شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

شعر/غزل کوهی/منوچهر آتشی

چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۳، 14:54

ناگهان جلاب

وسعت پشته را تلاطم داد

و هزاران هزار شاخ بلند

در فضا طرح بست

و هزاران هزار چشم زلال

در فضا مثل شیشه پاره شکست

دست بر

ماشه سینه با قنداق

دلم آشفته گشت و خون انگیخت

از سرانگشت نفرتم با خاک

خون صد پازن نکشته گریخت

چه شکوهی !‌ درود بر تو درود

با شک استاده قوچ پیشاهنگ

دورت آشفتگی ز برکه چشم

ای ستبر بلند کوه اورنگ

کورت از گرده چشم خونی گرگ

دورت از جلوه خشم

یوز و پلنگ

به نیاز قساوتم هی زد

زینهار توارثی ز اعماق

خود گوزنی تو ها ! مباد ! افسوس

تپش سینه ریخت در قنداق

پنجه لرزید روی ماشه چکید

شعله زد لوله کبود تفنگ

پشته پر شکوه بی جان شد

غرق خون ماند قوچ پیشاهنگ

person امین فرومدی
chat
•••

شعر / تو چرا پنجره را بستی / منوچهر_آتشی

جمعه ۱ دی ۱۴۰۲، 10:10

شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

تو چرا پنجره را بستي ؟

تو چرا آينه را

دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي

تو چرا ساقه آبي را

که فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي

تو چرا ساقه رازي را

از گلدان پنجره همسايه

از ابديت شايد

که به سوي تو فرود آمد بشکستي

تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي

در کوچه باد

زير ديوار بلند باد

از ميان خيل اشباح خسته

خزيده همه جا

که برون تاخته اند

از جوال روياي مردم همسايه ما

مي گذري

تو چرا پنجره را بستي

تو چرا پنجره خانه ما را که درخت نور

از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده

بر پنجره تشنه همسايه ما بستي

تو به خواب خوش بودي

در نيمه شب مظلم دوش

تو نديدي که سوار موعود از کوچه ميعاد

بي درود و بدرودي

بي که يک لحظه درنگ آرد

پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت

تو نديدي کانسوتر کاخ رفيعي بود

زلف مشکين بلندي از پنجره مي باريد

آسمان بوته ياسي است که در پنجره خانه ما
رسته ست

روي تو ماه بلند

چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز

نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ

به شقايق ها آراسته ست

تو چرا پنجره را بستي ؟

که نبيني که سوار موعود

پشت ديوار کوتاه اميد ليلا بگذشت

بي که يک لحظه درنگ آرد

بي درود و بدرود

بوته شومي در باغچه کوچک همسايه ما رسته ست

که شقاوت را

دست بر ديوار

به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است

مرغ ناميموني

بي که رو بنمايد با جنبش بالي

به سوي ملجا موهومي

در گز وحشي همسايه ما خوانده است

روح سرگردان عاشق مبروصي است

کز زمان هاي گذشته

شايد

در خفاياي اين خانه مانده ست

پيچک پير تباهي

هشدار

بي خبر

از هر جا مي خواهد

مي تواند

سر برون آرد

تو چرا پنجره را مي بندي ؟

تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را

به عيادت سوي ديوار تمام شهر

به عيادت سوي بيمار تمام شهر

سوي بيماري ناميموني هر خانه

برنمي انگيزي ؟

دست هاي تو کليد صبح است

که سوي مشرق مي چرخد

و سپيدي را

از پس نرده سايه روشن

به سوي پنجره ها مي خواند

چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق

روزن سبزيست

که من از آنجا در لحظه مشتاقي

به درون مي خزم آهسته و با دامني از
سيب سرخ راز

باز مي گردم

چشم هاي تو

پنجره هاي بلند ابديت هستند

تو چرا پنجره را مي بندي ؟

تو چرا خوشه ياس نفست را در کلبه همسايه
نمي ريزي

پيچک هرزه ناميموني را هشدار

تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را

سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت

بر نمي انگيزي؟

تو چرا پنجره را مي بندي ؟

♫♫♫

شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

person امین فرومدی
chat
•••