شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

یازدهمین سالروز تولد وبلاگم/معرفی کتاب

پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، 14:25

وبلاگ عزیزم

دوستت دارم،متاسفم،مرا ببخش،متشکرم

خواستم برای میلادت برجی بسازم

دیدم لطافت گل

به از مهابت برج است

بخاطر تو

در باغچه خانه ام یک رز سرخ کاشته ام !

97/6/20 امین فرومدی

معرفی کتابِ مجموعه اشعار نادر نادرپور


نادر نادرپور (زاده‌ی خرداد ۱۳۰۸ - درگذشته ۱۳۷۸) شاعر و نویسنده و مترجم ایرانی است.
کتاب مجموعه اشعار وی شامل دفتر شعرهای اوست که از سال ۱۳۲۶ تا ۱۳۷۴ سروده شده اند:

چشم‌ها و دست‌ها (۱۳۳۲ – ۱۳۲۶)
دختر جام (۱۳۳۳ – ۱۳۳۱)
شعر انگور (۱۳۳۵ – ۱۳۳۴)
سرمه خورشید (۱۳۳۸ – ۱۳۳۶)
گیاه و سنگ نه، آتش (۱۳۴۴ – ۱۳۳۹)
از آسمان تا ریسمان (۱۳۴۹ – ۱۳۴۵)
شام بازپسین (۱۳۵۵ – ۱۳۵۰)
صبح دروغین (۱۳۶۰ – ۱۳۵۶)
خون و خاکستر (۱۳۶۷ – ۱۳۶۰)
زمین و زمان (۱۳۷۴ – ۱۳۶۶)
این کتاب با مقدمه‌ی مفصلی به قلم خود شاعر، در مورد شعر نو آغاز می‌گردد. در این مقدمه نادرپور به تفصیل در مورد شعر نو صحبت می‌کند و مدعی است که شعر نو شعر امروز است. «ما می‌گوییم که شعری جز شعر نو در این دوران نیست و آنچه را که تقلید مبتذل از استادان قدیم است "شعر" نباید نامید.»
در بخشی از این مقدمه به مقایسه اقتضای زمانی شعر حافظ و مقایسه آن با شعر سعدی و دوره ی زمانی آن می‌پردازد:

«سخن شاعر هر نسل، نه تنها از سخن شاعر نسل پیشین نو تر است بلکه اغلب برای معاصرانش نیز تازگی دارد. کافی است که برای توضیح این مطلب، شعر، حافظ را با شعر سعدی بسنجیم.

در شعر حافظ به اقتضای روزگار پرآشوبی که شاعر در آن می‌زیسته، پای مسائل و مطالب بیشتری به میان آمده که در شعر سعدی نیست. شاید سبب این باشد که روزگار سعدی هنوز دنبال دوران شادی و کامروایی و امن و امان بود و لهیب خانمانسوز فتنه‌ی مغول پارس را نسوزانده بود و هنوز آب مصلی و باد رکن آباد در سایه‌ی تدبیر اتابکان با همان لطف و آرامش روان بود.

سعدی شاعر چنین روزگای است. روزگار عشق ورزیدن و بوسه گرفتن و موعظه کردن و خانه بر دوش نهادن و به قلندری از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار رخت کشیدن.

شاید هیچکس بهتر از سعدی سخن از عشق و عاشقی نگفته باشد (در غزلیات) و هیچکس بهتر از او نصایح و موعظه ها و جهانگردی ها را به نظم در نیاورده باشد (در گلستان و بوستان).

اما در شعر حافظ جهان دیگری می‌بینیم: جهانی پر از اندوه و اضطراب، روزگاری پر از ناامنی و جور و فساد.

در واقع حافظ میراث خوار ایران ویرانی است که از حمله‌ی مغول بازمانده است.

عشق و شادی او نیز با دردی عمیق و سوزان آغشته است. حافظ مِی می‌نوشد اما نه برای سرخوشی و نشاط، بلکه به این امید که «غمِ دل زِ یاد او ببرد.»

