شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

معرفی کتابِ افیون روشنفکران / رمون آرون

سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲، 10:0

احمق ها، شیادان و هوچی ها: متفکران چپ نو

سر سپردگیِ روشنفکران به کمونیسم محدود به بی‌مسئولیتی سیاسی‌شان نمی‌شد، بلکه خیانتی حرفه‌ای از جانب آنان محسوب می‌شد که در گفتمان فلسفی و سلوکِ اخلاقی‌شان نمود داشت. پذیرشِ مارکسیسم به‌عنوان حقیقتی علمی و پشتیبانی بین‌المللی از اتّحاد جماهیر شوروی نه‌تنها حماقتِ سیاسی، بل خطایی علمی و خِبطی اخلاقی بود و نمادی شد از سرسپردگی معرفتِ علمی به دستگاهِ ارعاب. در چنین شرایطی بود که «رمون آرون» برای مبارزه با شیوهٔ حکومتِ شوروی در صدد احیای روحیهٔ انتقادی در برابر اراده‌ی کور برآمد و از همگان خواست تا در این راه او را همراهی کنند. آرون با ستایش از فضیلتِ شکّاکان در برابر متحجّران، به هیچ وجه مُبَلِّغِ نوعی پوچ‌گرایی یا بدبینی نیست، بلکه برعکس بر تعهدی تاکید دارد که لازمهٔ مبارزهٔ منطقی با ایدئولوژی‌ها و نیز ستیزِ دموکراسی با توتالیتاریسم است. او در زمانی‌که تعصباتِ افسار گسیخته، درست و غلط و نیز خوبی و بدی را مطلق می‌پنداشت، در دفاع از آزادی بر تواناییِ فردیِ آدمی، در تمییز خوبی از بدی و خیر از شرّ، پای فشرد و نشان داد که عملِ مبتنی بر این اصل، تعیین کننده‌ی سمت و سوی تاریخ بوده است. بدینسان «افیون روشنفکران» کتابی است به‌قلمِ یک صاحب نظر و بیانیه‌ای است از سوی مبارزِ راه آزادی؛ کتابی که هم در قلمرو فلسفه و هم در ساحتِ ادبیاتِ مبارزه‌طلبانه می‌گنجد.

بیش از هر چیز «افیون روشنفکران» به ما مدنیّت و شهامتِ فکری در برابر قدرتِ جماعت‌گرایان را می‌آموزد. در آن زمان جماعتِ به راستی متفکّر در دو گروه کمونیست‌های دوآتشه و ضدّکمونیست‌ها جای می‌گرفتند و همگی زیر لوای این شعارِ سارتر که «ضدّ کمونیست یک سگ است» قرارداشتند. اما در این میان، حق به جانبِ آرون بود که با وجودِ آن‌که بر قدرت منطق و اثبات دقیق واقعیت‌ها تکیه داشت - اموری که ریشه در روشِ داوری او برای تمییز درست از غلط و خیر از شرّ داشتند - عملا در برابرِ همه تنها مانده بود. آرون پذیرفت که بهای سنگینی برای تجلّی قدرتِ روحی خود بدهد: دوستانش ترکش کردند، همتایانش پشتش را خالی کردند، از خاستگاهِ اولیه‌اش یعنی محافلِ چپِ دانشگاهی طرد شد و طرفِ خصومتِ آنها قرار گرفت، اما به هیچ‌وجه از اعتقادش دست نکشید تا عاقبت با گذر ایّام و با انباشته شدن بیش‌تر قربانیانِ کمونیسم، اکثر کسانی که به صلّابه‌اش کشیده بودند، به او ایمان آوردند. باری، اگر مردم برای کسبِ آزادی و صیانت از آن محتاجِ شهامت و شکیبایی‌اند، روشنفکر نیز برای استقلالِ رأی و حفظ آن، نیازمند اراده و توانمندی است.

آزادی، قانونی عامّ نیست، بلکه استثنایی تاریخی است؛ و این استثنای تاریخی تنها می‌تواند حاصلِ تلاش دائمی برای تدوین و ایجاد نهادها، قواعد و عرفِ عمومی و خصوصی باشد، تا حدّ و مرز دموکراسی را مشخص سازد. پس از فروپاشی شوروی و اضمحلالِ مارکسیسم به عنوانِ آرمانشهر، از زمان حملات 11 سپتامبر 2001 و نمونه‌های مشابه که زنجیروار رخ دادند، همگان می‌دانند که به چنگ آوردن آزادی سیاسی همچنان نیازمندِ مبارزه است و نباید آن را دستاوردی قطعی محسوب کرد. جنگ‌ها، انقلاب‌ها و بحران‌ها از جهان رخت برنبسته‌اند، هر چند شکل آنها تغییر یافته است. با توجه به دگرگونی‌های گسترده‌ای که جهانِ پس از جنگِ سرد به خود دیده است، مفهوم آزادی نیازمند بازنگری است. افیون روشنفکران به شیوه‌ای سودمند بابِ تفکّر درباره‌ی آزادی را مفتوح گذاشته و آن به تعهدّی سیاسی تبدیل کرده است.

