسب سوار می شود و تا می تواند و با قدرتی بسیار بر سر ملازم می زند و

ملازم به زمین می افتد . بعد از آن که ملازم به زمین می افتد ، دن کیشوت به بالای سر او می رود و شمیر را مستقیم میان دو ابروی او می گذارد و به او می گوید که باید به زیبایی بانوی

عالم دولسینه اعتراف کنی . ملازم که سخت به ترس افتاده بود از دن کیشوت تقاضای کمک می کند و به او می گوید که اشتباه کرده است و کار

او از روی نادانی بوده است و نمی دانسته است که با چه پهلوانی روبرو شده است . دن کیشوت در جواب می گوید که  :

” من خواسته ی شما را با کمال خرسندی می پذیرم ، اما به شرط انکه این شخص قول بدهد که به «دوتوبوزو» برود و خود را به دولسینه ، بانوی بانوان ، معرفی کند . ” .

بانوانی که به دور دن کیشوت بودند همگی قول دادند که چنین کنند . گفت و گوی شیرین میان دن کیشوت و سانکوپانزا روی می دهد :

هنگامی که دن کیشوت از این پیروزی آسوده شد ، سانکوپانزا در برابرش زانو زد و دستش را گرفت و بوسید و از حضرتعالی تقاضای لطف و کرم کرد تا

حکومت جزیره ای را که در این نبرد سهمگین فتح فرموده اید به بنده واگذار کنید . »

دن کیشوت با گفتن : «سانکو ، بدان که این رویداد و دیگر رویدادها ، از این گونه زد و خورد های ناچیزی است که حاصلی جز سر شکسته و گوش دریده ندارد . حوصله داشته باش . »

او را امیدوار کرد . سانکو بار دیگر بر دست ارباب بوسه زد ، و سپس او را در سوار شدن بر رسینانت کمک کرد و خود در حالیکه غرق در افکار و خیالات خویش بود سوار بر خر از پی اش روان شد .

دن کیشوت با لحنی غلو آمیز فریاد زد : دوست من ناراحت مباش . ولی بگو ببینم ، آیا نمونه ای بهتر و برتر از شجاعتی که در من دیدی در هیچ کتاب و داستانی خوانده ای . »

راستش را بگویم من تاکنون کتاب و داستانی نخوانده ام . زیرا نه سواد خواندن دارم و نه نوشتن ، ولی فعلا از حضرتعالی تمنا می کنم زخمتان را ببندید ، چون از گوش تان خون جاری است .

من قدری مرهم و کهنه ی زخم بندی با خود آورده ام . » .

هنگامی که دن کیشوت متوجه شد کلاه خودش نیز درهم شکسته است دنیا در نظرش تیره و تار شد . اما بعد وی دیگر چاره ای نداشت و باید با این شرایط می ساخت . فردای آن روز ،

دن کیشوت به جنگل می رود . در جنگل گروهی از شکارچیان ، وجود داشتند که دن کیشوت از دور آن ها را دید . وقتی که نزدیک تر شدند ، بانویی دیدند که

لباسی گرانبها به تن داشت و بازی شکاری بر شانه چپ او نشسته بود و بر اسبی سپید و برفگون می آمد .

زین و برگ اسب به رنگ سبز و تشک زین از پارچه ی سیمین بود و این خود نشان می داد که بانوی شکار است .

پهلوان همین که چشمش به آن زن افتاد رو به سانکو کرد . پسرم ، بدو برو و به آن بانوی عالیجاه بگو دن کیشوت پهلوان مانش به عرض دست بوسی سرافراز است و عرض می کند

اگر حضرت علیه موافقت فرمایند حاضر است تمام قدرت خویش را در انجام هر کاری که فرمان دهند بکار برد و در خدمت به ایشان از بذل هیچ گونه کوششی کوتاهی نکنم . » .

سانکو که این حرف را شنید ، سوار بر الاغش شد و آنچنان بر او زد که به پیش آن بانو رسید . زمین را به رسم ادب بوسید و پیام دن کیشوت که اربابش بود را به آن بانوی رساند .

بانو پس از شنیدن حرف های دن کیشوت ، قبول کرد و به او گفت که برود به اربابش بگوید که من و دوک همسرم ، شما را به قلعه ی خودمان که زیادی هم از این جنگل دور نیست دعوت می کنیم

تا که بیایید و همه چیز در اختیار شما قرار گیرد .

دن کیشوت پس از اینکه پیام بانوی شکار را می شنوند ، به نزد بانو می رود تا که دست بوسی کند .

بانو هم که خوب می داند دارد چکار می کند تصمیم به آن می گیرد که سر به سر دن کیشوت بگذارد . دن کیشوت به قلعه ورود کرد و احساس خوبی را از ورود به قلعه گرفت .

او حس کرد که دیگر همه چیز را در دست دارد . دوک به هنگام استقبال از دن کیشوت ، به تمامی خدمت کارها دستور داد که به کلی چگونه با دن کیشوت رفتار کنند و چگونه هوای کار او را داشته باشند .

این مسئله باعث شد که دن کیشوت به خود ببالد که در فضایی قرار دارد که همه به او احترامی می گذارند در خور و شایسته ی یک پهلوان .

به این ترتیب هنگامی که پهلوان به قلعه نزدیک شد خدمتگزارانی که لباس های حریر ارغوانی رنگی پوشیده بودند به پیشواز پهلوان شتافتند اینان پهلوان را دربر گرفتند ،

سپس دو دختر زیبا شنل پشمی بلند وسرخ رنگی را بر دوشش افکندند و پس از آن از تمام ایوان ها و شاه نشین های کاخ خدمتکاران و دختران با صدای رسا گفتند :

« ای گل سرسبد پهلوانان سرگردان ، به قلعه ما خوش آمدید ! » .

بعد از آن دن کیشوت را به اتاقی بردند و در آنجا شش دختری که زیبایی خیره کننده داشتند ، برای او زره ای زیبا فراهم دیدند و آن را به تن قهرمان کردند .

اما هر کدام به نحوی در دل شان یک قهقهه سر داده می شد ، چرا که این قضیه به اندازه کافی مضحک بود و کسی نبود که از شدت مسخره بودن به این قضیه نخندد .

پهلوان دن کیشوت بعد از این که شنل سرخ رنگی بر روی زره خود می اندازد ، وارد کاخ می شود . در کاخ چندین خدمتگزار پیشاپیش وی حرکت می کردند و او را همراهی می کردند .

تا این که به دوک رسیدند . دن کیشوت به هر جا که پا می گذاشت به او احترام بسیار می گذاشتند و این مسئله باعث شده بود که او باور کند که واقعاً خبری است و

او پهلوان بزرگی است که نمونه اش یافت نمی شود . بهر طریق آن ها گوشه ای نشستند و ناهارشان را نیز خوردند ، دن کیشوت در خواب بعد از ناهار خود غرق بود که پیشنهاد شکاری در

فردای آن روز داده شد . به همین مناسبت لباس زیبایی را به دن کیشوت پیشنهاد کردند که او آن را رد کرد چرا که خود سوگند خورده بود که به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی ،

زره نظامی خودش را ترک نکند . اما بعد ، سانکو لباسی که به او دادند را با کمال میل پذیرفت و آماده ی آن شد که فردای آن روز به شکار برود .

فردای آن روز سر رسید و با گروهی از شکارچیان همگی راهی جنگل شدند. در میانه ی راه بودند که ناگهان گله ی خوکی سر راهشان را گرفت .

دن کیشوت که طبق معمول خود را نخود هر معرکه می کرد ، خود را به پیش انداخت و به سوی گله تاخت . اما این میان ، دقیقا تنها کسی که خود را کنترل کرد ، سانکو بود .

سانکو با خود فکر کرد که این کار یک نوع حماقت است . از این رو با خودش فکر کرد که بهتر است بجای رفتن به پیش به بالای درختی چناه ببرد . ولی در همین حین بود که شاخه شکست و

شاخه به پشت پیراهنش گیرد کرد و در زمین و آسمان معلق شد . تا که اربابش به دادش رسید. دن کیشوت چندین مانع از سر راه برداشت اما شب بود که

دیوان به آن ها حمله کردند . دیوی صدا زد و گفت که :

” ای پهلوان مانش ، مرلین ، جادوگر بزرگ مرا فرستاد تا به تو فرمان دهم در همان جایی که هستی بمانی . آنچنان کن که او فرموده است – آن وقت او را با دولسینه ، دلبر جانان خود ، خواهی دید . ” .

سپس گردونه ای ظاهر شد و رویش دختر زیبایی نشسته بود که گفت  :

” نام من مرلین است ؛ من یار و مددکار پهلوانم . شنیده ام که دولسینه زیبا را جادو کرده اند ؛ ولی من نیک می دانم که چگونه او را از تاثیر شوم این جادو حفظ کنم .

بدان که اگر سه هزار و سیصد ضربه تازیانه بر پشت سانکو بزنید دولسینه محنت کشیده چهره زیبای دیرین خویش را باز خواهد یافت . ” .

این جا بود که سانکو آرامش اعصاب خود را از دست داد و شروع به پرخاش گری کرد و گفت که :

” حضرت آقا ، این دستور جادو زدای سرکار واقعا دستور شگرفی است . و حال که جریان از این منوال است ، اجازه بدهید عرض کنم که دولسینه خانم به احتمال نزدیک به یقین تمام مدت عمر زشت خواهد ماند . چرا که من تن به چنین کاری نمی دهم . ” .

دن کیشوت از نگاه دختر روی بر گرفت و به سانکو نگاه کرد و گفت که  :

” بی حیا ، من این همه به تو لطف کردم ، تو حالا اینقدر ادم شده ای که به زن من توهین می کنی . من نمی دانم که چه پیش امده است که تا امروز تو را تازیانه نزده ام . حال که این بی حیایی را کردی ، بد نیست که دیگر این کار را به ثمر برسانم تا دو سر سود از این ماجرا بهره بگیرم . ” .

سانکو پذیرفت که این شلاق ها را بخورد اما گردونه در یک لحظه غفلت دن کیشوت و سانکو از نظر ها ناپدید شد. … .

تا همین جای داستان را داشته باشید و برای خواندن بیشتر جزئیات آن حتما سری به اصل کتاب بزنید .

هدف ما این است که کلیت کتاب را در قالب خلاصه به شما ارائه کنیم . این کار را نیز به دو دلیل انجام می دهیم . یک آنکه شما هنگامی که کتاب را می خوانید و به سراغ مقاله ی تحلیل می آیید ،

طبیعتا بخش هایی از کتاب را فراموش کرده اید و یا نظم آن از خاطرتان رفته است . از این رو ، این خلاصه رمان به شما کمک می کند که یک دور دیگر کتاب را مرور کنید .

اما دلیل دیگر ذکر این نکته است که همه ی ما انسان ها برای خواندن یک کتاب به صورت دقیق یک سری از انگیزه های بیرونی را نیاز داریم .

به عنوان مثال کودک که بودیم ، جایزه هایی که به ما می دادند ، انگیزه ی ما بود . اما امروزه که می خواهیم به طور تخصصی بر روی کتاب ها کار کنیم و بعد از آن به نویسندگی برسیم و

خودمان یکی از نویسندگان صد رمان برتر دنیا باشیم ، بهترین انگیزه برای ما جلب کنجکاوی است .

این خلاصه رمان ها این فرصت را به ما می دهد که به جلب کنجکاوی شما بپردازیم تا که ذهنتان را آگاه تر به سمت و سوی این کتاب ها بفرستید و

از آن ها بهره بگیرید . پس با ما همراه باشید تا دیگر بخش های تحلیل کتاب دن کیشوت که یکی از بزرگترین آثار ادبی دنیاست ، را با هم مطالعه کنیم .

تحلیل شخصیت های رمان دن کیشوت

داستان دن کیشوت شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند . هر چند که رمان دن کیشوت  بر اساس یک خط داستانی رویداد

محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی

این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد . تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ،

می تواند به شکل های متفاوت باشد . شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید . می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین

نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم . ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم

که تا می توانیم به اعماق زندگی سروانتس سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی دن کیشوت مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .

شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید . نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در

طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید .

یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که

چه میزان نظر شما و نظر سروانتس در نوشتن دن کیشوت هم سو بوده است . به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید .

چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما می دهند که شما برای همیشه رمان

را در خاطر بسپارید . پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید . اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان دن کیشوت نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ،

بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند . عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما

دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند . پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به

مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و

یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید .

این هدفی است که شما باید دنبال کنید . چه در حوزه ی داستان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند .

دن کیشوت

 قهرمان تراژیک رمان است . تلاش اصلی او در زندگی ، زنده کردن دلاوری شوالیه ای فاقد از ارزش ها و خواص جاه طلبانه در جهان است .

او تمام سعی اش را می کند تا که به آنچه که اعتقاد دارد دست پیدا کند و جهان را بسیار متفاوت تر از دیگران می بیند . صادق ، باوقار ،مغرور و آرمان گرا است و هیچ هدفی ندارد

مگر آنکه در ذهن می خواهد دنیا را نجات دهد . همان قدر که باهوش است ، فردی عصبی است . دن کیشوت در ابتدا فردی پوچ و منزوی است و در آخر پیرمردی محبوب و دوست داشتنی می شود

که به واسطه ی دلاوری هایی که کرده است قهرمانی را می توان در وجود او دید . دن کیشوت شخصیت اصلی رمان و شاکله ی اصلی کار سروانتس در رمان دن کیشوت است .

در باب وصف ظاهری او ، فردی لاغر ، میان سال و با شخصیت است که از خواندن تعداد زیادی کتاب درباره ی شوالیه های جاه طلب خشمگین شده ، تصمیم می گیرد

که یک ماجراجویی بزرگ را با افتخار و شکوه به نام معشوقه ی خود ساخته اش ، دولسینه ، به ثمر برساند . دن کیشوت برای دستیابی به هدف و زیبایی تلاش می کند – دو چیز که او معتقد است

که دنیای امروز ما انسان ها کم دارد – و امیدوار است که نظم را به این دنیای پر از همهمه با دوباره گماشتن رمز جوانمردی در شوالیه های حادثه در طول داستان بوجود بیاورد .

در ابتدا ، دن کیشوت با تمام اهداف خوبی که در سر دارد تنها به دیگران آسیب می زند ، در واقع اهداف خوب دن کیشوت تنها به کسانی که او را می بینند ،

آسیب می رساند ، از آنجا که او قادر نیست جهان را همان طور که هست ببیند . همان طور که رمان جلو می رود ، دن کیشوت با کمک دوست وفادار خود آقای سانکو، به آرامی واقعیت و تصاویری که در ذهن دارد را تمایز می دهد .

با این وجود ، تا پایان داستان ، او بر دو راهی حقیقت و مفهوم جوانمردی در راستی و نادرستی این جهان بزرگ باقی می ماند . با این وجود ، اما او در نهایت به این باور می رسد که جهان خالی از یک

سری از مفاهیم خود ساخته ی ذهنی در ذهنیت بشر است . خانه ها همیشه خانه اند .

زندگی ها همیشه یک نوع اند و هیچ قصر با شکوهی نیز برای ابدیت باقی نمی ماند . این باور فکری او و تحول فکری او را می توان در کل رمان به چشم دید .

او هیچ گاه بر عقیده ی بی چون و چرایش که دولسینه می تواند او را از همه ی بدبختی ها نجات دهد تسلیم نشد . علاوه بر این، حتی زمانی که دن کیشوت باید از مقام شوالیه بودن بازنشست می شد ،

همچنان در فکر رویای دیرینه اش که جاودان کردن ام دولسینه بود ، بود . با وجود توهماتش ، اما دن کیشوت به شدت باهوش است و گاهی به نظر بسیار عاقل است او به بسیار آگاهانه و

به طور بسیار مختصری در مورد تمامی آنچه که مسائل  دغدغه ی روز است از جمله در مورد ادبیات ، سربازی و دولت ، و موضوعات دیگر با دیگران معاشرت و صحبت می کند .

هیچ تحلیلی از شخصت دن کیشوت نمی تواند شکاف بین دیوانگی و آگاهی او را به درستی توضیح دهد . او در طول رمان یک پازل باقی مانده است ، شخصیتی که ما ممکن است با شناسایی و همدردی با او مشکل داشته باشیم .

ممکن است دن کیشوت را به عنوان یک فرد کم رو ببینیم و فکر کنیم که او واقعا می داند که در اطرافش چه می گذرد و صرفا تصمیم می گیرد که جهان و پیامدهای اقدامات فاجعه آمیزش را نادیده بگیرد .

همان طور که چندین بار در رمان، سروانتس این سوء ظن را تأیید می کند که دن کیشوت ممکن است بیشتراز آنچه که می پذیرد بداند . بنابراین ، هنگامی که دن کیشوت ناگهان در انتهای رمان خود را

عاقل معرفی می کند ، ما از توانایی او در دور کردن جنون خود به سرعت متعجب می شویم و می پرسیم که آیا او حداقل تا حدودی این جنون را تظاهر کرده است .

از سوی دیگر، ما می توانیم شخصیت دن کیشوت را به عنوان یک هشدار ادبی ببینیم که حتی هوشمند ترین و به صورت دیگر عملا افراد ذهنی و مراقب می توانند قربانی حماقت خود شوند . علاوه بر این ، ما ممکن است ماجراهای دن کیشوت را به عنوان یک هشدار مطرح کنیم که شوالیه گری ، یا هر ارزش غیر مرسوم دیگر ، می تواند منجر به نتایج مثبت و منفی شود .

در واقع اگر بخواهیم صادقانه با شما سخن بگوییم باید به این امر اشاره کینم که یکی از اندیشه هایی که سروانتس در طول رمان به آن اشاره می کند ،

ذکر وارونه بودن بخت دنیا برای آدم های بسیار هوشیار است . دن کیشوت یک انسان با آرزوهای بزرگ بود که همه از او به دیوانگی یاد کردند ،

اما او باور داشت که برای رویاهایش می جنگد و این جنگیدن برای رویاها ، او را سخت به این فکر وا داشت که می تواند دنیایی بهتر بسازد . اما در یک جمله شاید بتوان راز و رمز و نتیجه ی این دلاوری ها

را خلاصه کرد و آن ذکر این نکته است که دنیا هیچ گاه ، با تاکید بر این جمله ، هیچ گاه آن طور که ما با آن قرار داد می بندیم ، پیش نمی رود. بلکه این ماییم که باید خود را با قراردادهای دنیا هماهنگ کنیم .

سانکو پانزا

 کارگر و دهقانی حریص اما مهربان، وفادار اما ضعیف النفس – که دن کیشوت اورا انتخاب می کند تا اربابش باشد . او نشانگر یک مرد عادی است و تقریبا تاثیر این شخصیت در این رمان بر روی دن کیشوت بی تاثیر است .

حکمت دهقان با زبانی پر از ضرب المثل و رفتار مسیحی  فداکارانه اش ثابت می کند که شخصیت عاقل و محترمی در رمان است . دهقان ساده ای که دن کیشوت را به دور از طمع و دخالت و با وفاداری دنبال می کند .

سانکو تنها شخصیت رمان است که هم در درون و هم بیرون دنیای دیوانه وار دن کیشوت قرار دارد دیگر شخصیت ها با دیوانگی دن کیشوت همکاری می کنند

یا از آن استفاده می کنند اما سانکو در آن زندگی می کند و به آن عشق می ورزد و گاهی کاملا در دیوانگی به دام می افتد .

از طرفی دیگر او اغلب دن کیشوت را به دلیل وابستگی به فانتزی اش سرزنش میکند ، در این مواقع  تاثیر او بر دن کیشوت بی تاثیر است .

در حالی که دن کیشوت برای سود خویش خیلی جدی و سخت گیر است ، سانکو دارای حس شوخ طبعی است .

در حالی که دن کیشوت چاپلوسی زنی را می کند که تا به قبل ندیده بود ، سانکو واقعا همسرش ترزا را دوست دارد . در حالی که دن کیشوت خود و دیگران را فریب می دهد ،

سانکوفقط زمانی دروغ می گوید که برایش مناسب است . با زندگی در دو دنیای دن کیشوت و هم عصرانش ، سانکو می تواند طرز تفکر خود را بین آنها ایجاد کند .

او جنبه های خوب و بد هر دو عصر فعلی و روز های قبل از شوالیه گری را به تصویر می کشد . او نقص هایی را که بیشتر شخصیت های معقول در رمان نشان می دهند را نمایان می کند ،

اما دارای اصل احترام و رگه های محبت آمیز است که دیگران به طور عمده از آن بی بهره اند . سانکو در اعتقاد دیوانه وار با دن کیشوت در شوالیه گری هم نظر نیست ،

اما از منحرف شدن به سوی دیگری به نام افراط گری که قدرت را با افتخار برابر می کند ، دوری می کند . اگرچه سانکو رمان را بیشتر در حالتی شروع می کند که مانند هم عصرانش علیه دن کیشوت شورش می کند ،

او در نهایت فریفتگی اش را به این مجمع رها می کند و می آید که در جایگاه ساده اش در زندگی اش با سرافرازی و خوش حالی زندگی کند ،

بنابراین او به عنوان شخصیتی می آید با متنوع ترین دیدگاه ها و بسیار عقلانی ، که به لطف کنجکاوی دائمی اش از محیط اطرافش یاد گرفته است .

با وجود این که سانکو یک شخصیت دوست داشتنی در بسیاری از سطوح است ، کنجکاوی اوست که مسئولیت ارتباط ما با او را به عهده می گیرد . او مشاهده می کند و درباره دن کیشوت فکر می کند و

ما را قادر می سازد که دن کیشوت را قضاوت کنیم . سانکو داستان را انسانی می کند ، شایستگی و مقام ،هم چنین محبت و دلسوزی می آورد .

سروانتس از طریق سانکو، معادله نامناسب کلاس و ارزش را نقد می کند . اگرچه سانکو نادان، بی سواد، بزدل و احمق است اما با این حال خود را عاقل و حاکم حقیقی ، فرمانداری بهتر از دوک

تحصیل کرده، ثروتمند و اشرافی می داند . با گذشت زمان سانکو برای آخرین بار به خانه باز می گردد ، او دارای اعتماد به نفس و توانایی برای حل مشکلات خود

بدون در نظر گرفتن وضعیت پایین تر خود است . سانکو اغلب شنوندگان خود را به یاد می آورد که خدا می داند که منظورش چیست .

با این گفتار، او نشان می دهد که ایمان به خدا ممکن است نیروی انسانی ای باشد که مردان محترم را از دیگران تمیز دهد، حتی اگر آنها دارای ریشه هایی از طبقه پایین جامعه باشند .

دولسینه دل توبوسو

نیروی ناشناخته که همه ماجراهای دن کیشوت از او سرچشمه می گیرد . دولسینه یک زن دهقان که دن کیشوت آن را به عنوان معشوقه اش رویا پردازی می کند و هیچ اطلاعاتی درباره ی دلاوری

فداکارانه اش برای او ندارد و تنها برای دن کیشوت یک باور ذهنی است . هرچند که به طور دائم نام او در رمان است و به طور مرکزی برای رمان مهم به شمار می آید ، اما او هرگز

به عنوان یک شخصیت فیزیکی ظاهر نمی شود . الهام بخش ناشناخته و دیده نشده ی تمام جنگ ها و دلاوری های دن کیشوت است .

دولسینه ، آن طور که نویسنده می گوید ، زن ساده ی دهقانی است که هیچ دانشی درباره ی دلاوری عمل دن کیشوت که به اسم او انجام می دهد ندارد . ما هیچ گاه دولسینه را در رمان ندیدیم ،

و در دو مورد زمانی که به نظر می رسید ممکن است او ظاهر شود ، چند حقه او را از این عمل دور می کند . در اولین مورد کشیش سانکو را که در حال رساندن نامه از دولسینه به

دن کیشوت بود ، متوقف می کند و در دومین مثال سانکو می گوید که دولسینه پنهان شده و نمی توان موقعیت او را پیدا کرد .

با وجود غیبتش از صحنه ی اصلی رمان ، دولسینه یک نیروی مهم است چرا که او مفهوم دلاوری دن کیشوت از یک زن کامل را متمرکز می کند . در ذهن او ، او زیبا و بافضیلت است و او نبودش در

گذشته را با کارهای خوبش جبران می کند . دن کیشوت او را عمدتا در شرایطی شاعرانه توضیح می دهد که کمی برای مشخص کردن ویژگی هایش کم است .

بنابراین، مهم نیست که او چه کسی باشد، بلکه شخصتی که او را نمایش می دهد و آنچه که او در مورد شخصیت دن کیشوت نشان می دهد ، اهمیت دارد .

ساز و کار اصلی شخصیت های رمان دن کیشوت را همین شخصیت ها تشکیل می دهند و همین افراد داستان را پیش می برند .

اما باید به این امر هم اشاره کرد که این داستان نیروها و شخصیت های فرعی هم دارد که می توان به عنوان مثال به سروانتس بعنوان یک مترجم دغل باز و یا دپل اشاره کرد .

اما همانطور که بارها در تحلیل ها عرض کرده ایم ، شخصیت های فرعی درجه سوم و چهارم به هیچ وجه در داستان ها نقشی ندارند و برای تکمیل سازی ایده و پیرنگ ها به کار می آیند .

پس از این رو ما سعی می کنیم که به هیچ وجه من الوجوه با تحلیل این موارد وقت شما را نگیریم و سعی را بر این بگذاریم که نکات اصلی را به شما بازگو کنیم .

تنها توصیه این است که برای این که رمان را به صورت خیلی منطقی پیش ببرید ، نام شخصیت های فرعی را تا پایان خوانش رمان در ذهن داشته باشید که برای یاد آوری آن مجبور به برگشت

به چندین صفحه ی قبل تر نباشید. این کار به سهل خوانی رمان توسط شما کمک می کند .

از سوی دیگر نیز ما تمامی شخصیت های اصلی را مورد بررسی قرار داده ایم ، پس با خیال راحت می توانید از روی همین تحلیل شخصیت پردازی ها را تام و تمام مورد مطالعه قرار دهید .

نقد و بررسی رمان دن کیشوت

رمان دن کیشوت یک رمان کاملا انسان محور است . شاید در کمتر رمانی چنین تصویر زیبا و ماندگاری از چهره ی انسانیت دیده باشیم ، اما به صراحت باید گفت که

رمان دن کیشوت ، در قامت ده رمان برتر دنیا و در قامت بزرگترین شاهکارهای ادبی در جهان ادبیات است . یکی از ویژگی های عجیب و غریب این رمان ، این است که

هر میزان که انسان آن را بیشتر مطالعه می کند ، به نکاتی پی می برد که به هیچ وجه حتی یک درصد نیز ، شبیه نخستین دور مطالعه ی این کتاب نبوده است .

شاید در نخستین دور مطالعه ی این کتاب ، نمای یک رمان حادثه ای ، با اتفاقات دیوانه وار یک شوالیه و طنز آن روبرو شوید اما باید به جرئت بگوییم که این رمان هم اکنون برای ما که بیش

از یک ماه است بر روی آن مطالعه ی مستمر داریم ، یک رمان بدون حادثه اما به شدت عاشقانه ، یک رمان انسان گرا و شوالیه ای که نماد راهش انسان از بند دنیای درون است و از همه مهم تر

یک رمان به شدت تلخ و یک سوگنامه برای بشریت می باشد . در واقع این سخنان ما شاید برای بسیاری از شما عجیب جلوه کند ، اما جالب است بدانید که این رمان امروزه بیش از هزار نقد ادبی

را به خود دیده است  بیش از هزار نفر بر روی آن تمرکز کرده اند و آن را مورد بررسی قرار داده اند و این خود آمار کمی نیست برای یک رمان و می توان از آن به اهمیت جنبه های پنهان

این رمان اشاره کرد . دن کیشوت یک مانیفست انسان گرایی برای انسان امروزی است . انسانی که مهر و عطوفت را به کل فراموش کرده است و درگیر دغل بازی ها و سیاهی هاست .

بد نیست که تحلیل رمان دن کیشوت را درست در همین نقطه شروع کنیم . شاید همه ی شما مثال آن شخص را شنیده باشید که روزی از جایش بلند شد و تصمیم به آن گرفت که دنیا را عوض کند .

او ابتدا تصمیم گرفت که دنیا را عوض کند ، اما دید که در توان او نیست . سپس تصمیم گرفت که به کشور و استان و شهر خودش برسد و آن ها را عوض کند ، دید باز هم در توانش نیست ،

حتی جامعه ی آماریش به خانواده اش رسید ، دید باز هم قدرت تغییر کسی را ندارد . در نهایت قدرتمندانه بر این باور فائق شد که انسان برای زیستن در دنیایی بهتر باید خودش را ابتدا به امر عوض کند .

این دقیقا نقطه ی آغاز تحلیل رمانی است که  با آن روبرو هستیم ، یعنی دن کیشوت . نخستین تصویری که از دن کیشوت در ذهن همه ی ما شکل گرفته است ، مربوط به یک

انسان مالیخولیایی است . اما اینطور نیست . او یک انسان دیوانه و یا متوهم نبوده است ، بلکه او صاحب یک اندیشه است . اما به قدری این اندیشه بزرگ است که همه از آن به یک مالیخولیا و یک

توهم یاد می کنند . شاید اگر بخواهیم مثال عینی بزنیم ، باید بگوییم که تفکر و اندیشه ی دن کیشوت کم از تفکر گالیله ندارد . او نیز باور و اندیشه ی بزرگی  داشت ، اما همه او را به دیوانگی خطاب کردند

و این درست نقطه ی موافق شخصیتی به نام دن کیشوت است . دن کیشوت رویای جهانی پر از مهر و عشق داشت . او دلاوری نمی کرد ، بلکه دستگیری می کرد .

او آرزو داشت که انسان بهتر زندگی کند ، او شمشیر را ترجیح نمی داد بلکه گفتگو برای او همیشه از اولویت بیشتری برخوردار بود . بد نیست یک مثالی هم اینجا از خود رمان داشته باشیم .

به این نکته اشاره کردیم که او دلاوری نمی کرد ، بلکه دستگیری می کرد. اولین رویدادی که در دنیای قهرمانانه ی او اتفاق افتاد ، برخورد او با فردی بود که کودکی به درختی بسته بود .

او یعنی دن کیشوت به صراحت اشاره می کند که من حامی تمامی مظلومین جهان هستم . و این بنیان فکری دقیقا تمام آن چیزی است که دن کیشوت از دنیای خود می خواهد .

او احساس می کند که برای رسیدن به موفقیت در این هدف ، نیاز دارد که لباس رزم بپوشد . چرا ؟ چون او جهان را چون جادوگری می بیند که در ذهن انسان ها نفود کرده و باعث شده است که

آن ها به چنین روززی بیفتند . او فکر می کند که حتما چون افسانه های قدیمی ، دیوی در این جهان وجود دارد که دیو بی رحمی هاست و اگر او را بکشد ، آن گاه دیگر تحت هیچ شرایطی بدی

در دنیا وجود نخواهد داشت و به همین دلیل راه می افتد که به دنیایی بهتر برسد . اما در این راه می فهمد که این دنیا نیست که آنچنان که باید و شاید بد باشد . دنیا همان دنیاست . درخت ها همان درخت ها هستند . خانه ها و قلعه ها همانند و مشتی چوب و سنگ اند .

اما این اندیشه ی آدم هاست که دیو بدی را ساخته است و او هیچ راهی برای زندگی بهتر ندارد ، مگر آن که روی خودش کار کند . اینجاست که اومی فهمد میان دنیای او و دنیایی که در بیرونش اتفاق

می افتد فرسنگ ها فاصله است . حال به نظر بد نمی آید که دومین بخش تحلیل را بر روی همین مسئله دنیای دن کیشوت و دنیای دیگر انسان ها متمرکز کنیم ، چرا که دومین درس مهم دقیقا

در همین جا صورت می گیرد و تحلیل خوبی می توان روی آن داشت. پیش از اینکه تحلیل این بخش را نیز به طور جدی شروع کنیم باید بگوییم که این بخش علاوه بر تحلیل یک نکته ی

فوق العاده برای نویسندگی نیز دارد که می تواند یک درس عظیم باشد و باعث برنده شدن نوشته های شما شود . ابتدا به امر از نکته ی تحلیلی شروع می کنیم .

نکته ی تحلیل این بخش مربوط می شود به فلسفه ی جهان باوری ما و آنچه که حقیقتا در جهان بیرون وجود دارد . اگر دقت کرده باشید در بخش نخست تحلیل گفتیم که دن کیشوت به دنبال رویای انسانی

خویش ، یا جهانی غرق در صلح پا در این راه گذاشت و این امر باعث شد که به مشکلات بسیاری هم برخورد کند ، اما چیزی که این میان وجود دارد ، بحث باورهای دن کیشوت و اختلاف آن با دنیای

بیرون است . دن کیشوت به این امر فکر می کند که دنیا تسخیر یک سری از نیروهای شوم شده است که می توان با از بین بردن آن به نیروی صفا و صمیمت دست پیدا کرد .

در واقع از نظر او دنیای خوب جایی است که عشق در آن جاری باشد. هیچ انسانی به انسان دیگر ظلم نکند ، هیچ انسانی حق کسی را نخورد و هیچ انسانی کسی را مجبور به کاری نکند .

او در پی چنین دنیایی وارد جنگ با بدی ها می شود . اما هر چه پیش تر می رود به این نتیجه می رسد که این دنیا همان دنیایی است که در آن امکان خیر و شر وجود دارد اما این انتخاب مردم خود

این دنیا بوده است که به بدی ها روی بیاورند . اما درسی که باید یک نویسنده از این فلسفه ی سروانتس در نوشتن دن کیشوت بگیرد ، بحث کشمکش های نویسندگی در غلبه بر خود سانسوری است . یک نویسنده باید آزادنه بتواند تمام آنچه که در ذهن دارد را بیان کند و بدون هیچ ترسی راهی را پیدا کند

که تمام حرف هایش به گوش مخاطبین برسد . شاید باور کردنی نباشد ، اما تمام بخش های دن کیشوت به نوعی اعتراض به تمامی ارکان حکومتی وقت در زمان سروانتس بوده است ، اما وی توانست بدون هیچ خود سانسوری و با تکیه بر یک داستان حماسی تمامی این انتقادها را مطرح کند .

پس اگر می خواهید یک نویسنده ی قوی باشید و اگر می خواهید نویسندگی را در عالی ترین سطح دنبال کنید باید بتوانید جهان اطرافتان را به عالی ترین شکل ممکن برای مخاطبین تصویر کنید . جهان اطراف شما جهانی است که شما آن را می بینید ، خودتان آن را درست کرده اید و برای آن فلسفه ی ذهنی دارید .

این فلسفه ی ذهنی دقیقا چیزی است که مخاطب را پای رمان شما نگاه می دارد . اما مطلب آخری که قصد بیان آن را داریم ، بحث عشق در رمان دن کیشوت است . بسیاری از منتقدین ادبی به این مسئله ایراد گرفته اند که دن کیشوت تنها به رسم پهلوانان اسطوره ای یک دلبر برای خودش انتخاب کرده است و هیچ جای داستان هم این دلبر را راه به داستان نداده و تنها با خیالش زندگی می کند .

اما باید بگوییم که این طور نیست ، دن کیشوت عشق را حاصل زندگی آدمی می بیند . او به دنبال این است که برای تک تک کارهای خود در این دنیا یک انگیزه داشته باشد و آن انگیزه برای او عشق می باشد . عشق برای او همان مفهوم هرگز نادیده اما پذیرفته است .

او نیازی به حضور فیزیکی عشق ندارد ، اما از او کمک می خواهد و به انگیزه ی او می جنگد . شاید بسیار استعاری بتوان به این امر اشاره کرد که سروانتس به این نکته تاکید داشته است که عشق درست مانند دولسینه است که باید در تمامی زندگی ما وجود داشته باشد و ما با آن زندگی کنیم ، اما لزوما از آن بهره ی فیزیکی نبریم .

این هم از تحلیل رمان دن کیشوت ، البته این را بگوییم که این تحلیل تماما بر روی محتوای کار دن کیشوت تمرکز داشت . بسیاری از دیگر نکته ها نیز می توان راجع به این رمان گفت از جمله این که اسب ها همیشه نماد تحرک هستند و مهمان خانه ها همیشه نماد دیدارها ولیکن در باب این رمان ، نباید این چنین ساده لوحانه درگیر این دو سه نماد خیلی جزئی شد .

بله ، رمان هایی هستند که نمادهایشان اساس رمان هستند که باید بررسی شوند و ما نیز همه را بررسی می کنیم ، اما رمان هایی چون دن کیشوت رمان هایی هستند که نویسنده خود محتوا را برتر به همه ی بخش های رمان دانسته است ،

از این رو ما نیز باید آن را برتر بدانیم و آن را ملاک کار خودمان قرار دهیم. پس بدون توجه به هیچ نمادی ، باید به شما بگوییم که تمامی نماد ها در همان مثلث محتوایی که در بالا ذکر کردیم و تحلیل آن را تمام و کمال نوشتیم خلاصه می شود .

امیدواریم که از این رمان نیز به بهترین شکل ممکن استفاده کرده باشید و یک قدم دیگر به نویسندگی کتابی برای قرار گیری در لیست صد رمان برتر دنیا نزدیک شده باشید .

دن کیشوت در ایران

یکی از جملاتی که در مقدمه ی این مقاله ی تحلیلی بیان کردیم ، ذکر این نکته بود که رمان دن کیشوت ، یکی از نزدیک ترین رمان ها به احساسات مردم ایران است . در واقع این نزدیکی را می توان هم در بعد ادبی ، هم در بعد محتوایی و هم در بعد فرهنگی در جای جای کتاب یافت کرد .

از این رو باید گفت که طبیعی است که بسیاری از ما ایرانی ها با این کتاب ارتباط برقرار می کنیم و به دنبال آن بسیاری از مترجمین ما نیز با این کتاب ارتباط فرهنگی و ادبی خوبی برقرار می کنند .

در نتیجه ، ترجمه های متفاوتی از رمان دن کیشوت در طول تاریخ ترجمه ، در ایران صورت گرفته است . اما به طرز عجیبی می توان گفت که عمر این ترجمه ها بسیار کوتاه بوده است و نتوانسته اند ماندگار شوند . دلیل آن نیز بسیار دلیل عمقی و ریشه داری است .

هنگامی که یک مخاطب با دید از پیش تعیین شده ای نسبت به یک اثر ادبی ، دست به مطالعه ی یک اثر می زند ، انتظار دارد که تمام وجوه فکری و ذهنی او در ترجمه ی اثر به نحوی عالی رنگ واقعیت بگیرند . در واقع مخاطب انتظار دارند ، به اندازه ی شکوه نام دن کیشوت و رمانی که جهان را با یک تحول روبرو کرده است ،

ترجمه ای ادبی ، حماسی و روان ببیند ، که در اکثر مواقع اینطور نشده است و همین باعث مرگ ترجمه های کثیر دن کیشوت شده است . اما در ایران دو ترجمه ی ماندگار از دن کیشوت نیز داریم که بسیار سر و صدا کرده است و ماندگار شده است .

یک ترجمه ی محمد قاضی و دو ترجمه ی ذبیح الله منصوری است . اما پیش از اینکه به معرفی این دو ترجمه بپردازیم باید بگوییم که یکی از درس های ترجمه ی آثار خارجی این است که ما ابتدا به امر ببینیم که به چه میزان ذهنیت ما به این داستان ها نزدیک است .

در واقع مترجم همیشه باید خود را در یک ترازوی فرهنگی و ادبی به لحاظ نزدیکی به متن ببیند . چرا که این یکی از برتری های هر مترجمی است که بتواند بطور پیش فرض متن را درک کرده و با روحیات متن آشنا باشد .