حافظ خندان و کامجوی به میخانه نمی‌رود، بلکه «گریان و دادخواه» به آنجا روی می‌کند.

پس می‌بینیم که روزگار حافظ اگرچه از روزگار سعدی چندان دور نیست اما تحولات و تغییرات فراوان، تفاوتی شگرف در میان این دو عهد پدید آورده و عهد حافظ را بسی پرآشوب‌تر و سهمناک‌تر از آن دیگری ساخته است و به همین سبب در شعرِ حافظ مطالب و نکات تازه‌تری به چشم می‌خورد که زاده‌ی اوضاع روزگار است.

اگر هنوز می‌بینیم که شعر حافظ برای ما کهنه نشده، باید بیندیشیم که گذشته از نبوغِ تابناک او، علت دیگری نیز در میان هست و آن این است که هنوز جامعه‌ی ما چندان پیش نرفته که تفاوتی عظیم با هفت قرن پیش داشته باشد.

هنوز عصر ما از بسیار جهات به روزگار حافظ همانند است. هنوز همان مشکلات و مصائب، همان قید و بندها، همان زهد فروشی‌ها و زشتکاری‌های پس پرده وجود دارد، منتها رنگ و شکلی تازه گرفته است.

هنگامی که امیرمبارزالدین، حکمران یزد و فاتح ستمگر و ریاکار پارس، میخانه‌ها را می‌بندد، در طبع حافظ تأثری بیدار می‌شود که زاینده‌ی تعبیری بدیع و دل‌انگیز است. در غزلی که با مطلع :

بود آیا که در میـــکده‌ها بگشایند

آغاز می‌شود، می‌گوید:

گیسوی چنگ ببرید به مرگ مِی ناب

تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشایند

و باز در هواداری از مِی و میکده‌ای که به گمان او بر باددهنده‌ی تزویر و ریا است، این بیت عجبیب و تا به امروز زنده را می‌سراید:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسـرشتند و به پیـمانه زدند

و هنگامی که از آن همه خونریزی و ناامنی و ریاکاری به جان می‌آید، بر خود نهیب می‌زند که:

به روز واقعه غــم با شــراب باید گفت

که اعتماد به کس نیست، در چنین زمنی

و یا:

در آسـتین مرقــع پیـــاله پنـــهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است

بدینگونه درمی‌یابیم که حوادث و وقایع تازه، مفاهیم و اندیشه‌های جدیدی در شعر حافظ پدید آورده که به علت شباهت روزگار او با روزگار ما، هنوز هم در دل و جان مردم این دوران زنده است. این تازگی غیر از طراوتِ جاودانی است که حافظ به مددِ نبوغِ خارق العاده‌اش به افکار کهن و مشترکِ بشری می‌بخشد و سخن فیلسوفانه و دردناکی را که بارها پیش از او گفته‌اند، چنین بدیع و طرفه می‌پردازد:

