شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

شعر زندگی – سیلویا پلات

چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۲، 16:2

مرگ گاهی زود به سراغ آدم ها می‌آید

مرگ گاهی زود به سراغ آدم ها می‌آید،
آنها که عمرشان کوتاه است .
اما بعضی از ما زنده نیستیم!
مرده ایم !
چرا که
نه زندگی را شناختیم!
و نه مرگ را !
چرا که
عشق ،
آزادی،
احساسات،
امید،
و تعلق را ،
هرگز نیافتیم!..

آری!
بسیاری از ما،
مدت‌ها‌ست ،مرده‌ایم !
پیش از
آن که
زندگی کنیم!

مترجم : مرجان وفایی

person امین فرومدی
chat
•••

شعر / چشم های تو گلهای یادند/ شاعر م.آزاد

جمعه ۲۶ آبان ۱۴۰۲، 10:10

چشم های تو گل های یادند

در زمستان خاموش بیداد

وه...! چه تاریک و افسانه زادند

خون نیلوفران بهارند

با رگ شاخساران بی برگ

چشمه سارند و آیینه وارند

آن شکوه گریزان اندوه

ای دو چشم هراسان شمایید

در زمستان خاموش بیداد

یاد را برترین پادشایید

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

person امین فرومدی
chat
•••

  شعری از سیف فرغانی/به خوانش فرید حامد/از گنجور

یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۲، 10:17

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

برای خوانش فرید حامد آدرس زیر را کپی پیس کنید

https://ganjoor.net/seyf/divan-seyf/ghetesk/sh23

منبع-سایت گنجور

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

person امین فرومدی
chat
•••

شعر / هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد / سیف فرغانی 

سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰، 10:10

 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

 

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

 

منبع-سایت گنجور

 

person امین فرومدی
chat
•••

داستانک : وقت پيچاپيچ :حدیقه الحقیقه حکیم سنایی غرنوی

چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۷، 13:16

در روستای تگاو پیر زنی زندگی می کرد و یک دختر با نام مهستی داشت كه نسبت به دختر خود نهايت محبت را ابراز مي نمود تا جايي كه همواره خود را پیش مرگ دختر می خواند از قضا یک روز که دختر بیمار شده بود و در بستر بیماری بود یکی از گاوها سرش در دیگ گیر نموده و چون جایی را نمی دیده به سمت پیرزن که بر بالین دختر نشسته بود میرود - پیرزن که فکر می کند عزرائیل(م‍َق‍َلموت) است دختر را نشان می دهد که اوست بیمار و من بیمار نیستم و اگر می خواهی جان او را بگیر سنایی از این داستان چنین نتیجه گیری می کند :

تا بداني كه وقت پيچاپيچ
هيچ‌كس مر تورا نباشد هيچ

 شعر و داستان/امین فرومدی

person امین فرومدی
chat
•••

از آسمان ابري ام تقدير مي بارد  : سهیل محمودی

دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷، 5:23
 

از آسمان ابري ام تقدير مي بارد
 
يعني - دل من سرنوشت مبهمي دارد 

دستم - که عمري بي طرف بود - از تو ،بعد از اين
 
دیگر نمي خواهد که آسان دست بردارد 

...
مانند من - در رفتن و ماندن - دو دل هستي
 
آري،تو هم ، بي من دلت طاقت نمي آرد

من کوچه تنهايم ، اما در سکوت من
 
تنها تو هستي آنکه بايد گام بگذارد 

چشمان اين کوچه ،همه شب کهکشان ها را
 
پيش خودش ، راه عبور تو مي انگارد 

اين کوچه - گرچه کوچه اي بن بست و بي عابر -
 
مي خواهد اما ، خويش را در دست تو بسپارد :

تا بلکه لحظه لحظه اندوه خود را نيز
 
با انعکاس گام هر گام تو بشمارد
 
سهیل محمودی
 
person امین فرومدی
chat
•••

"محکمه الهی، ﺷﻌﺮ ﻃﻨﺰ ﺧﻠﻴﻞ ﺟﻮﺍﺩﻱ"

دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، 22:54

 

 