دن کیشوت یک رمان حماسی است . ذهن اکثر ما ایرانی ها نیز با حماسه آشنا است و حال اگر این میان یک مترجمی هم پیدا شود که با حماسه های ایرانی و اسطوره های آن آشنا باشد ، به راحتی هر چه تمام تر می تواند درک پیش فرض متن را در اختیار داشته باشد و به متن خود روح هدیه کند .

اما حال شرایطی را فرض کنیم که شما بعنوان یک مترجم ، عاشق ترجمه ی کتابی شدید و احساس کردید که این کتاب به لحاظ روحی با ذهن شما هم خوان است و وقتی آن را می خوانید احساس خوبی دارید ، اما در بیان ترجمه و در لحن ترجمه ضعف دارید ، حال باید چه کنید ؟  بهترین راه این است که در سبک همان کتاب ، کتابی در زبان مقصد پیدا کنید .

در واقع اگر می خواهید از زبان فرانسه کتابی را به زبان فارسی برگردانید . زبان فرانسه زبان مبدا است و فارسی مقصد . حال برای این که شما بتوانید لحن کتاب را به بهترین شکل ممکن در آغوش بگیرید ، بهترین راه این است که سری به کتاب های مشابه به زبان مقصد بزنید .

این کار به شما نمای کلی ادبیات این سبک را می دهید و باعث می شود که شما در ترجمه با استفاده از لحن این آثار نتیجه ی خوبی بگیرید . اما بعد ، برویم سراغ معرفی بهترین ترجمه های کتاب دن کیشوت که شما دوستان از خواندن آن می توانید لذت کافی را ببرید .

راستش را بخواهید ما دو ترجمه را بیشتر نمی توانیم معرفی کنیم ، چرا که به نظر ما این دو ترجمه کار را بر روی رمان دن کیشوت تمام کرده اند و

اگر اثر بهتری به لحاظ ترجمه بخواهد منتشر شود ، مربوط به بعد ادبی آن نیست و ابعاد دیگری در آن دخیل خواهد بود که

به جرات هم می توانیم بگوییم که تا به امروز چیزی نه در بعد ادبی و نه در ابعاد دیگر چون کیفیت چاپ و گرافیک و این ها به بازار عرضه نشده است .

ترجمه ی استاد بزرگ ترجمه ، جناب محمد قاضی و دیگر ترجمه ی شاهکار از ذبیح الله منصوری بهترین گزینه های انتخاب یک ترجمه ی خوب برای دن کیشوت می باشند .

امیدواریم که با خواندن این دو ترجمه لذت کافی از این کتاب زیبا را ببرید .

 

بخش های ماندگار رمان دن کیشوت

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد

در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان دن کیشوت را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند

خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود .

  • دن کیشوت ادامه داد و گفت: سانکو، تو هم‌چنین باید بکوشی که از این پس این همه ضرب‌المثل را که بنا به گفتار خود چاشنی می‌زنی در کلام نیاوری. البته راست است که ضرب‌المثل کلامی است قل و دل ولی تو، بنا به عادت، آن‌ها را چنان بی‌ربط و بی‌مورد به کار می‌بری که به یاوه و هذیان بیشتر شبیه است. سانکو گفت: ای وای! ارباب، این یک درد را فقط خدا می‌تواند علاج کند، زیرا من به قدر یک کتاب ضرب‌المثل می‌دانم و وقتی می‌خواهم صحبت کنم یک دفعه چندتایی از آن‌ها از دهانم خارج می‌شود و مثل این است که به هم تنه می‌زنند تا زودتر بیرون آیند و هر کدام را که زودتر آمدند بر زبان می‌آورم، ولو بی‌مورد و بی‌تناسب باشد.
  • نامش «دولسینه» و موطنش توبوزو یکی از قراء مانش و عنوانش دست کم شاهزاده خانم است، چون او ملکه من و معشوق من است. زیبایی او فوق بشری است چون در وجود نازنینش تمام خصال خیال‌انگییزی که شعرا به دلبران خود نسبت می‌دهند تحقق و تجمع یافته است: گیسوانش کمند بافته‌ای از تار زرین است، پیشانیش به باغ ارم می‌ماند، ابروانش چون رنگین‌کمان، چشمانش چون خورشید، گونه‌هایش چون گل سرخ، لبانش چون مرجان، دندان‌هایش چون مروارید، گردنش چون سنگ سفید، سینه‌اش چون مرمر، دست‌هایش چون عاج و سپیدی تنش چون برف است. و اما آن عضو او که عفت از چشم مردانش پنهان می‌کند به گمان من چنان باشد که با دقیق‌ترین معاینه فقط بتوان به بهای آن پی برد ولی نتوان وجه شبهی برای آن یافت.
  • در آن هنگام سی تا چهل آسیاب بادی در آن دشت دیدند و همین که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبه‌ راه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم‌اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همه ایشان نبرد کنم و هر چند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی بر حق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد. سانکوپانزا پرسید: کدام دیو؟ اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریبا به دو فرسنگ می‌رسد. سانکو در جواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاب‌های بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت در آید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.
    دن کیشوت گفت: معلوم است که تو از ماجراهای پهلوانی سررشته نداری. من به تو می‌گویم این‌ها دیو هستند. اگر می‌ترسی کنار بکش و در آن دم که من یک تنه نبردی بی‌مانند و هراس‌انگیز با ایشان آغاز می‌کنم تو دعا بخوان. و پس از ادای این سخنان
  • دن کیشوت مظهر طبقه‌ای است که قدرت و شوکت خود را از دست داده و رو به زوال می‌رود، ولی نمی‌تواند این زوال را باور کند و یا اینکه نمی‌خواهد آن را به روی خود بیاورد. همین است که دن کیشوت نجیب‌زاده مفلوک ناتوان، شمشیر می‌بندد و زره می‌پوشد و بر اسب «تازی» سوار می‌شود و در عین فقر، مهتر و اسلحه‌دار نگاه می‌دارد و به این سو و آن سو می‌رود و مبارز می‌طلبد.
  • ولی تو را به جان خودت بگو ببینم آیا در پهنه گیتی هرگز پهلوانی دلاورتر از من دیده‌ای؟ آیا هرگز در تواریخ خوانده‌ای که کسی در حمله بی‌باک‌تر، در دفاع مصمم‌تر، در ضربت زدن ماهرتر و در واژگون کردن دشمن چابک‌ دست‌تر از من بوده باشد؟ سانکو گفت: حقیقت این است که من هرگز تاریخ نخوانده‌ام زیرا من نه خواندن می‌دانم و نه نوشتن، لینک چیزی که می‌توانم به جرات تضمین کنم این است که من تاکنون به اربابی بی‌باک‌تر از حضرت عالی خدمت نکرده‌ام، و خدا کند که این بی‌باکی‌ها به قیمتی که الآن عرض کردم تمام نشود.
  • پس از پایان این مکالمه بحث دیگری شروع شد و سوار که ویوالدو نام داشت از دن کیشوت پرسید که سبب مسافرت وی با لباس زرم، آن هم در دوره صلح کامل و در ولایتی چنین امن و امان چیست؟ دن کیشوت در جواب چنین گفت: حرفه‌ای که من پیشه کرده‌ام و عهد و میثاقی که من بسته‌ام به هیچ وجه اجازه نمی‌دهد که من به وضعی جز این به سفر بروم. فراغت و راحت و ناز و نعمت و تفرج و تفریح برای مردم زن صفت درباری مقرر شده‌اند، لیکن خستگی‌ها و شب‌زنده‌داریها و سلاح‌های زرم جز برای مردانی که جهان ایشان را به نام پهلوان سرگردان می‌شناسد، و این بنده ناقابل با آن‌که احقر ایشانم افتخار دارم که یکی از ایشانم، به وجود نیامنده‌اند.
  • نمی‌توان افعی را به خاطر زهری که در دهان دارد ولو آن زهر مسبب مرگ کسی شود سرزنش کرد، چون طبیعت است که آن زهر را به او داده است، مرا نیز به خاطر این که زیبا آفریده شده‌ام نباید سرزنش کرد. زیبایی در وجود زن نجیب به آتشی می‌ماند که از دسترس دور بماند و به شمشیری که در گوشه‌ای افتاده باشد. وقتی کسی به آن دو نزدیک نشود نه آتش می‌سوزاند و نه شمشیر می‌برد.
  • در جهان خاطره‌ای نیست که بر اثر مرور زمان از یاد نرودو دردی نیست که مرگ آن را علاج نکند.
  • در دنیا کتابی به آن اندازه بد وجود ندارد که در آن نتوان چیز خوبی یافت.
  • حقیقت هرچند ظریف و شکننده باشد هرگز نخواهد شکست و هم‌چون روغن که همواره روی آب شناور است بر بالای دروغ شنا خواهد کرد.
  • خطرناکترین دشمن عشق فقر و تنگدستی است.
  • منظور و هدف من این بوده است که آداب و رسوم مرده پهلوانان سرگردان را احیا کنم و روزهای متمادی است که در یک جا می‌لغزم و در جای دیگر می‌افتم و قدری آن سوتر باز برمی‌خیزم و به همین طریق تاکنون توانسته‌ام قسمت اعظم آمال و آرزوهای خود را از طریق کمک به بیوگان و حمایت از دوشیزگان و دستگیری از ضغیران و یتیمان که از وظایف و تکالیف خاص پهلوانان سرگردان است برآورم.

 

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

 

منبع:سایت mohamadrezateimouri.com

person امین فرومدی
chat
•••

شعر رستاخیز کلمه‌هاست

دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹، 10:10

 

شعر رستاخیز کلمه‌هاست."ویکتور شِکلُوْسکی ،یکی از صورتگرایان روسی"

 

شعر فریاد ضمیر آدمی است که به صدای بلند شنیده می شود. از میان همه هنرها که عرضه بازار می شود، شاعری، بی سودترین آنهاست و شاعر، وارسته از اندیشه سوداگرانه. شاید از همین روست که در سرزمین های شاعرخیز، این دسته از هنرمندان یعنی شاعران همتای پیامبران به شمار رفته اند. "دکتر حسن هنرمندی"

 

 

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

 

 

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب جنگ آخر زمان

شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹، 14:38

چرا روسای سیاست،دین و علم این سه نابغه را خاموش کردند؟

جواب:لینک زیر را در گوگل کپی پیس کنید

https://www.youtube.com/watch?v=-BKn5Ye3o7w

کتاب جنگ آخر زمان با عنوان انگلیسی The War of the End of the world اثر ماریو بارگاس یوسا است و داستان آن برخورد دو بخش از جامعه را نشان می‌دهد که سالیان سال از هم دور مانده و هر یک در رویاهای بی‌بنیاد خود فرورفته بودند و اکنون در جنگی بی‌امان با یکدیگر دیدار می‌کنند.

یوسا یکی از مهم‌ترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکای جنوبی است که از معتبرترین نویسندگان نسل خود به شمار می‌رود. یوسا که نویسنده کتاب‌های بزرگی مانند: سور بز – سال‌های سگی – گفتگو در کاتدرال و… است، در سال ۲۰۱۰ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. همچنین کتاب چرا ادبیات این نویسنده که شامل چند مقاله است، از جمله بهترین کتاب‌هایی است که هر فردی می‌تواند مطالعه کند. موسسه نوبل در وصف آثار او چنین نوشته است:

برای نمایش ساختار قدرت و تصویرهای بُرّنده از مقاومت‌ها، شورش‌ها و شکست‌های فردی.

یوسا که اعتقاد دارد ادبیات خارق‌العاده‌ترین چیز در دنیا است، در کتاب جنگ آخر زمان هم – مانند کتاب سور بز – یک رمان خارق‌العاده خلق کرده است که برگی از تاریخ کشور برزیل است. اتفاقات اصلی این کتاب درست مانند سور بز بر مبنای واقعیت است.

ماریو بارگاس یوسا این کتاب خود را بلندپروازنه‌ترین کار خود می‌شمرد و می‌گوید «اگر قرار بود از میان رمان‌هایی که تاکنون منتشر کرده‌ام یکی را انتخاب کنم، این رمان احتمالا جنگ آخر زمان می‌بود.» او همچنین دلیل آن را چنین بیان می‌کند:

این اولین رمان من است که مکانش در کشور خودم پرو، نیست، بلکه در کشوری دیگر، یعنی برزیل، روی می‌دهد. دیگر اینکه این رمان در عین حال اولین کتابی است که رویدادهایش معاصر با دوره زندگی من نیست، بلکه کتابی است که به قرن نوزدهم مربوط می‌شود.

خلاصه کتاب جنگ آخر زمان

این رمان در اواخر قرن نوزدهم در ایالت باهیا در برزیل رخ می‌دهد. درست زمانی که مستعمره نواستقلال برزیل غرق در شور ناسیونالیستی اعلام جمهوری می‌کند. در پی تبدیل شدن برزیل به حکومت جمهوری مردم شهرنشین نیز خود را آماده جهشی به سوی دنیای جدید و مدرنیته می‌کنند اما در مناطق عقب‌افتاده و صحرانشین جنبشی دیگر شکل می‌گیرد.

ناگهان مردی که بعدها به نام «مرشد» معروف می‌شود، با چهره‌ای غریب و با سخنرانی‌های آتشین از دل بیابان‌های سوزان بیرون می‌آید و روستا به روستا با پای پیاده به موعظه و تعمیر کردن کلیساها می‌پردازد. در اولین خطوط کتاب، مرشد چنین توصیف شده است:

بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیمرخش را می‌دیدی. پوستی تیره و اندامی استخوانی داشت، و آتشی هماره در چشمانش می‌سوخت. صندل شبانان را به پا داشت و شولای کبودرنگی که پیکرش را می‌پوشانید یادآور ردای مبلغانی بود که گاه و بی‌گاه به دهکده‌های پرت افتاده صحرا سر می‌زند تا بر خیل کودکان نو زاد نام بگذارد و زنان و مردان را که با هم زندگی می‌کردند به عقد هم درآورند. پی بردن به سن و سال او، ایل و تبارش و ماجرای زندگی‌اش ناممکن بود، اما در خلق و خوی آرام، رفتار بی‌تکلف و وقار برهم نخوردنی‌اش چیزی بود که حتی از آن که موعظه خود را آغاز کند، مردم را به سویش می‌کشاند. (کتاب جنگ آخر زمان – صفحه ۹)

مرشد، با ویژگی‌هایی که خواندید، بدون اینکه خودش بخواهد همراهانی پیدا می‌کند. قدرت او به‌حدی است که همه را از جمله سنگ‌دل‌ترین خلاف‌کارها را شیفته خود می‌کند. رفته‌رفته مرشد با سیاست‌های جدید جمهوری روبه‌رو می‌شود و می‌بیند قوانینی وضع شده که نادرست به‌نظر می‌آید. از جمله اینکه جمهوری عبادات را آزاد اعلام کرده بود، گورستان‌ها را از دست کشیش‌ها خارج کرده بود و حتی ازدواج مدنی را الزمانی کرده بود. در کنار همه این موارد دولت جمهوری می‌خواست از مردم مالیات هم بگیرد.

مرشد پس از روبه‌رو شدن با تغییرات و شنیدن این موارد – که تنها بخشی از تغییرات است – جمهوری را حکومت شیطان می‌داند. مرشد آخر زمان را به مردم وعده می‌دهد و می‌کوشد آنان را با ایمانی عتیق با هم متحد کند. مردم فقیر نیز، با دیدن وضعیت و همراه شدن عده‌ای با مرشد، به او ملحق می‌شوند. در مدت کوتاهی مردم زیادی همراه با مرشد به منطقه‌ای دور افتاده به نام «کانودوس» می‌روند و در آنجا جامعه‌ای تشکیل می‌دهند که به هیچ چیز جز خودش شبیه نیست. جایی که مرشد حکم می‌راند و در کنار خودش خطرناک‌ترین جنایت‌کارها را جمع کرده است و از همه مهم‌تر دولت را شیطانی و ضدمسیح می‌نامد. این وضعیت باعث می‌شود مرشد و کانودوس کابوس جمهوری نوپا شود.

در کنار مرشد، ما با دیگر شخصیت‌های اصلی رمان آشنا می‌شویم و نویسنده – شبیه کتاب سور بز – از هر کدام از آن‌ها پیشینه‌ای کوتاه پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. با سیاست‌مدارانی آشنا می‌شویم که دلیل کارهای مرشد را درک نمی‌کنند و اصولا کسی نمی‌توانست از آنچه روی داده است سر در بیاورد. چرا که «نخبگان سیاسی، روشنفکران و نظامیان اصولا فکرش را هم نمی‌کردند که مردم فقیر علیه چیزی که دقیقا برای حمایت از ایشان، یعنی دهقانان و قربانیان نظام پیشین کشور برقرار شده بود، سر به شورش بردارند.»

همین موضوع باعث شد که روشنفکران و سیاست‌مداران موضوع را توجیه و نظریه‌ای ابداع کنند. نظریه این بود که این‌ها – مرشد و همراهان او در کانودوس – دشمنان جمهوری هستند و طبیعتا باید از میان بروند. بنابراین در نتیجه این تصمیم، دولت جمهوری به جنگ با آن‌ها می‌رود و…

اما شکل گرفتن جنگ میان جمهوری و کانودوس به این سادگی نیست و برای درک آن باید کتاب را به شکل دقیق مطالعه کرد و همچنین از جنبه‌های سیاسی برزیل آن زمان آگاه بود که البته نویسنده این موضوع را نیز در نظر داشته و کتاب را به شکلی نوشته است که هر خواننده‌ای بتواند موضوع را درک کند. با این همه ماریو بارگاس یوسا، رمان بی‌نظیر و مهمی خلق کرده است که می‌تواند در دنیای امروز هم مصداق داشته باشد و به وسعت دید مخاطب کمک کند.

درباره رمان ماریو بارگاس یوسا

کتاب جنگ آخر زمان در رابطه با تعارض میان مدرنیته و سنت است. در رابطه با جامعه‌ای است که سرعت تغییرات در آن آنقدر بالا است که به برخی از مردم اجازه نمی‌دهد خود را با شرایط سازگار کنند و مهم‌تر از همه در رابطه با نبود زبان مشترک بین مردم و حکومت است. مردم از یک سو فقیر هستند که به راحتی تحت تاثیر خرافات و مذهب علیه جمهوری شورش می‌کنند و جمهوری هم از طرف دیگر آنقدر پخته نیست که طرف مقابل خود را درک و به گفتگو با آن‌ها بپردازد و نتیجه آن چیزی است که در این کتاب شرح مفصل آن را می‌خوانید.

یوسا در مصاحبه‌ای در رابطه با این شورش و وضعیت وخیمی که پیش آمده بود می‌گوید:

بگذارید برای آنهایی که اصل ماجرا را نمی‌دانند بگویم که وقتی شورش برپا شد، دولت جمهوریخواه لشگری بزرگ برای سرکوب آن فرستاد و وقتی نبرد تمام شد، چهل هزار نفر، از جمله آدم‌های بسیار جوان و بسیار پیر قتل‌عام شده بودند.

این را در نظر داشته باشید که دولت جمهوری با یک بار لشگرکشی نتوانست شورشیان را شکست دهد و دوباره و دوباره اقدام کرد. در ابتدا حکومت با دیدن موفقیت‌های شورشیان و دیدن نتایج سلاح‌هایی که استفاده می‌کردند نظریه خود را گسترش دادند که حتما انگلیس پشت شورشیان است وگرنه شکست لشگر دولت ناممکن است. اما واقعیت چیز دیگری است.

این شورش و در مقابل آن، سرکوب بسیار عجیب است. در حدی که به سختی می‌توان باور کرد این تعداد از آدم‌ها کشته شده باشند. مردم فقیر و دهقانان که هیچ چیزی از خود نداشتند به سمت مرشد روانه می‌شدند تا حداقل خدا را داشته باشند. قدرت کلام و وقار مرشد به‌حدی بود که همه را جذب خود می‌کرد. تاثیر او بر وحشی‌ترین جنایتکارها هم به شکلی بود که آن‌ها تبدیل به فرشته می‌کرد، چیزی که کسی آن را باور نمی‌کرد. شخصیت مرشد از جمله مهم‌ترین شخصیت‌های رمان است که ما هیچ‌گاه به او نزدیک نمی‌شویم. بیشترین حد نزدیکی ما با مرشد همان توصیفات اولیه کتاب است که در بالا هم بخشی از آن نقل شد. یوسا در رابطه با شخصیت مرشد می‌گوید:

بگذارید برای آنهایی که اصل ماجرا را نمی‌دانند بگویم که وقتی شورش برپا شد، دولت جمهوریخواه لشگری بزرگ برای سرکوب آن فرستاد و وقتی نبرد تمام شد، چهل هزار نفر، از جمله آدم‌های بسیار جوان و بسیار پیر قتل‌عام شده بودند.

این را در نظر داشته باشید که دولت جمهوری با یک بار لشگرکشی نتوانست شورشیان را شکست دهد و دوباره و دوباره اقدام کرد. در ابتدا حکومت با دیدن موفقیت‌های شورشیان و دیدن نتایج سلاح‌هایی که استفاده می‌کردند نظریه خود را گسترش دادند که حتما انگلیس پشت شورشیان است وگرنه شکست لشگر دولت ناممکن است. اما واقعیت چیز دیگری است.

پرداختن به این شخصیت مشکل بخصوصی بود. نمی‌خواستم راوی به درون وجود او راه بیابد، چون می‌ترسیدم همه جنبه‌های اساطیری این آدم یکباره فرو بریزد. او فقط دورادور توصیف می‌شود، از فاصله‌ای که زاییده احترام و ترس و این قبیل احساس‌هاست. بنابراین خیلی احتیاط می‌کردم تا گرفتار طنز و طیبتی نشوم که مرشد را از هاله تقدس محروم می‌کرد.

در رابطه با جنبه‌های مختلف کتاب می‌توان بسیار نوشت و بحث کرد اما هیچ‌چیز بهتر از این نیست که کتاب را بخوانید و مستقیما با آن درگیر شوید. ما در این معرفی کتاب به بخش‌های کلی داستان و کتاب اشاره کردیم اما خواننده در همان ابتدا که کتاب را شروع کند متوجه می‌شود با رمانی گسترده و عظیم روبه‌رو است که بخش‌های مختلف آن به زیبایی به هم پیوند داده شده‌اند. یوسا داستان‌نویسی را بلد است و می‌تواند ساعت‌ها شما را به خواند کتاب ترغیب کند.

البته گاهی جنگ‌های مختلف کتاب ممکن است خارج از حوصله باشد اما به طور کلی با این ترجمه خوب و روان، بعید است از خواندن کتاب که نتیجه سه سال از عمر یوسا است پشیمان شوید.

در آخر کتاب نیز، یوسا خود کمی درباره کتاب و جریانات تاریخی آن زمان برزیل صحبت می‌کند و خواننده را از جنبه‌های مختلف موضوع باخبر می‌کند. در آخر همین مطلب آخر کتاب، یوسا مسئله اصلی کتاب جنگ آخر زمان را جنین بیان می‌کند:

مسئله اصلی جنگ آخر زمان تفاوت‌های مذهبی یا سیاسی موجود در برزیل و به طور کلی در امریکای لاتین، نیست. بلکه جدایی و تعارض میان دو جامعه‌ای است که قادر نیستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.

جملاتی از کتاب جنگ آخر زمان

انقلاب جامعه را از شر مفاسدش خلاص می‌کند و علم فرد را از مفاسدش. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۲۸)

آن‌قدر روز و شب در هزارتوی خیابان‌های سالوادور پرسه زده بود که هرکس می‌دیدش او را آدمی دلباخته این شهر به حساب می‌آورد. اما چیزی که گالیلئوگال به آن توجه داشت زیبایی‌های باهیا نبود، آن منظره‌ای بود که دیدنش همواره او را به عصیان می‌کشید: بی‌عدالتی. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۵۹)

بردگی اخلاقی و جسمی زنان به حد افراط کشیده است، چون این‌ها تحت ستم مالک، پدر، برادر و شوهر هستند. این طرف‌ها مالک برای زیردستانش همسر انتخاب می‌کند و زن جماعت درست توی خیابان زیر شلاق پدران حیوان‌صفت و شوهران مست‌شان می‌افتند و مردمی هم که شاهد این صحنه‌ها هستند در کمال بی‌اعتنایی تماشا می‌کنند. این خوراکی برای تفکر است. رفقا ما باید کاری کنیم که انقلاب نه‌تنها به استثمار انسان از انسان، که به استثمار زن به‌دست مردم هم پایان بدهد و در کنار برابری طبقات برابری جنسی را هم برقرار کند. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۱۳۶)

آدم جنایتکار نمونه‌ای از توش و توان زیادی است که به راه نادرست افتاده. جنگ این توش و توان را به مجرای درست می‌اندازد. این‌ها می‌دانند چرا می‌جنگند، و این باعث می‌شود شجاع باشند، حتی گاهی اوقات مثل قهرمان‌ها می‌شوند. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۲۷۱)

تنها دلخوشی‌ام این است که همین روزها می‌میرم و این‌قدر نمی‌مانم که شاهد خرابی این مملکت باشم. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۳۰۱)

ین کلمه وطن یک روزی از بین می‌رود. آن‌وقت مردم به پشت سرشان، به ما نگاه می‌کنند که خودمان را توی مرزها حبس کرده بودیم و سر چند تا خط روی نقشه همدیگر را می‌کشتیم، بعد می‌گویند: این‌ها عجب احمق‌هایی بوده‌اند. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۳۶۸)

ژاگونسوها داشتند نماد ظلم و ستم را نابود می‌کردند. آن‌ها با تصوری مبهم، اما به قوت شهود، به‌درستی به این نتیجه رسیده بودند که قرن‌ها سلطه مالکیت خصوصی این فکر را در کله استثمار شده‌ها فرو کرده بود که این نظام از آسمان نازل شده و مالکان هم موجوداتی برترند، برای خودشان نیمه خدایی هستند. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۴۱۹)

نفرت، مثل هوس، عقل را از کار می‌اندازد و آدم را بدل به موجودی سراپا غریزه می‌کند. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۴۶۸)

در همین لحظه شلیک توپ‌ها آغاز می‌شود و او تکانی می‌خورد و به‌ناچار هر دو دست را بر گوش می‌گذارد. اما چشم‌هایش را نمی‌بندد، مات و مسحور به پایین خیره می‌شود و در همین دم شعله‌هایی بناگاه سرمی‌کشند و چند کلبه بدل به فواره‌ای از تیر و آجر و تخته و تشک‌های کاهی و تکه پاره‌هایی نامشخص می‌شود که به هوا می‌جهند و بعد دیگر به چشم نمی‌آیند. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۵۰۱)

تصور مرگ یک نفر آسانترست تا مرگ صد نفر، یا هزار نفر. مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی می‌شود. آدم از چیزهای انتزاعی کمتر ناراحت می‌شود. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۶۱۲)

در رویارویی با مرگ چیزی که خودش را نشان می‌دهد، والاترین احساس‌ها نیست، بلکه پست‌ترین و زشت‌ترین غریزه‌ها و پول‌دوستی و زیاده‌طلبی است. (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۷۲۰)

سرهنگ می‌گوید «کارت را تمام کن» و با حرکتی محکم شمشیرش را به سوی او دراز می‌کند. «چشم‌هاش را درآر، زبانش را ببر، بعد سرش را هم ببُر و پرتش کن توی سنگرها، تا آن یاغی‌هایی که هنوز زنده‌اند بدانند چه به روزشان می‌آوریم.» (کتاب جنگ آخر زمان اثر یوسا – صفحه ۸۴۶)

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

منبع https://kafebook.ir/

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب صوتی نیروی حال : اکهارت تله، مسیحا برزگر

چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹، 12:17

 

کتاب صوتی نیروی حال اثر اکهارت تله، راهنمای کامل و مفیدی جهت لذت بردن از زندگی روزمره با تمام سختی‌‏ها و نگرانی‌‏هایش است. این اثر تاکنون به بیش از 30 زبان زنده‌ی دنیا منتشر شده، بارها در لیست پرفروش‏‌ترین کتاب‌‏های جهان قرار گرفته و بیش از 3 میلیون نسخه از آن در سرتاسر دنیا به فروش رسیده است.

کتاب صوتی نیروی حال (Practicing the power of now) دربردانده‌ی راهکارها و مراقبه‌هایی است که به رهایی شما از دردها، رنج‌ها و تمامی الگوهای رفتاری کهن و منفی می‌انجامد و شما را به زندگی در لحظه و درک و تجربه قلمروی وجود فرا می‌خواند. قلمرویی که جایگاهش آرامشی عمیق و بی‌انتهاست و نشاطی بزرگ دربردارد و درون آن نشاط عشق نهفته است. باید بدانید که زندگی افراد بسیاری پس از شنیدن و مطالعه این کتاب تغییر کرده است.

انسان‌ها باید از تک‌تک لحظه‌های زندگی خود لذت ببرند، از هر سویی که به دنیا بنگریم، لحظه‌ی حال تنها ثروتی است که در دسترس ماست. گذشته باز نمی‌گردد و آینده نیز خود روزی گذشته خواهد شد. نیروی حال اهمیت زندگی در زمان حال را به شما یادآور می‌شود و عادت فکر کردن و غصه خوردن درباره‌ی مسائل گذشته و آینده را نیز از ذهن‌تان دور می‌کند.

با به‌ کارگیری شیوه‌ها و روش‌های این کتاب آرامش در زندگی‌تان به جریان می‌افتد. استفاده از مفاهیم اصلی نیروی حال به انسان در درک شعور فراگیری که در دنیا برقرار است کمک می‌کند. آرامش حقیقی در درک آزادگی پنهان است و آزادی با قبول این نکته که تفکر هر فرد در شعور بزرگ جهان نقطه کوچکی است شروع می‌گردد. ماورای ذهن انسان، در شعور جهانی که همه مفاهیم نیک مثل زیبایی و عشق در آن قرار گرفته است مرحله‌ای وجود دارد که انسان می‌تواند آرامش درونی را در آن پیدا کند.

اکهارت در کتاب تمرین نیروی حال روش غلبه کردن بر زندگی‌های پوچ، پررنج، عذاب‌آور و تاریک را به شما می‌آموزد. بسیاری از ما به زندگی در افکار تاریک و رنج بردن از آن عادت کرده‌ایم. آموزه‌های این کتاب راه رهایی از این درد را برای شما به تصویر می‌کشد و مسیر بیرون آمدن از زندان ذهن را نشان می‌دهد. این کتاب بعد جدیدی از آگاهی را شرح می‌دهد که فراتر از افکار وجود داشته و شعور مطلق نام‌ گرفته است. در بعضی از آموزه‌های معنوی این شعور فراتر از ذهن، مسیح درون یا ذات بودائی نامیده شده‌اند. اکهارت در کتاب تمرین نیروی حال راه، رسیدن به این بعد از آگاهی که رهایی‌بخش است و انسان را از رنج به‌ سوی آرامش می‌کشاند را می‌آموزد.

اکهارت تله (Eckhart Tolle) نویسنده و معلم معنوی، در کانادا به دنیا آمد. او پس از انتشار دو کتاب پر فروش قدرت نیروی حال و زمین نو مشهور شد. تله در سال 2011 از سوی Watkins Review به عنوان تأثیر‌گذارترین شخصیت معنوی جهان معرفی شد.

در قسمتی از کتاب صوتی نیروی حال می‌شنویم:

«گدایی 30 سال کنار جاده‌ای نشسته بود. یک روز غریبه‌ای از کنار او می‌گذشت. گدا به طور اتوماتیک کاسه‌ی خود را به سوی غریبه گرفت و گفت: بده در راه خدا.
غریبه گفت: چیزی ندارم تا به تو بدهم. آن‌گاه از گدا پرسید: آن چیست که رویش نشسته‌ای؟
گدا پاسخ داد: هیچی. یک صندوق قدیمی است. تا زمانی که یادم می‌آید روی همین صندوق نشسته‌ام.
غریبه پرسید: آیا تاکنون داخل صندوق را دیده‌ای؟
گدا جواب داد: نه. برای چه داخلش را ببینم؟ در این صندوق هیچ‌ ‌چیز وجود ندارد.
غریبه اصرار کرد: چه عیبی دارد؟ نگاهی به داخل صندوق بینداز.

گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند. ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهر است.

من همان غریبه‌ام که چیزی ندارم به تو بدهم. اما به تو می‌گویم نگاهی به درون بینداز. نه درون صندوقی، بلکه درون چیزی که به تو نزدیک‌تر است. درون خویش. صدایت را می‌شنوم که می‌گویی: اما من گدا نیستم.

گدایند همه‌ی کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده‌اند، همان ثروتی که شادمانی از هستی است. همان چشمه‌ی آرامش ژرف که در درون می‌جوشد. آن‌ها اگر میلیون‌ها دلار پول داشته باشند، باز گدایند. اینگونه آدم‌ها با کاسه‌ی گدایی در دست، بیرون از خویش پرسه می‌زنند تا از این و آن ذره‌ای لذت، یا رضایت کسب کنند. آن‌ها اعتبار، امنیت و عشق می‌خواهند و نمی‌دانند که گنجی بی‌پایان در درون خویش دارند. گنجی که بیشتر از همه‌ی آن چیزهایی است که دنیا می‌تواند به آن‌ها پیشکش کند. واژه‌ی روشن شدگی ما را به یاد دستاوردهای برخی از ابرانسان‌ها می‌اندازد. نفس دوست دارد همین معنی را به واژه‌ی روشن‌شدگی بدهد تا آن را بسیار دور از دسترس ما قرار دهد.

اما روشن شدگی چیزی نیست جز حالت یگانه‌ی احساس تو با هستی. روشن شدگی وضعی است که تو در آن خود را با حقیقتی اندازه‌ ناپذیر و فنا ناپذیر درارتباط می‌بینی. حقیقتی که هم تویی، و هم چیزی است بزرگ‌تر و فراتر از تو.

روشن شدگی پیدا کردن حقیقت خودت است. حقیقتی که ورای نام‌ها و صورت‌ها است. ناتوانی در درک این ارتباط، موجب توهم جدایی از خود و از جهان پیرامون خود می‌شود. دراین‌صورت، خود را آگاهانه یا ناآگاهانه، همچون پاره‌ای جدا و منزوی در نظر می‌آوری.»

 

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

 

منبع سایت کتابراه 

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتابِ 33 استراتژی جنگ

شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸، 23:33

 

کتاب 33 استراتژیِ جنگ نوشته‌ی رابرت گرین نویسنده‌ی آمریکایی است. این کتاب به عنوان راهنمای استراتژی برای جدال های آشکار و پنهان اجتماعی در زندگی روزمره معرفی شده است. این کتاب مباحث و مثال های فراوانی از شخصیت ها و حوادث گوناگون در توصیف استراتژی های تهاجمی و تدافعی مطرح می‌کند و آنها را به الگویی برای جدال های اجتماعی از دعاوی خانوادگی تا مذاکرات تجاری تبدیل می‌کند.

در هر فصل این کتاب، یک استراتژی با هدف حل مشکلی خاص به شما معرفی می‌شود؛ استراتژی هایی که به حل مشکلاتی همچون ارتش بی انگیزه، هدررفتن انرژی، درهم‌شکستن پس از شکست، تفاوت بین ایده و واقعیت و شرایط دشواری که نمی‌توانید از آن بیرون بیایید، کمک می‌کند. شما می‌توانید این استراتژی ها را فرا بگیرید و اجازه دهید به بخشی از جنگ افزارهای ذهنی شما تبدیل شود. استراتژی های دفاعی این کتاب، حتی برای کسانی که از جنگ و مبارزه پرهیز می کنند، راهگشاست. این استراتژی ها به عنوان فرمول تعیین شده‌ای نیست که باید حفظ و تکرار شود، بلکه یاری‌تان می کند که استراتژیست نهفته‌ی وجودتان را زنده کنید و نمایان سازید.

در صفحه 29 کتاب در تعریف استراتژی چنین آمده است:

" استراتژی در جنگ، هنر فرماندهی کل عملیات نظامی است.تاکتیک ها و تدابیر جنگی، مهارت تشکیل ارتش و پاسخ به نیاز های فوری در میدان جنگ است. بیشتر ما در زندگی تاکتیک ها را می‌شناسیم؛ اما استراتژیست نیستیم. هنگام درگیری، فقط به فکر نجات هستیم و افق های دوردست را نمی‌بینیم. اندیشیدن به شکل استراتژیک دشوار و نامتعارف است. شاید تصور کنید فردی با قابلیت های استراتژیک هستید؛ اما در واقع شما صرفا آشنا به مهارت های تاکتیکی هستید. برای دستیابی به قدرت استراتژی باید خود را دست بالا بگیرید و به توانایی هایتان اعتماد داشته باشید. استراتژی به شما کمک می کند تا بر هدف های بلند مدت خود تمرکز کنید، شما را از حالت منفعلانه‌ای که در بسیاری از جنگ های زندگی زمین گیرتان می‌کند بیرون می‌آورد و به یک مبارز کامل تبدیلتان می‌کند."

این کتاب با ترجمه خانم مرجان ایزدی، ویراستاری خانم الناز خجسته و به همت انتشارات آریان عرضه شده است. 

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایرانو جهان

 

منبع  سایت تایم دات آی آر

 

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب : چگونه شعر بخوانیم

سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۸، 10:4

 

 

 

چگونه شعر بخوانیم

چگونه شعر بخوانیم

پدیدآور: تری ایگلتون ناشر: آگه تاریخ چاپ: ۱۳۹۶مترجم: پیمان چهرازی مکان چاپ: تهران تیراژ: ۵۵۰شابک: 9ـ336ـ329ـ964ـ978تعداد صفحات: ۲۸۱

 

خلاصه

این کتاب را که به ارائه آموزه‌هایی در جهت فهم و خوانش دقیق و درست متون شعری می‌پردازد، می‌توان در عین حال تاریخچۀ فشرده‌ای از شعر انگلیسی‌زبان دانست.

معرفی کتاب

برای دیدن بخشی از صفحات کتاب، لینک فایل پی دی اف ( PDF  ) را ببینید. 

 

این کتاب را که به ارائه آموزه‌هایی در جهت فهم و خوانش دقیق و درست متون شعری می‌پردازد، می‌توان در عین حال تاریخچۀ فشرده‌ای از شعر انگلیسی‌زبان دانست. ایگلتون خوانش دقیق متن را در درجۀ اول مستلزم تجزیه و تحلیل فرم ادبی یا ادبیت متن می‌داند. او مشکل غالب رویکردهای نادقیق به شعر را ناشی از تحلیل‌های صرفاً محتوایی می‌داند و در سراسر تحقیق خود و از خلال بررسی نمونه‌های متعدد در تلاش برای تدقیق وجوه گوناگون فرم ادبی برمی‌آید و اینکه شعرهای ماندگار و تأثیرگذار در جهت بیان ایده‌های خود چه نسبتی را میان این وجوهِ فرمی برقرار می‌کنند و چگونه به این تناسب شکل می‌بخشند. خواننده از طریق مجهزشدن به سلاح نقد می‌آموزد که چگونه از خلال کلمات، سطرها و بندهایی که تحت عنوان شعر بر روی صفحه شکل گرفته‌اند، ارتباط و تأثیرات متقابل وجوهِ فرمی شعر را شناسایی کند و دریابد که هر شعر، با توجه به آنچه بر روی صفحه عرضه می‌کند، می‌خواهد چه مفاهیمی را مطرح کند و در این راه با استفاده از رسانۀ شعر در چه زمینه‌هایی توفیق می‌یابد و در کجا ناکام می‌ماند.