افیون روشنفکران شاهکار «رمون آرون»، یکی از آثار بزرگ اندیشهٔ سیاسی قرن بیستم است؛ که خوشبختانه بعد از 63 سال که از انتشار آن می‌گذرد بالاخره، در سال 1397 خورشیدی ترجمه‌ی فارسی آن منتشر شده است.

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

منبع : time.ir

person امین فرومدی
chat
•••

کای شمس تبریزی بیا

پنجشنبه ۸ تیر ۱۴۰۲، 11:53

تقویم تاریخ؛ از شهادت هاشمی نژاد تا

غزل زیبایی از حضرت مولانا

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او

من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسهٔ استارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون

دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن

بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی

بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من

کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن

مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده

زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی

زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد

من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن

بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا

کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

منبع سایت گنجور

person امین فرومدی
chat
•••

عشق و هنــــر از دیدگاه ابن عربی

دوشنبه ۵ تیر ۱۴۰۲، 10:0

ابوبکر محمّد بن علی بن محمّد بن احمدبن عبدالله بن حاتم طائی از عارفان بزرگ است. وی در سال ۵۶۰ (ه.ق.) در شهر مورسیای اسپانیا به دنیا آمد. از جملهٔ مشهورترین القابش الشّیخ الاکبر، و محی الدّین است، به ابن افلاطون و ابن سُراقه (در اندلس) هم معروف بود، و در شرق به ابن عربی شهرت دارد.

ورود رسمی ابن عربی به تصوف در سنّ ۲۱ سالگی یعنی در سال ۵۸۰ (ه.ق.) روی داد، ولی او به زودی و در زمانی اندک بلندآوازه گردید، و مشایخ زمانش به دیدار او شتاب نمودند. محی الدّین آثاری گران سنگ و پرارزش در شاخه های مختلف حکمت و علم پدیدآورد، تصوف را به نوعی فلسفه تبدیل کرد، و در نوشته هایش عقاید و باورهای بسیاری از مکاتب را تبیین و تفسیرنمود (ص-ص ۵۱ - ۵۵ مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز.)

در عرفان ابن‌عربي، شناخت حقيقت هستي و تقرّب به آن از طريق عقل مقدور نيست و راه آن در طوري وراي طول عقل و در مركزي به نام «قلب» مستقر است. ابزار قلب براي طي طريق ادراك و معرفت، قوه خيال و همت عارف است. اما اگر درباره انگيزه عارف براي قدم نهادن در راه اين سلوك بي‌وقفه و مداوم تا بي‌نهايت، از شيخ اكبر پرسش كنيم؛ پاسخ او در باب اين انگيزه، آميزه‌اي است از «عشق، زيبايي و حيرت». از اين پاسخ ابن عربي برمي‌آيد كه قلب علاوه بر اينكه مركز ادراك و معرفت است جايگاه عشق و محبت و دلدادگي نيز هست.

از تحليل اين پاسخ به آنجا خواهيم رسيد كه در قوس نزول و ايجاد، مبدأ هستي عشق است و سراسر عالم تجلي جمال و زيبايي خداست. در قوس صعود و معرفت نيز آدمي كه به صورت خدا آفريده شده است و بر سر آن است كه ظهور كند و همانند خدا آشكار شود، با عشق، آغاز مي‌كند، به زيبايي و جمال مي‌رسد و در نهايت سر از وادي تحير و سرگشتگي درمي‌آورد. درحالي كه سراسر هستي، ظهور صنع و هنر الاهي است، طي طريق وصول به حقيقت هستي نيز صنعت و هنر انساني است.

عشق چيست؟

در سپهر عرفان ابن عربي بايد متفطن و بهوش بود كه هرگاه پرسش از چيستي اشيا به ميان مي‌آيد، نبايد هرگز در انتظار پاسخ منطقي بود.(1) به خصوص در ساحت دوست داشتن و عشق، كه گرچه وي مباحي بسياري را مطرح مي‌كند و جنبه‌هاي متافيزيكي و روان‌شناختي عشق را به كندوكاو مي‌نشيند اما هيچگاه آن را تعريف منطقي نمي‌كند. شيخ اكبر درباره عشق، بسيار سخن گفته و گاه نيز عبارتي مي‌آورد كه بوي تعريف مي‌دهد اما نه تعريف منطقي بل تعريف وجودي. اصطلاح «تعريف وجودي» بر ساخته نگارنده است؛ با تفحص در آثار ابن‌عربي و سير در عرفان او ضرورت جعل اين اصطلاح آشكار مي‌شود.

