داستانک : وقت پيچاپيچ :حدیقه الحقیقه حکیم سنایی غرنوی
چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۷، 13:16
در روستای تگاو پیر زنی زندگی می کرد و یک دختر با نام مهستی داشت كه نسبت به دختر خود نهايت محبت را ابراز مي نمود تا جايي كه همواره خود را پیش مرگ دختر می خواند از قضا یک روز که دختر بیمار شده بود و در بستر بیماری بود یکی از گاوها سرش در دیگ گیر نموده و چون جایی را نمی دیده به سمت پیرزن که بر بالین دختر نشسته بود میرود - پیرزن که فکر می کند عزرائیل(مَقَلموت) است دختر را نشان می دهد که اوست بیمار و من بیمار نیستم و اگر می خواهی جان او را بگیر سنایی از این داستان چنین نتیجه گیری می کند :
تا بداني كه وقت پيچاپيچ
هيچكس مر تورا نباشد هيچ
person
امین فرومدی
chat
•••