ایگلتون یادآور می‌شود در شعرهای ماندگار فرم در جهت اجرای محتوا عمل می‌کند و شعرهایی با رویکردها و ایده‌های سیاسی، در کنار طرح محتوایی سیاسی، فرمی سیاسی را به کار می‌گیرند. در حقیقت فرم، آن‌گونه که برخی گمان می‌کنند، بی‌اعتنایی به تاریخ نیست، بلکه راهی برای ورود به آن است و چگونگی به‌کارکیری فرم از طرف شاعران هم‌راستا با نگرش آنها به دنیای پیرامون است. فرم ادبی بازتاب وضعیت تاریخی است و در شعر رویکردهای ادبی دلالت‌های اجتماعی می‌یابند. بررسی فرم‌های شعری، به گفتۀ ایگلتون گونه‌ای بررسی فرهنگ‌های سیاسی است، ولی برای انجام چنین کاری ابتدا باید شعرها را در دل بافت کلامی‌شان تشریح کرد.

ایگلتون معتقد است همۀ تغییرات ایجادشده در فرم ادبی در طول تاریخ همراه و مرتبط با دگرگونی‌های سیاسی ـ اجتماعی بوده است. او ریشه‌های نقد را تا بلاغت یونان باستان دنبال می‌کند؛ صناعتی که اساساً از فعالیت‌های اجتماعی جداناشدنی بوده است. ایگلتون در دل بحثی خواندنی به‌خوبی نشان می‌دهدکه چگونه نقد از عملکرد اجتماعی خود در دوران باستان به وضعیت فعلی‌اش رسید؛ وضعیتی که نقد را بدل به امری خصوصی و غیرسیاسی کرده است.

به گفته ایگلتون شعر، و به‌ویژه شعر مدرن، زبانی است که معنای آن در دل خودِ فرآیند معنارسانی شکل می‌گیرد. در نتیجه شعر غالباً به‌نوعی دربارۀ خود زبان است؛ به این معنا شعر پدیده‌ای است که بر ما حادث می‌شود و معنای کلمات آن مبتنی بر تجربۀ آنهاست. شعرها در قالب واکنشی به هم‌نشینی کلمات و مفاهیم شکل میگیرند و دغدغۀ درک التزام درونی میان این دو را دارند. به این ترتیب کلمات در شعر در عین اینکه کارکرد ارجاعی خود به دنیای واقعی را حفظ می‌کنند، این کارکرد را تابع طرح کلی رابطه‌های کلامی درون شعر می‌کنند. با این حال، در طول تاریخ نقد ادبی، نظریه‌پردازان برجسته‌ای نظیر فرمالیست‌ها شعر را اساساً زبانی دانسته‌اند که منحصراً از کلمات و نه مفاهیم ساخته می‌شود و به رابطه خود آگاه زبان با خود اختصاص دارد.

ایگلتون برای تدقیق مفهوم شعر با این تعریف ساده آغاز می‌کند که شعر گزاره‌ای اخلاقی و داستانی است که بر خلاقیت کلامی بنا می‌شود و در آن مؤلف تعیین‌کنندۀ مکان پایان گرفتن سطرهاست و در ادامه به تعیین گستره و دامنۀ مفهوم مقولات اخلاقی، داستانی و خلاقیت کلامی می‌پردازد. ایگلتون بر این موضوع تأکید دارد که در شعرهای تأثیرگذار و ماندگار شاعر، به نوعی هر یک از عناصر و جنبه‌های مختلف محتوایی و فرمی شعر را مدنظر دارد و آنها را با اشراف بر رسانۀ بیانی خود بر می‌گزیند و در مکان مناسب می‌گنجاند و به‌نحو مقتضی از هر یک بهره می‌گیرد. طرح این موضوع به معنی برخورد مکانیکی و خط‌کشی‌شده با شعر نیست؛ بلکه به معنی درک اهمیت وجوه برسازندۀ شعر و به‌کارگیری آنها در جهت خلق تأثیر شاعرانۀ ماندگارتر است.

یکی از نکات قابل ذکر دربارۀ ترجمه این کتاب این است که در مواردی از مثال‌های شعری این کتاب وزن و قافیه‌بندی شعرها به بحث گذاشته شده است، بنابراین لازم بوده برای کارآمدشدن شرح و توضیحات در زبان فارسی و درک بهتر آنها وزن و قافیه‌ها در ترجمۀ فارسی به‌شکلی حفظ شود؛ از این رو در این موارد حفظ یکدستگی معنایی شعر تحت‌الشعاع تدقیق قافیه‌ها در زبان فارسی قرار گرفته است.

این کتاب به منظور معرفی شعر به دانشجویان و مخاطبان عام طراحی شده است. نویسنده سعی کرده آنچه را که به نظر بعضی مقوله‌ای مرعوب‌کننده می‌رسد تا حد امکان قابل فهم و دست‌یافتنی شود. ولی بخش‌هایی از این کتاب به‌ناگزیر از بخش‌های دیگر سخت‌ترند. در نتیجه شاید خوانندگان کم‌تجربه ترجیح بدهند قبل از آنکه سراغ فصل‌های نظری‌تر کتاب بروند، با فصل 4 (در جست‌وجوی فرم)، فصل 5 (چگونه شعر بخوانیم) و فصل 6 (چهار شعر طبیعت) شروع کنند.

برنارد اُدانگیو دربارۀ این کتاب چنین گفته است: «از همان صفحۀ اول، خوانندۀ چگونه شعر بخوانیم در می‌یابد که، سرانجام کتابی نوشته شده که می‌خواهد به این اتهام آدریان میچل [شاعر انگلیسی] پاسخ بدهد: «بیش‌تر آدم‌ها به این دلیل بیش‌تر شعرها را نادیده می‌گیرند که بیش‌تر شعرها بیش‌تر آدم‌ها را نادیده می‌گیرند». ایگلتون خود را «نظریه‌پردازی ادبی با گرایشات سیاسی» می‌داند. دستاورد چشمگیر این کتاب اثبات این موضوع است که نظریه‌پردازانی از این دست تنها کسانی هستند که می‌توانند نشان دهند که شعر به راستی در پی چیست. ایگلتون، از طریق مجموعه‌ای از خوانش‌های درخشان و موشکافانه ـ از ییتس و فراست و آودِن و دیکِنسون ـ که طوری در دل کارکردهای نقد تدوین شده‌اند که احتمالا تشریح آن فقط از عهدۀ او بر می‌آید، نشان می دهد که نظریۀ ادبی، اگر به طور جدی درک شود چگونه می‌تواند زمینه‌ای برای درک شعر فراهم کند. این کتاب دفاعیه‌ای حیاتی از شعر در زمانۀ ما خواهد بود».

 

 PDF 

 

فهرست مطالب کتاب:

یادداشت مترجم

مقدمه

1. کارکرد نقد

2. شعر چیست؟

3. فرمالیست‌ها

4. در جست‌وجوی فرم

5. چگونه شعر بخوانیم

6. چهار شعر طبیعت

واژه‌نامۀ توصیفی

فهرست توصیفی نام‌ها

نمایه

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع  سايت کتابخانه تخصصی ادبیات

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتابِ در جستجوی صبح

پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۸، 13:16

 

 

کتاب سه جلدی "در جستجوی صبح"، خاطرات شادروان "عبدالرحیم جعفری"، بنیانگذار مؤسسه انتشارات امیرکبیر است که چاپ اول آن در بهار 1383 توسط انتشار روزبهان در ایران منتشر شد.

در این کتاب که به صورت زندگی‌نامه و با نثری دلنشین تألیف شده است، نویسنده با نگاهی متفاوت به زندگانی خود، خواننده را با وقایع تاریخ معاصر ایران نیز به نحوی جذاب و قابل لمس آشنا می‌کند. این زندگی‌نامه که به طرز تاثیرگذاری از عناصری چون مادر، همسر و خانواده، کارگر و کارمند و قشر فرهنگی جامعه تقدیر کرده از صمیمِ قلبِ بزرگ مردی از تبارِ محروم‌ترین و سخت‌کوش ترین و امیدوارترین انسان‌های تاریخ معاصر ایران تراوش می‌شود که این خود بر جذبه‌ی این کتاب می‌افزاید.

"جعفری ناشرِ مؤلف پروری بود که ذوق و دقت بالایی در کار داشت."

داریوش شایگان، فیلسوف و اندیشمند ایرانی

"کمتر نویسنده و دانشمندی در دوران هفتاد سال گذشته می توان به یاد آورد که عبدالرحیم جعفری شرحی درباره او و روابط اش با "امیرکبیر" در این کتاب به قلم نیاورده باشد."

احسان یارشاطر، بنیانگذار دانشنامه‌ی ایرانیکا و مرکز مطالعات ایران‌شناسی 

 

در ادامه بخشی از کتابِ در جستجوی صبح، جلد اول صفحه 440 را می آوریم:

"و اما علی اصغر مهاجر: در سال 1334  که تازه مؤسسه [انتشارات] فرانکلین آغاز به کار کرده بود، زنده‌یاد آقای احمد آرام که می‌دانست من با [همایون] صنعتی‌زاده آشنا هستم روزی به فروشگاه امیرکبیر در ناصرخسرو آمد که فلانی، تو با صنعتی‌زاده دوستی داری؛ من جوانی را می‌شناسم که به زبان انگلیسی مسلط است، مرد خوبی هم هست و به درد کار صنعتی‌زاده می‌خورد؛ او را به تو معرفی می‌کنم، تو هم سفارش‌اش را به صنعتی‌زاده بکن که در فرانکلین استخدامش کند.

چند روزی گذشت؛ یک روز جوانی به دکان ناصرخسرو آمد، جوانی کوتاه قد و لاغر اندام و ترکه‌ای با صورت کوچک، و خیلی خودمانی صحبت می‌کرد. گفت من علی اصغر مهاجر هستم که آقای آرام معرفی‌ام کرده نزد شما بیایم...من کارمند وزارت دارایی بودم، اما چون از کار دولتی خوشم نمی‌آمد استعفا دادم، فعلا هم راننده‌ی تاکسی هستم!

از طرز برخورد و حرکات و سکناتش خوشم آمد، تصمیم گرفتم کاری برایش بکنم. عین واقعه را برای صنعتی‌زاده تعریف کردم، و خلاصه مهاجر به عضویت فرانکلین درآمد و سالها با صنعتی‌زاده همکاری می‌کرد و با هم یار غار شدند. بعدها داستان مفصل‌تری شنیدم: مهاجر از وزارت دارایی استعفا نداده بود؛ گویا به اتهام داشتن تمایلات ملی به زندان افتاده و اخراج شده بود، یک سالی هم راننده تاکسی شده بود. هنگام کار در مؤسسه فرانکلین کتابی هم نوشت به نام زیر آسمان کویر که سازمان کتابهای جیبی با سرمایه‌ی امیرکبیر منتشر کرد.

 

پس از مدتی همایون با تجربه‌ای که در مردم شناسی داشت آقای احمد آرام را هم برای همکاری به فرانکلین دعوت نمود و تا موقعی که در فرانکلین بود همکاری آرام با او ادامه داشت و آرام چندین کتاب برای مؤسسه ترجمه کرد و از ارکان و همکاران واقعی دکتر مصاحب در تألیف دایرة المعارف فارسی هم بود. 

ده دوازده سالی بعد روزی برای کاری به دیدار همایون به فرانکلین رفتم. ظهر بود در دفترش تنها نشسته بود و نان و ماست می‌خورد. خیلی خودمانی گفتم من هم گرسنه‌ام، ناهار چی داری؟ گفت:«همین نان و ماست، ولی اگر بخواهی می‌توانم بگویم یک نیمرو هم برایت بیاورند!» نشستیم به خوردن نان و ماست و نیمرو، و ضمن خوردن از این در و آن در گفتن. پرسیدم: «راستی، آقای صنعتی‌زاده، تو که فرانکلین را دایر کرده‌ای و حالا همه جا نفوذ داری و با مردان علم و بزرگمردان سیاست هم آشنا شده ای، بگو ببینم چند تا دوست و رفیق خوب داری که بتوانی بهشان دربست اعتماد کنی و راز دل خود را به آنها بگویی؟» قدری فکر کرد و گفت: «من دوست آنچنانی که تو می‌گویی ندارم. اما به هر حال آنطور هم نیستم که به کسی اعتماد نداشته باشم؛ در محیط کار اگر روابط بر اساس اعتماد متقابل نباشد کار نمی‌گذرد. به هر حال به دور نفر خیلی اعتماد دارم، یکی نجف دریابندری، یکی هم علی اصغر مهاجر... با بقیه هم خوب روابط معمولی است.» آقای دریابندری سالها با سمت مشاور و مترجم و ویراستار اول در مؤسسه فرانکلین همکاری داشت و چندین کتاب را برای آن مؤسسه ترجمه و ویرایش کرده بود. اهل بوشهر و کارمند شرکت نفت در آبادان بود. هنگام فعالیت حزب توده ماننده بسیاری کسانی که خیال می‌کردند آن حزب در راه آزادی اندیشه و خدمت به میهن فعالیت می‌کند به عضویت آن حزب درآمد. بعد از وقایع 28 مرداد دستگیر شد و پنج سالی در زندان قصر بازداشت بود. آقای دریابندری قامتی بلند و چشمانی درشت دارد و سبزه رو است، با اعتماد به نفس، مسلط به دو زبان فارسی و انگلیسی، ادیب، دانشمند، که دهها کتاب و مقاله و نقد و انتقاد از او به چاپ رسیده است. یکی از انتخاب‌های بسیار خوب صنعتی‌زاده انتخاب آقانجف برای همکاری در مؤسسه فرانکلین بود. هر کتاب و مقاله‌ای که تا امروز دریابندری تألیف یا ترجمه کرده با اقبال عمومی روبرو شده است. تاریخ سینما ترجمه‌ی او را امیرکبیر منتشر کرد. تا آنجایی که به یاد دارم ترجمه‌ی کتابهای تاریخ فلسفه غرب، عرفان و منطق از برتراند راسل، معنی هنر از هربرت رید، نمایشنامه های ساموئل بکت، بیگانه‌ای در دهکده از مارک تواین،وداع با اسلحه از ارنست همینگوی را هم دریابندری ترجمه کرده است. یکی از شاهکارهای دریابندری تألیفِ کتاب مستطاب آشپزی است که با همکاری همسرش خانم فهیمه راستکار تألیف کرد و سالها برای آن زحمت کشید. این کتاب را با چاپ و صحافی بسیار نفیس دوستِ همکارم آقای زهرایی صاحب انتشارات نشر کارنامه منتشر کرده است. از مشخصات نجف‌خان رک گویی و صراحتِ لهجه و غش غش خنده‌های بلند اوست که در مجالس و محافل می‌شنویم.

و اما...مدتها بعد شنیدیم که علی اصغر مهاجر پس از استعفای صنعتی‌زاده از فرانکلین و واگذاری مؤسسه به او، با آن همه اعتماد و رفاقتی که بین آنها بوده و کمکهایی که صنعتی‌زاده به او کرده، با دادن گزارشهایی خلافِ واقع [دروغ] به مرکزِ مؤسسه فرانکلین باعث گرفتاری برای همایون شده است!... پس از این واقعه به همایون می‌گفتم:«تو که این همه زیرک و باهوشی و موی سفید را از ماست می‌کشی، چطور شد در انتخاب و ارزیابی دوستانت اینطور اشتباه کردی؟» او هم می‌گفت:«خوب، این یکی از جریان‌های لازم زندگی است، زندگی همین است...به هیچکس نباید اعتماد کرد، هر کسی اشتباه می‌کند، من هم انسان هستم و اشتباه کردم.» و بعد روایت می‌کرد از حضرت علی علیه السلام که می‌فرماید: «بترس از کسانی که به آنها خدمت کرده‌ای!»

و عجیب اینکه این قضیه را حساب کشفیات روانشناسی جدید می‌نویسند. روانشناسی جدید می‌گوید: دایِن به مدیون همیشه به چشم محبت می‌نگرد؛ و برعکس، مدیون همیشه با نفرت به دایِن نگاه می‌کند، چون هر وقت او را می‌بیند یاد دِینی می‌افتد که به او دارد، در حالیکه دایِن یاد محبتی می‌افتد که به مدیون کرده است.وقتی به کسی خدمت می‌کنی و با خدمتت او را به جایی می‌رسانی، همیشه از دیدنش خوشحالی؛ مثل نهالی است که خودت نشانده باشی و به ثمر رسیده باشد، حال آنکه او به چشم کسی به تو نگاه می‌کند که شاهدِ احتیاجش بوده‌ای و خوش ندارد هر دم آن احتیاج و نداری و یا خواری به او یادآوری شود. البته هستند مردمِ سپاسگزار و حق‌شناسی که به خود می‌قبولانند و پاسخِ نیکی را با نیکی می‌دهند؛ اگر چنین نبود کار دنیا نمی‌گذشت، اما همه اینطور نیستند و قاعده‌ی کلی همین است. "

این کتاب را با تمرکز بخوانید و به آن بیاندیشید و خواندن آن را به دیگران توصیه کنید.

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع  سايت time.ir

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت "7"

جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷، 10:16

 

 

«نام من مرلین است ؛ من یار و مددکار پهلوانم . شنیده ام که دولسینه زیبا را جادو کرده اند ؛ ولی من نیک می دانم که چگونه او را از تاثیر شوم این جادو حفظ کنم .بدان که اگر سه هزار و سیصد ضربه تازیانه بر پشت سانکو بزنید دولسینه محنت کشیده چهره زیبای دیرین خویش را باز خواهد یافت.»

سانکو زبان به پرخاش گشود ، حضرت آقا ، این دستور جادوزدای سرکار واقعا که دستور شگرفی است . و حال که جریان از این منوال است ، اجازه بدهید عرض کنم که دولسینه خانم به احتمال نزدیک به یقین تمام مدت عمر زشت خواهد ماند.»

دن کیشوت از نگاه دختر زیبا روی چشم برگرفت و رو به سانکو کرد و بانگ بر آورد :«بی شرم، تو به چه جراتی اینچنین گستاخی می کنی. من نمی دانم چه چیز مانع آن تواند شد که ترا در برابر آنچه از من خواسته اند تازیانه نزنم!»

سانکو آهی از دل برکشید و... بانوی بزرگوار ، بدبختانه من نمی توانم از فرمان حضرت علیه سربپیچم .قبول می کنم ، و سه هزار ضربه تازیانه را به خود می زنم ، منتها بشرط آنکه کسی در این میان شتاب نکند و ضمنا چنانچه تصادفا ضربه ای به خطا رفت آن نیز به حساب آید.»

پهلوان که از شادمانی زیاد سر از پا نمی شناخت دست در گردن سانکو انداخت و او را بوسید ، اما افسوس که گردونه ی زیبا از همین یک لحظه غفلت استفاده کرد و از نظرها ناپدید شد.

 

نقد رمان:

نقد دن کیشوت در دقیقه 90

اين كتاب به مدت 10 سال از 1605 تا 1615 توسط ميگوئل دو سروانتس نوشته شده است .

داستان از اين قرار است كه يك نجيب زاده مسن شهر لامانچا از خواندن رمان هاي قهرماني آنچنان ديوانه مي شود كه سرانجام معتقد مي گردد كه تمام آن داستان ها حقيقي است و خودش را به صورت شواليه سرگردان در مي آورد و به پيش مي تازد تا جور و ستم ها را از ميان بردارد و بدي ها را نابود سازد.

از آنجايي كه يك شواليه نمي تواند بدون معشوقه زندگي كند، او دختر دهاتي را كه سال ها قبل مي شناخت به عنوان معشوق خود برمي گزيند و براي او نام دولسيني را در نظر مي گيرد.

پس از نخستين عمل قهرمانيش، كه در آن به لقب شواليه مفتخر مي شود، او يكي از دهاتي ها را كه ميانسال، نادان، زودباور ولي خوش طبع بود و سانچوپانتسا نام داشت وادار مي كند تا به عنوان بنده و نوكر به دنبال او راه برود. شواليه و همراهش به دنبال حوادث راه مي افتند.

 

آنها هيچ خرجي در سفر ندارند و از كلمه دون كه هميشه آدم معمولي را به شخص فوق العاده اي تبديل مي كند، استفاده مي كنند. آسياب هاي بادي هيولا مي شوند، ميكده ها، برج و باروها و بردگان كشتي هاي دزدان نسبت به آقايان ظلم و جور مي كنند. مرد دهاتي قدرت درك بيشتري براي حقيقتي كه بين نيرنگ هاي اربابانش فرق مي گذارد، دارد، ولي هر دوي آنان بالاترين شكنجه ها را تحمل مي كنند و با بدن و روحي مجروح به خانه آورده مي شوند.

ده سال بعد، كه يك دون كيشوت كاذب به شهرت رسيد، سروانتس قسمت دوم داستانش را منتشر كرد. در اين قسمت كه شايد عالي تر از قسمت اول باشد، بدعت هاي نو، زمينه هاي وسيع تر و تكنيك هاي بيشتري به كار گرفته شده اند. ازجمله حوادث مهم قسمت دوم اين كتاب خواب ديدن دون كيشوت در غار مونتسينوس خيمه شب بازي ميس پدرو، حوادث قلعه دوك، حكمراني سانچو بر جزيره اش و آخرين شكست دون كيشوت را مي توان نام برد، به هنگام مرگ شواليه دون كيشوت، سانچوپانتسا به طوركلي شخصيتي دوست داشتني مي شود كه كليه خصايص سلحشوري را در خود جمع نموده است و لذا خواننده عمقاً، از اينكه از دنياي پر از شگفتي و هيجان انگيز آنها جدا مي شود، احساس تأسف مي كند.

 

اين داستان كه ظاهراً به خاطر بدعت هايش، يك داستان حماسي و قهرماني خوب به حساب مي آيد، به تدريج به صورت دورنماي وسيعي از زندگي اسپانيايي و همچنين سرگرم كننده ترين رمان ها درآمد.

سروانتس سااوذرا، ميگل دِ Cervantes Saavedra,Miguel de رمان‌نويس و شاعر اسپانيايي (1547-1616) سروانتس در شهر آلكالاد انارس زاده شد، پدرش پزشك بسيار تنگدستي بود كه از شهري به شهر ديگر مي‌رفت و پيوسته در عدم ثبات زندگي بسر مي‌برد. از اينرو ميگل تحصيلات مرتبي انجام نداد، با اين حال مدتي در دانشگاههاي آلكالا و سالامانكا رفت و آمد داشته، زيرا بارها زندگي دانشجويان را در آثارخود وصف كرده است، چنانكه جايي نوشته است: «رنجهاي دانشجويان علاوه بر همه چيزها از فقر ناشي مي‌شود...»

ميل سفر و شوق مطالعه به علوم انساني و مسائل معنوي به طور شگفت‌انگيزي از نوجواني بر او تسلط يافت و به رغم اين شوق براي امرار معاش به ارتش وارد شد و در بيست و دوسالگي به خدمت سفير پاپ در دربار فيليپ دوم، پادشاه اسپانيا، درآمد و با او به ايتاليا رفت، اما مدتي دراز در خدمت او نماند، به سربازي روي آورد و مدتي در هنگي ايتاليايي بسر برد و در ضمن زندگي نظامي از شهرستانهاي مختلف ايتاليا ديدن كرد. بعدها خاطرات خوش اين دوره را در يكي از داستانهايش منعكس كرده است.

سروانتس خاصه شيفته رم گشت و در اوقات فراغت به بازديد شهر پرداخت و به وسيله مطالعه آثار نويسندگان و شاعران عهد باستان و عصر جديد بر وسعت معرفت ادبي خود افزود. از 1571 زندگي فعالانه و قهرماني سروانتس در ارتش آغاز شد و در جنگ لپانتو Lepanto با عثمانيها شركت كرد و رشادتها از خود نشان داد، در همين جنگ دست چپ خود را از دست داد و پس از التيام باز به جنگ ادامه داد و با ماجراهاي تازه روبرو شد. هنگامي كه به مرخصي مي‌رفت و با بردارش با يك كشتي بخاري به اسپانيا بازمي‌گشت، كشتي مورد حمله دزدان دريايي قرار گرفت و او به اسارت آنان درآمد و به الجزاير برده شد، پنج سال در حال بردگي به سر برد، بارها به فرارهاي بي‌فرجام دست زد، و مشقتها تحمل كرد تا سرانجام خانواده‌اش با پرداخت پول بسيار او را خريدند و آزاد کردند

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت "6"

پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷، 10:15

 

 

دن كيشوت و بانوي شكار:

فرداي همان روز ، زماني كه از جنگل بيرون مي آمدند ، گروهي شكارچي را از دور ديدند هنگامي كه نزديكتر آمدند بانويي ديدند كه لباسي گرانبها به تن داشت و بازي شكاري بر شانه چپ او نشسته بود و بر اسبي سپيد و برفگون مي آمد . زين و برگ اسب به رنگ سبز و تشك زين از پارچه ي سيمين بود  و اين خود نشان مي داد كه بانوي شكار است. پهلوان همين كه چشمش به آن زن افتاد رو به سانكو كرد. پسرم ، بدو برو و به آن بانوي عاليجاه بگو دن كيشوت پهلوان مانش به عرض دست بوسي سرافراز است و عرض مي كند اگر حضرت عليه موافقت فرمايند حاضر است تمام قدرت خويش را در انجام هركاري كه فرمان دهند بكار برد و در خدمت بديشان از بذل هيچ گونه كوششي كوتاهي نكند.»

سانكو، هي بر الاغ زد وبه پيش تاخت وهمين كه به جايگاه بانو رسيد ازخر به زير آمد وزمين ادب ببوسيد وپيام ارباب را مو به مو تكرار كرد .

بانو قبول كرد ... برويد به اربابتان عرض كنيد كه من و دوك ، شوهرم از حضورشان خواهش مي كنيم قلعه ما را ، كه از اينجا چندان دور نيست ، با آمدن خود مزين فرمايند. »

دن كيشوت به شنيدن اين مژده تازيانه اي به اسبش زد وبه تاخت به دست بوسي دوشس شتافت. دوشس وشوهرش كه هم اكنون بخش نخست داستان را از قيافه ارباب وهمراهش خوانده ودريافته بودند تصميم گرفتند كمي بخندند وقدري سربه سرشان گذارند .

رويدهاي شيريني كه براي پهلوان ما پيش آمد:

دوك پيشاپيش به قلعه رفت ودرباره اينكه خدمتكاران چگونه با دن كيشوت رفتار نمايند دستورهايي داد . به اين ترتيب هنگامي كه پهلوان به قلعه نزديك شد خدمتگزاراني كه لباسهاي حرير ارغواني رنگي پوشيده بودند به پيشواز پهلوان شتافتند اينان پهلوان را دربر گرفتند، سپس دودختر زيبا شنل پشمي بلند وسرخ رنگي را بر دوشش افكندند و پس از آن از تمام ايوانها وشاه نشينهاي كاخ خدمتكاران ودختران با صداي رسا گفتند : « اي گل سرسبد پهلوانان سرگردان ، به قلعه ما خوش آمديد! »

آنگاه يكي از آنها پيش آمد وبه روي دن كوشيت وميزبانان گلاب پاشيد.

پهلوان كه به اين سان به پيشوازش آمده بودند، براي نخستين بار احساس كرد كه واقعا پهلواني سرگردان است.

سپس آنان را به درون اتاقي كه ديوارهاي آن به گل دوزيهاي زيبايي آراسته بود راهنايي كردند . درآنجا شش دختر خوبروي زره را از تن پهلوان بدر آوردند ؛ دختران نمي توانستند خود را نگهدارند وقهقهه سر ندهند، وحق داشتند چون جريان چنان مضحك بود كه كسي نمي توانست از ته دل نخندد.

پهلوان در حالي كه شنل سرخ رنگ به دوش افكنده و شب كلاه ابريشمين سبز رنگ برسر گذاشته بود دوازده خدمتگذار در پيشاپيش اودر حركت بودند ، به تالار بزرگ كاخ  پا گذاشت . در آنجا دوك ودوشس وي راميان خويش گرفتند وبه اتاق ديگري كه ميز پرشكوهي درآن گسترده بود هدايت نمودند. تعارفهاي گرم بسيار از هرسو ردوبدل شد، آنگاه همگي نشستند. دن كيشوت در بالاي ميز جاي گرفته بود و سانكو هم افتخار حضور داشت و از مشاهده احترامي كه اين نجبا در حق ارباب بي نوايش معمول ميداشتند سراپا شگفتي وبهت وحيرت بود.

حادثه بزرگي در جنگل روي مي دهد:

پس از آنكه نهار خورده شد ودن كيشوت در خواب خوش بعد از نهار بود به دستياري پيشكار خويش حادثه جالبي براي ميهمان خود آفريد و اين حادثه  ضمن شكاري، در فرداي همان روز رخ داد.

لباس فاخري به پهلوان تقديم داشتند كه از قبول آن خودداري كرد ، چه سوگند ياد كرده بود زره پهلواني را از خويشتن دور نكند ، اما سانكو با كمال خوشوقتي لباس مناسبي را كه به وي داده بودند پذيرفت و به خود وعده داد در اولين فرصت آن را به فروش رساند.

باري ، گروه شكارچيان پاي در راه نهادند و به سوي بيشه اي كه در ميان دو كوه بود روان شدند ، و تعدادي كه كارشان رم دادن شكار بود دست به كار شدند. چندي برنيامد كه گر از تناوري پيشاپيش گله اي خوك پديدار شد.

دن كيشوت دلاور ، دليرانه به سوي او تاخت ، ولي سانكو بهتر آن ديد كه به درختي پناه برد . باري ، از درخت بالا رفت ؛ ولي از بخت بد شاخه اي به پيراهنش گير كرد و او در ميان زمين و آسمان آويزان ماند . و تا ارباب به كمكش نشتافت و رهايش نساخت به همان حال باقي ماند . همين كه به سلامت از درخت به زير آمد بي اعتنا به گراز و تشريفات شكار ، بادلي غمبار در سوگ پارگي پيراهن بناي داد و شيون را گذاشت .

آفتاب به كرانه هاي باختر رسيده بود كه حوادث قيافه جدي تر به خود گرفت. طبل ها و شيپورهائي از دور دست به صدا درآمدند و صداي چرخ كالسكه هايي كه مي گذشتند به گوش رسيد . پيكي كه به شيوه ي ديوان لباس پوشيده بود از برابرشان گذشت .

ابليس به سخن ادامه دداد ...« اي پهلوان مانش ، مرلين ، جادوگر بزرگ مرا فرستاد تا به تو فرمان دهم در همان جايي كه هستي بماني.آنچنان كن كه او فرموده است – آن وقت او را با دولسينه ، دلبر جانان خود ، خواهي ديد.» و آنگاه در بوق دميد و در لابلاي درختان از نظرها ناپديد شد . سپس گردونه اي پديدار گشت كه چندين قاطر با رخت ويراق فاخر آن را مي كشيدند. بر روي تختي ، دختر زيبايي با لباسي سيمين نشسته بود. روبند لطيفي به صورت زده بود كه زيباييش را از نگاهها پنهان مي داشت. در كنارش پيرمردي سيه پوش ايستاده بود . گردونه به آرامي و با شكوهي فراوان از انتهاي جاده مي آمد .

«نام من مرلین است ؛ من یار و مددکار پهلوانم . شنیده ام که دولسینه زیبا را جادو کرده اند ؛ ولی من نیک می دانم که چگونه او را از تاثیر شوم این جادو حفظ کنم .بدان که اگر سه هزار و سیصد ضربه تازیانه بر پشت سانکو بزنید دولسینه محنت کشیده چهره زیبای دیرین خویش را باز خواهد یافت.»

سانکو زبان به پرخاش گشود ، حضرت آقا ، این دستور جادوزدای سرکار واقعا که دستور شگرفی است . و حال که جریان از این منوال است ، اجازه بدهید عرض کنم که دولسینه خانم به احتمال نزدیک به یقین تمام مدت عمر زشت خواهد ماند.»

دن کیشوت از نگاه دختر زیبا روی چشم برگرفت و رو به سانکو کرد و بانگ بر آورد :«بی شرم، تو به چه جراتی اینچنین گستاخی می کنی. من نمی دانم چه چیز مانع آن تواند شد که ترا در برابر آنچه از من خواسته اند تازیانه نزنم!»

سانکو آهی از دل برکشید و... بانوی بزرگوار ، بدبختانه من نمی توانم از فرمان حضرت علیه سربپیچم .قبول می کنم ، و سه هزار ضربه تازیانه را به خود می زنم ، منتها بشرط آنکه کسی در این میان شتاب نکند و ضمنا چنانچه تصادفا ضربه ای به خطا رفت آن نیز به حساب آید.»

پهلوان که از شادمانی زیاد سر از پا نمی شناخت دست در گردن سانکو انداخت و او را بوسید ، اما افسوس که گردونه ی زیبا از همین یک لحظه غفلت استفاده کرد و از نظرها ناپدید شد.

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت "5"

چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷، 10:14

 

 

... پهلوان ما ادامه می یابد:

از قضا در همان هنگام دهقانی از ساکنان ده او از همان جا می گذشت ، دهقان به سویش رفت و با شگفتی پرسید :« ای وای خدایا ، سینسور کیژادا ، چه کسی شما را به این حال و روز انداخته است.»سپس با تلاش فراوان او را از زمین بلند کرد و بر الاغ خویش نشاند و زره و سلاحش را برپشت رسینانت بست و رو به سوی ده خویش به راه ادامه داد.

در خانه ی پهلوان هنگامه ای برپا بود : کدبانوی خانه و خواهرزاده ی پهلوان و کشیش و دلاک ده انجمنی برپا داشته بودند و از ناپدید شدن ارباب سخن می داشتند . هنگامی که او را دیدند شادمان شدند ، زیرا از ناپدید شدنش سخت نگران بودند . او را به باد سوال گرفتند. دن کیشوت یک بار دیگر از خانه بیرون می آید:

یک روز غروب در حالیکه بر پشت پاره ابری سوار بود آمد و همه را به آتش کشید و خانه را پر از دود برجای گذاشت و رفت.» دن کیشوت با خود ميگفت:«قطعا جادوگر با من دشمنی دارد باید با او هم بجنگم .»

اما پهلوان مدت دو هفته در بستر ماند. در این مدت پنهانی یکی از دهقانان را ، به نام «سانکوپانزا» که مردی کندفهم بود وادار کرد که بعنوان ملازم در التزام رکاب او باشد. سانکو پذیرفت اما بشرط انکه ، چون با پیاده روی چندان میانه ای ندارد ، پهلوان اجازه فرماید خرش را همراه خود ببرد ، و پهلوان نیز البته اجازه فرمود.

بنابراین شبی بی آنکه با کسی بدرود کنند دهکده را ترک گفتند . آنها به دشتی رسیدند ، که از دور سی چهل آسیای بادی نمایان بود.

در همان هنگام نسیم ملایمی وزید و پره های آسیاب به چرخش افتاد . دن کیشوت نام دلبر جانانش را به صدای بلند خواند و به پیش تاخت و نیزه را در دل پره جای داد. ولی پره که به سرعت می گشت نیزه را شکست و سوار و اسب را به زمین غلتاند. سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت شام است ، و در همان هنگام خورجین را گشود. در زمانی که او سرگرم خوردن بود پهلوان هم نیزه ی شکسته اش را درست کرد و شاخه ی بلوطی یافت و پیکان را بر آن نصب کرد. اندکی بعد دو راهب قاطر سوار در میان راه پدیدار شدند. از پشت سر ایشان کالسکه ی باشکوهی حرکت می کرد که پنج سوار در اطراف و دو قاطرچی در پی داشت.

دن کیشوت به خودش گفت:«یا من سخت اشتباه می کنم ، و یا اینکه با حادثه ای روبه رو هستیم که همانند آن هرگز پیش نیامده است. این سیاهی ها که از دور پیداست بدون شک جادوگرانی هستند که شهزاده خانمی را ربوده اند و اینک در آن کالسکه با خود میبرند و بر من لازم است که در رفع این ستم بکوشم.»

اما دن کيشوت اعتنایی به این پرخاش نکرد ، و به سوی کالسکه تاخت . وقتی به آن رسید ، فریاد زد:«ای جادو گران شریر ، این شاهزاده خانم را در دم آزاد سازید ، و گرنه به سزای رفتار پلید خود ، آماده ی مرگ باشید.»

راهبان که به شنیدن این سخنان مبهوت شده بودند.

دن کیشوت فریاد برآورد :«دم از این سخنان زیبا فرو بندید ، زیرا نیک می دانم چه کسانی هستید و چکاره اید.»وهی بررسینات زدو بر آنها تاخت. یکی از راهبان که بر قاطری سوار بود با قاطر به زمین غلتید و دیگری با شتاب از معرکه گریخت. دن کیشوت به سوی کالسکه به راه افتاد . بانویی را با ندیمه ی خویش در آن دید که به «اشبیلیه» می رفت تا در آن جا به شوهرش بپیوندد . یکی از خدمتکاران که مردی از شهر «بیسکه» بود به خیال این که پهلوان مانع از حرکت خانم خواهد شد چنگ زد و کوشید نیزه را از دست پهلوان برباید ، اما پهلوان شمشیرش را از نیام بیرون کشید ؛ ملازم هم در حالی که یکی از بالش های درون کالسکه را به جای سپر به دست گرفته بود با دن کوشیت به ستیز پرداخت.

جنگ سختی در گرفت. دن کيشوت که از ناحیه ی شانه زخم برداشته بود بانگ برآورد:«ای دولسینه ، ای گل زیبایان عالم ، به فریاد پهلوان خویش برس که خطری بزرگ او را تهدید می کند .»

و همچنانکه شمشیر را به دور سر می چرخاند حمله را آغاز کرد . حاضران سراپا ترس و وحشت بودند. مرد بیسکه ای به ناگاه ضربه ای فرود آورد که نیمی از کلاهخود و لاله ی گوش پهلوان را جدا کرد. این عمل آتش خشم را در دل پهلوان شعله ور ساخت. پهلوان  بر رکاب اسب تکیه کرد و با تمام توانائیش ضربه را فرود آورد. خون از تن مرد بیسکه ای فواره زد و سوار تعادل خودش را از دست داد و بر زمین افتاد ، دن کیشوت از اسب به زیر آمد و نوک شمشیر را در میان دو ابروی حریف جای داد و به او فرمان داد که تسلیم شود . مرد بیسکه ای چنان اشفته بود که نمی توانست سخن گوید ، و اگر زنها به فریادش نمی رسیدند و پادرمیان نمی گذاشتند ماجرا به صورتی ناگوار پایان می پذیرفت. بانوان با خواهش و تمنا از پهلوان خواستند که « پهلوان دلیر ، بخشایشی فرمایید و جان این مردک نادان را بر ما ببخشید.» دن کیشوت باغرور بسیار بادی در غبغب انداخت و رو به  بانوان زیبا :من خواسته ی شما را با کمال خرسندی می پذیرم ، اما به شرط انکه این شخص قول بدهد که به «دوتوبوزو» برود و خود را به دولسینه ، بانوی بانوان ، معرفی کند.»

بانوان قول دادند که آن مرد همان طور که او فرمان داده است رفتار کند.

گفت و گوی شیرین میان دن کوشیت و سانکوپانزا روی می دهد:

هنگامی که دن کیشوت از این پیروزی آسوده شد ، سانکوپانزا در برابرش زانو زد و دستش را گرفت و بوسید و ازحضرتعالی تقاضاي لطف و کرم كرد تا حکومت جزیره ای را که در این نبرد سهمگین فتح فرموده اید به بنده واگذار کنید.»