حجاب چـهره جـان، می‌شود غبـار تنم

خوشا دمی ‌که از این چهره پرده برفکنم

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

♫♫

منبع .time.ir

person امین فرومدی
chat
•••

آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر - 4

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶، 17:17
 

کفی گل در همه روی زمی نیست

که بر وی خون چندین آدمی نیست

که می‌داند که این دیر کهن سال

چه مدت دارد و چون بودش احوال

بهر صدسال دوری گیرد از سر

چو آن دوران شد آرد دور دیگر

نماند کس که بیند دور او را

بدان تا در نیابد غور او را

به روزی چند با دوران دویدن

چه شاید دیدن و چتوان شنیدن

ز جور و عدل در هر دور سازیست

درو داننده را پوشیده رازی است

نمی‌خواهی که بینی جور بر جور

نباید گفت راز دور با دور

شب و روز ابلقی شد تند زنهار

بدین ابلق عنان خویش مسپار

به صد فن گر نمائی ذوفنونی

نشاید برد ازین ابلق حرونی

چو گربه خویشتن تا کی پرستی

بیفکن از بغل گربه که رستی

فلک چندان که دیگ خاک را پخت

نرفت از خوی او خامی چو کیمخت

قمارستان چرخ نیم خایه

بسی پرمایه را بردست مایه

عروس خاک اگر بدر منیرست

به دست باد کن امرش که پیرست

مگر خسفی که خواهد بودن از باد

طلاق امر خواهد خاک را داد

گر آن باد آید و گر ناید امروز

تو بر بادی چنین مشعل میفروز

در این یک مشت خاک ای خاک در مشت

گر افروزی چراغ از هر ده انگشت

نشد ممکن که این خاک خطرناک

بر انگشت بریده بر کند خاک

تو بی‌اندام ازین اندام سستی

که گاهی رخنه دارد گه درستی

فرود افتادن آسان باشد از بام

اگر در ره نباشد عذر اندام

نه بینی مرد بی‌اندام در خواب

نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب

ترنج از دود گوگرد آن ندیده

که ما زین نه ترنج نارسیده

چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی

چو نارنج از زلیخا زخم یابی

سحر گه مست شو سنگی برانداز

ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز

برون افکن بنه زین‌دار نه در

مگر کایمن شوی زین مار نه سر

نفس کو خواجه تاش زندگانی است

ز ما پرورده باد خزانی است

اگر یک دم زنی بی‌عشق مرده است

که بر ما یک به یک دمها شمرده است

به باید عشق را فرهاد بودن

پس آن گاهی به مردن شاد بودن

مهندس دسته پولاد تیشه

ز چوب نارتر کردی همیشه

ز بهر آنکه باشد دستگیرش

به دست اندر بود فرمان پذیرش

چو بشنید این سخنهای جگرتاب

فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

سنان در سنگ رفت و دسته در خاک

چنین گویند خاکی بود نمناک

از آن دسته بر آمد شوشه نار

درختی گشت و بار آورد بسیار

از آن شوشه کنون گر ناریابی

دوای درد هر بیماریابی

نظامی گر ندید آن ناربن را

به دفتر در چنین خواند این سخن را

 

 خسرو و شیرین » خمسه نظامی» 

 شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-گنجور

person امین فرومدی
chat
•••

آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر - 3

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶، 16:21
 

در و هر لحظه تیغی چند می‌بست

به رویش در دریغی چند می‌بست

چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا

زبانش چون نشد لال ای دریغا

کسی را دل دهد کین راز گوید؟

نه بیند ور به بیند باز گوید

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد

ز طاق کوه چون کوهی در افتاد

برآورد از جگر آهی چنان سرد

که گفتی دور باشی بر جگر خورد

به زاری گفت کاوخ رنج بردم

ندیده راحتی در رنج مردم

اگر صد گوسفند آید فرا پیش

برد گرگ از گله قربان درویش

چه خوش گفت آن گلابی با گلستان

که هر چت باز باید داد مستان

فرو رفته به خاک آن سرو چالاک

چرا بر سر نریزم هر زمان خاک

ز گلبن ریخته گلبرگ خندان

چرا بر من نگردد باغ زندان

پریده از چمن کبک بهاری

چرا چون ابر نخروشم به زاری

فرو مرده چراغ عالم افروز

چرا روزم نگردد شب بدین روز

چراغم مرد بادم سرد از آنست

مهم رفت آفتابم زرد از آنست

به شیرین در عدم خواهم رسیدن

به یک تک تا عدم خواهم دویدن

صلای درد شیرین در جهان داد

زمین بر یاد او بوسید و جان داد

زمانه خود جز این کاری نداند

که اندوهی دهد جانی ستاند

چو کار افتاده گردد بینوائی

درش در گیرد از هر سو بلائی

به هر شاخ گلی کو در زند چنگ

به جای گل ببارد بر سرش سنگ

چنان از خوشدلی بی‌بهر گردد

که در کامش طبرزد زهر گردد

چنان تنگ آید از شوریدن بخت

که برباید گرفتش زین جهان رخت

عنان عمر ازینسان در نشیب است

جوانی را چنین پا در رکیب است

کسی یابد ز دوران رستگاری

که بردارد عمارت زین عماری

مسیحاوار در دیری نشیند

که با چندان چراغش کس نبیند

جهان دیو است و وقت دیو بستن

به خوشخوئی توان زین دیو رستن

مکن دوزخ به خود بر خوی بد را

بهشت دیگران کن خوی خود را

چو دارد خوی تو مردم سرشتی

هم اینجا و هم آنجا در بهشتی

مخسب ای دیده چندین غافل و مست

چو بیداران برآور در جهان دست

که چندان خفت خواهی در دل خاک

که فرموشت کند دوران افلاک

بدین پنجاه ساله حقه بازی

بدین یک مهره گل تا چند نازی

نه پنجه سال اگر پنجه هزار است

سرش برنه که هم ناپایدار است

نشاید آهنین تر بودن از سنگ

ببین تاریک چون ریزد به فرسنگ

زمین نطعیست ریگش چون نریزد

که بر نطعی چنین جز خون نریزد

بسا خونا که شد بر خاک این دشت

سیاووشی نرست از زیر این طشت

هر آن ذره که آرد تند بادی

فریدونی بود یا کیقبادی

 

 خسرو و شیرین » خمسه نظامی» 

 شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-گنجور

person امین فرومدی
chat
•••

آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر - 2

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶، 15:55
 

مگر یک چندی افتد دستش از کار

درنگی در حساب آید پدیدار

طلب کردند نافرجام گویی

گره پیشانیی دلتنگ رویی

چو قصاب از غضب خونی نشانی

چو نفاط از بروت آتش فشانی

سخن‌های بدش تعلیم کردند

به زر وعده به آهن بیم کردند

فرستادند سوی بی ستونش

شده بر ناحفاظی رهنمونش

چو چشم شوخ او فرهاد را دید

به دستش دشنه پولاد را دید

بسان شیر وحشی جسته از بند

چو پیل مست گشته کوه می‌کند

دلش در کار شیرین گرم گشته

به دستش سنگ و آهن نرم گشته

از آن آتش که در جان و جگر داشت

نه از خویش و نه از عالم خبر داشت

به یاد روی شیرین بیت می‌گفت

چو آتش تیشه می‌زد کوه می‌سفت

سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد

زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد

که ای نادان غافل در چکاری

چرا عمری به غفلت می‌گذاری

بگفتا بر نشاط نام یاری

کنم زینسان که بینی دستکاری

چه یار آن یار کو شیرین زبانست

مرا صد بار شیرین‌تر ز جانست

چو مرد ترش روی تلخ گفتار

دم شیرین ز شیرین دید در کار

بر آورد از سر حسرت یکی باد

که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد

دریغا آن چنان سرو شغبناک

ز باد مرگ چون افتاد بر خاک

ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه

به آب دیده شستندش همه راه

هم آخر با غمش دمساز گشتند

سپردندش به خاک و باز گشتند

 

 خسرو و شیرین » خمسه نظامی» 

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-گنجور

person امین فرومدی
chat
•••

آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر - 1

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶، 15:50
 

جهان سالار خسرو هر زمانی

به چربی جستی از شیرین نشانی

هزارش بیشتر صاحب خبر بود

که هر یک بر سر کاری دگر بود

گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه

ملک را یک به یک کردندی آگاه

در آن مدت که شد فرهاد را دید

 