یه شب که من حسابی خسته بودم
همین‌جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد وزن
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته حساب کتاب میکنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب میکنه
میگه: چرا اینهمه رج میکنید؟
راهتون رو بیخودی کج میکنید؟
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبرکنید
نه اینکه جای عقل و کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید
نشستیدو خدای جعلی ساختید
هر کدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آیه‌های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی؟
این همه دین و مذهبه دروغی؟
حقیقتا شماها خیی پستید
خر نباشدید گاو و نمی‌پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
ازاون قیافه‌های حق به جانب
هم از خودی شاکی، هم از اجانب
گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟
پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟
چرا زن‌ها اینجوری بد لباسن؟
مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می‌چرخن ، نمیدونم چشه؟
آهان ، میخواد یواشکی جیم بشه
دید یکمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیهه بشکه نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ایست دادن
یارووانستاد ، تا جلوش واستادن
فوری درآورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش باشید
دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده!
اگه نرم حوری دلگیر میشه
تور خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می‌زد
داشت روی اعصابا تلنگر می‌زد
خدا بهش گفت: دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
اینهمه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین اینقده کل‌کل نکن
یه عالمه نامه داری نخونده
تازه ، هنوز کرات دیگه مونده
نامه تو پر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته؟
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت؟محاله
یادته که چقدر ریا میکردی
بنده‌های مارو سیاه میکردی
تا یه نفر دورو برت میدیدی
چقدر والضالین و میکشیدی
اینهمه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال میکردی ما حواسمون نیست؟
نظم و نظام دنیا کشکی کشکی است؟
هر کاری کردی بچه‌ها نوشتن
می‌خوای خودت برو ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمیتونست بشینه
کاسه صبرش یه دفه سر می‌رفت
تا فرصتی گیر میاورد در می‌رفت
قیامته اینجا ، عجب جائیه
جان شما خیلی تماشائیه
از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کون همه رو پیش آوردن
گفم اینا رو که قطار کردن
بیچاره‌ها مگه چکار کردن؟
ماموره گفت : میگم بهت من الان
مفسد فی‌الارض که میگن همین هان
گفت: اینا بهشت‌فروشی کردن
بی‌پدرا خدارو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها
کفر خدارو درآوردن اینها
بدجوری ژاندارک و اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو توی شیشه کردن
اگه بهش بگی کلات‌و صاف کن
بهت میگه بشین‌و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اینا چه کاره بودن؟
خیام اومدیه بطری هم تو دستش
رفت‌و یه گوشه‌ای گرفت نشستش
حاجی بلندشد با صدای محکم
گفت : این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی؟
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گردو خاک کرد و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده
فقط عرق خریده رفت ِ خورده
آدم خوبیه و هواش‌و داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدن ایست خبردار دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدن دارن تخت روون میارن
فرشته‌ها رودوششون میارن
مونده بودن که این کیه خدایا
تو حشر این کارا چیه خدایا
فکر می‌کنید داخل اون تخت کی بود؟
الان میگم ، یه لحظه
اسمش چی بود؟
همون که کارش عالی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کار عالی بود؛ اون دیگه
بگید بابا ؛ توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیاء
وقتو تلف نکن توماس ؛ زود برو
به هر وسیله‌ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت میفتی
میگم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پای منبر
نه شمر می‌دونست چیه نه خنجر
یه رکعت‌ام نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد
یه کم به این حاجی نگانگا کرد
از اون نگاههای عاقل اندر
(سفیه)شو باید بیارم اینور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب کله‌خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حیفه آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
میگید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا ً از کجا میگید این حرف‌و
در بیارید کله زیر برف‌و
اون من‌و بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفته‌اند عبادت کنید
نگفته‌ان به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن کرد
نمی‌دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی‌چراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا ؛ یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ایجا که رسیده باخته
یکی می‌اد یه هاله‌ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد کنار گوشم
گفت تو کله‌آت پر قرمه سبزیست
وقتی نمی‌فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست
مترجمه ، رفیق حق تعالی است
خود خدا نیست ، نمایندشه
مورد اعتمادشه ، بنده‌شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با ان گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید
اون ور ِ میزی رو خدا می‌بینید
همینجوری می‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم ؛ یکدفعه بیدار شدم !...

شعر و داستان/امین فرومدی

 

توجه : در صورت عدم پخش در گوگل سرچ کنید.

 

دانلود شعر با صدای شاعر

 

https://tamasha.com/v/k1egM

 

 

 

 

 

person امین فرومدی
chat
•••

انهدام : نصرت رحمانی

یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، 10:7
 

 

« بعضی ها در حاشیه زندگی شعر هم می گویند، من در حاشیه شعر زندگی هم می کنم»

نصرت رحمانی

 

 

 

این روزها این‌گونه‌ام ببین:

دستم، چه کند پیش می‌رود

 انگار شعر باکره‌ای را سروده‌ام

پایم چه خسته می‌کشدم، 

گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام

تا زیر هر کجا

حتی شنوده‌ام

هر بار شیون تیر خلاص را

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می‌شوم احساس می‌کنم

آن‌قدر دوست بوده‌ایم که دیگر

وقت خیانت است

انبوه غم حریم حرمت خود را

از دست داده است

دیری‌ست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره‌ای

من هیچ کاره‌ام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها

این گونه‌ام:

فرهادواره‌ای که تیشه‌ی خود را

گم کرده است

 

آغاز انهدام چنین است

این‌گونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر گور من بنویسید:

ـ یک جنگجو که نجنگید

اما، ... شکست خورد.

 

شعر و داستان/امین فرومدی

 

منبع-وبلاگ یادداشت های اهور

 

person امین فرومدی
chat
•••

طهران - دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷، 15:45
 

تهران مانند زنی است...

که پاهایش را با لوندی روی هم می اندازد ، عطرهای فرانسوی می زند ، سیگار کنت می کشد، عینک دودی می زند ، ودکا لایم می خورد ، بیکینی می پوشد و حمام آفتاب می گیرد...

اما وقتی پای صحبتش بنشینید ، از اُملی و سبک مغزی و بلاهت و وراجی و پرادعایی و شلختگی او، تا سر حد مرگ ملول می شوید.

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

 

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع -وبلاگ اشعار فارسی

person امین فرومدی
chat
•••

طهران - دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، 19:41
 

تهران مانند زنی است...

که پاهایش را با لوندی روی هم می اندازد ، عطرهای فرانسوی می زند ، سیگار کنت می کشد، عینک دودی می زند ، ودکا لایم می خورد ، بیکینی می پوشد و حمام آفتاب می گیرد...

اما وقتی پای صحبتش بنشینید ، از اُملی و سبک مغزی و بلاهت و وراجی و پرادعایی و شلختگی او، تا سر حد مرگ ملول می شوید.

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

 

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع -وبلاگ اشعار فارسی

person امین فرومدی
chat
•••

مرگ قو : دکترمهدی حمیدی

چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵، 17:1
 


شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد/ فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجى/ رود گوشه اى دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب/ که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا/ کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد/ که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم/ ندیدم که قویى به صحرا بمیرد
چو روزى ز آغوش دریا برآمد/ شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریاى من بودى آغوش واکن/ که می‌خواهد این قوى زیبا بمیرد

دکترمهدی حمیدی

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

person امین فرومدی
chat
•••