دن کیشوت با گفتن:«سانکو ، بدان که این رویداد و دیگر رویدادها ، از این گونه زد و خوردهای ناچیزی است که حاصلی جز سرشکسته و گوش دریده ندارد.حوصله داشته باش.»او را اميدوار كرد.

سانکو بار دیگر بر دست ارباب بوسه زد ، و سپس او را در سوار شدن بر رسینانت کمک کرد و خود در حالیکه غرق در افکار وخیالات خویش بود سوار بر خر از پی اش روان شد.

دن کیشوت با لحني غلو آميز فرياد زد: دوست من ناراحت مباش. ولی بگو ببینم ، آیا نمونه ای بهتر و برتر از شجاعتی که در من دیدی در هیچ کتاب و داستانی خوانده ای.»

راستش را بگویم من تاکنون کتاب و داستانی نخوانده ام . زیرا نه سواد خواندن دارم و نه نوشتن ، ولی فعلا از حضرتعالی تمنا می کنم زخمتان را ببندید ، چون از گوشتان خون جاری است. من قدری مرهم و کهنه ی زخم بندی با خود آورده ام .»

هنگامی که دن کیشوت متوجه شد کلاه خودش نیز درهم شکسته است دنیا در نظرش تیره و تار شد .

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت "4"

سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۷، 10:13

 

 

کاروانسرا دار دریافت که مردی که در برابرش زانو زده از سلامت عقل برخوردار نیست . از این روی بهتر دید که با او به مدارا رفتار کند و پیشنهاد کرد که به جای نمازخانه ، شب را در پای دیوار قلعه پاس دهد.

فردای همان روز ، کاروانسرادار دفتری را که حساب کاه و جوی کاروانیان را در آن می نوشت با قطعه ای شمع آماده ساخت و در حالی که دو دختر خدمتکار به دنبالش می آمدند به سوی دن کیشوت رفت و به او فرمان داد تا بزانو در آید. آنگاه دفتر را گشود و چیزهای نامفهومی را که وانمود می کرد از روی آن می خواند زیر لب زمزمه کرد . سپس دستش را بالا آورد و برشانه ی پهلوان نهاد و با شمشیر او به آیین مخصوص بر پهلویش نواخت. سپس به یکی از دخترها فرمان داد تا شمشیر را بر کمر پهلوان ببندد. دختر نیز با قیافه ی محجوب و خویشتن داری بسیار چنین کرد. اما هرلحظه نزدیک بود به صدای بلند بخندد ، زیرا تشریفات چنان مسخره و خنده آور بود که آدمی به سختی می توانست از خنده خودداری کند . دن کیشوت با غرور بسیار سوار بر اسب شد و به راه افتاد ، در راه از بیشه ای می گذشت که صدای ناله و فریاد شنید :نگاهی به پیرامون خویش افکند و مادیانی را دید که به درخت دیگری بسته بود و دهقانی او را با منتهای شدت تازیانه می زد . پهلوان چون چنین دید بانگ بر آورد : «ای خیره سر ، به چه جراتی این کودک بی دفاع را می زنی.»

دهقان پاسخ داد:«ای پهلوان نامدار ، این کودک از گله ی گوسفندان من مواظبت می کند و به حدی در این کار سستی و ناشایستگی به خرج می دهد که هرروز یکی از گوسفندان مرا گم می کند و به این سبب او را تنبیه می کنم . اما اگر از او بپرسید چرا تنبیهش می کنم ، خواهد گفت از روی بدجنسی او را به باد کتک گرفته ام تا از پرداخت دستمزد شانه خالی کنم. در حالی که بنده حاضرم سوگند یاد کنم که او دروغ می گوید .» در این وقت دن کیشوت با خشم بسیار فریاد زد :«ای فرومایه ، دروغ ، و آن هم در حضور من . او را آزاد کن و قول بده که مزدش را تمام و کمال بپردازی . اگر چنین نکنی ، سوگند یاد می کنم که هر کجا که باشی ترا بیابم و به سزای اعمالت برسانم . بدان که من دن کیشوت پهلوان دلاور مانش یعنی پشتیبان ستمدیدگان و ستیزه گر ستمکاران هستم ، اکنون دیگر به امان خدا ، ولی پیمان خود را از یاد مبر!»دهقان قول داد ولی هنگامی که دن کیشوت ناپدید شد ، رو به جوان کرد واين بگفت: حال می خواهم دین خود را به تو بپردازم.» این بگفت و بازوی جوان را گرفت و او را آن قدر زد که نیمه جان شد و همان طور که می زد فرياد ميكشيد :حالا می توانی پشتیبان ستمدیدگان و ستیزه گر ستمکاران را صدا کنی!»

دن کیشوت یک فرسنگ دیگر راه پیموده بود که گروهی بازرگان را دید که با خدمتکاران خویش به سویش پیش می آیند. به نزدیکیش که رسیدند بانگ بر آورد:«هیچ کس اجازه ندارد گامی فراتر بگذارد ، مگر آنکه اعتراف کند که کسی زیباتر از «دولسینه دوتوبوزو» ، شهبانوی مانش ، نیست .» بازرگانان مات و مبهوت برجای ماندند . یکی از آنان که کمی شوخ بود در پاسخ فرمود:«جناب پهلوان ، ممکن است تصویر این بانو را به ما نشان دهید تا مطمئن شویم که از یک چشم کور یا کوژپشت نیست.»

دن کیشوت نعره کشید که :«ای خیره سرها ، کار را به جایی رساندید که نسبت به زیبایی بانوی من از حدود ادب فراتر می روید .»

این بگفت و برق آسا بر آنها تاخت ، با آن چنان خشمی که رسینانت لغزید و به زمین خورد و دن کیشوت نیز به زمین درغلتید . پهلوان کوشید از جای برخیزد . یکی از خدمتکاران بی درنگ نیزه اش را برداشت و در هم شکست و با یکی از تکه های آن به جان پهلوان افتاد. سپس بازرگانان بی آنکه چندان اعتنایی به این پهلوان عجیب کنند راه خویش را در پیش گرفتند و رفتند.

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

     منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت "3"

دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷، 10:12

 

خلاصه رمان دن کیشوت:

در دهی از ایالت مانش نجیب زاده ای می زیست به نام کیژادا. این شخص ، در خانه ی خود کدبانوئی داشت که سنش از چهل گذشته بود و دختر خواهری داشت که هنوز پا به بیستمین بهار عمر نگذاشته بود . این نجیب زاده ی لاغر و بلندبالا ، واله وشیدای شکار بود و بیشتر اوقات خود را به خواندن افسانه های پهلوانان می گذراند و این کار را با آنچنان شوق و لذتی انجام می داد که کم کم سلامت عقل خویش را از دست داد. طلسم و جادو ، جنگ و نبرد و ستیزه جوئی و سایر مطالب پوچ و جنون آمیز مغزش را آنچنان از خود انباشت که کم کم این چیزها را بیان واقع پنداشت و در درستی آنها کمترین تردیدی به خود راه نداد.

سرانجام به این فکر افتاد که به خاطر خودنمائی و افتخار ذاتی و به خاطر خدمت به کشورش جامه ی پهلوانی بپوشد و با اسب و ساز نبرد به صورت دلاوری سرگردان در پی حوادث رود.

نخستین کاری که کرد زرهی را که زمانی از آن اجدادش بود تمیز کرد . بدبختانه کلاهخودش نواقصی داشت ، اما به هر ترتیبی بود با کمی مقوا آن را درست کرد. پهلوان پس از این کار به سراغ اسب خویش رفت و چندین روز در این فکر بود که چه نامی برای اسب خود برگزیند که شایسته ی او باشد. سرانجام پس از اندیشه ی بسیار نام «رسینانت» را که در نظرش بسیار پرشکوه آمد برای اسب برگزید . بعد به این فکر افتاد که چه نامی را برای خود برگزیند. هفت روز در این باره اندیشید و سرانجام بر آن شد که خود را دن کیشوت مانش بنامد.

اکنون که هم زره داشت و هم نام باید به رسم دلاوران بزرگ دختری هم پیدا می کرد تا دلدار او باشد. در یکی از دهات اطراف دختر روستایی خوبرویی بود ، بنام «دولسینه» ، و چون نام دهی که در آن می زیست «توبوزو» بود او را دولسینه دوتوبوزو خواند.

درباره ی نخستین خروج دن کیشوت

اکنون هنگام رفتن فرا رسیده بود . بی آنکه کسی را از تصمیم خود آگاه کند پیش از برآمدن آفتاب زره را برتن کرد و بر اسبش رسینانت نشست ، سپر را به شانه گذاشت ، نیزه را هم به دست گرفت و بسان یک قهرمان از خانه بیرون آمد و پای در راه نهاد. سراپاشوق بود و از شادی سراز پا نمی شناخت اما هنوز راهی نرفته بود که فکر هولناکی به خاطرش راه یافت. به یاد آورد که او هرگز بنابر آیین پهلوانی سلاح نگرفته و کسی او را به این نام نمی شناسد و از این روی نمی تواند با هیچ پهلوانی بجنگد. از این رو بر آن شد که از هرکه نخستین بار با او روبرو می شود بخواهد که وی را به این نام بشناسد. باری ، پهلوان تمام مدت روز بی آن که به چیزی یا کسی برخورد کند راه پیمود و پیدا است که این کار چه اندازه بیهوده بود. لیکن هنگام غروب آفتاب در انتهای جاده ای که می پیمود کاروانسرایی را دید و در خیال آن را قلعه ای پنداشت با برج های سربه فلک کشیده و خندقهای عمیق و پل های متحرک . در حالی که لگام را کشیده و سروگردن اسبش را جمع کرده بود و یقین داشت که شیپوری بصدا درخواهد امد و ورود او را اعلام خواهد داشت به کاروان سرا نزدیک شد. از قضای روزگار ، هنوز به کاروان سرا نرسیده بود خوک چرانی که خوکهای گله را جمع می کرد ، در بوق خود دمید و پهلوان ، شاد و خندان به سوی کاروان سرا پیش رفت.

کاروانسرا دار بیرون دوید و رکاب اسب را گرفت. پهلوان از اسب به زیر آمد و دستور داد اسب را به طویله ببرند و به او جو و آب بدهند و عرقش را خشک کنند . دختران خدمتکاری که در آن جا بودند کمک کردند و زره را از تن پهلوان در آوردند ولی هرچه کردند نتوانستند گره های سفت کلاهخود را که در زیر چانه ی پهلوان محکم شده بود بگشایند و ناچار پهلوان بهتر دید که با کلاه بماند. از قضا آن روز جمعه بود و جز ماهی خوراکی دیگری در کاروانسرا نبود . از این گذشته ، از آن جا که بندهای کلاهخود محکم بسته شده بود پهلوان خود نمی توانست با دستهایش خوراک بخورد ، ناچار یکی از دختران در خوردن غذا به او کمک می کرد و در همان حال دختر دیگری به کمک یک نی با او آشامیدنی می داد.

پس از خوردن شام ، دست کاروان سرادار را گرفت و به طویله برد و در برابر بهت و شگفتی او زانو زد «ای پهلوان دلیر ، تا وعده نفرمایید که فردا مرا به مقام پهلوانی منصوب خواهید فرمود زانو از زمین برنخواهم گرفت. امشب را در نمازخانه ی قلعه ات پاس خواهم داد و فردا صبح به گرامی ترین آرزوی خویش خواهم رسید و آنگاه می توانم در پی حوادث ، جهان را به زیر پا نهم و به شیوه ی پهلوانان سرگردان ، به یاری نیازمندان بشتابم .»

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت اثر سروانتس "2"

یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷، 10:11

 

 

شرح حال نويسنده :

درباره ي نويسنده ي کتاب (( دن کيشوت )) :

ميگل دو سروانتس ساودرا در سال 1547 در يکي از شهرهاي اسپانيا به دنيا آمد و به زودي تبديل به جواني جسور و شمشير زن شد که به سير وسفر دلبستگي داشت. در 23 سالگي به خدمت در قشون ايتاليا رفت و بعد از آن در حوادث جنگي شرکت کرد و مدتي نيز در الجزاير اسير بود.پس از ازدواج قصد کرد تا فلم خود را بيازمايد و از راه نويسندگي امرار معاش کند. به نمايش نامه نويسي و شعرگويي پرداخت که هيچ موفقيتي براي او نداشت به غير از رماني به نام (( گالايتا )) که شهرتي براي او بوجود آورد. پس به دنبال کار رفت اما توفيق فراواني نيافت و در 43 سالگي دچار تنگدستي فراوان بود و از ناچاري دوباره به نويسندگي بازگشت. بعد از مدت ناخوشايندي در سال 1605 قسمت اول دن کيشوت را به چاپ رساند که با استقبال بي سابقه اي مواجه شد که محبوبيت آن را ناشي از تنوع حوادث آن و غنا و کمدي فراوان و مضحکه هاي آن دانسته اند.قسمت دوم (( دن کيشوت )) پس از ده سال ( 1615 ) منتشر گرديد و سروانتس به اوج شهرت رسيد ولي از ثروت بي نصيب ماند و در پيري و فقيري باقي ماند تا در سال 1616 به پايان عمر خود رسيد.

 

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

رمان دن كيشوت "1"

شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷، 10:10

 

 

مقدمه:

دن كيشوت،‌ داستان دوست داشتني يك شواليه ماجراجو و عجيب و غريب به نام دن كيشوت و پيشكار صادقش سانچو پانچو است. دن كيشوت امروزه يكي از ماندگارترين و اثرگذارترين شاهكارهاي ادبي جهان است. از دن كيشوت به نام انجيل بشريت ياد مي‌شود و بيش از چهارصد سال است كه نسل‌هاي مختلف در سرتاسر دنيا با اين كتاب ارتباط برقرار كرده‌اند و هنوز نيز در زمره پرطرفدارترين كتاب‌ها به شمار مي‌رود. اما به راستي رمز ماندگاري اين اثر ادبي در چيست؟

رمان دن كيشوت درباره سرگذشت مردي به نام الونسو كيخانو است. كيخانو يك نجيب‌زاده معمولي است كه پس از خواندن داستان‌هاي بيشمار درباره شواليه‌هاي ماجراجو، تحت تأثير شجاعت و دلاوري اين افراد قرار مي‌گيرد و تصميم مي‌گيرد خود نيز يك شواليه شود. كيخانو پس از اين تصميم نام خود را به دن كيشوت مانچا تغيير مي‌دهد و سوار اسب باركش خود به نام روسينا ننه مي‌شود و از روستايي ناشناخته در قلب اسپانيا به راه مي‌افتد تا زشتي‌ها و بدي‌ها را از بين ببرد و از حقوق ستمديدگان دفاع كند. با پيش رفتن داستان آنچه آن را جذاب و خواندني‌تر مي‌كند، شوخ‌طبعي و گفته‌هاي بامزه شخصيت اصلي داستان يعني دن كيشوت است. به عنوان مثال او آنچنان اسير توهمات و روياهاي خود شده است كه كاروانسراها را با قلعه‌هاي افسون شده و يا دختران دهاتي را با شاهزادگان زيبا رو اشتباه مي‌گيرد. او تصور مي‌كند آسياب‌هاي بادي هيولاهاي بزرگي هستند و در روياي او دوشيزه‌اي زيبا رو به نام دولسينه‌آ وجود دارد كه دن كيشوت دل در گرو وفاداري او نهاده است.

شخصيت ديگر داستان دن كيشوت، سانچو است، سانچو برخلاف دن كيشوت اسير توهمات نگشته است و به خوبي آگاه است كه همه اين‌ها مشتي توهم است اما با اين حال با صبر و حوصله پا به پاي استاد در اين سفر پر مخاطره همراه شده است. در ادامه داستان دن كيشوت پي مي‌برد كه اين سفر يك سفر ماجراجويانه بي‌سرانجام بوده است. پس تصميم مي‌گيرد كه بازگردد اما در بازگشت جان مي‌دهد.

بسياري از كارشناسان ادبي رمز ماندگاري دن كيشوت را پيام انساني نهفته در دل داستان مي‌دانند. هاوارد مانسينگ استاد ادبيات دانشگاه پوردو شهر اينديانا مي‌گويد: دن كيشوت كتابي است كه براي مردم به معناي همه چيز است. بعيد است با خواندن اين داستان خود را در قالب يكي از شخصيت‌هاي دن كيشوت و يا سانچو نديد.

به گفته برخي مورخان ميگل دسروانتس ساآودرا، نويسنده گمنام و ميان سال، نوشتن دن كيشوت را از اواخر سال 1600 ميلادي و در مدتي كه در يك زندان، دوران حبس خود را مي‌گذراند آغاز كرده است. اولين نسخه از دن كيشوت در 20 دسامبر 1604 منتشر گرديد و از 16 ژانويه 1605 به فروش رفت. نويسنده اين اثر ميكل دسروانتس در نهايت در سال 1615 درست يك سال پيش از مرگش دن كيشوت را به اتمام رساند.

اطلاعات زيادي در مورد زندگي و سرگذشت دسروانتس در طول تاريخ وجود ندارد و قسمت اعظم زندگي و شخصيت او در هاله‌اي از ابهام قرار دارد. او مردي بوده است با تحصيلات غير آكادميك و زندگيش با سفر و خانه به دوشي همراه بوده است. او در جنگ بازوي چپش از كار مي‌افتد و در جنگ با الجزايري‌ها اسير مي‌شود و پنج سال رنج اسارت را تحمل مي‌كند. سروانتس بعدها به سمت مأموران ماليات منصوب مي‌شود و در اين سمت به اغلب شهرهاي اسپانيا سفر مي‌كند. پس از مدتي به ناوگان اسپانيا مي‌پيوندد و از همان‌جا شروع به نوشتن شعر، نمايشنامه و رمان مي‌كند. زمان و مكان دقيق تولد او همچنان نامعلوم است و هيچ‌كس به درستي نمي‌داند اين نويسنده گمنام در كجا به خاك سپرده شده است.

دن كيشوت از همان لحظه چاپ مورد توجه مردم قرار گرفت و اكنون پس از گذشت چهار سده اين كتاب پر تيراژترين كتاب پس از انجيل است كه هر ساله با ترجمه‌اي تازه به بازار نشر عرضه مي‌شود. در طول همه اين سال‌ها خوانندگان و نويسندگان بزرگي به اين رمان به ديده تحسين نگاه كرده‌اند. در سال 2002 گروهي متشكل از صد نويشنده بزرگ دنيا كه از 540 كشورمختلف گرد آمده بودند اين كتاب را پرمعناترين كتاب تاريخ ناميدند. در ميان اين نويسندگان كساني مانند گابريل گارسيا ماركز، دويس لسيك، نادين گورديمر، خورمان ميلر و شيوس هني حضور داشتند كه اين خود اهميت اين انتخاب را بيشتر و بيشتر مي‌كند.

كتاب دن كيشوت يك اثر طنز و در عين حال يك شاهكار فلسفي و ارزشمند به لحاظ زيبايي شناسي تلقي مي‌شود. اما با اين حال مشخص نيست كه هدف سروانتس از نگارش اين كتاب چه بوده است. آيا او به دنبال خلق يك اثر سرگرم كننده بوده است و يا اين‌كه تلاش كرده تا يك شاهكار ادبي ماندگار را خلق كند.

ادوارد فريدمن استاد زبان اسپانيايي و سروانتس شناس معروف معتقد است كه نيت سروانتس اهميتي ندارد بلكه مهم نفس كار مهمي است كه او انجام داده است. او مي‌گويد: نكته جالب توجه درباره اين رمان اين است كه علي‌رغم وجود طنز در اين اثر ظرافت موضوعي و غناي ادبي خاصي در آن نهفته است. دن كيشوت درباره اين است كه مردم چه ديدي نسبت به زندگي و واقعيت دارند و واكنش آن‌ها چيست. خودتان تصور كنيد؛ آدم‌هاي امثال من چهارصد سال پس از نگارش اين اثر در حال نوشتن مقالات جديدي درباره اين كتاب هستيم و اين خود نشان مي‌دهد كه دن كيشوت غني و سرشار از ايده است و زيبايي آن نه در هدف سروانتس براي نگارش آن است بلكه در اين است كه در طول همه اين سال‌ها توانسته و در آينده نيز خواهد توانست همچنان مورد مطالعه و توجه علاقمندان به مطالعه قرار گيرد و اين از هر چيز ديگر بيشتر اهميت دارد زيرا هيچ كتاب و رماني تا به حال بدين درجه از ماندگاري  و اثرگذاري نرسيده است.

به هر تقدير پس از گذشت چهارصد سال از تولد دن كيشوت اين كتاب تبديل به يك شاهكار و جادوي ادبي شده است كه هيچ‌كس به درستي نمي‌داند كه چه رازي در آن نهفته است كه اين چنين خواننده كتاب را درگير قصه مي‌كند به گونه‌اي كه اغلب افراد تلاش مي‌كنند پس از مطالعه اوليه آن را در مدت زمان كوتاهي تمام كنند. زيرا مي‌خواهند بدانند كه بالاخره ماجراجويي دن كيشوت و پيشكارش سانچو پانچو به كجا مي‌انجامد.

 

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت

person امین فرومدی
chat
•••

محی الدین و کتاب فصوص الحکم (۳)

دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷، 10:1

 

 

بقیه از قسممت قبل:

از یک سو، معرفت توحیدی پایه همه معرفت های دیگر نظیر رسالت و ولایت است. همه چیز در سایه معرفت او شناخته می شود نه این که ذات باری تعالی به واسطه آثار صنع فراوانش شناخته شود. این آثار، نشانه اویند و با او شناخته می شوند. غیر ذات باری، ظهوری تام و مستقل ندارد که به آن ظهور، شناخته شود. تنها ظهور اوست که مطلق، تام و کامل است و هرگز غیبتی برای آن ظهور متصور نیست. چشم بصیرت می خواهد که آن ظهور را ببیند و به تعبیر دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه: «كيف يُستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك؟! أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتّى يكون هو المظهِر لك؟! متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدلّ عليك؟! و متى بعدت حتى تكون الآثار هي التي توصل اليك؟! عميت عين لا تراك عليها رقيباً، و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيباً».

از سوی دیگر، نداشتن معرفت دقیق توحیدی، هم موجب خطا در مصداق گزینی خدا می شود و غافلانه، به عبادت الهه ها و بت ها روی می آورد و هم سبب کج روی و انحراف در نبوت و ولایت می گردد. بر این اساس، ریشه همه معارف الهی، توحید است که زیربنای همه ادراک های دینی دیگر محسوب می شود. فهم نادرست توحید، شرک را نصیب او می کند که در انواع مختلف «اخفی، خفی و جلی» قابل بررسی است، که خود بحثی دیگر است.

پس معرفت توحیدی، زیر بنای عبادات و مقدم بر آن است. عبادت به معنی تذلّل و اطاعت نسبت به خدا، مسیر وصول الی الله است و وصول الی الله، سعادت دنیا و آخرت آدمی را رقم می زند. در عالم، یک وجود محض بیش نیست و بقیه موجوداتی هستند که از آن وجود محض ناشی شده اند. مظاهر و مراتب تجلی آن وجود بی نهایت در هستی گسترده است و این همه، در طول وجود الهی و مظاهر و تجلیات اویند بسان آینه و صاحب صورت و صورت در آینه.

عرفان، مسیر ویژه ای است که از طریق راه دل پیموده می شود و آدمی با کشف و شهود باطنی، جام هایی کوچک از معرفت الهی را سر می کشد و در این راه ، نیازمند استمداد ویژه از ذات حق و بهره گیری از آموزه‌هاي‌ عميق‌ قرآني‌ و عترت پاک نبوی است تا با‌ معرفت‌ شهودي‌ در جذبه مدام‌ مجذوب‌ كامل‌ مطلق؛ یعنی ذات باری تعالی‌ سير صورت گیرد. من اين‌ عرفان‌ را «عرفان‌ مثبت» یا «عرفان‌ ناب» مي‌نامم‌. در غیر این صورت، مبتني‌ بر تعاليم‌ التقاطي‌ و آموزه‌هاي ‌منحرفانه‌ و ره‌زني‌هاي‌ مدّعيان‌ كرامات‌ غيرمعقول‌ است‌ كه‌ با آداب‌ و رسوم‌ خشك‌ و بي‌روح‌ و بريدگي‌ از جامعه‌ و عزلت‌گزيني‌ افراطی‌ همراه‌ است و چهره منفی به خود می گیرد که من آن را «عرفان‌ منفي» یا «عرفان سراب» می نامم و هرکدام، واجد ویژگی هایی مخصوص اند:

عرفان‌ ناب «متعالي‌» است‌ و عرفان‌ سراب «متسافل‌»؛ عرفان‌ ناب «مسؤوليّت‌پذير» است‌ ولی عرفان‌ سراب‌ «مسؤوليّت‌گريز». عرفان‌ ناب «تعهّدزا» است‌ ولی عرفان‌ سراب «تعهّدزدا». عرفان‌ ناب «تكليف‌ساز» است‌ ولی عرفان‌ سراب «تكليف‌سوز»؛ عرفان‌ ناب «واقعي‌» است‌ ولی عرفان‌ سراب «ساختگي‌»؛ عرفان‌ ناب «باطني‌» است‌ و ظاهر عارف‌، حكايت‌ حال‌ درون‌ زيباي‌ او مي‌كند ولی عرفان‌ سراب «ظاهري‌» است‌ و با باطن‌ آن عارف نما بيگانه‌؛ عرفان‌ ناب «اميد و شوق» است‌ ولی عرفان‌ سراب‌ «نااميدي‌ و يأس‌»؛ عرفان‌ ناب‌ به «كمال‌» رهنمون‌ مي‌گردد ولی عرفان‌ سراب‌ به‌ وادي «نقص‌ و زوال‌»؛ عرفان‌ ناب‌ از «اعتدال‌ و ميانه‌روي‌» سخن‌ مي‌گويد ولی عرفان‌ سراب‌ از «افراط‌ و تفريط‌»؛ عرفان‌ ناب‌ «هدايت‌آور» است‌ ولی عرفان‌ سراب «ضلالت‌بار»؛ عرفان‌ ناب «سعادت‌آفرين‌» است‌ ولی عرفان‌ سراب «شقاوت‌آور»؛ عرفان‌ ناب «بيدار» مي‌سازد ولی عرفان‌ سراب‌ به‌ «خواب‌ و خمودي‌» فرو مي‌برد؛ عرفان‌ ناب «شور» است‌ و «شعور» ولی عرفان‌ سراب‌ «شعر» است‌ و «شعار»؛ عرفان‌ ناب «نور» است‌ ولی عرفان‌ سراب «نار»؛ عرفان‌ ناب «لُب‌ّ» است‌ و «مغز» ولی عرفان‌ سراب «قشر» است‌ و «پوست‌»؛ عرفان‌ ناب‌ از «اخلاص‌» بر مي‌خيزد ولی عرفان‌ سراب‌ به‌ «التقاط‌» مي‌كشاند؛ عرفان‌ ناب‌ «جامعه‌پذيري‌» دارد ولی عرفان‌ سراب ‌«عزلت‌گزيني‌»؛ عرفان‌ ناب «رسالت‌داري‌» مي‌آموزد ولی عرفان‌ سراب‌ «بي‌رسالتي‌»؛ عرفان‌ ناب «حماسه‌» است‌ و «جهاد»، «تلاش‌»، «مقاومت‌»، «ايثار» ولی عرفان‌ سراب‌، «شعار» است‌ و «سكون‌»، «سكوت‌»، «خمودي‌» و «خمار».

در طول تاریخ پر فراز و نشیب بشری، از این دو نوع عرفان و تصوّف فراوان خواهیم دید. برخی به نام عارف و صوفی، عزلت گزینی پیشه می کنند و از جامعه دوری می ورزند و از مسؤولیّت پذیری شانه تهی می کنند و به زعم خود، تنها به پیراستن دل از پیرایه های آلوده، دل خوش می دارند و به عبادت خالق خویش مشغولند. اما برخی دیگر در اوج معرفت سیر می کنند و با پذیرش مسؤولیّت در جامعه، هم به اصلاح خویش همّت می گمارند و هم در اصلاح جامعه می کوشند.

عرفان های منفی با تحقیرکردن خود و از کارانداختن غرایز طبیعی، تلاش می کنند برای خود، «منِ روحانی و ملکوتی» بسازند و این کار، در مکاتب هندی نظیر آیین بودیسم رواج فراوان دارد. به تعبیر مرحوم استاد علامه محمدتقی جعفری شارح بزرگ مثنوی مولوی، «اینان به جای هماهنگ ساختن ابعاد وجودی انسان، به حذف برخی از ابعاد و استعدادهای آن ها می پردازند.» بر همین اساس، در عرفان منفی، سالك از مشكلات شكنجه زای زندگی فردی و اجتماعی می گریزد. ناگواری ها و گرفتاری های ناشی از عدم وصول به خواسته های خودش، گاه موجب می شود كه فرد زندگی طبیعی را منفی تلقی كرده، برای رهایی از آن، به درون خود پناه ببرد. در حالی که با توجه به راز نهانی روح، در می یابیم كه همان گونه كه ناگواری ها و ناملایمات با روح انسان ناسازگارند و روح انسان را تیره می كنند، شادی ها و خوشی های طبیعی نیز با روح انسان سازگاری ندارند؛ زیرا راز روح را پوشیده می دارد. بنابر این، عارف باید هم نسبت به رنج ها و ناگواری ها حسّاس باشد و هم نسبت به شادی ها و خوشی های طبیعی.

عرفان منفی نشانه ناتوانی مدعیان، نسبت به انسان و طبیعت است. برخی از مدّعیان عرفان، كوچك ترین آگاهی از آن چه در دو قلمرو انسان و جهان می گذرد، ندارند و در عین حال در حالات عرفانی خود غوطه ورند. آن حالات روانی لذّت بخشی كه بر مبنای جهالت ها استوار باشد، نشانه عرفان كاذب است نه عرفان حقیقی و سراب را به جای آب نشان آدمی می دهد. مسیر حركت عرفان حقیقی از روشنایی معرفت می گذرد، نه تاریكی جهل. در عرفان منفی، به اندیشه و تعقّل بی اعتنایی می شود، ولی در عرفان مثبت، عقل و اندیشه جایگاه خاصّ خود را دارد. در عرفان منفی، به عالم بیرون اعتنایی نمی شود و سالك فقط به «تاریك خانه درون» توجّه دارد. گویی برای این افراد، جهان عینی مطرح نیست. در حالی كه ورود به منطقه درون، برای دریافت عوالم عرفانی، بدون توجّه به جهان بیرونی امكان پذیر نیست. حقیقت این است كه اگر آدمی از درك و آشنایی با جهان برونی و پیرامونی خویش كه موادّ موجودیّت طبیعی او را آماده و تعبیه نموده و تا آخرین نقش های زندگیش با روان و مغز او در حال تأثیر و تأثّر است، سرپیچی كند و ارزش حیاتی این درك و آشنایی را نداند و به تعبیری عالم حسّ و محسوس را نادیده انگارد، در حقیقت به تعبیر استاد علامه جعفری «چنین شخصی درصدد نواختن یك آهنگ موزون و خوشایند بدون داشتن ابزار و وسیله موسیقی برآمده است.» ورود به حوزه دریافت عرفانی هستی، بدون قبول دنیایی كه عارف را به آن حوزه معنوی رهسپار كرده است، ممكن نیست.

انگیزه گرایش به عرفان منفی، گاه گریز از هوشیاری و آزادی است؛ زیرا هوشیاری عمیق موجب توجّه به جهان بینی و ایدئولوژی و احساس التزام به تكالیف و وظایف ناشی از آن ها می شود و لازمه تعهّد و عمل به تكالیف، دوری از لذایذ و بی اعتنایی به تمایلات و ایجاد هوشیاری است. بر این اساس، برخی برای فرار از هوشیاری، به درون پناه برده و با احساسات لطیف عرفانی، دل خوش می دارند و این مطلب در عرفان های کاذب امروزی در کشورهای مختلف امریکایی، اروپایی و آسیایی به وفور دیده می شود.

در این کتاب

در این کتاب که تقدیم علاقه مندان فرهیخته می گردد، سخن از قرائت زیربنایی از فصوص الحکم شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است البته از طریق شرح عبدالله بوشنیاک که ترجمه چهارجلدی آن توسط این مؤسسه انتشار یافته است. در این کتاب، بر اهمیت علم کلام در فهم تفکر دینی تأکید می رود و سوگمندانه، علم کلام موجود را فاقد محتوای غنی سابق قلمداد می کند و معتقد است که نمی تواند ارتباطی با معنا و مفهوم و روح آیات بگیرد. نویسنده تأکید می کند که مسأله وجود مطلق از طریق فهم وحی و درک زبان وحی میسر است و در این راستا، توجه به زبان سمبلیک و رمزی در متون دینی و تحلیل درست آن مورد تأکید قرار گرفته است. او از «شرق وجود» و «غرب نیستی» سخن رانده است.

با این مباحث، وارد بحثی جدید در حوزه مباحث هرمنوتیکی شده است و از کاربرد زبان رمز و اشاره در تصوف سخن گفته و تأویل در بین عرفا را مطرح ساخته است. برای این منظور به داستان ها و حکایت های رمزی در ادبیات صوفیانه مانند لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا اشاره کرده است و از افرادی نظیر عین القضات همدانی، احمد غزالی و شهاب الدین سهروردی در این عرصه نام برده است.

این کتاب را باید تکمله ای ضروری بر شرح چهارجلدی عبدالله بوشنیاک بر فصوص الحکم ابن عربی دانست که توسط مؤلف فرهیخته، دکتر رشید حافظویچ به رشته تحریر در آمده است و تلاش دارد تا به بازخوانی زیربنایی تر فصوص الحکم از طریق این شرح، مدد رساند.

در این فرصت، از مؤلف اندیشمند این اثر که زمینه بحث در این عرصه را فراهم آوردند، به طور ویژه سپاسگزارم. بی شک این اقدام، جزو گام های نخست در این عرصه است و واکاوی های علمی در این حوزه، به هر صورتی مغتنم شمرده می شود. دکتر رشید که کار ترجمه شرح چهارجلدی عبدالله بوشنیاک از عربی به بوسنیایی را قبلاً به اتمام رسانده بود، اینک کار خود را در این زمینه تمام کرد و با ارائه این اثر، تلاش دارد تا خوانندگان فهیم را به قرائت موشکافانه تر از این آثار ترغیب نماید.

و به عنوان سخن آخر، سپاس صمیمانه ام را نسبت به تمامی عزیزانی که در سامان یابی نهایی این اثر در مؤسسه تلاش کرده اند، تقدیم می دارم و از خدای سبحان برای همگان توفیق در زندگی فردی و جمعی آرزو نمی نمایم.

مؤسسه علمی و پژوهشی ابن سینا در سارایوو که سال ها است در این عرصه به خدمت علمی و فرهنگی مشغول است، این کتاب را نیز به ساحت علاقه مندان تقدیم می نماید و امیدوار است که این خدمت کوچک، مقبول درگاه ذات باری تعالی قرار گیرد و به عنوان تحفه ای فرهنگی، اندیشمندان و علاقه مندان را به کار آید.

محمدعلی برزنونی

استاد دانشگاه و مدیر مؤسسه علمی و پژوهشی ابن سینا

سارایوو؛ مارس2013

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایرانو جهان

 

منبع-سایت ابن سینا دات نت

http://www.ibn-sina.net

 

person امین فرومدی
chat
•••

محی الدین و  کتاب فصوص الحکم  (۲)

یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷، 12:29

 

 

سخن گفتن و نوشتن از عرفان، همیشه برایم شیرین، اما سخت و رمزآلود بوده و هست. عرفان، راه‌ و روش اهل‌ معرفت‌ براي‌ شناسايي‌ حق‌ از طريق‌ دل‌، تصيفه‌ باطن‌، تخليه روح‌، پرداختن‌ خانه دل‌ از اغيار و در نتيجه‌ فرودآمدن‌ يار و در نهایت زینت کردن و تحليه دل‌ است. نوعی شناخت دقیق و آگاهی عمیق، که به معرفت خاص الهی منجر می شود تا بر پایه ی این شناخت دقیق و آگاهی عمیق نسبت به ذات باری تعالی، مسیر تکامل مختارانه انسانی به سوی قرب الهی هموارتر گردد.

بی تردید، عموم آدمیان علم اجمالی نسبت به خدا دارند و این علم، یادآورنده امر فطری برای انسان است: «فطره الله التی فطر الناس علیها». گام نهادن در مراتب جزیی تر و تفصیلی تر،آدمی را به وادی معرفت الهی رهنمون می سازد و این معرفت، موجد آگاهی به ذات باری تعالی از طریق اسما و صفات و آفریده های او است.

در کنار تسبیح، تحمید، تهلیل و تکبیر خدای سبحان توسط همه مخلوقات و از جمله آدمیان، خلقت ویژه آدمی که مصداق «تبارک الله أحسن الخالقین» پروردگار عالمیان است، آدمی را به «حرکت کادحانه»: «یا ایها الانسان إنک کادح إلی ربک کدحاً فملاقیه» می کشاند و این حرکت به او اجازه گام نهادن در وادی «گفتگوی ویژه» با ذات باری تعالی می دهد که قالب ویژه و صورت عبادت ظاهری و باطنی به خود می گیرد که ریشه در عبودیت آدمی دارد. عبادت، هم قالب زبانی دارد و هم در اعضای بدن انسان عابد، رفتار و شکل خاص ایجاد می کند.

بی تردید، عبادت به معنی نهایت تذلل، خشوع و خضوع در مقابل حق -تعالی و تقدّس- و اطاعت مطلق از او، فرع بر معرفت و از شاخه های آن است. چرا که مقدمه هر حرکتی، آگاهی است و اولین گام عبادی انسان نیز، گام نهادن در وادی معرفت آموزی نسبت به حق تعالی و اسما و صفات او سبحانه و تعالی است. بر این اساس، اولین عبادت و مقدم بر سایر عبادات دیگر در آدمیان، معرفت الهی و شناخت دقیق و آگاهی عمیق نسبت به اسما و صفات او است و پایه معرفت و اساس آن نیز، توحید است که سنگ زیرین، آسیاب معرفت الهی محسوب می شود.

توحید هم یکتادانستن و هم متفردشمردن خدا است، موحّد واقعی، هم خدا را یکتا می داند و هم او را یگانه می بیند. او را «ظاهر مطلق» و «مطلق ظهور» می داند و می بیند که همه چیز جز او، مظاهر وجودی آن ذات قدّوسی اند و صد البته به واسطه او، و به تناسب ظرفیّت و سعه وجودی خویش، مراتبی از ظهور الهی را در کلیت آفرینش و هستی متجلی می سازند.

از یک سو، معرفت توحیدی پایه همه معرفت های دیگر نظیر رسالت و ولایت است. همه چیز در سایه معرفت او شناخته می شود نه این که ذات باری تعالی به واسطه آثار صنع فراوانش شناخته شود. این آثار، نشانه اویند و با او شناخته می شوند. غیر ذات باری، ظهوری تام و مستقل ندارد که به آن ظهور، شناخته شود. تنها ظهور اوست که مطلق، تام و کامل است و هرگز غیبتی برای آن ظهور متصور نیست. چشم بصیرت می خواهد که آن ظهور را ببیند و به تعبیر دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه: «كيف يُستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك؟! أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتّى يكون هو المظهِر لك؟! متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدلّ عليك؟! و متى بعدت حتى تكون الآثار هي التي توصل اليك؟! عميت عين لا تراك عليها رقيباً، و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيباً».