تعريف منطقي، در چارچوب منطق ارسطو و بر اساس دسته‌بندي مقولي وي از موجودات انجام مي‌گيرد. اين دسته‌بندي مقولي، مبتني بر وجود‌شناسي خاصي است كه با هستي‌شناسي(2) ابن‌عربي فاصله بسيار دارد بنابراين طبيعي است كه وي با تعريف منطقي اشيا سروكار نداشته باشد. به عنوان نمونه در منطق ارسطويي، تعريف انسان «حيوان ناطق» است؛ ابن عربي گرچه در آثار خود گاه از حيوانيت و نطق انسان سخن مي‌گويد، اما هرگز «نطق» و «ناطق» را به معناي ارسطويي آن بكار نمي‌برد. مراد ارسطو از «ناطق» اين است كه انسان، حيواني عاقل يا اهل عقل(3) است. اما ابن عربي نطق را به ساحتي وراي عقل مي‌برد و معنايي متناسب با وجود‌شناسي و انسان شناسي خاص خود به آن مي‌دهد و مي‌گويد كه «نطق» در انسان، معادل «قول» خداوند است كه «ركن وجودي» را مي‌گويد و با اين «كن» به ايجاد و تكوين عالم مي‌پردازد؛ بر اساس همين ديدگاه، تعريف او از انسان عبارتست از: «كلمة فاصله و جامعه»(4) اين تعريف دقيقاً مبتني بر وجود شناسي عرفاني ابن عربي و بيانگر مرتبه و جايگاه وجودي انسان است. بنابراين مراد از اصطلاح «تعريف وجودي» يعني اينكه مرتبه وجودي هر چيز را بيان كنيم.

ابن عربي «عشق» را «محبت مفرط»(5) مي‌داند و درباره آن چنين مي‌گويد: «از عشق در قرآن» با «شدت حبّ» تعبير شده است؛ آنجا كه مي‌گويد: «والذين آمنوا أشد حباً لله»(6) نيز {درباره زليخا} در قرآن آمده است: «قد شغفها حباً»(7) يعني عشقي كه زليخا به يوسف داشته همانند «شغاف» قلب او را فرا گرفت. شغاف، پوسته نازكي است كه قلب را فرار گرفته و قلب درون آن ظرف قرار دارد. در روايت نيز آمده است كه خدا خود را به «شدت حب» توصيف مي‌كند اما نمي‌توان بر خدا اسم عشق و عاشق را اطلاق كرد؛ زيرا عشق عبارتست از اينكه دوست داشتن به عاشق روي آورد تا آنجا كه با تمام ذرات او آميخته گردد و سراپاي وجود او را درگيرد. عشق، مشتق از عشقه است.»(8)

در معناي عشق گفته‌اند كه «نوعي درخت است كه سبز مي‌شود سپس لاغر و زرد مي‌گردد.»(9)

در عين حال كه وي عشق را فرط محبت مي‌داند و با توصيفات مذكور تلاش دارد كه ما را به حقيقت عشق نزديك كند اما با صراحت تمام مي‌گويد كه عشق و محبت قابل تعريف منطقي نيستند و هركه به تعريف آن دو پردازد كارش حكايت از اين دارد كه آنها را نشناخته است. در جايي مي‌گويد «معلومات بر دو قسمند: يك دسته از آنها قابل تعريف‌اند و يك دسته قابل تعريف نيستند. محبت نزد كساني كه عشق شناسند و درباره آن سخن مي‌گويند قابل تعريف نيست. كسي آن را مي‌شناسد كه محبت در وجودش لانه كرده و صفت او شده باشد. اما حقيقت آن، قابل شناخت و وجودش قابل انكار نيست».(10)

در جاي ديگر مي‌گويد: «الحبّ ذوق و لاتدري حقيقته»(11) (عشق، چشيدن است و حقيقتش شناخته نيست). مراد وي اين است كه شناخت حقيقت عشق و محبت، مربوط به حوزة علم‌الاذواق است و به گونه‌اي نيست كه بتوان آن را از راه عقل شناخت و در قالب الفاظ و عبارات بيان كرد. «چنين نيست كه {مانند} هر علمي در قالب عبارات بگنجد. همه علوم ذوقي از اين قبيل‌اند»(12) زيرا همه علوم و دانش‌هاي بشري مولود عقل و محكوم به احكام نطق نيستند.(13) و اساساً عقل حدودي دارد كه اگر از آن حدود خارج شود گرفتار ضلالت و گمراهي مي‌شود. «ضلالت عقل، بر اثر آن به وجود مي‌آيد كه تفكر عقلي {از قلمرو خود بيرون مي‌رود و} در غيرموطن خود تصرف مي‌كند.»(14)

در نتيجه اگر ما احكام علم الاذواق را نشناسيم و بخواهيم از راه تعقل به شناسايي عشق بپردازيم، به كژراهه خواهيم افتاد و سرانجام هم به عشق جفا كرده‌ايم و هم به عقل. عشق را بايد شناخت اما نه از راه عقل.