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-گنجور

نه کوه آن قلعه پولاد را دید

خبر دادند سالار جهان را

که چون فرهاد دید آن دلستان را

در آمد زور دستش را شکوهی

به هر زخمی ز پای افکند کوهی

از آن ساعت نشاطی در گرفته است

ز سنگ آیین سختی بر گفته است

بدان آهن که او سنگ آزمون کرد

تواند بیستون را بیستون کرد

کلنگی می‌زند چون شیر جنگی

کلنگی نه که آن باشد کلنگی

بچربد روبه ار چربیش باشد

و گر با گرگ هم چربیش باشد

چو از دینار جورا بیشتر بار

ترازو سر به گرداند ز دینار

اگر ماند بدین قوت یکی ماه

ز پشت کوه بیرون آورد راه

ملک بی‌سنگ شد زان سنگ سفتن

که بایستش به ترک لعل گفتن

به پرسش گفت با پیران هشیار

چه باید ساختن تدبیر این کار

چنین گفتند پیران خردمند

که گر خواهی که آسان گردد این مجد

فرو کن قاصدی را کز سر راه

بدو گوید که شیرین مرد ناگاه

 

 خسرو و شیرین » خمسه نظامی» 

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-گنجور

person امین فرومدی
chat
•••

غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین در خسرو و شیرین  » خمسه نظامی  »

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶، 15:18
 

نکیسا بر طریقی کان صنم خواست

فرو گفت این غزل در پرده راست

مخسب ای دیده دولت زمانی

مگر کز خوشدلی یابی نشانی

برآی از کوه صبر ای صبح امید

دلم را چشم روشن کن به خورشید

بساز ای بخت با من روزکی چند

کلیدی خواه و بگشای از من این بند

ز سر بیرون کن ای طالع گرانی

رها کن تا توانی ناتوانی

به عیاری برآر ای دوست دستی

برافکن لشگر غم را شکستی

جگر در تاب و دل در موج خونست

گر آری رحمتی وقتش کنونست

نه زین افتاده‌تر یابی ضعیفی

نه زین بیچاره‌تر یابی حریفی

اگر بر کف ندانم ریخت آبی

توانم کرد بر آتش کبابی

و گر جلاب دادن را نشایم

فقاعی را به دست آخر گشایم

و گر نقشی ندانم دوخت آخر

سپند خانه دانم سوخت آخر

و گر چینی ندانم در نشاندن

توانم گردی از دامن فشاندن

میندازم چو سایه بر سر خاک

که من خود اوفتادم زار و غمناک

چو مه در خانه پروینیت باید

چو زهره درد بر چینیت باید

سرایت را بهر خدمت که خواهی

کنیزی می‌کنم دعوی نه شاهی

مرا پرسی که چونی زارزویم

چو میدانی و می‌پرسی چه گویم

غریبی چون بود غمخوار مانده

ز کار افتاده و در کار مانده

چو گل در عاشقی پرده دریده

ز عالم رفته و عالم ندیده

چو خاک آماجگاه تیر گشته

چو لاله در جوانی پیر گشته

به امیدی جهان بر باد داده

به پنداری بدین روز اوفتاده

نه هم پشتی که پشتم گرم دارد

نه بختی کز غریبان شرم دارد

مثل زد غرفه چون می‌مرد بی‌رخت

که باید مرده را نیز از جهان بخت

ز بی کامی دلم تنها نشین است

بسازم گر ترا کام اینچنین است

چو برناید مرا کامی که باید

بسازم تا ترا کامی بر آید

مگر تلخ آمد آن لب را وجودم

که وقت ساختن سوزد چو عودم

مرا این سوختن سوری عظیمست

که سوز عاشقان سوزی سلیمست

نخواهم کرد بر تو حکم رانی

person امین فرومدی
chat
•••

داستان اول از کتاب هفت پیکر نظامی

دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۴، 2:55
 

كتاب هفت پيكر نظامي درباره چيست؟


شروع كتاب با افسانه اي از بهرام گور است بدين مضمون كه بهرام گور كه بنا به دستور پدر، نزد فردي بنام نعمان تربيت مي يافت، در حجره اي در بسته، تصوير 7 دختر زيبا روي را مي بيند كه هر يك ، دختر يكي از شهرياران كشورهاي ديگر است.نام آنها عبارت بود از:

فورك (هند)

يغماناز (خاقان)

نازپري (خوارزمشاه)

نسرين نوش (سقلاب)

آزريون (شاه مغرب)

هماي (دخت قيصر)

دژستي (دخت كسري) _ DOZHSETI

و تصوير جواني مي بيند كه زير آن اسمش را بهرام نوشته اند و پيشگويي شده است كه آن جوان، آن هفت عروس را خواهد گرفت.