از سوی دیگر، نداشتن معرفت دقیق توحیدی، هم موجب خطا در مصداق گزینی خدا می شود و غافلانه، به عبادت الهه ها و بت ها روی می آورد و هم سبب کج روی و انحراف در نبوت و ولایت می گردد. بر این اساس، ریشه همه معارف الهی، توحید است که زیربنای همه ادراک های دینی دیگر محسوب می شود. فهم نادرست توحید، شرک را نصیب او می کند که در انواع مختلف «اخفی، خفی و جلی» قابل بررسی است، که خود بحثی دیگر است.

پس معرفت توحیدی، زیر بنای عبادات و مقدم بر آن است. عبادت به معنی تذلّل و اطاعت نسبت به خدا، مسیر وصول الی الله است و وصول الی الله، سعادت دنیا و آخرت آدمی را رقم می زند. در عالم، یک وجود محض بیش نیست و بقیه موجوداتی هستند که از آن وجود محض ناشی شده اند. مظاهر و مراتب تجلی آن وجود بی نهایت در هستی گسترده است و این همه، در طول وجود الهی و مظاهر و تجلیات اویند بسان آینه و صاحب صورت و صورت در آینه.

عرفان، مسیر ویژه ای است که از طریق راه دل پیموده می شود و آدمی با کشف و شهود باطنی، جام هایی کوچک از معرفت الهی را سر می کشد و در این راه ، نیازمند استمداد ویژه از ذات حق و بهره گیری از آموزه‌هاي‌ عميق‌ قرآني‌ و عترت پاک نبوی است تا با‌ معرفت‌ شهودي‌ در جذبه مدام‌ مجذوب‌ كامل‌ مطلق؛ یعنی ذات باری تعالی‌ سير صورت گیرد. من اين‌ عرفان‌ را «عرفان‌ مثبت» یا «عرفان‌ ناب» مي‌نامم‌. در غیر این صورت، مبتني‌ بر تعاليم‌ التقاطي‌ و آموزه‌هاي ‌منحرفانه‌ و ره‌زني‌هاي‌ مدّعيان‌ كرامات‌ غيرمعقول‌ است‌ كه‌ با آداب‌ و رسوم‌ خشك‌ و بي‌روح‌ و بريدگي‌ از جامعه‌ و عزلت‌گزيني‌ افراطی‌ همراه‌ است و چهره منفی به خود می گیرد که من آن را «عرفان‌ منفي» یا «عرفان سراب» می نامم و هرکدام، واجد ویژگی هایی مخصوص اند:

عرفان‌ ناب «متعالي‌» است‌ و عرفان‌ سراب «متسافل‌»؛ عرفان‌ ناب «مسؤوليّت‌پذير» است‌ ولی عرفان‌ سراب‌ «مسؤوليّت‌گريز». عرفان‌ ناب «تعهّدزا» است‌ ولی عرفان‌ سراب «تعهّدزدا». عرفان‌ ناب «تكليف‌ساز» است‌ ولی عرفان‌ سراب «تكليف‌سوز»؛ عرفان‌ ناب «واقعي‌» است‌ ولی عرفان‌ سراب «ساختگي‌»؛ عرفان‌ ناب «باطني‌» است‌ و ظاهر عارف‌، حكايت‌ حال‌ درون‌ زيباي‌ او مي‌كند ولی عرفان‌ سراب «ظاهري‌» است‌ و با باطن‌ آن عارف نما بيگانه‌؛ عرفان‌ ناب «اميد و شوق» است‌ ولی عرفان‌ سراب‌ «نااميدي‌ و يأس‌»؛ عرفان‌ ناب‌ به «كمال‌» رهنمون‌ مي‌گردد ولی عرفان‌ سراب‌ به‌ وادي «نقص‌ و زوال‌»؛ عرفان‌ ناب‌ از «اعتدال‌ و ميانه‌روي‌» سخن‌ مي‌گويد ولی عرفان‌ سراب‌ از «افراط‌ و تفريط‌»؛ عرفان‌ ناب‌ «هدايت‌آور» است‌ ولی عرفان‌ سراب «ضلالت‌بار»؛ عرفان‌ ناب «سعادت‌آفرين‌» است‌ ولی عرفان‌ سراب «شقاوت‌آور»؛ عرفان‌ ناب «بيدار» مي‌سازد ولی عرفان‌ سراب‌ به‌ «خواب‌ و خمودي‌» فرو مي‌برد؛ عرفان‌ ناب «شور» است‌ و «شعور» ولی عرفان‌ سراب‌ «شعر» است‌ و «شعار»؛ عرفان‌ ناب «نور» است‌ ولی عرفان‌ سراب «نار»؛ عرفان‌ ناب «لُب‌ّ» است‌ و «مغز» ولی عرفان‌ سراب «قشر» است‌ و «پوست‌»؛ عرفان‌ ناب‌ از «اخلاص‌» بر مي‌خيزد ولی عرفان‌ سراب‌ به‌ «التقاط‌» مي‌كشاند؛ عرفان‌ ناب‌ «جامعه‌پذيري‌» دارد ولی عرفان‌ سراب ‌«عزلت‌گزيني‌»؛ عرفان‌ ناب «رسالت‌داري‌» مي‌آموزد ولی عرفان‌ سراب‌ «بي‌رسالتي‌»؛ عرفان‌ ناب «حماسه‌» است‌ و «جهاد»، «تلاش‌»، «مقاومت‌»، «ايثار» ولی عرفان‌ سراب‌، «شعار» است‌ و «سكون‌»، «سكوت‌»، «خمودي‌» و «خمار».

در طول تاریخ پر فراز و نشیب بشری، از این دو نوع عرفان و تصوّف فراوان خواهیم دید. برخی به نام عارف و صوفی، عزلت گزینی پیشه می کنند و از جامعه دوری می ورزند و از مسؤولیّت پذیری شانه تهی می کنند و به زعم خود، تنها به پیراستن دل از پیرایه های آلوده، دل خوش می دارند و به عبادت خالق خویش مشغولند. اما برخی دیگر در اوج معرفت سیر می کنند و با پذیرش مسؤولیّت در جامعه، هم به اصلاح خویش همّت می گمارند و هم در اصلاح جامعه می کوشند.

 

 

عنوان : روش فهم

 

فصوص الحکم ابن عربی

 

مؤلف: دکتر رشید حافظ اویچ

 

مترجم: خانم سابا رسالودین

 

ناشر: موسسه ابن سینا

 

سال :2013م

 

ادامه دارد...

شعر و داستان/امین فرومدی

 ادبیات ایرانو جهان

 

منبع-سایت ابن سینا دات نت

http://www.ibn-sina.net

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب : چرا ملت‌ها شکست می‌خورند ؟

شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، 23:16

 

 

«چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» نوشته دارون عجم اوغلو (-۱۹۶۷)، جیمز ای. رابینسون (-۱۹۶۰) کتابی است با ده فصل در زمینه اقتصاد سیاسی که شش اقتصاددان برنده جایزه نوبل (کنت. جی. ارو – نوبل ۱۹۷۲، رابرت سولو – نوبل ۱۹۸۷، بکر – نوبل ۱۹۹۲، میشل اسپنس و جورج آکرلوف – برندگان نوبل ۲۰۰۱، و پیتر دیاموند – نوبل سال ۲۰۱۰) و شماری از اندیشمندان آن را تحسین کرده‌اند. نویسندگان این کتاب همراه با گروهی از اقتصاددانان شرط توسعه را گذر از نظام الیگارشی (حکومت گروه‌های خاص یا به تعبیر مترجمان اندک‌سالاری) می‌دانند و سعی دارند شرایط اقتصادی موثر بر شکل‌گیری و فروپاشی نظام‌های اندک‌سالار را تبیین کنند. این دیدگاه تحولی بزرگ در اندیشه اقتصادی است. این کتاب نشان می‌دهد هرجا شکوفایی اقتصادی به بار می‌نشیند الیگارشی رخت بربسته و هرجا اقتصاد زمین می‌خورد الیگارشی حاکم است. تجربه کشورهای مختلف از اروپای شرقی و شوروی سابق گرفته تا آفریقا و آمریکای لاتین مسجل ساخته است نمی‌توان در حکومت‌های اندک‌سالار با سرمایه‌گذاری‌های دولتی، حمایت از صنایع داخلی، خصوصی‌سازی، آزادسازی قیمت‌ها، تجارت آزاد، و... گامی به‌سوی بهبود عملکرد اقتصادی برداشت. مسئله اقتصادی همه کشورهای در حال توسعه مهار الیگارشی است. اقتصاد و اقتصاددانان اگر می‌خواهند به مردم کمک کنند باید رمز مقابله با الیگارشی را شناسایی و با سیاست‌های اقتصادی زمینه محو الیگارشی را فراهم نمایند. ارزش این کتاب آموختن دانش مبارزه با الیگارشی است. در بخشی از فصل ۵ این کتاب می‌خوانیم:

در تبیین رشد اقتصادی در ادوار گوناگون، تفاوت‌های نهادی نقش اساسی ایفا می‌کنند. اما اگر در طول تاریخ، اکثر جوامع بر نهادهای سیاسی و اقتصادی استثماری استوار بوده‌اند، آیا این بدان معناست که در این جوامع رشد هرگز اتفاق نیفتاده است؟ معلوم است که نه! نهادهای استثماری بنا بر منطقی که دارند اتفاقاً باید ثروت تولید کنند تا استثمار ممکن شود. حاکمی که قدرت سیاسی را به انحصار درمی‌آورد و حکومت مرکزی را در دست دارد می‌تواند درجاتی از قانون و نظم و مجموعه‌ای از مقررات را به اجرا درآورد و فعالیت اقتصادی را برانگیزد، اما رشد تحت سلطه نهادهای استثماری ماهیتاً متفاوت از رشد ناشی از نهادهای فراگیر است...

 

کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند ؟

نوبسنده : دارون عجم اوغلوجیمز ای رابینسون
مترجم : محمدحسین نعیمی‌پور محسن میردامادی
انتشارات روزنه

شعر و داستان/امین فرومدی

 

منبع-سایت طاقچه

person امین فرومدی
chat
•••

کتاب فصوص الحکم : از محی الدین ابن عربی (۱)

جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، 14:52

 

 

گفتگو با علی شالچیان ناظر درباره ی «فصوص الحکم» و ترجمه ی آن

 

کتاب «فُصوص» یا همان «فُصوص‌الحِکَم» اثر شیخ اکبر، ابن عربی، ازکتب مشهور عرفان نظری است. پیش از این، مرحوم محمد خواجوی و برادران موحد ، «فصوص الحکم » را ترجمه کرده اند . به تازگی علی شالچیان ناظر ، ترجمه ای نو ازاین کتاب کرده است.

علی شالچیان ناظر در گفتگوی اختصاصی با سایت رادیو فرهنگ از دلایل ترجمه ی مجدد «فصوص الحکم» می گوید . 
مشروح این گفتگو را در زیر می خوانید .
- آقای شالچیان در آغاز گفتگو کمی درباره ی ابن عربی توضیح دهید .
محی الدین ابن عربی در سال ۵۶۰ هجری قمری در آندلس متولد شد . او به مناطق مختلفی چون مکه ، عراق و شام سفر کرد و در نهایت در سال ۶۴۸ هجری قمری در سن ۷۸ سالگی از دنیا رفت .
- چرا آثار محی الدین ابن عربی مهم است ؟
پیش از محی الدین عارفان و اهل معرفت بسیاری بودند که در حوزه ی عرفان نظری و عملی بسیار فعالیت کرده اند، اما آنچه محی الدین را از پیشینیان خود متمایز می کند عمق نگاه و خلاقیت محی الدین است . در نگاهی اجمالی به آثار محی الدین ، باید بگویم او سه فعالیت مهم انجام داد . اول اینکه محی الدین مباحثی را که توسط عرفای پیشین تئوریزه نشده بود ، بررسی و برای آن مباحث چهارچوب تعیین کرده و مباحث را از حالت ابهام خارج کرد. دومین اقدام ابن عربی ، تعمیق مباحثی بود که توسط پیشینیان به صورت سطحی مطرح شده بود و محی الدین با دقت نظر خود به این مباحث سطحی عمق بخشیده و جزئیاتی را که دیگران از آن غافل بودند آشکار کرد .
توسعه دادن به مباحث عرفانی از دیگر فعالیتهای مهم ابن عربی بود ؛ زیرا برخی پرسش ها تا زمان ابن عربی اصلا مطرح نشده بود، و او برای نخستین بار پرسش هایی را مطرح کرده و آن مباحث را به نام خود ثبت کرد.
- آقای شالچیان درباره ی ابن عربی توضیحات شفافی دادید ، بفرمایید چرا «فصوص الحکم» مهم است ؟
محی الدین آثار متعددی دارد که برخی از آنها در طول تاریخ از بین رفته و به دست ما نرسیده است، اما همان تعداد که به دست ما رسیده ارزشمند هستند . از این آثار دو اثر «فصوص الحکم» و « فتوحات مکیه» از اهمیت بیشتری برخوردارند . 
این آثار بارها در مجلدات مختلف به چاپ رسیده است. ابن عربی «فتوحات مکیه» را طی سی و چند سال نوشت . «فصوص الحکم» کتابی است که شاید حجم زیادی نداشته باشد، اما از نظر عمق در مقایسه با دیگر آثار ابن عربی و هم چنین در مقایسه با آثار پیشینیان بی نظیر و مثال زدنی است. 
محی الدین این اثر را در اواخر عمر خود نگاشت و نکاتی را که در کتابهای دیگر بیان نکرده بود، در « فصوص الحکم» با روش و نگرشی خاص نگاشت. متن اصلی « فصوص الحکم» ۱۸۰ تا ۲۰۰ صفحه است، اما عبارتهای آن بسیار مجمل ، سربسته و چند وجهی است و قابلیت تاویل پذیری فراوان دارد؛ و به همین دلیل با اینکه از کلمات پیچیده ای تشکیل نشده است، اما فهم اینکه مقصود و مراد محی الدین از این عبارات چیست کاری دشوار است. به همین دلیل بسیاری از افراد نتوانستند در این مباحث ورود کنند . برخی دیگر هم با ظن خود عبارتها را معنا کرده اند .
یکی از نکته های مهم درباره کتاب «فصوص الحکم» این است که برخی بر اساس پیش فرض های خود یا پیش فرض های متکلمان ، محی الدین را معنا کرده اند؛ و چون این پیش فرض ها با مبانی محی الدین هماهنگی نداشته است، به بیراهه رفته و دچار خطا شده اند . من در این ترجمه تلاش کرده ام سخنان محی الدین را با مبانی خود او معنا کنم. البته، چون برخی عبارات محی الدین از نظر معنایی اختلاف انگیز است، من اختلاف نظرِ شارحان را نیز آورده ام؛ و در مواردی هم تصریح کرده ام که نظر شارحان مختلف درست نیست و با استناد به برخی جملات محی الدین، معنایِ درست را مطرح کرده ام .
- «فصوص الحکم» به چه معناست ؟
واژه ی فصوص الحکم چند معنا دارد ، محی الدین در انتخاب واژه ها دقت خاصی دارد و با وسواس واژگان را انتخاب می کند . واژه ی "فص" یک واژه ی چند وجهی است . فص از یک نظر به معنای "نگین انگشتر" است. در این معنا، فصوص الحکم ، یعنی نگین حکمتها . در معنای دیگر، واژه ی فص به معنای فصل و تفصیل است. در این معنا «فصوص الحکم» یعنی 
« تفصیل حکمتها» . معنای دیگر فص جوهره است. در این معنا، فصوص الحکم به معنی جوهره های حکمتهاست . محی الدین در نگارش خود به تمام این معناها عنایت داشته و واژه هایی را انتخاب کرده است که چند وجهی است. در حقیقت، ابن عربی با یک تیر، چند هدف 
می زند؛ و این روش را در جای جای آثار ابن عربی می توان مشاهده کرد که چگونه از واژه ها در چند معنا استفاده می کند . شاید بتوان گفت ، حافظ یا بعضی از بزرگان که اشعارشان چند وجهی است این روش را از محی الدین آموخته اند . 
حافظ شیرازی پیرو مکتبِ محی الدین است و کسانی که معتقدند حافظ عارف است، 
اغلب توجه ندارند که حافظ یک عارفِ محی الدینی یعنی پیرو مکتب محی الدین است؛ و به همین دلیل، در بسیاری از موارد، دیدگاههای حافظ متاثر از دیدگاه محی الدین است . به عنوان مثال، حافظ شیرازی این گونه می سراید :
مراد دل زتماشای باغ عالم چیست / به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن 
حافظ در این بیت اشاره می کند که جهان صورت الهی و مظهر حق است. جهان ، ظاهری و باطنی دارد . ظاهر جهان صورتِ حق و ظاهرِ حق است و باطن جهان ، باطن حق است .
حافظ این معنا را در شعر خود از محی الدین ابن عربی وام گرفته است.
- آقای شالچیان شما درباره ی معنای « فصوص الحکم » توضیح دادید، در فصوص الحکم به چه موضوعاتی پرداخته شده است ؟
«فصوص الحکم » از یک منظر عرفان نظری است که به شما جهان بینی می دهد؛ یعنی به سالک این چشم انداز را می دهد که جهان چیست و ما چیستیم و ما در جهان در چه جایگاهی قرار داریم ؟ و چه نسبتی با حق و هستی داریم ؟
در حقیقت، محی الدین از وجهی عمیق تر وارد بحث شده است؛ و در سطحی برتر، به سالک جهان بینی می دهد.
از زاویه ای دیگر، کتاب «فصوص الحکم» کتابی است درباره ی وجود از نقطه نظرهای مختلف و در تبیین جزییات مختلف آن . از وجهی دیگر، «فصوص الحکم» کتابی است درباره ی مقامات انبیاء و عارفان و سالکان، و او ویژگی های هر گروه از سالکان را در این کتاب مورد بررسی قرار داده است و نقاط قوت و ضعف هرگروه از سالکان را بیان می کند.
در اینجا لازم است نکته ای را مطرح کنم و آن این است که : اگر محی الدین در این کتاب می گوید فص منصوب به آدم یا ابراهیم و امثال اینها ، منظورش شخصی به نام حضرت آدم و حضرت ابراهیم و ... نیست؛ بلکه مقصودش فراتر از این معناست . محی الدین از واژه ی موسی و آدم و ... به عنوان نماد، یاد می کند و نگاه نمادین به این تعابیر دارد . به بیان ساده تر، وقتی می گوید : فص حکمتی منصوب به موسی ، وی در آن فص درباره ی موسی صفتان صحبت می کند. پس اصلا بحث محی الدین ابن عربی بحث تاریخی درباره ی انبیاء و عارفان نیست و نگاه او نمادین و سمبلیک است ، زیرا موضوع بحثِ عارف ، تاریخ نیست . هرگاه عارف مبحثی را مطرح می کند و هر گاه به موضوعی که در ظاهر، تاریخی است اشاره می کند، از نگاه عرفان وارد بحث می شود و درباره ی سوژه ای عرفانی سخن می گوید .
- آقای شالچیان ، محی الدین ابن عربی چه تاثیری بر اندیشه و فلسفه ی اندیشمندان ایرانی داشته است ؟
در بین شارحان فصوص الحکم که شاید بیش از ۱۰۰ شارح اثر محی الدین را شرح کرده اند بسیاری از شارحان ، ایرانی الاصل بوده اند . محی الدین سفرهای مختلفی داشته است، اما هرگز به ایران نیامده است؛ ولی با این وصف، ایرانیان اجمالا به ژرفای نگاه او پی برده اند و به آثار ابن عربی به ویژه «فصوص الحکم » عنایتی ویژه داشته اند و بسیاری از شرح های فصوص توسط ایرانیان نوشته شده است . 
به عنوان مثال، عبدالرزاق کاشانی، یکی از شارحان مهم «فصوص الحکم» و اهل کاشان 
است . از شارحان دیگر « ابن ترکه اصفهانی » است که ایرانی بوده و آثار متعددی داشته است که یکی از آنها شرح فصوص است . شارحان متعدد دیگری هم بوده اند که ایرانی بوده اند و به «فصوص الحکم » عنایتی ویژه داشته اند.
- آیا محی الدین ابن عربی در فرهنگ اروپا هم شناخته شده است ؟
بسیاری از شارحان و مستشرقان آثار محی الدین را از سده های قبل شناخته و مطالعه 
می کردند و در مورد آثار محی الدین کتاب نوشته اند و ترجمه ی فصوص الحکم توسط افراد مختلف به زبانهای متعددی چون انگلیسی و ژاپنی چاپ شده است . حتی پیش از آنکه این اثر به فارسی ترجمه شود به برخی زبانهای دیگر ترجمه شده است .
- پیش از شما افراد دیگر «فصوص الحکم» را ترجمه کرده اند . چه عامل یا عواملی باعث شد تا جنابعالی مجدد این کتاب را ترجمه کنید ؟ترجمه ی شما چه تفاوتی با ترجمه های پیشین دارد ؟
پیش از ترجمه ی من دو ترجمه ی دیگر از کتاب «فصوص الحکم » چاپ و منشر شده است؛ یکی ترجمه ی مرحوم محمد خواجوی است، که کاملا تحت الفظی و بدون توضیح است و توضیحاتی ندارد؛ و به همین علت، به نظر اهل فن کمکی به فهم «فصوص الحکم » نمی کند. 
ترجمه ی دیگر ، ترجمه ی برادران موحد است که آقایان دکتر صمد و ضیاءالدین موحد این اثر را ترجمه کرده اند و برای هر فص شرح و توضیحی نگاشته اند . اما بزرگترین ایراد این ترجمه این است که تنها مشتمل بر۱۰ فصل از ۲۷ فصل کتاب است و به دلایل مختلف ترجمه به اتمام نرسیده است .
علاوه بر اینکه ترجمه ی برادران موحد ناقص است ، در توضیحات هم به خطا رفته اند و از مبانی غیر محی الدین برای تفسیر سخنان محی الدین استفاده کرده اند .
من تلاش کردم ترجمه اینجانب وفادار به متن باشد و ترجمه ی آزاد نباشد ، درمواردی که حس کردم متن نیاز به توضیح بیشتر دارد داخل کروشه توضیح داده ام و در مواردی هم توضیحاتی را که طولانی تر بوده است، در پاورقی نگاشته ام . هم چنین اختلاف نظر شارحان را در پاورقی به صورت اجمالی و همراه با ارجاع به منبع آورده ام و به اختلاف نسخه ها هم در مواردی که در معنا تاثیر گذار بود اشاره کرده ام .
در مواردی، ابن عربی در فصوص روایتی یا سخنی از یکی از بزرگان را نقل می کند که من تلاش کردم مراجع حدیث و سخن بزرگان را بیابم و در پاورقی بیاورم.
در مواردی هم تحقیقات خود را که دیگران به آن توجه نداشته اند در پاورقی نگاشته ام . 
ترجمه ی اینجانب را انتشارات الهام منتشر کرده است و علاقمندان می توانند از کتابفروشی ها و ناشرانی که در حوزه ی عرفان فعالیت می کنند ، این کتاب را تهیه کنند 
- آقای شالچیان بعد از این ترجمه کار دیگری در دست انجام دارید ؟
بله، کتاب بعدی من با عنوان «شرح فصوص الحکم» آماده ی چاپ است و حجم این کتاب تقریبا نزدیک به ۸۰۰ صفحه است .

شعر و داستان/امین فرومدی

 

منبع-سایت رادیو فرهنگ

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب وقتی نیچه گریست

دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، 10:1

 

 

وقتی نیچه گریست (به انگلیسی: When Nietzsche Wept) یکی از نام‌دارترین رمان‌های روان‌شناختیِ اروین د. یالوم است که در سال ۱۹۹۲ به زبان انگلیسی نوشته شد. اروین د. یالوم روان‌پزشکِ هستی‌گرا (اگزیستانسیالیست)، استاد بازنشستهٔ روان‌پزشکی در دانشگاه استنفوردو نویسندهٔ شماری از نام‌دارترین رمان‌های روان‌شناختی است. این رمان دیدار خیالیِ فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، و یوزف برویر، پزشکِ وینی، را روایت می‌کند. رویدادهای رمان در سال ۱۸۸۲ در شهر وینِ اتریش رخ می‌دهند و این رمان در واقع روایتی است از تاریخِ برهم‌کنشِ فلسفه و روانکاوی و رویارویی خیالی برخی از مهم‌ترین چهره‌های دهه‌های پایانی قرن نوزدهم همچون فریدریش نیچه، یوزف برویر و زیگموند فروید. در سال ۲۰۰۷ فیلمی با همین نام (به انگلیسی: When Nietzsche Wept) به کارگردانی Pinchas Perry با اقتباس از این رمان ساخته شده است[۱][۲]. از این رمان تاکنون ۴ ترجمه به زبان فارسی منتشر شده است.

 

سیر رمان

وین، پایان قرن نوزدهم. لو سالومه آمده است تا یوزف برویر، پزشک مشهور و استادِ زیگموند فروید را بیابد. او نگرانِ دوستش، نیچه است. سالومه در یادداشتی برای برویر می‌نویسد که «آیندهٔ فلسفهٔ آلمان در خطر است» و از او می‌خواهد که این خطر را خنثی سازد. برویر باید اندیشمندِ بزرگ و تنهایی را که از سردردهایِ شدید میگرنی رنج می‌برد، معالجه کند و او را از این گرفتاری برهاند. ولی نیچه نباید از این جریان و دیدار برویر و سالومه بویی ببرد. برویر تصمیم می‌گیرد با روشِ جدید «بیان‌درمانی» که به‌تازگی در مورد بیمار دیگرش آنا. او. تجربه کرده، او را درمان کند. با این حال فیلسوفِ مغرور آلمانی، حاضر نیست «روانِ» خود را به دست یک پزشک بسپارد و تنها از او می‌خواهد که «جسم» او را درمان کند.

کوشش‌ها و ترفندهای گوناگون برویر برای مطرح ساختن مشکلاتِ روحی نیچه راه به جایی نمی‌برد. سرانجام ترفند زیرکانه و البته خطرناک برویر برای ورود به دنیایِ درونی نیچه سرآغاز دیدارهای پیاپی او و نیچه می‌شود، دیدارهایی که در آن هر یک از آن‌ها می‌کوشند تا دیگری را درمان کنند. به‌این‌ترتیب میان برویر آرام و دلسوز، و نیچهٔ حساس و خوددار، دوئل گفتاری تندی به‌وجود می‌آید و هر چه این دو به هم نزدیکتر می‌شوند، برویر بیشتر متوجه می‌شود که فقط در صورتی می‌تواند نیچه را معالجه کند که وی اجازه‌ی این کار را بدهد.

وقتی نیچه گریست آمیزه‌ای است از واقعیت و خیال، جلوه‌ای از عشق، تقدیر و اراده در وینِ خردگرای سدهٔ نوزدهم، و در آستانهٔ زایشِ دانش روانکاوی. فردریش نیچه، فیلسوف آلمانیِ جوان و هنوز شناخته نشده، یوزف برویر، از پایه‌گذاران روانکاوی و دانشجوی پزشکیِ جوانی به نام زیگموند فروید، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده شده‌اند تا حماسهٔ فراموش‌نشدنی رابطهٔ خیالی میان بیماری خارق‌العاده و درمان‌گری استثنایی را بیافرینند. در این رمان، دو مرد برجسته و اسرارآمیز تاریخ، تا ژرفای وسواس‌های خویش پیش می‌روند و در این راه، به نیروی رهایی بخشِ دوستی دست می‌یابند.

 

ترجمه های فارسی :

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایرانو جهان

 

منبع-ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

person امین فرومدی
chat
•••

مجموعه کامل نامه های نیما

پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷، 14:8

 

 

Related image

مجموعه کامل نامه های نیما به کوشش سیروس طاهباز منتشرشد

خبرگزاری شبستان :مجموعه کاملی از نامه‌های نیما یوشیج با گردآورى، نسخه‌بردارى و تدوین سیروس طاهباز از سوی انتشارات نگاه منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری شبستان در یادداشت ناشر چنین آمده است:

زنده‌یاد سیروس طاهباز مجموعه‌ى كامل نامه‌هاى نیما یوشیج (از انتشارات دفترهاى زمانه) را در سال 1368 براى نخستین بار منتشر كرد. اینك پس از بیست و پنج سال كه از انتشار اولین چاپ این كتاب مى‌گذرد، «مؤسسه انتشارات نگاه» بر آن شده است تا با تجدید چاپ مجموعه‌ى كامل نامه‌هاى نیما یوشیج به كوشش سیروس طاهباز این كتاب نایاب را در اختیار دوست‌داران آثار بنیان‌گذار شعر نو ایران قرار دهد و هم‌چنین دین خود را به یگانه فردى ادا كند كه بیش از سى سال عمر خود را در راه گردآورى، نسخه‌بردارى و تدوین آثار نیما یوشیج صرف كرد و در این راه هر سختى و رنجى را به عشق انتشار این آثار به جان خرید.

 

جایگاه پر اهمیت سیروس طاهباز در اشاعه و به كرسى نشاندن شعر نو در ایران انكارناپذیر است. او با انتشار سیزده شماره مجله‌ى پیشروى «آرش» در دهه‌ى چهل نمونه‌هایى از چاپ نخست درخشان‌ترین آثار ادبیات معاصر ایران را منتشر كرد و این مهم را با كار سترگ گردآورى، نسخه‌بردارى و تدوین آثار نیما یوشیج پى گرفت. میراث طاهباز نسخه‌هاى چاپى بیش از بیست هزار برگ دست‌نوشته‌هاى ناخوانا و فرسوده‌ى نیماست كه به اذعان بسیارى از اهل فرهنگ و ادب كه از سال 1340 و از نزدیك شاهد كوشش‌هاى خستگى‌ناپذیر سیروس طاهباز در انتشار آثار نیما بودند، اگر او به این امر همت نمى‌گماشت چه بسا بسیارى از این آثار از بین مى‌رفت و هرگز منتشر نمى‌شد.

 

«مؤسسه انتشارات نگاه» از سال‌هاى دور شاهد تلاش‌هاى یك‌تنه و خستگى‌ناپذیر سیروس طاهباز در راه نسخه‌بردارى و انتشار آثار نیما یوشیج بود. او بود كه یكه و تنها بار این امانت را بر دوش مى‌كشید و عاشق‌وار و بدون چشم‌داشت مادى با تمام توان خود مى‌كوشید آثار نیما را یكى پس از دیگرى منتشر كند. اما پس از گذشت سى سال از خاموشى نیما و ملّى شدن آثار او عده‌اى از جمله فرزند او در گوشه و كنار آثارى از نیما را كه پیش‌تر توسط سیروس طاهباز نسخه‌بردارى شده بود به نام خود منتشر كردند. ایشان به انگیزه‌هاى صرفآ مادى و به سوداى توجیه این اقدامات سعى كرده‌اند تا با خدشه‌دار نمودن كوشش‌هاى توان‌فرساى سیروس طاهباز در انتشار آثار نیما، زمینه را براى فروش نسخه‌هاى «به ظاهر جدیدى» از این آثار فراهم كنند. با مقایسه‌ى كتاب‌هایى كه طاهباز از نیما منتشر كرده است با نسخه‌هاى دیگر درمى‌یابیم كه این آثار قریب باتفاق كپى‌بردارى شده از نسخه‌هایى هستند كه او طى سالیان دراز منتشر كرده بود. اندك مطالبى كه توسط دیگران به این كتاب‌ها افزوده یا از آنها كاسته شده است در بسیارى از موارد چنان ساختگى و مجعول به نظر مى‌رسند كه صحت آنها را با تردید جدى روبرو مى‌سازد.

 

دریغ و درد كه به جاى قدرشناسى از آنچه زنده‌یاد سیروس طاهباز براى ادبیات این مرز و بوم به یادگار گذاشته است، عده‌اى اندك كوشیده‌اند تا با هر وسیله‌ى ممكن به ظلم، كوشش‌هاى او را در این راه خدشه‌دار سازند و یا اتهاماتى را متوجه او و خانواده‌اش سازند كه سراسر كذب محض است. استقبال همیشگى دوست‌داران فرهنگ و ادب این سرزمین از آثارى كه او از نیما یوشیج منتشر كرده است، دلیل این مدعاست كه شاید بتوان در بوق و كرنا ناحقى را مدام جار زد اما آنان كه در پى آشنایى با آثار بنیان‌گذار شعر نو ایران هستند هنوز سیروس طاهباز را به عنوان یگانه فردى مى‌شناسند كه عاشقانه برگ برگ دستنوشته‌هاى آن بزرگ‌مرد ادب این سرزمین را نسخه‌بردارى كرد و به چاپ سپرد و سرانجام جاودانه در كنار نیماى بزرگ در خانه‌ى او در روستاى یوش آرمید...

 

«مؤسسه انتشارات نگاه» به عنوان ناشر مجموعه‌ى آثار نیما یوشیج علاوه بر كتاب حاضر، «مجموعه‌ى اشعار نیما یوشیج» و كتاب دیگر نیما «درباره‌ى هنر و شعر و شاعرى» همگى به كوشش سیروس طاهباز را منتشر كرده است.

در یکی از نامه های نیما می خوانیم:

عالیه ! عزیزم

گمان نمی بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصله ی ناجور عالم است ، کاغذ بنویسی

 

چندین ساعت است چیز می نویسم . حس می کنم خونریزی های مهمی عن قریب می خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از این ستاره آتش می بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهیبی تبدیل یافته است نمی دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است . وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقاً از یک معبر پر جمعیت این شهر ( لاله زار ) عبور می کردم دلم می خواست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم . کر باشم . صدایش را نشنوم . یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم ، مثل من ، وجودی است که طبیعت بدتر از آن را پرورش نداده است

 

فکر می کنم با چه چیزی می توانم زندگی را دوست بدارم : به یک جا دست می گذارم دستم به شدت می لرزد . پا می گذارم . زیر پایم زلزله ی شدیدی احداث می شود

 

اگر مدت های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی کردی

 

گل کم طاقتی را که نمی توان به آن دست زد و آن را چید ، آن گل ، قلب شاعر است

 

چرا مثل این ابر منقلب نباشم . مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ؟

 

نه ، نه ! اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . حال بس است

 

آن چه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد . پس خاموش می شوم

دوستار مهجور تو

نیما

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایرانو جهان

 

منبع-خبرگزاری شبستان

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب سفر نویسنده اثر : کریستوفر ووگلر (۲ )

دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، 22:45

 

 

کتاب «سفر نویسنده؛ ساختار اسطوره‌ای در خدمت نویسندگان» کتابی است که بیش از همه مخاطب سینما و علاقه‌مندان به حوزه فیلنامه‌نویسی سراغش را خواهند گرفت. این کتاب که بیش از همه تحت آرای روان شناس شهیر، کارل گوستاو یونگ و مطالعات اسطوره‌شناسی جوزف کمبل به رشته تحریر درآمده است در میان جامعه سینمایی جهانی کاملا شناخته شده است

کتاب «سفر نویسنده؛ ساختار اسطوره‌ای در خدمت نویسندگان» کتابی است که بیش از همه مخاطب سینما و علاقه‌مندان به حوزه فیلنامه‌نویسی سراغش را خواهند گرفت. این کتاب که بیش از همه تحت آرای روان شناس شهیر، کارل گوستاو یونگ و مطالعات اسطوره‌شناسی جوزف کمبل به رشته تحریر درآمده است در میان جامعه سینمایی جهانی کاملا شناخته شده است. مجله‌ی «اسپای» بعد از انتشار این کتاب آن را «انجیل جدید صنعت سینما» خواند، تهیه کنندگان و کارگردانان سینما به شدن از آن استقبال کردند و خیلی زود کتاب کریستوفر ووگلر به عنوان اثری راهنما برای نویسندگان هالیوود مطرح شد. «سفر نویسنده» سفری است که خود بیش از همه به فیلمنامه‌ای کامل شبیه است، که طی سفر فرآیند شکل گیری قصه و فیلمنامه را به شکلی مفید و عملی تشریح می‌کند.

مخاطب در کتاب «سفر نویسنده؛ ساختار اسطوره‌ای در خدمت نویسندگان»، سفری می‌کند اکتشافی، برای جست‌وجوی خطوط مبهم میان اسطوره‌ها و قصه‌نویسی مدرن. ووگلر در این کتاب عناصر مشابه این دو کهن الگو را بررسی کرده و در صدد ترسیم آن‌ها برآمده است، طوری که در فرجام اثر، بتواند ادعای نوشتن اثری مطلقا پراتیک را داشته باشد. اما مراحل 12 گانه سفر قهرمانی که کریستوفر ووگلر توصیف می‌کند، چه مراحلی است؟ این مراحل که در کتاب کریستوفر ووگلر مورد واکاوی و توصیف جدی قرار گرفتند در متن پاره‌ای که اکنون خواهید خواند، برجسته شدند.

ووگلر معتقد است همه قهرمانان در وهله‌ی نخست در دنیای عادی و گاه ملال آوری هستند که داستان از آنجا شروع می‎‌شود. تضاد این دنیا که در آغاز داستان با آن رو به رو هستیم، با دنیای پررنگ و شادابی که قرار است به آنجا برویم یکی از عناصر جذابی است که در بدایت امر مخاطب را جذب خود می‌کند. داستان جادوگر شهر اُز را فرض بگیرید و توصیفات نویسنده از شهر کانزاس، و بعد آن را با شهر اُز قیاس کنید. بخش دوم این سفر را ووگلر دعوت به ماجرا نام گذاری کرده است. در این بخش داستان قهرمان به ماجرای قصه دعوت می‌شود. برای نمونه کارآگاهی را فرض بگیرید که برای حل مسئله‌ای بغرنج و جنایتی پیچیده دعوت می‌شود. در اینجا قهرمان بی میل به رد دعوت فکر می‌کند تا سومین مرحله‌ی سفر قهرمان شکل بگیرد. قسمت معروف شمایی که ووگلر به ما معرفی می‌کند در بخش چهارم آن یعنی استاد  است. این کهن الگو شناخته شده‌تر از این حرف‌هاست که نیازی برای توضیح داشته باشد، اما همین قدر بس که معمولا در کنار قهرمان پیری برای هدایت و نوعی راهنمایی وجود دارد. وقتی قهرمان داستان می‌پذیرد وارد عرصه شود و متعاقبا از یکسری چالش استقبال می‌کند گویی از نخستین آستانه داستان عبور کرده است. نام این مرحله را ووگلر عبور از نخستین آستانه گذاشته است. در چالشی که قهرمان با آن  رو به رو خواهد شد و گاه طی این چالش، در جایی که معمولا در فیلم‌های وسترن کافه است، قهرمان با دوستان و دشمنانی آشنا می‌شود و  آزمون‌هایی هم بر سر راهش قرار می‌گیرد. این مرحله آزمون‌ها، متحدان و دشمنان نام گذاری شده. اولین چالش بزرگ، و مانع خطرناک دربرابر قهرمان داستان راهیابی به ژرف‌ترین غار نام گذاری شده و ترسی که از این نبرد سر بیرون می‌آورد لحظه‌ی تنش و تعلیق دوچندان داستان را به وجود می‌آورد که آزمایش نام گرفته. در اینجا می‌توان از محبوس بودن یونس پیامبر در شکم نهنگ مثال آورد. نجات از این چالش بزرگ در قصه‌های اسطوره‌ای، فولکلور و البته داستان‌های مدرن همیشه با پاداش همراه بوده است تا قهرمان داستان راه رفته را برگردد و به مسیر بازگشت بیندیشد. لحظه‌ی دوباره‌ی مرگ و زندگی در مسیر بازگشت قهرمان مرحله تجدید حیات را به وجود می‌آورد و در آخر بازگشت قهرمان به دنیای اولیه داستان یا همان دنیای عادی ذیل بخش بازگشت با اکسیر تقسیم بندی شده است.