در جاي ديگر مي‌گويد: «عشق، حد ذاتي ندارد كه با آن شناسايي شود اما از راه تعريف به رسم و تعاريف لفظي مي‌توان به حريم آن نزديك شد. پس هر كس عشق را تعريف كند و هر كس آن را نچشيده باشد، عشق را نشناخته است.»(15)

بنابراين عشق درياي بي‌كرانه‌اي است كه آب آن را نتوان كشيد و هر كس به اندازه عطش خود آن را مي‌چشد. از اين رو هر كه مي‌خواهد از اين آب بيشتر بنوشد، بايد چنان برتشنگي خود بيفزايد كه هيچگاه سيراب شدن در پي نداشته باشد بايد همواره در حال شرب‌العطش باشد. آن كه از عشق سيراب شود، از آن بهره‌اي ندارد و به قول ابن عربي: «هر كه گويد از عشق سيراب شدم، آن را نشناخته است؛ پس عشق، شربي {مدام} است كه سيراب شدن در پي ندارد. برخي از محجوبان گفته‌اند كه جرعه‌اي از شراب عشق نوشيدم و پس از آن هرگز تشنه نشدم. اما با يزيد بسطامي مي‌گويد: «مراد، آن است كه جمله درياها سركشد و چنان تشنه باشد كه با زبان بيرون آمده از دهان له له زند». (16)

سپس از قول ابوالعباس ابن العريف الصنهاجي نقل مي‌كند كه از او پرسيدند:

محبت چيست؟ گفت: يكي از صفات محبت غيرت است و غيرت اقتضاي مستوري دارد. پس محبت را نمي‌توان تعريف كرد… و حبّ را نمي‌توان با حد ذاتي، تحديد كرد و اساساً قابل تصوير نيست و هر كس به تحديد آن پرداخته صرفاً نتايج، آثار و لوازم آن را بيان كرده است.(17)

آثار، لوازم و نتايج عشق

ابن عربي كه عشق را قابل تعريف ذاتي نمي‌داند و آن را مربوط به عالم علم الاذواق مي‌داند مرادش اين است كه گرچه راه عقل به ذات عشق مسدود است اما مي‌توانيم از راه آثار و نتايج به معرفت آن نزديك شويم. از آنجا كه عشق، فرط دوست داشتن و دلدادگي است، سراپاي هستي عاشق را فرا مي‌گيرد و او را فاني و مستهلك در عشق (18) و همانند «عشقه» زار و نحيف و زردروي مي‌كند.

محبت ابتدا در سويداي دل قدم مي‌نهد اما آنگاه كه همه وجود انسان را فرا گيرد، او را چنان كند كه جز محبوبش نبيند و اين حقيقت در تمام ذرات جسم و در قوا و روحش نفوذ كند، همانند خون در رگ‌ها و گوشت او جريان يابد، همه مفاصلش را دربرگيرد، با هستي او پيوند خورد و با تمام اجزاي جسم و روحش هم آغوش گردد، جايي براي غيريار باقي نگذارد، با او سخن گويد، از او بشنود، در همه چيز به او نظر داشته باشد، در هر صورتي او را ببيند و هيچ‌چيز را ننگرد مگر اينكه بگويد: او همين است، آنك اين محبت را عشق گويند. (19)

سپس به عنوان نمونه زليخا را نام مي‌برد كه هنگام فصد وقتي قطرات خونش بر روي زمين مي‌چكيد، با هر قطره نام يوسف نقش مي‌بست؛ چرا كه نام او همانند خون در عروقش جاري بود.(20)

عشق آثار و نتايج ديگري نيز دارد از قبيل دلتنگي، قبول عتاب معشوق، اندوه، بيماري، پيري، فغان و زاري، دربه‌دري، آوارگي، حيرت و سرگشتگي و … (21) كه شايد بتوان همه آنها را در اين تعبير خلاصه كرد كه عشق براي عاشق، عقلي باقي نمي‌گذارد كه بتواند امور زندگي خود را سروسامان بدهد. «سرگرداني و حيرت، از اوصاف عشق است و حيرت با عقل سازگار نيست زيرا عقل، سروسامان مي‌دهد و حيرت، باعث دربه‌دري مي‌شود.»(22)

عشق كه به ميان آيد، عقل را از بين مي‌برد(23) زيرا با عشق، آدمي كر و كور مي‌شود(24) و احكام عشق با تدبير عقول، بر سر جنگ و نزاع است(25) و بالاخره «عقل براي نطق است و دلباختگي براي گنگ بودن(26) و سكوت».

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-وبلاگ قاب بی شیشه

person امین فرومدی
chat
•••