پس هفت قصر به رنگ روزهاي هفته و بنام هفت سياره مي سازد تا در روزي كه منسوب به آن سياره است با يكي از آن دختران عيش و نشاط كند.

آن رنگ ها و ايام عبارتند از،

1_ شنبه / گنبد سياه / كيوان

2_ يكشنبه / گنبد صندل رنگ / مشتري

3_ دوشنبه / گنبد سرخ / مريخ

4_ سه شنبه/ زرد / آفتاب

5_ چهارشنبه/ سفيد / زهره

6_ پنجشنبه / پيروزه گون/ عطارد

7_ جمعه /سبز / ماه

بهرام در هر شب، قبل از عيش و نشاط، حكايتي را از زبان آن زنان مي شنود كه هفت پيكر نظامي، در واقع آن هفت حكايت است كه در اين وبلاگ خلاصه آنرا بصورت نثر خواهم نوشت.

                                                                                                                                    

حکایت روز شنبه در گنبد سیاه رنگ_ داستان "شاه سیاه پوش" از هفت گنبد نظامی

                                                                                                                                    


حكايت اول : "شاه سياه پوشان " است كه در گنبد سياه رنگ و نزد بانوي هندي خود مي شنود.


آن بانو چنين مي گويد كه در دربار پدرش زني نيك خوي بود سر تا به پاي سياه پوش. روزي با اصرار از او خواستند كه حكايت سياه پوشي خود را بگويد. آن زن گفت كه من در گذشته كنيز پادشاهي بودم كه در كاخش مهمانخانه اي داشت و هر شب از مهمانان تازه وارد پذيرائي  مي كرد و سپس از آنها حكايت شهر و ديار آنها و شهرهائي كه ديده بودند را مي پرسيد و آنها هم از هر چيز شگفت انگيز يا جالبي كه ديده بودند حكايت مي كردند.

ناگهان اين پادشاه براي مدتي ناپديد شد و هيچ كس از و خبر نداشت و پس از مدت زيادي سر تا به پاي سياه پوش به قصر بازگشت .

كنيزك داستان چنين گفت كه شبي پادشاه، غمگين و دلزده از همه، با من در خلوت نشسته بود و شروع به درد دل كرد و حكايت سياه پوشي خود را تعريف نمود. گفت روزي در مهمانخانه ام فردي سر تا پا سياه پوش وارد شد و او را گرامي داشتم. در پايان گفتمش كه علت اين سياه پوشي تو چيست؟ آنمرد ابتدا از گفتن خودداري كرد ولي با اصرار من گفت كه در چين شهري بنام شهر مدهوشان است كه آن شهر و مردمان آن بغايت زيبا و دوست داشتني هستند ولي همه مردم سياه پوشند. هر كس در آن شهر برود گرچه جاي لذت بخشي است ولي سياهي او را مي گيرد و سياه پوش مي شود. آنمرد بيش از اين چيزي نگفت و بار بر خر نهاد و از آنجا رفت.

پادشاه وسوسه شد و بدون اينكه به كسي بگويد عزم رفتن به آنجا كرد و به آنجا رفت و اوضاع را همانگونه كه مرد گفته بود يافت. تا يكسال از هر كس احوال شهر را جويا شد كسي چيزي به او نگفت تا اينكه با قصابي نيك خوي دوست شد و مدتي به او لطف زياد ميكرد و هدايا و بخشش هاي فراوان به قصاب مي نمود.