چکیده ووگلر در این باب  حتما به کارتان می‌آید، و آن اینکه؛ قهرمانان در دنیای عادی معرفی می‌شوند، جایی که دعوت به ماجرا را دریافت می‎‌کنند. آن‌ها در آغاز بی میل‌اند و پاسخ آن‌ها رد دعوت است، اما از طرف یک استاد تشویق می‌شوند به عبور از نخستین آستانه و وارد دنیای ویژه می‌شوند، جایی که با آزمون‌ها، متحدان، و دشمنان رو به رو می‌شوند. بعد از راهیابی به ژرف‌ترین غار، از دومین آستانه عبور می‌کنند جایی که آزمایش را پشت سر می‌گذارند. آنگاه پاداش خود را به چنگ می‌آورند و در مسیر بازگشت به دنیای عادی مورد تعقیب قرار می‌گیرند. آن‌ها از سومین آستانه عبور می‌کنند و نوعی تجدید حیات را از سر می‌گذرانند، و از رهگذر این تجربه دگرگون می‌شوند. در آخر، آن‌ها در مرحله‌ی بازگشت با اکسیر، با خود عطیه یا گنج ارزشمندی را برای دنیای عادی می‌آورند.

چیزی که خواندید راهنمای عملی کریستوفر ووگلر برای سفر قهرمان است. در این میان کریستوفر ووگلر نویسنده‌ی کتاب «سفر نویسنده؛ ساختار اسطوره‌ای در خدمت نویسندگان» این سفر را به هفت کهن الگو تقسیم می‌کند. او معتقد است در تمامی این سفرها مخاطب همیشه با قهرمانی طرف است که شخصیت محوری قصه‌ است، استادی که هادی ِ این قهرمان است و او را راهنمایی می‌کند، نگهبان آستانه که  به نوعی او را مورد آزمون قرار می‌دهد تا ببیند می‌تواند در برابر چالش‌های احتمالی بایستد یا خیر، شخصیت منادی که قهرمان را به ماجراجویی‌های قصه فرامی‌خواند، کاراکتر متلون که احتمالا قهرمان را گمراه می‌کند، «سایه» که گویای تاریک‌ترین امیال خوانندگان قصه است و در نهایت شخصیت دغلباز که کاراکتری معمولا لوده است و سعی دارد قهرمان را متوجه پوچی جهانی که در پی آن است بکند.

این کتاب اثر تحلیلگر داستانی است که توانسته توجه کارگردانان و تهیه کنندگان هالیوود را به شدت به سوی اثرش جلب کند، تنها به این خاطر که کتاب او به غایت مفید، کاربردی و متناظر با اهداف سینماگران است. ووگلر در کتاب پیش رو سراغ نمونه‌های معروفی از سینمایی‌های تراز اول هالیوود هم رفته است تا مخاطب در عین حال که با تئوری ووگلر آشنا می‌شود، بتواند این تئوری را روی آثار سینمایی معروف نیز پیاده کند. «تایتانیک»، «جنگ ستارگان»، «شیر شاه»، «فول مانتی» یا شاهکار کوئنتین تارانتینو یعنی «داستان عامه پسند» فیلم‌هایی است که ووگلر با مثال آوردن از آن‌ها ابزارهای اسطوره شناسی و سفر قهرمانی که پیش از این سخنش رفت را در این آثار مورد واکاوی قرار می‌دهد. او آن قدر از طرح شماتیک معروفش مطمئن است که به مخاطب پیشنهاد می‌دهد طی مطالعه این کتاب، یک فیلم به دلخواه خودش انتخاب کند و ساختار توصیف شده از سوی ووگلر در این کتاب را متناظر با فیلم انتخابی خودش بررسی کند.

چنانچه مخاطب سینما هستید و از آن مهمتر در پی نگارش فیلنامه و علاقه‌مند به ترفندهای عملی فیلمنامه نویسی به یقین کتاب «سفر نویسنده؛ ساختار اسطوره‌ای در خدمت نویسندگان» به کارتان خواهد آمد، همچنان که سال‌هاست این کتاب در غرب، راهنمای عملی مناسبی برای تحریر فیلمنامه به حساب می‌آید.
 

شعر و داستان(امین فرومدی)
tnews.ir منبع

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب سفر نویسنده اثر : کریستوفر ووگلر (۱ )

شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، 10:10


«سفر نويسنده» ترجمه سينمايي «قهرمان هزار چهره» است
محمد گذرآبادي- مترجم برگزيده دومين دوره كتاب سال سينما- كتاب «سفر نويسنده» كريستوفر ووگلر را، ترجمه سينمايي «قهرمان هزار چهره» نوشته جوزف كمبل دانست و افزود: «ووگلر» در كتاب «سفر نويسنده» تمام اسطوره‌های كمبل را سينمایی، ساده و كاربردی كرده است.

 

گذرآبادي با بيان اين مطلب به خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) گفت: «سفر نويسنده» اثري نظري، تئوريك و آموزشي است و به فيلمنامه‌نويسان به شكل عملي در نوشتن كمك مي‌كند.

به گفته وي، اين اثر، ادامه كتاب «قهرمان هزار چهره» نوشته جوزف كمبل- اسطوره شناس آمريكايي است كه اثرش جزو چند كتاب پرفروش قرن 20 به شمار مي‌رود و جايگاه شایسته‌ای در تحقيقات آكادميك دارد.

گذرآبادي «سفر نويسنده» اثر «كريستووگلر وفر» را، ترجمه سينمايي «قهرمان هزار چهره» دانست و افزود: «قهرمان هزار چهره» براي نخستين بار نشان مي‌دهد همه داستان‌هايي كه از بدو تاريخ گفته شده (كه بخش عمده آنها شفاهي است) در همه فرهنگ‌ها و زبان‌ها يكي است. او در اين باره از اسطوره‌ها و افسانه‌هاي ملل نمونه‌هاي فراواني آورده و اسطوره‌هايي را به نام «سفر قهرمان» مطرح مي‌كند.

به گفته اين مترجم، «ووگلر» در كتاب «سفر نويسنده» تمام اسطوره‌ها و الگوي «سفر قهرمان» كمبل را سينمايي، ساده و كاربردي كرده است. وي در بخش نخست كتاب، چهره‌ها يا شخصيت‌هاي نوعي اين سفر را معرفي و در بخش دوم مراحل سفر را شرح مي‌دهد.

كتاب «سفر نویسنده» نوشته «کریستوفر ووگلر» با ترجمه «محمد گذرآبادی» از سوي انتشارات مینوی خرد به چاپ رسيده است. اين اثر برگزيده بخش ترجمه در دومين دوره جشن كتاب سال سينماي ايران شد.

گذرآبادي اضافه كرد: كتاب «بازيگري براي سينما و تلويزيون» نوشته «يان برنارد» كه مقدمه «جك لمن» را در خود جاي داده نیز ترجمه کرده‌ام که از سوي انتشارات هرمس منتشر خواهد شد.

به گفته وي، اين اثر، آموزشي و كاربردي است و به تفاوت‌هاي بازيگري در سينما، تلويزيون و تئاتر مي‌پردازد. كتاب روي عناصر بازي در سينما و تلويزيون تاكيد دارد و تفاوت‌هاي بازي در تئاتر را بررسي مي‌كند.

شعر و داستان(امین فرومدی)
منبع-سایت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب:قهرمان هزار چهره

پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، 10:10

 

 


بدون شک یکی از تاثیرگذارترین کتاب ها بر روی صنعت سینما و هالیوود کتاب قهرمان هزار چهره نوشته جوزف کمپل است.این کتاب به معرفی و دسته بندی قصه ها و اسطوره های ملل می پردازد و از بین آنها به دنبال یافتن فرمولی برای روایت داستان می گردد.فرمولی که از ابتدا در میان قبایل بدوی شکل گرفته و همچنان در دنیای امروز قدرت خود را برای روایت داستانهای شورانگیز حفظ کرده است.

قهرمان هزارچهره مشهورترین و بهترین اثر جوزف کمپل، نویسنده و اسطوره‌شناس مشهور آمریکایی است که سیر و سفر درونی انسان را در قالب قهرمانان اسطوره‌ای پی می‌گیرد و با بررسی قصه‌ها و افسانه‌های جهان نشان می‌دهد که چطور این کهن الگو در هر زمان و مکان خود را در قالبی جدید تکرار می‌کند تا انسان را به سیر و سفر درونی و شناخت نفس راهنمایی کند.

کمپل در این کتاب بسیاری از نمادهای مذهبی و اسطوره‌ای جهان را بررسی کرده و با در کنار هم قرار دادن آنها نشان داده است که چطور افسانه‌ها و نمادهای اقوام و مذاهب مختلف، معادل و موازی یکدیگرند. او در میان این شباهت‌ها به دنبال حقایقی بنیادین می‌گردد که انسان در طول هزاران سال زندگی بر روی کره‌ خاکی براساس آن‌ها روزگار خود را گذرانده است. در حقیقت این کتاب جزو کتاب های کلاسیک و رسمی رشته های ادبیات، اسطوره شناسی و فیلمنامه نویسی است و کارگردانان مشهور هالیوود تحت تاثیر آن با بازسازی اسطوره های کهن در قالب نو پرداخته اند. جنگ ستارگان، ارباب حلقه ها، ماتریکس و... از این کتاب الهام گرفته اند.

یکی از کسانی که بسیار تحت تاثیر این کتاب قرار گرفته جرج لوکاس فیلمساز مشهور آمریکایی است .او فیلمنامه جنگ های ستاره ای را بر اساس ساختار روایت اسطوره ای سفر قهرمان که در این کتاب توضیح داده می شود بنا کرده است.

اولین بار این کتاب در سال 1949 به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ شد.بعدها در اواخر دهه 80 میلادی کریسوفر ووگلر با الهام از قهرمان هزار چهره کتاب سفر نویسنده را به رشته تحریر در آورد که در آن تمامی تئوری های ارائه شده توسط کمپل را برای نوشتن فیلمنامه روز آمد کرد.

کتاب قهرمان هزار چهره را شادی خسرو پناه ترجمه کرده و انتشارات گل آفتاب آنرا منتشر نموده است.این کتاب تا کنون چندین بار تجدید چاپ شده است.

شعر و داستان/امین فرومدی
منبع-سایت فیلم نوشت

person امین فرومدی
chat
•••

نگاهی به رمان هزار خورشید تابان نوشته خالد حسینی   

سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷، 12:34

 

 

خالد حسینی داستان نویس نام آشنای افغان را می بایستی به حق روایتگر دردهای دیرپای مردان و زنان افغان دانست، مردان و زنانی که در جنگ به دنیا می آیند، در جنگ می زیند و در جنگ جهان را بدرود می گویند. او در تازه ترین اثر خود به نام «هزار خورشید تابان» که عنوانش برگرفته از قصیده ای از صائب تبریزی در مدح کابل است، از دل شرح فراز و فرودهای تاریخ سیاسی افغانستان روایتی دردناک از زندگی دو زن هموطنش ارائه می دهد، روایتی که به گفته خود او تنها گوشه ای از دردهای بی پایان زنان افغان را به تصویر می کشد، زنان توانا و پاکدامنی که در دام دنیایی خشن، نازیبا و ضد زن گرفتار شده اند، دنیایی که حتی فرصتی اندک برای لذت بردن از زندگی را از آنها دریغ می کند، دنیایی که در آن آنها مجالی برای ارائه توانایی هایشان نمی یابند و دنیایی که در آن زن تنها ترین و البته مظلوم ترین موجود است. اما آیا محکوم بودن به زندگی در چنین دنیایی توانسته است امید را از دل های این زنان برباید؟ این پرسشی است که مریم و لیلا شخصیت های اصلی رمان به آن پاسخ منفی می دهند.
هزار خورشید تابان روایت زندگی دو زن است، دو زنی که شامورتی زندگی آنها را در کنار یکدیگر و در معرض نگاه مردی قرار می دهد که نگاهش تجسم نگاه خشن و زن ستیزی است، که زنهای افغان با آن بیگانه نیستند. مریم دختر نامشروع یک بازرگان افغان و لیلا دختر نازپرورده یک روشنفکر افغان دو زنی که به رغم آغازهای متفاوت، سرنوشتی مشترک پیدا می کنند و هر کدام غمخوار غم دیگری می شوند. پس از مرگ مادر مریم برای مدتی کوتاه به خانه پدرش می رود، پدری که او را از خود نمی داند. در ادامه پدر برای رها شدن از دست این مهمان نا خوانده او را به عقد مردی مسن در می آورد، مردی که مریم در خانه او تلخ ترین رنج ها را تجربه می کند. در گوشه ای دیگر از این سرزمین موشکی شلیک می شود و لیلا را که دختر یک روشنفکر افغان است همخانه مریم می کند، مریمی که اندک اندک در حال از دست دادن امیدش به زندگی است.
اما ورود لیلا به زندگی مریم او را صاحب دختری می کند که آرزویش را داشته است و مریم انگیزه جدیدی برای زندگی می یابد، انگیزه رهانیدن لیلا از سرنوشتی که به نظر سرنوشت محتوم مریم است. در سوی دیگر ماجرای لیلا نیز که از آغوش پر مهر پدر و مادر خود محروم شده است، به آغوش مریمی پناه می برد که گویی به انتظار او نشسته بوده است. از اینجا به بعد داستان به روایت مقاومت های این دو زن در برابر خشونت رشید شوهرشان بدل می شود. اما نقطه اوج داستان صحنه کشته شدن رشید توسط مریم است، آنجا که مریم زندگی رشید را می گیرد و از زندگی خودش می گذرد تا به لیلا و فرزندانش زندگی ببخشد. مریم به زندان رفته و سپس اعدام می شود و لیلا به همراه عشق قدیمی اش طارق راه سرزمین همسایه پاکستان را در پیش می گیرد تا همراه با فرزندانش چند صباحی زندگی در آرامش را تجربه کند.به دنبال حادثه ۱۱ سپتامبر و پایان حکومت طالبان در افغانستان اندیشه بازگشت و اندیشه جامه عمل پوشانیدن به رویای مریم ذهن لیلا را به خود مشغول می کند و او را مصمم به بازگشت به وطن می کند، وطنی که چندی پیش برای همیشه آن را ترک گفته بود.
در بازگشت به وطن لیلا ابتدا به هرات و به سراغ خانه ای می رود که در آنجا مریم مادرانه او را در آغوش گرفته بود، تا به مریم بگوید که بر سر پیمانی که با او بسته بوده باقی است. او و طارق یتیم خانه ای دایر می کنند و لیلا حرفه معلمی را پیشه می کند، تا مردان و زنانی جدید تربیت کند، مردانی که به زنان و توانایی هایشان احترام می گذارند و زنانی که به خود و به ارزش هایشان باور دارند. در مجموع می توان گفت رمان هزار خورشید تابان نوشته نویسنده و پژشک ۴۲ ساله افغان خالد حسینی داستان مرارت های زنان افغان در طول سالیان گذشته و روایت تلاشی است که این زنان برای به دست آوردن حقوق انسانی خود انجام داده و می دهند. حسینی در این کتاب فراز و فرودهای تاریخ سیاسی کشورش را از زمان حمله کمونیست ها تا سقوط طالبان به تصویر می کشد و زنان را بزرگ ترین قربانی این بی ثباتی ها معرفی می کند.
ایده اولیه کتاب همانطور که نویسنده کتاب نیز به آن اشاره می کند، در جریان سفر حسینی به افغانستان در سال ۲۰۰۳ و گفتگو با زنان رنجدیده این کشور شکل گرفته است. در این سفر او از نزدیک با دردها و رنجهای این زنان آشنا می شود و در بازگشت تصمیم می گیرد تا فریاد بی صدای آنها را به گوش افکار عمومی جهان برساند، تا شاید وجدان جهانی را بیدار کند. در اینجا باید به یک نکته دیگر نیز اشاره شود و آن شیوه ساده و در عین حال جذابی است که حسینی در نگارش این کتاب از آن استفاده کرده است، شیوه ای که قبلا در دیگر اثر جذاب خود «بادبادک باز» نیز از آن استفاده کرده است. در حقیقت او ضمن پرهیز از پیچیده گویی و پیچیده نویسی به شیوه ای ساده و صمیمی داستان خود را روایت می کند. در باب جذابیت و اهمیت این کتاب باید گفت که هزار خورشید تابان برای سه هفته متوالی در بازار کتاب آمریکای شمالی در صدر فهرست پرفروش ترین کتاب ها قرار گرفته است و در داخل کشورمان نیز سه ترجمه از این کتاب در بازار کتاب وجود دارد که در نوع خود یک رکورد محسوب می شود.
رمان هزار خورشید تابان توسط انتشارات ثالث و با ترجمه روان و دقیق مهدی غبرائی منتشر شده است.

شعر و داستان(امین فرومدی)

 منبع-سایت هنر اسلامی

person امین فرومدی
chat
•••

کتایخانه های صوتی

یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶، 15:15

 

 

 

سلام به همه

 

واقعا نعمت بزرگیه که ما چشم داریم و می تونیم دنیا رو به خوبی ببینیم ، این که می تونیم با خوندن کتاب وارد دریچه ی بزرگ رویا و دانستنی و.... بشیم

اما یه لحظه به اون کسایی فکر کنید که متاسفانه ، از این نعمت محروم هستن ، کسایی که نمی تونن دنیا رو به قشنگی ای که شما می بینید ، ببینن ... و حتی نمی تونن کتاب بخونن تا با توصیف های دنیا و قشنگی هاش آشا بشن

اینجاست که چند تا سایت خوب واسه این دوستان عزیز ، کتایخانه ی صوتی راه اندازی کردن، و مهم تر اینه که همتون می تونین به این افراد کمک کنید

با ضبط کردن صدای خودتون  هنگام خوندن کتاب و فرستادن برای این سایت ها می تونید یک کتاب رو برای افرادی که نمی تونن به هر دلیلی کتاب بخونن ، بخونید

 

 

اینم از برخی سایتای کتاب خانه ی صوتی:

http://avanameh.com/

http://audiolib.ir/

http://audiobook.irebooks.com/

 

 شعر و داستان/امین فرومدی

 ادبیات ایران و جهان

 

منبع-وبلاگ ادبیات دنیای من

person امین فرومدی
chat
•••

کتاب و فیلم: نام گل سرخ از اومبرتو اکو

شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶، 16:15

 

 

در ۱۳۲۷، لوئی باواریایی آمادهٔ رفتن به رم می‌شود تا در مقام امپراتوری تاج‌گذاری کند. پاپ، در آوینیون، او را تکفیر می‌کند و متألهان نیز بی‌درنگ او را بدعت‌گذار می‌شناسند.

در چنین زمینهٔ متلاطمی که امپراتور و پاپ منازعه‌ای دائمی دارند، ویلیام باسکرویل، کشیش فرانسیسکن و قهرمان خیالی رمان اکو، مأمور می‌شود تا در دیر عظیمی که دارای کتابخانه‌ای به شکل هزارتوست میان مراجع مختلف دینی آشتی به وجود آورد.

اما، یک رشته جنایتی که در آنجا روی می‌دهد، کشیش را از مأموریتش منحرف می‌کند. او، در کنار همراه وفادار خود، آدسو، که جوانی ساده‌دل دومینیکن است، تلاش می‌کند تا سرنخی را که جنایت‌ها را به هم پیوند می‌دهد بیابد و بسیار زود درمی‌یابد که یافتن هویت قاتل بر کشف راز مخوف کتابخانه مبتنی است.

کتاب را باید در سطوح مختلف خواند. هم در سطح یک رمانی پلیسی، رمان تاریخی – پلیسی خوبی به حساب می‌آید و هم اینکه این رمان، با پس زمینه‌ای از بحرانی که قرن چهاردهم را تکان می‌دهد و درگیری‌های سیاسی و دینی و بدعت‌گذاری و تفتیش، در قالب سنت بزرگ رمان‌های تاریخی نیز می‌گنجد.

به علاوه، قرون وسطا امکانی به دست اکو می‌دهد تا برخی از اشاره‌ها به دنیای معاصر را القا کند. به طور مثال، بدعت‌گذاران، به سبب سخنان مفرط و آرمان پالایشی از طریق خون، به شدت یادآور بریگادهای سرخ‌اند.

شخصیت خورخه در این کتاب یادآور شخصیت بورخس است، کتابخانه دار نابینایی که راه کتابخانه را مخفی می‌دارد.

لحن نام گل سرخ، مانند بیشتر آثار اکو، طنزآمیز اما مبهم است و میان پذیرفتن همراه با سرخوردگی واقعیت و افشاگری منتقدانه در نوسان است. ویلیام، حقیقت را صرفاً تکه‌تکه پیدا می‌کند و تکه‌های متنی که ویلیام پس از آتش سوزی کتابخانه به چنگ می‌آورد، استعارهٔ آن حقیقت‌اند.

این رمان در ایران با نام «آنک نام گل» با ترجمه رضا علیزاده، توسط انتشارات روزنه در ۸۶۴ صفحه و به قیمت ۴۵۵۰۰ تومان منتشر شده است.

 

اما فیلمی که در سال ۱۹۸۰، بر اساس این رمان هم ساخته شده و حتی از تلویزیون ایران هم پخش شده، بسیار دیدنی است.

کارگردان این فیلم ژان ژاک آنو است و بازیگر شاخص آن شان کانری است.


در پایان به نوشته‌ای که خود اکو در مورد این رمان و شیوه نگارش آن نوشته است، توجه کنید.

البته لازم به ذکر است که این رمان بیش از اینها حرف و سخن و نشانه‌شناسی دارد که شاید در فرصت دیگری در مورد آن هم برای شما نوشتم:

همهٔ رمـانهای مـن از یـک انگارهٔ اصلی زاده شده‌اند که کمابیش از تصویری واحد سرچشمه می‌گرفته و همان انگاره بوده که مرا واداشـته تا در مسیر پیشبردش گام بردارم.

انگارهٔ نام گل سرخ زمانی متولد شد کـه تصویر قتل کشیشی در یـک کـتابخانه مرا سخت تکان داد. در چرکنویس‌های نام گل سرخ نوشته بودم که قصد دارم تا کشیشی را مسموم کنم.

این پیرنگ جنجالی با مجموعه‌ای از پرسش‌های پیاپی که در طول مسیر با آنها مواجه می‌شدم، بار ادبـی می‌یافت. پرسش‌هایی دربارهٔ این که چرا باید دست به چنین جنایتی بزنم. البته من قصد نداشتم هیچ کشیشی را مسموم کنم؛ (در واقع هم هیچ کس دیگری را مسموم نکردم.) بلکه برای من تـصویر مـسموم شدن یک کشیش در حین خواندن کتابی در کتابخانه جذاب بود. نمی‌دانم. شاید هم تحت تأثیر سنت روایت منظوم و جنایتی آنگلوساکسونها قرار گرفته بودم و به همین خاطر بود که قتل می‌بایست در قـلمرو کـشیشی محلی روی می‌داد. شاید بتوانم بگویم که من داشتم برخی از احساس‌ها و هیجان‌هایی را که در شانزده سالگی و در طول یک دوره تمرین‌های معنوی در صومعه‌ای بندکتین تجربه کرده بودم، مرور می‌کردم.

در طول همان دوره، روزی، داشتم در مـیان صـومعه‌هایی که به سبک گوتیک و رمانتیک ساخته شده بودند، قدم می‌زدم که به کتابخانه‌ای اسرارآمیز برخوردم. وارد شدم.

مجموعه کتاب Acta Sanctrum را روی رحلی گشوده دیدم. همان جا بود که دریافتم آنچنان که قبلاً بـه مـن فهمانده بودند، این «بئاتو اومـبرتو» ای کـه روز چـهارم مارس را برایش جشن می‌گیرند، نبوده که به شیر تبدیل شده، بلکه اسقفی به نام اومبرتوی قدیس بوده، اسقفی که روز ششم سـپتامبر را بـرایش جـشن می‌گیرند.

همان جا با تورق کتابی که بـه صـورت قائم پیش رویم بود، در آن سکوت مطلق و در میان پرتوهای نوری که از بین شیشه‌های رنگی کدری که تقریباً در یک راستا و در درون دیـوارهای مـختوم بـه هرم ششم جای گرفته بودند، لحظه‌ای دچار اضطراب و نگرانی شـدم. نمی‌دانم.

اما همان تصویر کشیش مقتول در حین قرائت متن، در لحظه‌ای خاص از من خواست تا چیزهایی را در حول و حوش آن بـسط دهـم. بـقیهٔ داستان کم‌کم متولد شد. برای تحقق بخشی به این امر بـرآن شـدم که ماجرا را در دل قرون وسطا روایت کنم.

اوایل کار فکر می‌کردم داستان باید در زمان خود ما بـه وقـوع بـپیوندد. اما بعد که از میزان شناخت و علاقه‌ام نسبت به قرون وسطا آگاه شـدم، بـهتر دیـدم که ماجرا را فه فضای آن دوران انتقال دهم. به همین ترتیب بود که بقیهٔ ماجرا، کـم‌کم بـا بـازخوانی متون و بازبینی تصاویر و همچنین با بازگشایی درهای بستی کمدهایی که از بیست و پنج سالگی در آنـها اطـلاعاتی را در مورد قرون وسطا انباشته بودم، خودبه‌خود جور شد و بنا بر دلایل متعدد دیـگر ادامـه پیـدا کرد. منبع:شماره ۵۲ مجله بخارا

 

 شعر و داستان/امین فرومدی

 ادبیات ایران و جهان

 

منبع-سایت 1پزشک

person امین فرومدی
chat
•••

خلاصه کتاب موج سوم

یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶، 4:7

 

 

ادبیات جهان

نویسنده: الوین تافلر

آلوین تافلر به عنوان یکی از پیشگامان جهانی تغییر و تحول شناخته می‌شود. او با وسواس زیادی همواره از نگارش کلماتی همچون «روند» و «پیش‌بینی» در نوشته‌هایش اجتناب می‌ورزد و بر این نکته اصرار می‌کند که هیچ کس به درستی نمی‌تواند بگوید که در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد. کار ویژه‌ تافلر ارایه‌ مفهومی از اثرات تغییر است. این امر‌ ریشه در دانایی، فن‌آوری، هنر و توانایی برخورد با نتایج حاصل از تاثیر تغییرات پیچیده‌ تکنولوژیکی و اجتماعی بر نگرش‌ها و منافع، دارد.شاید بتوان گفت که کتاب موج سوم نمایانگر مهم‌ترین نظریه‌ تافلر است که «موج سوم» را به دو موج بزرگ دیگر در توسعه‌ بشر افزوده است.اولین موج شامل کشاورزی و تحولات انسانی از شکارچیان به افراد ساکن‌شده در مزارع است. این کار انسان را از تلاش دایم برای امرار معاش رها ساخت و ثبات و امنیت لازم برای توسعه‌ فنون و فن‌آوری‌ها که مبنای تمدن امروز هستند را فراهم آورد. نماد موج کشاورزی بیل و کلنگ می باشد.موج دوم، انقلاب صنعتی است که دربرگیرنده‌ حرکت به سمت روش‌های تولیدی و سازماندهی نیروی کار است که جهان صنعتی مخلوق آن است. بهره‌برداری از مواد اولیه، تولید انبوه و کاربرد فزاینده‌تر فن‌آوری، رفاه و سعادت را برای کشورهایی به دنبال داشته که از عهده‌ تغییرات لازم برآمده بودند. نماد موج دوم یا انقلاب صنعتی موتور می باشد.موج سوم تافلر، تحولی پس از دوران صنعتی و مبتنی بر اطلاعات است که به گفته‌ او در دهه‌ 1950 آغاز شده است که نماد موج سوم که تافلر از آن تحت عنوان موج فراصنعتی نام می برد، رایانه می باشد.

 

 شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

 

منبع-سایت کتابناک

 

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب مائده های زمینی

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶، 0:59

 

 

مائده های زمینی

نویسنده: آندره ژید

مترجم: پرویز داریوش و جلال آل احمد

درباره‌ی کتاب:
این کتاب زاده‌ی شور و اضطراب جوانی نویسنده‌ی آن است که خصوصاً در آثار گویندگان و نویسندگان متقدم زبان خود، غوری فراوان داشته است. سبک آن که گاه ثقل و مهابت مزامیر و اسفار را بدون لطف و تخدیر آن‌ها شامل است،نموداری از همین تعمق در نثر متصنع قرن هیجدهم، به‌خصوص آثار «شاتوبریان» است؛ اما گاه شاعری حقیقی خود«ژید» عرصه بر تصنع تقلیدی وی تنگ ساخته و جمله‏‌ها و بندها و حتی گاه چند صحیفه متوالی تلفیقات عذب و لطیف پدید آورده است. مترجمان در بدو امر میخواستند ترجمه را به نثری درآورند که در خور دوستداران حافظ باشد؛ اما صرف‌نظر از قلت بضاعت که ذاتی ایشان است، دشواری مصنوع و گاهی سعی در تجنیسات که در متن اصل‏ در کار است ایشان را از حصول به هدف یا حتی به شبه هدف باز داشته است. در بعض جمله‏‌ها یا بعض جمله‏‌های‏ مرکب، نویسنده فعل اصلی را در محلی که معمول فرانسویان نیست به‌کار برده، یا گاه صفتی را که به‌دقت و هشیاری‏ برگزیده با چند قید متوالی از موصوف دور کرده است. ممکن است از چنین عملی دقتی خالص در بیان حاصل گردد و ممکن است نتیجه به‌کلی جز از این باشد. اصوات ندا از قبیل آخ و اوخ و اوه و جز آن‌ها که میان جمله‏‌ها پراکنده است‏ تأثیر نویسنده «خاطرات آنسوی کور» را بر نویسندگان رمانتیک - و از طریق ایشان بر «ژید» - آشکارتر می‏‌سازد؛ خصوصاً که کتاب «یادداشت‌های روزانه» نوشته‌ «ژید» در نظر ناقدان ادب سخت از کتاب سابق الذکر متأثر است.
در این کتاب از اشخاص و امکنه در ازمنه مختلف بدون تطابق تاریخی ذکر فراوان رفته است. هر کجا که بنظر مترجمان‏ ابهامی رسید توضیحی در آخر کتاب بدان افزودند و هر کجا که توصیف نویسنده مطابق واقع نیست - خواننده باید به این بیان خود «ژید» توجه داشته باشد که در ابتدای کتاب می‏گوید: «بی هیچ خودستایی و تصنعی، یا شرم و حیایی، من جان خود را در(این کتاب) نهاده‏‌ام. اگر گاه در آن سرزمین‌هایی‏ سخن رانده‏‌ام که هرگز ندیده‏‌ام و از عطرهائی که هرگز نبوییده‏‌ام، یاکارهایی که هرگز نکرده‏‌ام - یا از تو ای ناتاناییل من، که هنوزت ندیده‏‌ام هرگز از سرسالوس و ریا نیست...» 
و چون از این چند نکته، که ذکر آن‌ها نه به قصد انتقاد؛ بلکه به‌منظور آشنا ساختن خواننده با سبک و طرز فکر نویسنده‏ به میان آمد، صرف نظر شود، نوبت به شیوه‌ی سهل وممتنع نویسنده می‌رسد که در نظر مترجمان برگردان این شیوه از هیچ زبان به زبان دیگر میسور نیست. مواردی هست که‏ نویسنده افعال «استن» و «بودن» را شاید به قرینه‌ی حضور نفسانی خود، حذف کرده است. این حذف در ترجمه‌ی فارسی‏ نیز موجود است - و امید مترجمان بر آن بوده است که خواننده نیز با نویسنده همدلی کند. گاه نویسنده با ذکر فعلی‏ به صورت مصدر اجرای آن‌را اراده کرده است، مترجمان نیز امانت را رعایت کرده‏‌اند و اگر «ژید» مثلاً «بوسیدن» گفته‏ ایشان «بوسیدم» نگفته‏‌اند.
مائده‌های زمینی شاهکار آندره ژید نویسندهٔ بزرگ فرانسه است که نخستین بار در ۱۸۹۷ در پاریس منتشر شد.
این کتاب به مانند بسیاری از آثار ادبی بزرگ جهان در آغاز مورد استقبال واقع نشد ، بطوریکه در طول 10 سال تنها 500 نسخه از آن فروش رفت ، با اینکه از آثار دوره جوانی نویسندست ، وی تقریبا تمام آنچه را که می توان فلسفه وی نامید در آن گنجاندست، و هرچه بعدا نوشته در تعقیب اندیشه هاییست که در این کتاب بیان گردیده، یعنی امتناع از هر گونه علاقه و وابستگی و ستایش شور و عشق و نگاهی هر " لحظه نو" به تمام جلوه های هستی .

"سرمایه من ، از بهم پیوستن چیزهای بخصوصی بوجود نیامده بود ، بلکه تنها از ستایش و تحسین من تشکیل یافته بود، من همواره تمام سرمایه ام را در اختیار داشته ام " و " خردمند آن است که از هرچیز به شگفت درآید. "

خط سیر اندیشه های او در این کتاب به مانند بسیاری ادبا و حکمای بزرگ جهان شامل درونی ساختن شکوه و زیبایی های هستی و سپس رهایی از خویشتن و سیر در جهان نامتناهی معانی ژرف و جاودانست .

"ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که بدان می نگری . "

ریشه اندیشه های این کتاب را در کتاب مقدس و نوشته های نیچه فیلسوف و شاعر شهیر آلمانی باید جست. نشانه هایی از تاثیر ادبیات مشرق زمین نیز در آن دیده می شود. او در این کتاب چنین استدلال می کند که تمام امیال طبیعی، سودمند بوده و مایه تندرستی است، و بدون این امیال، زندگی لطف خود را از دست می دهد . « وقتی از عملی لذت می برم ، برای من دلیل خوبی است که آن عمل را انجام بدهم... مادامی که لبانت برای بوسیدن هنوز شیرین است، سیراب کن » چنان زندگی کن که « زندگیت بدون ترس از نتایج محرماتی که اخلاقیات رسمی بر تو تحمیل می کند ، پذیرای هر رویدادی باشد ». اما ژید خطر افراط کاری را به خواننده کتاب خود هشدار می دهد و در آخر، از او می خواهد که : « کتاب مرا به دور بینداز، مگذار متقاعدت کند ! گمان مبر که حقیقت تو را کس دیگری می تواند برایت پیدا کند ...به خود بگو که این کتاب هم چیزی نیست، مگر یکی از هزاران شیوه رویارویی با زندگی. تو راه خویش را بجوی! »
چاپ اول : 1343

 

شعر و داستان/امین فرومدی

 ادبیات ایران و جهان

 

دانلود کتاب از سایت کتابناک    

 

 

منبع-سایت کتابناک

person امین فرومدی
chat
•••

تاریخ تمدن ویل دورانت

شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶، 1:16

 

 

مهم‌ترین اثر ویل دورانت تاریخ تمدن، مجموعه کتابی ۱۱ جلدی است که با همکاری آریل دورانت، همسرش نوشته‌است. وی در این کتاب توانسته‌است با استفاده از آثار مورخان دیگر -از هرودوت تا آرنولد توین‌بی- که از ابتدای تاریخ مکتوب بشر تا کنون زیسته‌اند، مکتب نوینی از تاریخ‌نگاری را بوجود آورد. این مجموعه ناتمام است. دورانت می‌خواست نگارش آن را تا تاریخ معاصر غرب (تا سال ۱۹۳۳) ادامه دهند اما با مرگ هر دو، مجموعه تاریخ تمدن فقط تا جلد یازدهم که اختصاص به دوران ناپلئون دارد پیش رفت.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن عبارتند از:
1- مشرق زمین، گاهواره تمدن
2- یونان باستان
3- قیصر و مسیح
4- عصر ایمان
5- رِِنسانس
6- اصلاح دین
7- آغاز عصر خرد
8- عصر لویی
9- عصر ولتر
10- روسو و انقلاب
11- عصر ناپلئون
در ۶ جلد نخست این مجموعه نام ویل دورانت به عنوان نویسنده آمده است و آریل دورانت، همسرش ویراستار است و در جلدهای بعدی هر دو نویسنده هستند.

 

دانلود  pdf مجموعه یازده جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت :

کلیک کنید »» »» ویل دورانت

 

شعر و داستان/امین فرومدی 

 

منبع- سایت کتابناک

person امین فرومدی
chat
•••

تحلیلی از نمایشنامه « دشمن مردم» اثر جاودان هنریک ابیسن...

شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، 17:3

 

 

دشمن سازی از نوع مردمی؟؟

داستان از این قرار است که دکتر استوکمان پزشک بیمارستان ساحلی پی به آلوده بودن آب حمامهای شهر میبرد. او با خود فکر میکند اگر این مسئله را با مردم مطرح کند میتواند با یک جریان قالب یعنی همان جریان زور و قدرت حاکم بر شهر مقابله کند. برادر وی یعنی پتر استوکمان کلانتر و شهردار شهر و به نوعی نماد تمامیت خواهی و قدرت طلبی برای مقابله با این حرف دکتر، مطبوعات و رسانه ها را در کالبد جریان خود قرار میدهد و مردم را علیه  دکتر استوکمان میشوراند.

به نظر من دشمن مردم یک نمایشنامه داستان محور است. نمایشنامه شخصیت و موقعیت  یا بهتر بگویم موقعیت هایی که  شخصیت  از آن  بیرون میاید . شخصیت های پیچیده و کاملا رئال و منطبق با واقیعت های اجتماعی آن زمان نویسنده. یکی از شخصیت های واقعی این نمایشنامه برادر دکتر استوکمان یعنی پتر استوکمان است . او شهردار و کلانتر و نماد تمامیت خواهی و قدرت طلبی جامعه ایبسن است و خود ایبسن در قالب شخصیت دکتر استوکمان  وارد نمایشنامه شده است تا بتواند سخن های ناگفته خود را بیان کند. به نظر من نقطه قوت کار آنجایست که دکتر استوکمان میخواهد به مردم بفهماند که این آب مصرفی در اثر آلودگی ، زندگی آنها را به خطر انداخته است و لی مردم در اثر قالب شدن مطبوعات و سلطه کامل قدرت حاکمه و همچنین عدم ثبات فکر و انیشه ، این حرف دکتر را نمیپذیرند و حتی به طرف او سنگ هم پرتاب میکنند. تم نمایشنامه را میتوان مقابله فردی با یک جریان جمعی بیان کرد. چرا که دکتر در ابتدا برای آگاه سازی افکار مردم دست به افشاگری میزند ولی همان دکتر استوکمان برای اثبات حقانیت خود به مقابله با مردمی میایستد.

وجدان فردی دکتر استوکمان میخواهد از حق مردم دفاع کند ولی همین دکتر بعد از مدتی لقب دشمن مردم را به خود میگیرد. فاجعه  اینجاست . فاجعه الزامآ به معنای یک اتفاق ناگوار نیست بلکه یک رویداد بی منطق هم میتواند فاجعه باشد. نظر شما را به بخشی از نمایشنامه جلب میکنم:

 

 

((...دکتر استوکمان: اما بالاخره سر از کارها در آوردم و به روشنی دیدم چی به چیه. برای همین هم امشب اینجا وایستادم . همشهری ها میخوام پرده دری های بزرگی کنم. میخوام از کشفی با خبرتون کنم بس دامنه دار تر از اون خرده کاری که شبکه ی آبمون زههر آلوده و ساحلهای درمانیمون روی زمین طاعون زده نشسته.

صدا های بسیار : چیزی از آسایشگاه نگو؟  نمیخوایم بشنویم؟ از اون هیچی نگو.

دکتراستوکمان: گفتم میخوام از کشف بزرگی بگم که این روزها کردم. – از این کشف که همه ی چشمه های معنوی زندگیمون زهر آلوده و اینکه همه ی جامعه مدنیمون روی زمین طاعون زده ی دروغ آرمیده.

کلانتر: چه گوشه کنایه ای-؟

آشلاکسن( دست بروی زنگ): از سخنران خواسته میشود خوددارباشن.

....هووستاد: حق همیشه با اکثریته.

دکتر استوکمان: من میگم حق همیشه با  اکثریت نیست . این یکی از اون دروغ های جامعه ست که یه آدم آزاد اندیش باید در برابرش بشوره...))

 

 

مطبوعات و رسانه ها دراین اثرتحت اختیار قدرت حاکمه  هستند و هر چه آنها بخواهند مطبوعات عملی میکنند و این نه  فقط  درقرن نوزدهم اتفاق افتاده  بلکه امروز هم  همین طور است. قدرت و ثروت دو معقوله مهمی  هستند که همیشه تاریخ ، جریان ساز و جهت دهنده بوده اند. وحتی در تحریف خود تاریخ نیز تآثیر گذار بوده  است.

هووستاد نماینده  مطبوعات مردم فریب و اشلاکسن نماینده چاپخانه داران نروژی هستند که  با تحت فشار قرار دادن دکتر استوکمان در یک شرایط نابرابر میخواهند بر وی قالب شوند. ایبسن با زیرکی مخصوص خود در این اثر از جران های مطبوعاتی و چاپخانه های زمان خود نیز انتقاد میکند.

 هرگاه شخصیتی تحت فشار قرار بگیرد ناچار دست به عملی میزند و به هدفی فکر میکند. البته در این نمایشنامه شخصیت محوری از قبل به هدف خود خوب فکر کرده ولی عوامل محیطی باعث میشود که او در اثبات هدف خود مسمم تر شود. هدفی که علت اصلی حرکت دکتر استوکمان میشود.

فضا سازی ایبسن به نظرم بی نظیر است. باور پذیر و قابل درک. در چندین جای نمایشنامه احساس هم زاد پنداری پیدا کردم. ریتم کار  درست بود. کشمکش ها از نوع آدم علیه آدمیست  که نوع  شخصیت پردازیها ی درست ایبسن باعث آن شده  تا ما بایک  ساختار دراماتیک  منسجم و با  تعریفی درست از نوع ارتباطات و به  اطلاعاتی دقیق از اشخاص اثر میرسیم. اطلاعات در این اثر یک دفعه به مخاطب ارائه نمیشود بلکه ما خیلی نرم و آهسته به درون لایه های زیرین اثر وارد میشویم تا جائی که احساسات ما ببه عمق موضوع  وارد میشود.

دکتر استوکمان یا همان شخص بازی محوری در این اثر میخواهد وضع موجود را بر هم بزند و اوضاع را تغییر بدهد. او قدرت مقابله با این جریان را ندارد ولی هوش و زکاوت لازم را برای ارئه نظر خود را دارد و با استفاده از این هوش و زکاوت میخواهد بعضی از معادلات را بر هم زده و اوضاع را به همان وضع مطلوب مورد نظرش برگرداند.

نکته مهم اینکه در دکتر هیچ تحولی رخ نمیدهد و نه در دکتر ، حتی در اشخاص بازی مخالف نیز این تحول ایجاد نمیشود. نه اینکه حرکت دکتر بی حاصل بوده باشد بلکه جریان قالب بزرگتر از این حرف هاست که بخواهد با نظر یک فرد متحول شود.

نتیجه آنکه ایبسن با ارئه این اثر میخواهد ما را برای دریافت حقایق آماده سازد ، حقایقی که ما آنها را انکار میکنیم  و او به ما میگوید این ما هستیم که به خودمان دروغ میگوییم ، این ما آدم ها هستیم که خیلی راحت همدیگر ار دور میزنیم  مانند زمینی که روزی یک بار خود را درور میزند.

 لینک دانلود کتاب : دریافت کتاب 

  

 شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

منبع-وبلاگ دست نوشته های محمدرضا فاتحی

 

person امین فرومدی
chat
•••

درباره نمایشنامه مرغ دریایی اثر انتوان  چخوف

یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، 2:15

 

 

شاهکاری که باید تماشایش کرد 

صحنه نمایش سکویی است که نمایش‌نامه‌نویس را بر روی آن بر ‌دار می‌کشند. (آنتوان چخوف)
مرغ دریایی بلندترین اثر آنتوان چخوف (1904-1860) در میان نمایش‌نامه‌های اوست. این نمایش‌نامه ظهور تفکرات هنرمندانه بر صحنه تئاتر است. در سال 1895 چخوف آن را می‌نویسد و در سال 1896 در تئاتر آلکساندرینسکی در سن‌پترزبورگ به صحنه می‌رود. آن زمان روسیه در سیر قهقرایی خود به‌سر می‌برده است. درواقع قریحه نمایش‌نامه‌نویسی چخوف با اثر مرغ دریایی همیشه در حالی بررسی می‌شود که موقعیت و شرایط روسیه آن زمان در نظر گرفته نمی‌شود. چراکه شرایط جامعه، تأثیر مستقیم خود را همیشه بر قشر روشنفکران و طبقه نویسندگان گذاشته است.
خلاصه نمایش‌نامه مرغ دریایی این است که نویسنده جوانی به نام ترپلف به نینا، دختر همسایه‌شان، در کنار دریاچه قو دلبستگی پیدا می‌کند. نینا در آرزوی تئاتر و شهرت هنری به‌سر می‌برد. ترپلف نمایش‌نامه‌ای عجیب و غیرعادی نوشته است و آن را به صحنه می‌برد. آرکادینا، مادر ترپلف، هنرپیشه‌ای مستبد، خودخواه و مغرور است و نمایش‌نامه پسرش را به تمسخر می‌گیرد. در نتیجه ترپلف اجرای آن را قطع می‌کند و افسرده می‌شود. شکست‌های دیگر ترپلف ازجمله اخراج از دانشگاه، بی‌کاری و مشکلات خانوادگی است که باعث می‌شود معشوقه‌اش، نینا، او را ترک کند. مادرش به ویلای برادرش می‌آید و تریگورین، نویسنده مشهور، نیز با وی همراه و همسفر است. دراین‌میان نینا به تریگورین دل می‌بازد و با وی به مسکو می‌رود. پس از مدتی تریگورین از نینا سیر می‌شود و به سراغ آرکادینا برمی‌گردد. ترپلف دست به خودکشی می‌زند اما نجات پیدا می‌کند. سال‌ها می‌گذرد و ترپلف مشهور می‌شود و از طرف مجامع هنری و ادبی مورد استقبال قرار می‌گیرد اما زندگی خود را خالی از عشق می‌داند. در دیدار آخر با نینا متوجه می‌شود که او تبدیل به یک هنرپیشه دست‌چندم شده است و هنوز تریگورین را دوست دارد. درنهایت با خودکشی ترپلف زندگی او و نمایش‌نامه مرغ دریایی یک‌جا به پایان می‌رسد.
موضوع این نمایش‌نامه سطح تفکر هنرمندانی است که در کنار هم به‌سر می‌برند. تنهایی و تصورات این شخصیت‌ها بیشتر از خودشان به مخاطب نشان داده می‌شوند. مرغ دریایی به‌دور از ژست روشنفکرانه و تقدس‌نمایی است و در پی تحمیق مخاطب نیست. قطع زندگی نمایش‌نامه‌نویس در پایان و قطع همیشگی نمایش‌نامه مرغ دریایی با یکدیگر تا همیشه همراه است. خودکشی نخست به‌علت روبه‌روشدن با واقعیت نیست بلکه ترس از ناتوانی و عدم گریز از تخیلات شخصی است. خودکشی دوم نیز از سر ناامیدی نیست بلکه این‌بار به دلیل روبه‌رویی با واقعیت است. گویا ترپلف ابتدا و پایان نمایش‌نامه دو نفر هستند. فقط تفاوت نینا و ترپلف در این است که نینا مانند ترپلف فاجعه و عمق آن را درک نمی‌کند. مرغ دریایی همان‌قدر سرشار از عشق است که سراسر بی‌حاصلی را نشان می‌دهد. به نظر خود چخوف «مرغ دریایی یعنی سخنانی بسیار درباره ادبیات».
ترپلف نه به‌خاطر حسادت به تریگورین، بلکه به‌خاطر نادانی دیگران و عدم پایداری در وضعیت اکنون مقاومت خود را از دست می‌دهد و اعتراض خود را با شلیک گلوله‌ای به گوش دیگران می‌رساند. واقعا چرا قلم تریگورین که منحط نبود، راهگشای مسائل آنان نشد؟ درک هنری کدام شخصیت از زندگی و پیرامون بالاتر بود؟ سبک خودساخته و بی‌پشتوانه ترپلف حتی توسط مادری هنرمند! به تمسخر گرفته می‌شود و نام منحط بر آن می‌گذارند. اگر آنان منحط را سبکی قلمداد می‌کردند و قدرت و درک پذیرش آن را داشتند، سرنوشت درام در این نمایش‌نامه چه می‌شد؟
 باوجود نقدهایی که بر آن نوشته‌اند، مسئله آن شکست و پیروزی و پوچ‌گرایی نیست. ابتذال دنیای واقعی و طنز وحشتناک زندگی با مرغ دریایی روایت می‌شود. مرغ دریایی می‌آموزد مقابله با جهانی معنادار خواهد بود که از اندیشه به وجود آمده باشد.
عدم برابری دنیای بیرونی و درونی شخصیت‌های چخوف دردناک است. مرغ دریایی به‌خاطر استفاده از مونولوگ و دیالوگ و میزانسن‌های ساده از موقعیت اجرای رادیویی نیز برخوردار است. تأثیر ویرانگر سرمایه‌داری بر هنرمند در این نمایش‌نامه مشهود است. مخاطب چخوف رنج‌دیدگانی هستند که در جهان هستی حضور دارند. چخوف می‌فهماند که بسیاری از ساختارها فاقد پایه متفکرانه هستند و تکامل در سایه دیگران به وجود نمی‌آید. همچنین نفوذ تفکرات متناقض سرمایه‌داری به حوزه روشنفکری نابود‌کننده است. چخوف در پی نشان‌دادن موضوعات عجیب‌وغریب و دورازدسترس نیست. حتی در پی عادی‌سازی مسائل غیرعادی و قیاس مسائل با هم نبوده است. تنها نگاه ساده و دیگرگونه به یک زندگی دغدغه مرغ دریایی است و هیچ‌گونه حکمی برای مخاطب صادر نمی‌کند. مرغ دریایی در طول سالیان متمادی در کشورهای مختلف بارها اجرا شده است.

   شعر و داستان/امین فرومدی

   ادبیات ایران و جهان

 

منبع-روزنامه شرق    

   http://sharghdaily.ir/Modules/News/PrintVer.aspx?Src=Main&News_Id=72355

person امین فرومدی
chat
•••

کتاب شعر و چشمه های گل‌آلودش-نویسنده: آنا آخماتوا مترجم: شاپور احمدی

پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، 1:37

 

شعر و چشمه های گل آلودش

آنا آخماتوا (Anna Akhmatova)، با نام اصلی آنّا آندرییوا گارینکو شاعر و نویسنده روس ،یکی از بنیان گذاران مکتب شعری آک مه ئیسم (به روسی: Акмеизм) اوج گرایی).او چنان جایگاهی را در جهان به خود اختصاص داده که امروز او را به عنوان یکی از ۳ راس مثلثی می‌شناسند که ماندلشتام و مایاکوفسکی راس‌های دیگرش را تشکیل داده‌اند و بر روی هم شاعران بزرگ معاصر روسیه را تشکیل می‌دهند.

اینجا گویی صدای انسان
هرگز به گوش نمی‌رسد
اینجا گویی در زیر این آسمان
تنها من زنده مانده‌ام
زیرا نخستین انسانی بودم
که تمنای شوکران کردم

کتاب شعر و چشمه های گل‌آلودش را از لینک زیر دانلود کنید:

دانلود رایگان کتاب

 

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع - سایت کتاب سبز

person امین فرومدی
chat
•••

تلخیص و نقد و بررسی تشریحی شوهر آهو خانم

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، 23:35

 

 

تلخیص و نقد و بررسی تشریحی شوهر آهو خانم

تلخیص و نقد و بررسی تشریحی شوهر آهو خانم

برای دانلود کتاب بر روی نام نویسنده کلیک کنید : جعفر کازرونی

 

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

منبع-کتابناک

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب:چرند و پرند،علی اکبر دهخدا

چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، 13:24

 

 

چرند و پرند

نویسنده: علی اکبر دهخدا

اثر جاودان علی اکبر دهخدا (۱۲۵۷ تهران - ۷ اسفند ۱۳۳۴ تهران)، ادیب، لغت‌شناس، سیاستمدار و شاعر ایرانی و بنیان‌گذار لغت‌نامه دهخدا.

از کتاب: 
بعد از چندین سال مسافرت هندوستان و دیدن ابدال و اوتاد و مهارت در کیمیا ولیمیا و سیمیا الحمدلله بتجربه بزرگی نایل شدم و آن دوای ترک تریاک است. اگر این دوا را در هر یک از ممالک خارجه کسی کشف می کرد ناچار صاحب امتیاز می شد..............

درباره کتاب:
چرند و پرند مجموعه نوشته‌های طنز اجتماعی و سیاسی علی‌اکبر دهخدا است که در قالب داستان‌کوتاه، اعلامیه، تلگراف، گزارش خبری و... نوشته شده‌است. این نوشته‌ها از ۱۷ ربیع‌الثانی ۱۳۲۵ ه.ق. تا ۲۰ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ (۳۰ مه ۱۹۰۷ تا ۲۰ ژوئن ۱۹۰۸) یعنی در فاصله زمانی بین پیروزی انقلاب مشروطیت و شروع استبداد صغیر در در ۳۲ شماره هفته‌نامه صوراسرافیل به مدیریت جهانگیرخان شیرازی، و بعدتر در سه شماره صوراسرافیل که پس از شروع استبداد صغیر توسط دهخدا در سوییس چاپ شد، منتشر می‌شد.

نوشته‌های دهخدا در صوراسرافیل با نام‌های طنز دخو، خرمگس، سگ حسن دله، غلام گدا، آزادخان، آزادخان کرد کرندی، علی‌الهی، کمینه اسیرالجوار، دخو علیشاه، خادم الفقرا، دخو علی، رئیس انجمن لات و لوت‌ها، نخود همه آش، برهنه خوشحال، دمدمی، اویارقلی، و جناب ملااینک‌علی امضا شده‌است و این شخصیت‌ها در روایت‌ها حضور دارند. مهم‌ترین نام مستعار میرزا علی‌اکبر خان قزوینی در چرندپرندش دخو بود. دخو مخفف کلمهٔ دهخداست، خطابی برای مردم ساده‌دل در قزوین، زادگاه پدر و اجداد نویسنده. البته دهخدا در اصل به معنی کدخدا و خداوند و بزرگ ده است. 

علاقه دهخدا به مسایل روز جامعه و شناخت عمیق او از ذهنیت و طرز فکر ایرانی و احساس همدردی و همراهی او با جامعه ایرانی باعث میشد تا او بیرحمانه به تمامی سوِژه‌های متعدد سیاسی و اجتماعی‌ای که باعث عقب ماندگی ایران می‌دانست حمله کند؛ فساد و ناکارآمدی در دولت و مجلس، دولتمردان نالایق، رابطه دولت و ملت، نفوذ خارجی، ستم و بی‌عدالتی مرسوم، تحدید آزادی بیان، جهل و آمادگی مردم برای فریب خوردن، دورویی، روزنامه نگاران فاسد، وضع اسفناک راهها، شکاف بین فقیر و غنی، خرافات، عدم وجود آموزش برای زنان، عدم وجود امکانات آموزشی کافی برای کودکان و... همه موضوع نقدهای بیرحمانه او بود.


 

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

شعر و داستان(امین فرومدی)

منبع-سایت کتابناک

 

person امین فرومدی
chat
•••

خلاصه و نقدی بر رمان بیگانه اثری از آلبر کامو

شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵، 23:37

ادبیات جهان

 

 دیر گاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه کردم که تصدیق می کنم بسیار شگفت نما و خارج اجماع است:" در جامعه ی ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود."(آلبر کامو)

 

مورسو شخصیت اصلی و کلیدی رمان بیگانه، کارمند فرانسوی جوانی در شهر الجزایر است که گرفتار یک سری از رویدادها می شود که خود را دربه وقوع پیوستنشان بی تقصیر می داند. رمان با شک او در این که روز دقیق فوت مادرش چه زمان بوده آغاز می شود: " امروز مامان مرد.. شاید هم دیروز، نمی دانم" (ص 33) این بی اهمیتی او نسبت به مرگ مادرش از همان ابتدا خواننده را برای رویارویی با شخصیتی متفاوت با انسان های اطراف آماده می کند.


او طی اتفاقاتی که او را در معرض خطر قرار می دهند، عربی را روی ساحل می کشد. در دادگاه محاکمه می شود و در آخر نیز به مرگ با گیوتین محکوم می گردد. اگر چه داستان به شیوه ی اول شخص مفرد بیان شده اما به نظر می رسد که مورسو حاشیه ای ترین شخصیت این رمان باشد. برچسب" کجرو" می خورد بدون اینکه حتی بتواند از خود دفاعی بکند. گویا نگریستن او در مراسم خاکسپاری مادرش محکم ترین دلیل برای محکوم بودن بوده است.


بیگانه که نخستین اثر کامو ست سرگذشت انسانی ست که روند جامعه پذیری را آن گونه که باید طی نکرده است.  برداشت مخاطب از شخصیت مورسو در ابتدا شاید بدایند باشد. مخاطب از همان آغاز داستان با یک تناقض عجیب روبه رو می شود. او مورسو و صداقت بی چون و چرا در رفتارش را با تمام وجود می ستاید اما از تضاد او با جامعه که او را برچسب "بیگانه" زده سخت آزرده خاطر می شود. ممکن است همین تناقض باشد که باعث شود خواننده داستان را نیمه تمام رها کند.


مورسو را نمی توان قهرمان نامید، زیرا او آدمی نیست که بداند وجه تمایزش با دیگران چیست. کامو در رمان بیگانه قهرمان سازی نمی کند. او زندگی انسانی را تصویر می کند که از قراردادهای اجتماعی پا فراتر می نهد و به همه قواعد مسلم انسان های اطرافش با دیده ی بی اعتنایی نگاه می کند. مورسو به همه چیز به غیر از خوشی های حسی بی توجه است. به گفته ی خود کامو، مورسو نمی تواند یا نمی خواهد که در "بازی همگانی شرکت کند". آنجایی که گریستن بر سر خاک مادر تبدیل به هنجار شده، مورسو صادقانه هیچ واکنشی نشان نمی دهد، تنها چون مرگ برای او اصلی پذیرفته شده است.


ماشین (گیوتین) هم سطح همان آدم هایی ست که به سویش گام بر می دارند. او (فرد محکوم) پیش آن می رود همان طور که آدم به دیدار کسی می رود... بالا رفتن به طرف صفه ی اعدام، صعود به آسمان، چیزی بود که تخیل می توانست با آن درآمیزد. در حالی که، آنجا نیز، ماشین همه چیز را خرد می کند." ( بیگانه، آلبر کامو، ص 134- 135)


کامو در این رمان به فلسفه ی اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر نظر دارد. این فلسفه جهان را بی معنا تصویر می کند. در این میان این انسان است که به همه چیز معنا می بخشد. همان طور که سارتر می گوید که اگر وجود مقدم بر ماهیت باشد پس بشر مسئول ماهیت خویش است. او همواره باید بار سنگین این مسئولیت را بر دوش بکشد، انتخاب کند و راه را برای دیگران هموار نماید. در حقیقت آدمی هرگاه که بر سر انتخاب چند راه ممکن می ماند، باید همواره این را در نظر داشته باشد که اگر دیگران نیز این راه را برگزینند، چه می شود؟ پس این انسان است که با انتخاب های خود به همه چیز که پیش از آن بی معنا بوده، معنا می دهد.


مورسو محکوم می شود در حالی که هیچ نقشی در دفاع از خود ندارد. تصویری که خود او در آخر رمان ازاین محکوم شدن خلق می کند اگر نخواهیم بگوییم بی نظیر است بی تردید کم نظیر است! مورسو بعد از این که متوجه می شود که محکوم است که با گیوتین اعدام شود می گوید: " ... ناگذیر از دریافتن این شدم که تا اینجا درباره ی این موضوع ها تصورهای نادرستی داشته ام. مدتها باور داشتم- و نمی دانم چرا- که برای رسیدن به گیوتین باید بالای صفه ی اعدام رفت، از پله ها بالا رفت... ماشین (گیوتین) هم سطح همان آدم هایی ست که به سویش گام بر می دارند. او (فرد محکوم) پیش آن می رود همان طور که آدم به دیدار کسی می رود... بالا رفتن به طرف صفه ی اعدام، صعود به آسمان، چیزی بود که تخیل می توانست با آن درآمیزد. در حالی که، آنجا نیز، ماشین همه چیز را خرد می کند." ( بیگانه، آلبر کامو، ص 134- 135)


اینجا مورسو تصور خود را از علت محکوم شدن در میان می گذارد. اینکه گیوتین بخواهد جایی فراتر از آدمهای زمینی باشد بدین معناست که دستوری ما فوق منطق و شعور انسان ها بوده که برچسب محکوم به اعدام را به فردی زده است. در حالی که گیوتین جایی میان دیگر انسان ها قرار دارد. این همان آدمها هستند که بر یک فرد برچسب متفاوت بودن یا به زبانی بهتر بیگانه بودن را می زنند.
* بیگانه/آلبر کامو/ ترجمه ی امیر جلال الدین علم/ انتشارات نیلوفر/ 

لینک دانلود رایگان آثار کامو  :   http://yasbooks.com/News/m/334/

        

  شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

منبع-پرسین دات کام

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب قربانی دیگرانیم و جلاد خویش

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵، 12:43

 

 

احتمالا یا شاید ناگزیر، در زندگی لحظه‌ای می رسد که دیگر هیچ چیز خوب نیست، دیگر هیچ چیز مطلوب نیست. این بدحالی گاهی دلیل خارجی دارد، مانند طلاق، ورشکستگی، بیماری شدید یا بدبیاری‌های گوناگون. گاهی هم منشأ آن درونی است و از خویشتن برمی‌خیزد که بسیار بدتر است، چرا که بهانه‌ای برای توجیه آن وجود ندارد. همه چیز در خارج خوب است. موفقیت حاصل است اما در درون احساس شکست باقی مانده و انگار سررشته زندگی از اختیار خارج شده است.

این احساس می‌تواند به شکل یک غم بزرگ، خستگی شدید، تحریک پذیری فزاینده یا بی میلی به زندگی تجلی کند. به قول لئونارد کوهنِ شاعر، احساس می‌کنیم با «شکستی لایزال» روبرو هستیم. احساسی که نمی‌توانیم آن را در درون خود نابود کنیم. احساسی که  ما را می دَرد، خراب می‌کند و زندگی‌مان را قطعه قطعه می‌کند.در این هنگام، وسوسه‌ی بزرگ ایفای نقش قربانی و متهم کردن دیگرانی همچون والدین، فرزندان و حتی حاکمیت بروز می‌کند. به خود می‌گوییم قاعدتا کسی نباید به خودی خود خوشحال یا بدحال شود و در این وضعیت غم انگیز دیگران هم نقشی دارند.

اما با نگاه به درون خودمان می‌توانیم این تصویر را وارونه کنیم. بله ما قربانی هستیم اما قربانی خودمان. می‌توانیم ببینیم که این خودمانیم که دیوارهای زندانمان را ساخته‌ایم و تا چه حد به زندگی خود پشت کرده‌ایم و با نادانیِ خود، درباره آنچه هستیم، مواجه شویم.

در واقع احوال ما به طور اتفاقی تغییر نکرده، همانگونه که طلاق، بیماری شدید یا حوادث ناگوار هم اتفاقی رخ نمی‌دهند. کم کم پی خواهیم برد که جریانی درونی که غالبا ناخودآگاه نیز هست، کشتی زندگی ما را غرق کرده است. عوامل خارجی تنها آن را آشکار می‌کنند. یعنی آنچه را در تاریکی وجود ما خفته است، ظاهر می‌کنند. 

شاید از رخداد چنین وضعی ناراضی باشیم اما می‌توانیم از آنچه در این پرده دری ناگهانی زاده می‌شود، یعنی آگاهی، به عنوان مرحله نخست تلاش برای غلبه بر مشکلات استفاده کنیم.

کتاب قربانی دیگرانیم و جلاد خویش، با بهانه قراردادن یک اسطوره ی مصری به بررسی روانشناسانه احساسِ قربانی بودن می‌پردازد. این کتاب به طور مستقیم شما را مورد خطاب قرار می‌دهد و بر تاریکخانه وجود شما نور می‌افکند. دیدن آنچه در درون خود دارید و آگاهی از  انگیزه‌های ناخودآگاه تان آسان نخواهد بود. روشن شدن همراه با رنج است. اما روشن شدن آغاز تغییر است.

 شعر و داستان(امین فرومدی)

منبع-تایم دات آی آر

person امین فرومدی
chat
•••

مروری بر نمایشنامه‌ تارتوف اثر مولیر

پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵، 12:3

 

 

 

نمایشنامه‌ی تارتوف که دغل باز نیز نام گرفته است، افشاکننده‌ی باطل در لباس حق است. در این نمایشنامه اورگان و مادرش، مادام پرنل، به شکلی ساده لوحانه، تارتوف که شخصیتی شیاد در نمایشنامه است را به عنوان دوست نزدیک خود پذیرفتند.

 

ژان باتیست بوکلن(73-1622)، نمایشنامه‌نویس معروف فرانسوی تبار بود که بعدها نام خود را مولیر گذاشت. پدر مولیر قالی‌باف بود و در دربار نیز مشغول به کار بود. با حمایت پدرش، مولیر توانست تحصیلات خوبی داشته باشد و در 21 سالگی به یک گروه تئاتری بپیوندد. در باقی عمر خود به عنوان نمایشنامه‌نویس و بازیگر  شناخته شد. زندگی او با فراز و فرودهای بسیاری همراه بود از جمله دوبار به زندان افتاد و چندباری به دلیل طنز تلخ اجتماعی و انتقادی‌ای که در نمایشنامه‌هایش دیده می‌شد از مقامات بالا اخطار شنید. مولیر در نمایشنامه‌ی تارتوف که در اینجا قصد بررسی کردنش را داریم از یکی از مشکلات اجتماعی در لباس کمدی پرده برمی‌دارد. این نمایشنامه نیز واکنش‌های مختلفی در میان مردم آن زمان برانگیخت. 
نمایشنامه‌ی تارتوف که دغل باز نیز نام گرفته است، افشاکننده‌ی باطل در لباس حق است. در این نمایشنامه اورگان و مادرش، مادام پرنل، به شکلی ساده لوحانه، تارتوف که شخصیتی شیاد در نمایشنامه است را به عنوان دوست نزدیک خود پذیرفتند. علارقم تلاش همه‌ی نزدیکان اورگان در جهت درک شخصیت دغل باز تارتوف و تلاشِ همه‌ی اعضای خانواده برای رسوا کردن تارتوف، اورگان و مادرش بر حماقت خود در اعتمادِ به تارتوف پافشاری می‌کنند. حتی زمانی که اعضای خانواده‌ی اورگان از روی خیرخواهی شواهدی مبنی بر دغل کاری تارتوف عیان می‌کنند باز هم اعتماد به باطل و حماقت آنچنان در جان و دل اورگان و مادرش ریشه دوانده است که همه‌ی این خیرخواهی‌های دیگران را حسادت تلقی می‌کنند.
در طول داستان علتِ این همه اعتماد به تارتوف این بود که او در لباسی روحانی به عنوان پدر مقدس کلیسا معرفی شده و با کمکِ شیرین زبانی‌های خود در دل اورگان و مادر او جای باز کرده است. در نهایت با کمک همسر اورگان بود که شخصیت حقیقی تارتوف برای همگان رسوا شد اما اورگان تمام اموال خود را به نام تارتوف زده بود و زمانی نسبت به غفلت خود هوشیار شده بود که بسیار دیر بود. مولیر پایان نمایشنامه را اما روشن به تصویر کشیده است. اورگان موفق می‌شود با کمک پادشاه، تارتوف را به زندان بیاندازد و اموالِ خود را از او بازستاند.

مولیر با هوشیاری تمام پی برده بود که تراژدی و یا نمایشنامه‌هایی که صرفاً جنبه‌ی پند و موعظه دارند دیگر برای مردم زمانِ خودش جذاب نیستند؛ از همین رو بود که کمدی را برگزید.


در این کمدی، مولیر از یکی از آسیب‌ها و مشکلات موجود در فرانسه‌ی قرن 17 سخن می‌گوید و انسان‌هایی را به تصویر می‌کشد که در پشتِ تقدسِ لباس مذهب، افکار آلوده و نیت‌های باطل خود را مخفی می‌کنند. قرنِ 17، دوران رنسانس و رویارویی مذهب و علم بود و از این رو پرسش کردن از دین و جایگاه آن با توجه به پیشینه‌ی تلخی که کلیسا و اعمال بسیاری از کشیشان در ذهن و جان مردم باقی گذاشته بود امری طبیعی می‌نمود. مولیر در واقع با کمک زبان کمیک و نمایشنامه‌های کمدی‌اش و انتقاد اجتماعی که به مشکلات اجتماعی جامعه‌اش وارد می‌کرد بود که خیل عظیمی از مردم را جذب می‌کرد و شهرتی در میان همگان به دست آورده بود.
مولیر با هوشیاری تمام پی برده بود که تراژدی و یا نمایشنامه‌هایی که صرفاً جنبه‌ی پند و موعظه دارند دیگر برای مردم زمانِ خودش جذاب نیستند؛ از همین رو بود که کمدی را برگزید. یکی از اصلی‌ترین تفاوت‌های موجود میان تراژدی و کمدی در نوع نگاهی است که نسبت به طبیعت انسان می‌شود. در تراژدی، نمایشنامه‌نویس بر عظمت و قهرمان بودن انسان تأکید دارد اما در کمدی بر نقاط ضعف و اشتباهات آدمی انگشت گذاشته می‌شود. اگر تراژدی بر آزادی انسان تأکید دارد، کمدی از محدودیت‌های موجود در زندگی اجتماعی سخن می‌گوید. کمدی انسان را به خنده وامی‌دارد. خنده‌ای که همان طور که مخاطب را سرگرم می‌کند جنبه‌ی تعلیمی نیز برای او دارد چرا که نقاط ضعفِ آدمی برای او مشخص شده است. کمدی از تیپ‌های شخصیتی خاصی در دل اجتماع سخن می‌گوید  و هم چون تراژدی نیست که قهرمان سازی کند و شخصیتی خلق کند که به ظاهر از همگان متفاوت است. معمولا این طور است که نام اصلی کمدی، نامِ همان تیپ شخصیتی است که در نمایشنامه در باب ضعف‌هایش سخن به میان می‌رود. هم چون نام دغل باز یا تارتوف که بر روی این نمایشنامه گذاشته شده است و یا نام خسیس که نام یکی دیگر از نمایشنامه‌های معروف مولیر است.

 شعر و داستان(امین فرومدی)

منبع-بخش ادبیات سایت تبیان:مریم سمیعی


 

منابع 
محمود، فروغی. (1353, فروردین). مولیر. یغما , 8-2. 
Thomas R., A., & Johnson, G. (2006). Perrine's Lieterature, Structure, Sound, and Sense, Drama. Thomson Wadsworth.

 

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب شعر : در انفرادی آفتاب - فرنگیس شنتیا

جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴، 0:24

" در انفرادی آفتاب " به بازار کتاب آمد

فرهنگ > کتاب - مجموعه شعر در انفرادی آفتاب به قلم فرنگیس شنتیا وارد بازار کتاب شد .

کتاب در انفرادی آفتاب در قالب شعر سپید و درون مایه ای اجتماعی به بازنمایی دغدغه ها و رنج های انسان معاصر، فارغ ازکلیشه های جنسیتی رایج می پردازد و در تلاش است با نگاهی تازه تصورات قالبی نسبت به مقوله جنسیت را درهم شکسته و فضایی امروزی و ملموس را پیش روی مخاطب قرار دهد.
شاعر در انفرادی آفتاب ، مجموعه شعر خود را محصول حرفه روزنامه نگاری و متاثر از پنج سال قلم زدن در حوزه حوادث دانسته و می گوید : تماشای روزمره زندگی انسان هایی که درد می کشند ، رنج می برند اما باز هم ایستاده اند و باز هم هستند ،کشف و شهودی دردناک بود که نتیجه اش این کتاب شد . کتابی که شاید زبانی تلخ و گزنده دارد اما در واقعیت بیان واضح زندگی گروه های خاموشی است که طیف قابل توجهی از آنها را زنان تشکیل می دهند.
فرنگیس شنتیا با انتقاد از غلبه نگاههای فمینیستی در عرصه شعر زنان معاصر می گوید : متاسفانه لحن زنانه و اغراق آمیزی که شعر امروز را به سمت تقسیم بندی های نا مفهمومی مثل شعر زنانه و شعر مردانه کشیده است ، به شدت تحت تاثیر همین تفکرات نخ نما شده و دست چندمی است که با نام فمینیست به خورد افکار عمومی داده می شود و نتیجه اش همین است که می بینیم شعری که تحت تاثیر چنین تفکری خلق می شود پر از جارو و بشقاب و فنجان قهوه و لباس زنانه است . به زبانی دیگر این روزها واژه های کسالت باری مثل جارو و زودپز و قیچی در شعر زنان به معیار و خط کشی برای تفکیک قائل شدن بین زن روشنفکر امروز و زن مظلوم دیروز ، تبدیل شده و این جریان به شدت نازل که در شعر امروز به یک مد روشنفکری تبدیل شده به بدترین وجه ممکن به شعر معاصر ضربه می زند .
وی ادامه می دهد : در یک مقایسه کوتاه ، مروری بر شعر معاصر جهان عرب نشان می دهد که چگونه آثار خلق شده در آن کشورها ، فارغ از نگاههای جنسیتی مرزهای جغرافیایی خود را در می نوردد و به خوبی جای خود را در اروپا باز می کند و مخاطب آن را پس نمی زند . چرایی آن هم کاملا مشخص است .زیرا در بیشتر آثار آن شاعران حتی اگر زبان زبانی زنانه باشد ، آنچه بیشتر خودنمایی می کند ظرف و قالب اجتماعی است که شاعر درآن رشد و نمو کرده است . همانگونه که در زبان شعری بزرگانی چون غاده السمان یا نزار قبانی موجی از احساسات ناب عاشقانه و شخصی چنان استادانه با مسائل اجتماعی و تجارب خارج از فرد گره می خورد که خواننده را به حیرت و تحسین وامی دارد .
شاعر در انفرادی آفتاب با اشاره به جریانات شعری عجیب و غریبی که با الفاظ و عناوین گوناگون در مملکت ما شکل می گیرد ، می گوید : در کشوری که به شاعر بودن مردی افتخار می کنیم که در قرن هشتم با ذکاوت منحصر به فرد خود و به رندانه ترین شکل ممکن مضامین ناب عاشقانه را تبدیل به شعر اعتراض می کند ، و در مملکتی که نیما ، شاملو ، فروغ و سهراب هر کدام به سهم خود جریانات عمیق شعری را پیش روی نسل های بعد قرار می دهند ، ادعای جریان سازی در حوزه هایی مثل شعر چند صدایی ، شعر دهه هفتاد ، شعر پست مدرن و غیره و غیره فقط یک پز روشنفکر فکری است که حوزه جغرافیایی آن از چند انجمن ادبی و چند محفل خودمانی و به به و چهجه شنیدن فراتر نخواهد رفت . 
این روزنامه نگار شیرازی در خصوص روند چاپ این مجموعه شعر ادامه می دهد: 
هشت سال پیش زمانی که تصمیم به چاپ این مجموعه گرفتم بیش از هر چیز ذهن خودسانسور من که به اقتضای شغلم چنین شکل گرفته بود ، به من این نهیب را می زد که حالا زمانش نیست ... شاید وقتی دیگر . به بیانی دیگر وقتی فراز و نشیب های عرصه روزنامه نگاری و ناامنی های شغلی ناشی از تصمیم گیری های یک شبه معاونت مطبوعاتی آن زمان را می شد با گوشت و خون لمس کرد دیگر نه فرصتی برای عرض اندام در عرصه ای دیگر باقی می گذاشت و نه مجالی برای اثبات این واقعیت که بواسطه در هم شکستن ساختارهای ارتباطی دنیای امروز ، شعر و به طور کلی هنر مقوله ای جهانشمول است که دیگر مرزبندی نمی شناسد و زبان اعتراض مولف صرفاآنتولوژی محل تولد ، محل زندگی و محل مرگ او نخواهد بود .
اما برای من که نه از« هنر برای سیاست» چیزی می دانستم و نه علاقه ای داشتم که بدانم ،سرنوشت این مجموعه از قبل مشخص بود ، می دانستم که دست کم به لحاظ صراحت و خشونتی که در زبان جاری است شانس مجوز گرفتن این اثر در حد صفر بود .
اما به هر روی هر چه بود گذشت و به قول شاعر راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی

 شعر و داستان(امین فرومدی)

منبع-خبر انلاین   http://www.khabaronline.ir/detail/483689/culture/book

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب "آغاز و انجام هستی و راهبری انسان"

پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴، 23:46

 

تحول روحی من به بهانه انتشار کتاب "آغاز و انجام هستی و راهبری انسان"