روزي قصاب او را به خانه خود دعوت كرد و پس از پذيرائي فراوان همه آنچه شاه به او داده بود را پيش او آورد و گفت علت اين همه بخشش چيست؟ بقول معروف "سلام لر بي طمع نيست!". شاه بتدا تعارفات را آغاز كرد و گفت حق مردي نيك محضر چون تو بيش از اين است. قصاب گفت اينها را قبول نمي كنم مگر اينكه خواسته اي از من كني تا من جبران كنم. شاه كه اوضاع را مساعد يافت حكايت شاهي خويش و آنچه وي را بدينجا كشانده بود  بازگو كرد.

قصاب گفت گرچه سوال خوبي از من نكردي ولي پاسخش را مي گويم. شب هنگام با وي به سوي خرابه اي رفتند. قصاب سبدي كه طنابي به ان بسته بود آورد و شاه را در آن نشاند. ناگهان سبد پر گرفت و شاه را بالا برد و بين زمين و آسمان معلق ماند و جاي گريز و گزير هم نبود. ناگهان مرغي بزرگ و مهيب آمد و بر سبد نشست و بالاي سر شاه بخواب رفت. وقتي بيدار شد و آهنگ رفتن كرد شاه ناچار پاي او را گرفت كه از آن مهلكه نجات يابد. مرغ او را با خود برد تا به جائي رسيدند كه زير پا چمنزاري خوش و خرم بود. شاه پاي مرغ را رها كرد و روي سبزه ها افتاد. جائي خوش و خرم كه تا بحال نديده بود. تا شب در آنجا تفريح كرد و از طبيعت آنجا لذت برد تا نزديك شب تعداد زيادي دختر همچون حور بهشتي بدانجا آمدند و تخت شاهانه اي را آنجا نهادند و بعد از آن يك بانوي بسيار زيبا و با جلال و جبروت هم آمد و بر آن تخت نشست.

ناگهان آن زن متوجه حضور فرد غريبه اي در آن محل شد. شاه را پيدا كردند و نزد آن زن بردند. آن زن بسان مهمان از او پذيرائي كرد و در كنار خود بر تخت نشاند. آن شب را با رقص و پايكوبي كنيزان زيبا روي گذراندند. در پايان هم شراب آورند و شاه مست شد و بسان مستان عنان از كف بداد و بوسه بر سر و روي آن زن مي زد. زن به او گفت بوسه و نوازش هر چه دوست داري با من بكن ولي بيش از اين از من مخواه و هر وقت عنان از كف دادي يكي از اين كنيزان بردار و آتش هوس خاموش گردان. در ميان كنيزان، كنيز زيبائي براي شاه انتخاب كرد و شاه شب را با او به صبح رساند. تا سي شب بدين منوال گذشت و همين ماجرا هر شب تكرار مي شد تا در شب سي ام عنان شاه از كف برفت و اصرار فراوان براي بهره مندي از آن زن كرد و هر چه آن زن شاه را به شكيبائي فرا خواند چاره ساز نبود.

زن كه چنين ديد گفت لحظه اي چشمت را ببند تا من خود را عريان كنم و بعد تو مرا همانگونه با چشمان بسته در آغوش بگير و سپس چشمت را باز كن. شاه چنين كرد و وقتي زن به او گفت ميتواني شروع كني چشمان را گشود و خود را در همان سبد و در مخروبه اول يافت و تنها كسي كه كنار او بود همان مرد قصاب بود. قصاب گفت كه اگر من اين حكايت را برايت ميگفتم تو باور نمي كردي. من نيز به نشان دادخواهي و تظلم و فريبي كه آن زن به من داد جامه سياه پوشيدم. (احتمالا در آن زمان ها كساني كه ظلمي بر آنها ميرفته به نشانه دادخواهي لباس سياه به تن مي كردند).

شعر و داستان(امین فرومدی)

اين بود نتيجه حرص و طمع زياد."وبلاگ فانوس خیال"

  شازده کوچولو by Antoine de Saint-Exupéry

person امین فرومدی
chat
•••