فرهنگ > کتاب - مهرداد محمدی

گر چه تا حدودی پیش بینی می کردم در رشته دلخواهم در دانشگاه شریف قبول شوم، ولی با توجه به رقابت شدید و میلی متری، خیلی امید نداشتم، بنابراین هنگامی که خبر قبولی خود را در رشته مکانیکِ این دانشگاه دریافت کردم، سر از پا نشناخته به خیابان زدم و با دویدن ممتد، انرژی نهفته خود را تخلیه کردم، ولی این حالت ادامه نداشت و بعد از انجام تشریفات ثبت نام و شروع سال تحصیلی، ناگهان به یک حالت افسردگی رسیدم و دائما از خود می پرسیدم، چند سال از همه لذت های دوره نوجوانی چشم پوشی کردم، درس خواندم، مهمانی و گردش را حذف کردم، ارتباط با دوستان و وب گردی را تعطیل کردم و ... که در بهترین دانشگاه ایران و رشته مورد علاقه ام قبول شوم. امروز این اتفاق افتاد و عنوان دانشجوی مهندسی مکانیک را یدک می کشم، خوب بعدش چه؟! چند سال دیگر هم فارغ التحصیل می شوم و احتمالا وارد بازار کار. آیا این همه سختی ها برای این بود؟ و... 
این افکار روحیه ام را خراب و لذت و عیش دانشجو بودن را مُنقَّص کرده بود. دو هفته اول، این سوال بزرگ، مرا از خواب و خوراک انداخته بود و دوستان و نزدیکانم تعجب می کردند که چرا من به این حال و روز افتاده ام؟
در هفنه دوم، که درس ها جدّی تر شد و کمی حواسم به جزوه نویسی و انجام تکالیف کشیده و بحث در مورد درس ها و اساتید، بین همکلاسی ها گرم شده بود، یکی از موضوعات مورد صحبت، درس معارف بود. بچه ها در مورد آن نظر منفی داشتند و می گفتند: همه سختی درس هایکطرف، نشستن در کلاس معارف و شنیدن مطالب خسته کننده و تکراری که اغلب در کتاب های دینی دوره راهنمایی و دبیرستان آن ها را خوانده ایم، یکطرف.
بهر تقدیر چون کلاس ها اجباری بود و حضور و غیاب هم انجام می شد،به هر بدبختی که بود خودم را راضی کردم در اولین جلسه کلاس معارفیک شرکت کنم. برخلاف انتظار، استادمان روحانی نبود، مردی حدود چهل ساله، مهندس برق، خوش پوش و معمولا هم از ادوکلن های گران قیمت استفاده می کرد.
هنوز به یاد دارم که پس از معرفی خودش،اولین سخنی که گفت این بود "بچه ها! من حضور و غیاب نمی کنم، هر کس بدون شرکت در کلاس، قادر باشد از بیست نمره، هجده بگیرد،این واحد را گذرانده و می تواند ترم بعد، معارفدو را بردارد. سوالات امتحانی هم، پنجاه درصد از کتاب و بفیه از یادداشت هایی است که در کلاس تهیه می کنید، آنهم مشکلی نیست، آخر ترم، جزوه یکی از بچه ها را کپی کنید و از آن استفاده نمایید."
همه ما دهانمان باز مانده بود که این آقا چه می گوید؟ در ادامه گفت "این را گفتم که خیالتان راحت باشد، ولی یک پیشنهاد دارم، شما در طول تحصیلات دانشگاهی خود، چهار واحد معارف دارید و دیگر هیچگاه این سخنان به گوشتان نمی خورد، بنابراین،یکی - دو جلسه در این کلاس حضور پیدا کنید، اگر دیدید مطالب قابل استفاده و پاسخگوی مشکلات فکری شماست، ادامه دهید و اگر چنین نبود، بروید دنبال کارتان و شب امتحان با خواندن کتاب و جزوه، مشکل را حل کنید."
همه ما در دل خود به انصاف او اقرار کردیم و گفتیم، پُر بیراه نمی گوید، دو جلسه که ما را نکشته است! سپس او شروع به آغاز درس کرد و گفت: اولین نکته به عنوان مقدمه این است که شما تحت تاثیر جو جامعه، فشار پدر و مادر، کم نیاوردن بین هم دوره ای ها و... تلاش کردید و در چنین دانشگاهی قبول شدید، در سه سال گذشته، "تصور وصال"، موتور محرک شما و لذتِ دانشجویِ شریف شدن، عامل حرکت و تحمل کردن سختی ها و ترکِ لذاتِ دوره نوجوانی بود. امروز که "وصال"حاصل شده است، اغلب شما با این سوال بزرگ مواجه شده اید: همه این تلاش ها برای قبولی در این دانشگاه و رشته محبوب بود که این اتفاق هم افتاد، سپس چه؟ آیا هدف از زندگی همین است؟ ما آمده ایم که درس بخوانیم، کنکور دهیم، دانشگاه قبول شویم، فارغ التحصیل شویم، ازدواج کنیم، جایگزین استاد بازنشسته خود شویم و ... واقعا هدف خلقت ما انسان ها این است؟ این دایره بیهودگی، ارزش این همه سختی کشیدن را دارد؟ و اساسا از خدایی که این همه حساب و کتاب در خلق آسمان و زمین داشته، انتظار می رود که ما ر ا خلق کند تا مثلتِ :کار کنم، تا پول درآورم، پول درآورم که تفریح و استراحت کنم و استراحت و تفریح کنم که بتوانم کار کنم، تحقق پیدا کند؟"
سپس به ما گفت: لطفا هرکس در این دو هفته، این موضوعات ذهنش را مشغول نکرده است یا با طرح این موضوع توسط بنده، این سوال از پس ذهنش به جلو نیامده، دستش را بلند کند. قابل پیش بینی بود که که از ما سی دختر و پسر-در آن روزگار هنوز تفکیک جنسیتی انجام نشده بود!- هیچکدام دستمان را بلند نکردیم، زیرا واقعیتی بود که با آن درگیر بودیم.
سپس استاد ادامه داد: در این کلاس می خواهیم در مورد این سوالات و دغدغه های شما سخن بگوییم و تلاش کنیم تا آنجا که امکان دارد، هدف از خلقت انسان و انتظاری را که خدا از او دارد، تبیین کنیم. سعی خواهیم کرد با کمک هم، به این سوال پاسخ دهیم که اگر انبیاء دروغ گفته باشند و قیامتی در کار نباشد و ما هشتاد سال در دنیا فقط کیف کنیم، چقدر سود برده ایم و اگر احتمالا-تاکید می کنم احتمالا- انبیاء راست گفته باشند و جهان صاحبی خدا نام داشته باشد و پس از مرگ، حساب و کتابی باشد، وکسانی که به دستورات آن ها عمل کرده، پاداش بگیرند و مخالفان آن ها گرفتار عذاب شوند و خلاصه این حرف ها درست باشد و ما هشتاد سال کیف کنیم و به این موارد بی توجه باشیم، با بی نهایت سال عواقب آن چکار خواهیم کرد؟
او تاکید کرد: من نمی گویم سخن انبیاء، مبنی بر این که در آن طرف، خبر های هست و خدا شما را بیهوده، برای بازی و خوشگذرانی خلق نکرده است ( افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون)، درست است، من فقط می گویم، اگر احتمالا راست گفته باشند، پس از مرگ ،چه خاکی بر سرمان خواهیم کرد؟ وما در این کلاس می خواهیم بررسی کنیم، اگر حرف ایشان عقلا اعتباری ندارد، راحت برویم و خوش باشیم و به این محدودیت ها هم توجه نکنیم و اگر سخنانشان مبنای عقلی داشت، با قاطعیت و اطمینان، پای در این راه بگذاریم و در عین کیف کردن در دنیا و لذت بردن از لذائذ آن، با پذیرفتن چند محدودیت، آرامش پس از مرگ را برای خودمان تامین کنیم.
کلاس تعطیل شد و هر کس به سوی کلاس بعدی خود رفت ولی همه ما درگیر موضوع شده بودیم و تصمیم گرفتیم-اگر چه حضور و غیابی در کار نیست- در کلاس شرکت کنیم.
آن ترم تمام شد، شانزده جلسه بدون غیبت، همه ما در کلاس، حضور پیدا کردیم، به بسیاری از سوالات و اشکالات ما پاسخ داده شد و از همه مهم تر، با روش کار او، نظم فکری پیدا کردیم و مبانی فکری و دینی ما شکل گرفت.
از آن روزگار تا کنون، که حدود پانزده سال می شود، هر ازچندگاهی، جزوات این استاد را مرور می کردم و هر بار انرژی مثبتی جذب و با قدم های محکم تری مسیر زندگی را طی می کردم.
امروز با داشتن همسری مهربان که تصادفا او هم در آن ترم تحصیلی در آن کلاس معارف شرکت داشت و یکی از کسانی بود که تحت تاثیر این کلام، "راه" را یافته بود،با دو فرزند دختر و پسر، در یکی از مراکز تولید موشک های دوربرد، فعالیت می کنم و احساس می کنم ضمن درک لذات مادی زندگی، از لذت مهم تری مبنی بر مفید بودن برای کشور و نقش داشتن در عامل بازدارندگیِ دشمن از حمله به کشورم، برخوردار هستم و خیالم راحت است که به فضل الهی، اول مرگم، اول راحتی ام خواهد بود.
اخیرا که متوجه شدم مطالب درسیجناب مهندس سید محمد رضا دربندی، به صورت کتابی تحت عنوان "آغاز و انجام هستی و راهبری انسان"، توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامی، منتشر شده است، به فکر افتادم با مراجعه به آن جزوات، این یادداشت را بنویسم و ادای دینی نسبت به زحمات او داشته باشم، خدا یار و نگهدارش باد.

فارغ التحصیل رشته مکانیک از دانشگاه شریف

شعر و داستان(امین فرومدی)

منبع-خبر انلاین   

http://www.khabaronline.ir/(X(1)S(euhliaruane0jmvrsst1xku4))/detail/484175/culture/book

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب : و كوهستان به طنين آمد-خالد حسینی

شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۴، 18:36

 

و كوهستان به طنين آمد، با چشم‌انداز وسيع و داستان‌سرايي حكيمانه و سرشار از مفاهيم انساني‌اش، رماني عميقاً گيرا و دلرباست كه درك ژرف خالد حسيني را از تعهداتي كه ما و زندگيمان را شكل مي‌دهد نمايان مي‌كند .
داستان با پيوند تآثيرگذار و بي‌مانند خواهر و برادري بي‌مادر در يكي از روستاهاي افغانستان آغاز مي‌شود. عبدالله، برادر بزرگ، براي پري دوساله بيش از آنكه برادر باشد حكم مادر را دارد و پري كوچولو براي عبدالله ده ساله همه چيز است. اتفاقي كه براي آن دو روي مي‌دهد و ماجراهاي كوچك و بزرگي كه در زندگي افراد ديگر به طنين مي‌آيد گواهي است بر پيچيدگي زندگي. نويسنده در اين رمان چند نسلي _ كه نه تنها به والدين و فرزندان بلكه به روابط برادران و خواهران، عموزاده‌ها و دايي‌زاده‌ها، مستخدمان و سرايداران نيز مي‌پردازد – مهرورزي‌ها، جريحه‌دار كردن‌ها، فداكاري‌ها، خيانت‌ها و وفاداري‌ها را بازگو مي‌كند؛ نشان مي‌دهد كه گاهي چطور از رفتار نزديك‌ترين كسانمان شگفتزده مي‌شويم، آن هم درست در لحظاتي كه بيش‌ترين اهميت را دارند. داستان با دنبال كردن شخصيت‌ها و انشعاب زندگي‌هايشان و عشق‌ها و تصميماتشان در سراسر جهان _ از كابل تا پاريس، از سانفرانسيسكو تا جزيرة تينوس در يونان _ آرام‌آرام گسترش مي‌يابد و با پيش رفتن هر صفحه تأثرها و پيچيدگي‌هاي احساسي داستان را به نمايش مي‌گذارد.
خالد حسيني با نگاشتن كوهستان به طنين آمد و بهره بردن از همان غرايز چشمگير و بينش فلسفيِ بادبادك‌باز و هزار خورشيد تابان ديگر بار ثابت كرده كه قصه‌گويي مادرزاد است. او يكي از پرخواننده‌ترين و محبوب‌ترين نويسندگان دنياست. تا به حال از دو رمان اول او، بادبادك‌باز و هزار خورشيد تابان بيش از ده ميليون نسخه در آمريكا و بيش از 38 ميليون نسخه در بيش از هفتاد كشور دنيا به فروش رفته است. 
كتاب « و كوهستان به طنين آمد » در 487 صفحه  راهي بازار نشر شد.   

شعر و داستان(امین فرومدی)

منیع-شبکه اجتماعی ققنوس

  • نام کتاب : و كوهستان به طنين آمد
  • نویسنده : خالد حسینی
  • مترجم : فرزاد جابرالانصار
  • موضوع کتاب : ادبیات جهان
  • مجموعه :
  • قیمت : 280000ریال
  • شابک : 600-278-085-0
  • نوبت چاپ : 3
  • سال چاپ : 1393
  • نوع جلد : اعلا
  • قطع کتاب : رقعی
  • تعداد صفحات : 487
person امین فرومدی
chat
•••

داستان اول از کتاب هفت پیکر نظامی

جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، 0:21

كتاب هفت پيكر نظامي درباره چيست؟


شروع كتاب با افسانه اي از بهرام گور است بدين مضمون كه بهرام گور كه بنا به دستور پدر، نزد فردي بنام نعمان تربيت مي يافت، در حجره اي در بسته، تصوير 7 دختر زيبا روي را مي بيند كه هر يك ، دختر يكي از شهرياران كشورهاي ديگر است.نام آنها عبارت بود از:

فورك (هند)

يغماناز (خاقان)

نازپري (خوارزمشاه)

نسرين نوش (سقلاب)

آزريون (شاه مغرب)

هماي (دخت قيصر)

دژستي (دخت كسري) _ DOZHSETI

و تصوير جواني مي بيند كه زير آن اسمش را بهرام نوشته اند و پيشگويي شده است كه آن جوان، آن هفت عروس را خواهد گرفت.

پس هفت قصر به رنگ روزهاي هفته و بنام هفت سياره مي سازد تا در روزي كه منسوب به آن سياره است با يكي از آن دختران عيش و نشاط كند.

آن رنگ ها و ايام عبارتند از،

1_ شنبه / گنبد سياه / كيوان

2_ يكشنبه / گنبد صندل رنگ / مشتري

3_ دوشنبه / گنبد سرخ / مريخ

4_ سه شنبه/ زرد / آفتاب

5_ چهارشنبه/ سفيد / زهره

6_ پنجشنبه / پيروزه گون/ عطارد

7_ جمعه /سبز / ماه

بهرام در هر شب، قبل از عيش و نشاط، حكايتي را از زبان آن زنان مي شنود كه هفت پيكر نظامي، در واقع آن هفت حكايت است كه در اين وبلاگ خلاصه آنرا بصورت نثر خواهم نوشت.

                                                                                                                                    

حکایت روز شنبه در گنبد سیاه رنگ_ داستان "شاه سیاه پوش" از هفت گنبد نظامی

                                                                                                                                    


حكايت اول : "شاه سياه پوشان " است كه در گنبد سياه رنگ و نزد بانوي هندي خود مي شنود.


آن بانو چنين مي گويد كه در دربار پدرش زني نيك خوي بود سر تا به پاي سياه پوش. روزي با اصرار از او خواستند كه حكايت سياه پوشي خود را بگويد. آن زن گفت كه من در گذشته كنيز پادشاهي بودم كه در كاخش مهمانخانه اي داشت و هر شب از مهمانان تازه وارد پذيرائي  مي كرد و سپس از آنها حكايت شهر و ديار آنها و شهرهائي كه ديده بودند را مي پرسيد و آنها هم از هر چيز شگفت انگيز يا جالبي كه ديده بودند حكايت مي كردند.

ناگهان اين پادشاه براي مدتي ناپديد شد و هيچ كس از و خبر نداشت و پس از مدت زيادي سر تا به پاي سياه پوش به قصر بازگشت .

كنيزك داستان چنين گفت كه شبي پادشاه، غمگين و دلزده از همه، با من در خلوت نشسته بود و شروع به درد دل كرد و حكايت سياه پوشي خود را تعريف نمود. گفت روزي در مهمانخانه ام فردي سر تا پا سياه پوش وارد شد و او را گرامي داشتم. در پايان گفتمش كه علت اين سياه پوشي تو چيست؟ آنمرد ابتدا از گفتن خودداري كرد ولي با اصرار من گفت كه در چين شهري بنام شهر مدهوشان است كه آن شهر و مردمان آن بغايت زيبا و دوست داشتني هستند ولي همه مردم سياه پوشند. هر كس در آن شهر برود گرچه جاي لذت بخشي است ولي سياهي او را مي گيرد و سياه پوش مي شود. آنمرد بيش از اين چيزي نگفت و بار بر خر نهاد و از آنجا رفت.

پادشاه وسوسه شد و بدون اينكه به كسي بگويد عزم رفتن به آنجا كرد و به آنجا رفت و اوضاع را همانگونه كه مرد گفته بود يافت. تا يكسال از هر كس احوال شهر را جويا شد كسي چيزي به او نگفت تا اينكه با قصابي نيك خوي دوست شد و مدتي به او لطف زياد ميكرد و هدايا و بخشش هاي فراوان به قصاب مي نمود.

روزي قصاب او را به خانه خود دعوت كرد و پس از پذيرائي فراوان همه آنچه شاه به او داده بود را پيش او آورد و گفت علت اين همه بخشش چيست؟ بقول معروف "سلام لر بي طمع نيست!". شاه بتدا تعارفات را آغاز كرد و گفت حق مردي نيك محضر چون تو بيش از اين است. قصاب گفت اينها را قبول نمي كنم مگر اينكه خواسته اي از من كني تا من جبران كنم. شاه كه اوضاع را مساعد يافت حكايت شاهي خويش و آنچه وي را بدينجا كشانده بود  بازگو كرد.

قصاب گفت گرچه سوال خوبي از من نكردي ولي پاسخش را مي گويم. شب هنگام با وي به سوي خرابه اي رفتند. قصاب سبدي كه طنابي به ان بسته بود آورد و شاه را در آن نشاند. ناگهان سبد پر گرفت و شاه را بالا برد و بين زمين و آسمان معلق ماند و جاي گريز و گزير هم نبود. ناگهان مرغي بزرگ و مهيب آمد و بر سبد نشست و بالاي سر شاه بخواب رفت. وقتي بيدار شد و آهنگ رفتن كرد شاه ناچار پاي او را گرفت كه از آن مهلكه نجات يابد. مرغ او را با خود برد تا به جائي رسيدند كه زير پا چمنزاري خوش و خرم بود. شاه پاي مرغ را رها كرد و روي سبزه ها افتاد. جائي خوش و خرم كه تا بحال نديده بود. تا شب در آنجا تفريح كرد و از طبيعت آنجا لذت برد تا نزديك شب تعداد زيادي دختر همچون حور بهشتي بدانجا آمدند و تخت شاهانه اي را آنجا نهادند و بعد از آن يك بانوي بسيار زيبا و با جلال و جبروت هم آمد و بر آن تخت نشست.

ناگهان آن زن متوجه حضور فرد غريبه اي در آن محل شد. شاه را پيدا كردند و نزد آن زن بردند. آن زن بسان مهمان از او پذيرائي كرد و در كنار خود بر تخت نشاند. آن شب را با رقص و پايكوبي كنيزان زيبا روي گذراندند. در پايان هم شراب آورند و شاه مست شد و بسان مستان عنان از كف بداد و بوسه بر سر و روي آن زن مي زد. زن به او گفت بوسه و نوازش هر چه دوست داري با من بكن ولي بيش از اين از من مخواه و هر وقت عنان از كف دادي يكي از اين كنيزان بردار و آتش هوس خاموش گردان. در ميان كنيزان، كنيز زيبائي براي شاه انتخاب كرد و شاه شب را با او به صبح رساند. تا سي شب بدين منوال گذشت و همين ماجرا هر شب تكرار مي شد تا در شب سي ام عنان شاه از كف برفت و اصرار فراوان براي بهره مندي از آن زن كرد و هر چه آن زن شاه را به شكيبائي فرا خواند چاره ساز نبود.

زن كه چنين ديد گفت لحظه اي چشمت را ببند تا من خود را عريان كنم و بعد تو مرا همانگونه با چشمان بسته در آغوش بگير و سپس چشمت را باز كن. شاه چنين كرد و وقتي زن به او گفت ميتواني شروع كني چشمان را گشود و خود را در همان سبد و در مخروبه اول يافت و تنها كسي كه كنار او بود همان مرد قصاب بود. قصاب گفت كه اگر من اين حكايت را برايت ميگفتم تو باور نمي كردي. من نيز به نشان دادخواهي و تظلم و فريبي كه آن زن به من داد جامه سياه پوشيدم. (احتمالا در آن زمان ها كساني كه ظلمي بر آنها ميرفته به نشانه دادخواهي لباس سياه به تن مي كردند).

شعر و داستان(امین فرومدی)

اين بود نتيجه حرص و طمع زياد."وبلاگ فانوس خیال"

person امین فرومدی
chat
•••

کمدی الهی - جلد دوم - برزخ

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، 21:24

نویسنده: دانته

مترجم: شجاع الدین شفا

عنوان اصلی: La Dvina Commedia
کمدی الهی کتابیست اثر دانته شاعر و نویسنده ایتالیایی. این کتاب از زبان اول شخص است و دانته در این کتاب، سفر خیالی خود به دوزخ، برزخ و بهشت را تعریف می‌کند.
در این سفر دانته دو راهنما دارد. در دوزخ و برزخ راهنمای او «ویرژیل»، شاعر ایتالیاییست که چند قرن پیش از دانته زندگی می‌کرده، و در بهشت راهنمای او بئاتریس است که زنی رویاهای او بوده. بئاتریس زنی معمولی بوده که دانته به او عشق می‌ورزیده ولی او را تنها چند بار ملاقات کرده. بئاتریس خیلی جوان از دنیا رفت و می‌گویند دانته همواره در خیابانهای فلورانس به دنبال او می‌گشته.
دانته در این کتاب از مراحل مختلف دوزخ، برزخ و بهشت می‌گذرد و در این مراحل با شخصیتهای مختلف تاریخی برخورد می‌کند، تا عاقبت در آخرین مرحله بهشت به دیدار خدا می‌رسد.

کمدی الهی در ادبیات فارسی 
شجاع الدین شفا اولین مترجم فارسی این اثر بزرگ به زبان فارسی، (چاپ نخست سال ۱۳۳۵. انتشارات امیر کبیر) در مقدمه‌ای مبسوط به بررسی کمدی الهی، زندگی و آثار دانته، نقش و تأثیر کمدی الهی بر ادبیات جهان پس از خود، پرداخته‌است. کمدی الهی پس از انقلاب دیگر تجدید چاپ نشد، تا سالها نایاب بود و معدود نسخه‌هایی که از آن در بازار مانده بود به بهایی گزاف به صورت قاچاق فروخته می‌شد تا اینکه سرانجام در سالهای اخیر این کتاب مجدداً از وزارت ارشاد مجوز نشر گرفت اما در آغاز کتاب این توضیح اضافه شد که شجاع الدین شفا، از "معاندین" انقلاب بوده و چاپ این کتاب دلیلی بر توجیه و تأیید شخصیت مترجم نیست.
کمدی الهی، بجز ویژگی‌هایی که ذکر شد، از منظری دیگر نیز برای ایرانیان به طوری ویژه حائز اهمیت است. طی دهه‌های اخیر این اثر با کتاب کهن ایرانیان، ارداویرافنامه که در حدود پایان حکومت ساسانیان به زبان و خط پهلوی نوشته شده‌است، مقایسه شده‌است.ارداویرافنامه یکی از آثار ادبی ماندگار ایران است که حدود هزار سال پیش از کمدی الهی و با همان مضمون نوشته شده‌است. بسیاری از این حیث دانته را تحت تأثیر ارداویرافنامه می‌دانند. تعداد آثار ادبی ارزشمندی که در جهان به موضوع سفر به دنیای پس از مرگ پرداخته باشند، زیاد نیست. به نظر می‌رسد که ایران از این حیث، در جهان پیشگام باشد. زیرا در دو اثر باستانی دیگر غیر از ارداویرافنامه، موضوع سفر به دنیای پس از مرگ را ثبت کرده‌است. یکی کتیبه «کرتیر» یا «کردیر» در سر مشهد و احتمالاً متعلق به ۲۹۰ و دیگری پیش از این تاریخ در افسانه ویشتاسب یا گشتاسب شاه.
در کتاب «ادبیات و نویسندگان معاصر ایتالیا» نوشته محسن ابراهیم درباره اسم این کتاب آمده‌است:«چون عنوان تراژدی برای آثار برجسته و شیوه متعالی کهن به کار گرفته می‌شد، دانته به این جهت نام اثر خود را «کمدی» نهاد و «جووانی بوکاچو» (نویسنده هم عصر دانته و نویسنده اثر جاویدان دکامرون و نیز نویسنده «زندگی دانته») واژه الهی را به آن افزود و (کمدی الهی) برای اولین بار در چاپ ونیز به سال ۱۵۵۵ بر جلد این کتاب ظاهر شد.
این منظومه بلند، متشکل از سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت است و هر بخشی سی و سه چکامه دارد که به اضافه مقدمه، در مجموع شامل صد چکامه می‌شود. در کتاب مذکور آمده‌است: دانته برای این اثر از قافیه پردازیی جدیدی که به «قافیه سوم» مشهور شد، سود جست. هر چکامه به بندهای «سه بیتی» تقسیم می‌شود که بیت اول و سوم، هم قافیه‌اند و بیت میانی با بیت اول و سوم بند بعدی، دارای قافیه جداگانه‌است. مبنای وزن هر بیت یازده هجایی است. مجموع ابیات کمدی الهی به ۱۲۲۳۳ بیت می‌رسد. زبان این اثر گویش ایالت توسکانا است و دانته بیش‌ترین تأثیر در تثبیت آن به عنوان گویش برتر زبان ایتالیایی و مبنای زبان ایتالیایی جدید داشته‌است.

حق تکثیر:
تهران; موسسه‌ انتشارات‌ امیر‌کبیر , ۱۳۸۹

 

شعر و داستان(امین فرومدی)

 

منبع:سایت کتابناک

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

 

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب:کمدی الهی - جلد اول - دوزخ

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، 21:19

 

 

نویسنده: دانته

مترجم: شجاع الدین شفا

عنوان اصلی: La Dvina Commedia
متن کامل
چنین است "کمدی" دانته آلاگری که اهل فلورانس است ، اما فلورانسی خوی نیست.
چاپ 1367

«کمدی الهی» La Divina Commedia، که بزرگترین اثر دانته ، و بزرگترین شاهکار ادبیات ایتالیا، و بزرگترین محصول ادبی و فکری قرون وسطای مغرب زمین، و یکی از بزرگترین آثار ادبی تاریخ جهان به شمار آمده است، محصول دوران بیست ساله غربت و دربدری دانته است.
خود دانته این کتاب را فقط کمدی Commedia نامیده بود، و لقب «الهی» (divina) یا آسمانی، در حدود سه قرن بعد یعنی در قرن شانزدهم بدان داده شد. این لقب «الهی» مفهوم ارتباط این اثر را با دنیای ماوراء الطبیعه و آسمانی دارد، و هم حاکی از زیبائی و لطف «خدائی» این اثر است .
اطلاق عنوان «کمدی» بدین کتاب از طرف دانته، مربوط بدان مفهومی که امروزه کلمه «کمدی» برای ما دارد نیست. خود او توضیح می‌دهد که «تراژدی» یعنی اثری منظوم با سبک شعر خواص،«کمدی» یعنی اثری با سبک متوسط و «ترانه» یعنی اثری با سبک عامیانه، و او خود در مقابل «انئیس» Aeneis «ویرژیل» ، که خود ویرژیل آنرا «تراژدی بلند پایه» خوانده است، این مجموعه را «کمدی» نام داده است، زیرا «کمدی» ماجرائی است که بر خلاف تراژدی از بد شروع شود و بحسن عاقبت پایان یابد.
اما این «کمدی» چیست، و جنبه‌های مختلفی که شهرت فوق العاده آنرا باعث شده، کدام است؟
«کمدی الهی» در درجه اول یک اثر شاعرانه استادانه بسیار عالی است. دانته با این مجموعه نه تنها بزرگترین اثر ادبی کشور خود را آفریده بلکه «زبان» مملکت ایتالیا را پی‌ریزی کرده است . پیش از دانته مردم هر ایالت ایتالیا به لهجه‌ای خاص حرف می‌زدند که میان آن و زبان نواحی دیگر اختلاف بسیار بود؛ زبان علمی، زبان لاتین بود ولی این زبان فقط مورد استفاده خواص بود و بدرد مردم عادی نمی‌خورد، و چون مسلم بود که باید خواه ناخواه یک زبان «ایتالیایی» برای خواندن و نوشتن بوجود آید ، ایتالیائی‌ها بی‌آنکه خود متوجه باشند در انتظار زبان و زبان‌سازی بودند که می‌بایست مشکل آنرا حل کند. احتمال هم می‌رفت که زبان «پروونسال» جنوب فرانسه زبان رسمی ایتالیا شود، ولی وقتی‌که دانته اثری بعظمت «کمدی الهی» بزبان ایالت «تکانا» ساخت برای هیچکس تردیدی نماند که از آن پس این زبان ، زبان رسمی ایتالیا خواهد شد و چنین نیز شد.
خود دانته حکایت می‌کند که روزی در خیابان زنی را دید که او را به زن دیگری که همراهش بود نشان داد و گفت: «این همان کسی است که به جهنم رفته و برگشته است» - و آن دیگری با تعجب بدو نگریست و جواب داد :«ببین : هنوز هم در سر و رویش اثر دوده‌های جهنم پیداست»؛ و دانته می‌نویسد «وقتی که این حرف را شنیدم، دانستم که بدانچه می‌خواسته‌ام رسیده‌ام ، یعنی توانسته‌ام با بکار بردن زبان مردم بجای زبان لاتین، آنچه را که برای عامه قابل درک نبود در دسترس همه قرار دهم»
از بعد از انتشار «کمدی الهی» این اثر مقیاس و محک سخن پردازی زبان ایتالیائی است، همچنان‌که زبان سعدی و حافظ ما «حد سخنرانی» فارسی بشمار می‌رود؛ زیرا هنوز هم کسی نتوانسته است در ایتالیا پا از حد دانته فراتر گذارد، همچنان‌که کسی نتوانسته است بهتر از سعدی ما سخن بگوید . شباهت زیادی نیز از این حیث میان سعدی و دانته است که گفته هر دو جنبه «سهل و ممتنع» دارد و این اختصاص که کار ترجمه از اینان را بسیار دشوار می‌کند اصل سخن آن دو را بصورت شاهکار‌هائی بی‌نظیر در می‌آورد.
شعر دانته شعری است بسیار موجز و منسجم، بطوری که هیچ کلمه از آنرا نه می‌توان پس و پیش و نه حذف کرد، و این فشردگی عجیب باعث شده که غالباً مفهوم اشعار «کمدی الهی» بدون شرح و توضیح قابل درک نباشد. 
در سراسر این کتاب غالباً شاعر مطلبی مشروح را در یک یا دو جمله خلاصه کرده و این ایجاز در عین آنکه قدرت و تسلط عجیب او را در زبان و نظم می‌رساند، اثر وی را بصورت یکی از پیچیده‌ترین آثار ادبی جهان در آورده است.
بسیاری از اشعار «کمدی الهی » امروز در ایتالیا و اروپا ضرب المثل شده‌اند، و درست به همان صورت که ما به هر مناسبت از حافظ و سعدی نقل قول می‌کنیم در ایتالیا از کمدی الهی شاهد می‌آورند. بعضی از این اشعار از ایتالیا فراتر رفته و صورت بین‌المللی پیدا کرده‌اند و از آن جمله می‌توان شعر بسیار معروفی را که بر سر در «دوزخ» نوشته شده است نقل کرد که :«ای آنکه داخل می‌شود، دست از هر امیدی بشوی»
در درجه دوم کمدی الهی یک داستان استادانه بسیار عالی است که از قدرت داستان پروری دانته حکایت می‌کند. طرز گفتار و شیوه نقل حوادث و وقایع و دقتی که در وصف جزئیات و ریزه کاری‌های «سفر» به دوزخ و برزخ و بهشت بکار رفته، بدین داستان طولانی صورتی خاص می‌دهد و آنرا بشکل سفرنامه واقعی یک مسافر در می‌آورد، بطوریکه از همان اول خواننده فراموش می‌کند که آنچه می‌خواند زاده خیال‌پردازی یک شاعر است؛ و بالعکس چنین می‌پندارد که واقعاً یک نفر مسافر، همچنانکه از شهری به شهری و از کشوری به کشوری سفر می‌کند، دراینجا به سفر دنیای دیگر رفته و این حوادث را عیناً بچشم دیده و جزئیات آنرا یادداشت کرده است تا برای دیگران نقل کند. حتی از روی مندرجات این مجموعه، به آسانی می‌توان «نقشه جغرافیائی» دوزخ و طبقات مختلف آن و طول و عرض قسمتها و همواری و ناهمواری جاده‌ها و وضع رودها و برج و باروها و صخره‌ها و غیره را تعیین کرد؛ این قدرت عجیب دانته را در جلب توجه خواننده «و جذب او» از راه بکار بردن کلمات و تشبیهات و استعارات و جملات خاصی که تاثیر آنها بدقت و با تسلط کامل در روانشناسی حساب شده است بالاتفاق یکی از نوادر عالم ادب شمرده‌اند. یک نویسنده و دانته‌شناس معروف معاصر آمریکائی «مک – الیستر» درین‌باره می‌نویسد:«ترکیب صداها، و آثار ترس، ترحم، وحشت، نفرت، اشتیاق، نگاه، گفتار، در سراسر این اثر بخصوص در «دوزخ» طوری است که هر کس بی‌اختیار خودش را در وسط آن صحنه‌ای احساس می‌کند که دانته برای او تجسم می‌دهد، چنانکه می‌توان وی را استاد واقعی «هنر سه بعدی دنیای امروزی دانست»
در درجه سوم، و مهم‌تر از این هر دو ، «کمدی الهی» یک اثر عالی فکری و فلسفی است. این مجموعه درحقیقت عصاره ایست از علوم و اطلاعات و نظریات و عقاید فلسفی چند هزار ساله بشری که در آن با ترکیب خاصی درآمیخته‌اند. در این کتاب چنان‌که گفته‌اند «مجموعه کمالات و ممیزات انسانی بعلاوه طبیعت و گذشته و حال محصول خاصی پدید آورده که برای همه مردم جهان و همه ادوار و قرون قابل درک و استفاده باشد»
بدیهی است در این ترکیب باید دو نکته را از هم کاملاً مجزا کرد، یعنی مفهوم کلی آنرا از صورت خاص مسیحی و کاتولیکی آن جدا نهاد. از نظر اخیر «کمدی الهی» یک اثر مسیحی است، و حتی در آن، تعصب‌ها و غرض ورزیهائی دیده می‌شود که خواننده امروزی را مخصوصاً اگر غیر مسیحی باشد ناراحت می‌کند. ولی از این صورت ظاهری گذشته این مجموعه صورتی بسیار عمیق‌تر دارد که جنبه فلسفی و تمثیلی آن است و این آن صورتی است که به عکس جنبه اول برای «تمام ادوار و تمام سرزمینها» یعنی برای «بشر» ساخته شده است خود دانته در یکجای «کمدی» می‌گوید: شما که دیده بصیرت دارید از ورای الفاظ به راز پنهان این اشعار مرموز پی‌برید»
از این نظر سرتاسر کمدی الهی پر است از تمثیل‌ها و اشارات و استعاراتی که با آنکه شش‌صد سال است محققین و متتبعین درباره آنها تحقیق و امعان نظر کرده‌اند باز برای بسیاری از آنها کاملا روشن نشده است. تقریباً هر یک از حوادث وگفتگو‌ها و اشارت این اثر به نکته‌ای پنهانی اشاره می‌کند که شاعر همه جا از توضیح صریح آن خودداری کرده ولی خوب پیداست که مفهوم ظاهری آنها منظور اصلی او نیست. حتی اشاره اینکه «به راست چرخید» یا «به چپ چرخید» همه جا مفهوم تمثیلی خاصی دارد؛ و فقط وقتی که از این نظر بدین مجموعه نگریسته شود روشن می‌شود که راز عظمت و اشتهار عجیب «کمدی الهی» چیست و چرا متفکرین و ادبای اروپا مقام این اثر را تا بدین درجه بالا شمرده‌اند. 

حق تکثیر:
تهران; موسسه‌ انتشارات‌ امیر‌کبیر , ۱۳۸۶

 

شعر و داستان(امین فرومدی)

 

منبع:سایت کتابناک

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

person امین فرومدی
chat
•••

معرفی کتاب : یک نگاهت شعر هایم را سرود /  عنوان اولین مجموعه اشعار من / و چند شعر کوتاه

سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱، 2:9

 

به نام حضرت عشق       

 

      دوستان سلام. اینجا ایستگاه شب است. او آمد ودر ازدحام بازار جوانیش را باخت. چه خسران

      بزرگی.

     تو آمدی و با شعله های عشق هستی ما را آتش زدی و با لبخندی بیخیال گذشتی.

      و من در خلوت ثانیه های بی فرجام عشق آتشینی را زیستم و پای عشق ایستادم.

      اینجا ایستگاه شب است. او حسرت را سرود و در ایستگاه شب سوار قطار مرگ شد.

                                                                                                             چه شب تلخی!

       و اما شب ما چه با شکوه است! هزار غنچۀ رویا شب های ما را پر از عطر صد خاطره کرد. و ما دامن

       کشان از کوچۀ خرم عشق گذشتیم.

       زندگی

               جام فرصتی است و

                              شراب عشق و

                                          سر مستی خاطره ای ازلی.

        پس بیاییم فرصت ها را غنیمت شماریم و با شراب عشق و شعر ناب زندگی را عاشقانه بسراییم
        ما میخواهیم در اینجا در این ایستگاه شب. شبهایمان را سرشار از شمیم عشق و شعر و عرفان نماییم.

 

یک نگاهت شعر هایم را سرود

عنوان اولین مجموعه شعرهای من می با شد که در سال۸۳به چاپ رسیده است.وشامل مثنویءغزل و دوبیتی می باشد 

 

 نمونه شعر ها:

            خوشا انان که خود اهل یقینند

            خدا  را  بنده  و  تاج  زمینند

            همیشه بی ریا  و  بی تکبر

            جوانمردان خوش خو و امینند

                         ***

            خوشا آنان که سر بر دار دارند

            ز عشقی پاک دلی سر شار دارند

            کمر بسته به خدمت با خدایند

            زهر نام و مقام بیزار دارند

                         ***

            عزیزان من دلم دریای خون گشت

            ز عشقش سینه ام چو ارغنون گشت

            ز درد و این غم هجران و وصلش

            دو بیتی های نازم لاله گون گشت

                         ***

                     نخلستان و ماه

           مرا با اشک و آه بگدار تنها

                                    شهید آن نگاه بگدار تنها

           همه شبها به نخلستان خاموش

                                    مرا با سوز چاه بگذار تنها

           به صحرا سر گذاشتم در پی ماه

                                    مرا با نور ماه بگذار تنها

           زدی آتش مرا در آن پگاه

                                    مرا در آن پگاه بگذار تنها

           الا ای ماه من در چاه کنعان

                                    دلم را چشم به راه بگذار تنها

           غم عشق توام دیوانه ام کرد

                                    تو این دیوانه را بگذار تنها

           صدای عشق تو از سینه آید

                                     مرا با این صدا بگذار تنها

           امین از عشق تو آواره گشته

                                     به خنده گفت: مرا بگذار تنها

 

به امید روزی که  مهدی موعود"عج"به یاری

 مسیح "ع"به دیوار کعبه تکیه زند و ندای پیروزی

 مستضعفین جهان را سر دهند الیس الصبح بقریب؟

 

 

چند شعر کوتاه:

1

ناگهان

سقفی فرو ریخت

و من پشت دیوار زمان

در کار دل فرو ماندم

قانون سبز حیات اما خیلی دقیق است

و در فصل شکفتن

سقفی از گل رویید

***    

 ۲

تمام زندگی همین بود

عشقی در قلبی گل کرد

ناگهان شقاوت پاییز از راه رسید

***

۳

جنگ وتنازع بقا

منطق حیوان ناطق

صلح و همزیستی

روش آدم عاشق

***

۴

چه حالی می کنم با تو

       همان یک لحظه که همدم منی شبانگاهان

   ای دلربا! ای هایکو!

***

۵

نام تو را در دلم زمزمه کردم

رودها جاری شدند

حال خود را به دریا گفتم

دریا توفان شد

یک سونامی آمد و

دشمنان هر چه عاشق را

از مسیر رود و دریا بر داشت

***

۶

امروز هم به آسمان نگاه کردم

به زمین ،دور برم

هر چه هست مال من ست

تشکر می کنم خوشبختم

خرداد۱۳۹۱ -----------------------------------    

 

person امین فرومدی
chat
•••