شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

داستان اول از کتاب هفت پیکر نظامی

جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، 0:21

كتاب هفت پيكر نظامي درباره چيست؟


شروع كتاب با افسانه اي از بهرام گور است بدين مضمون كه بهرام گور كه بنا به دستور پدر، نزد فردي بنام نعمان تربيت مي يافت، در حجره اي در بسته، تصوير 7 دختر زيبا روي را مي بيند كه هر يك ، دختر يكي از شهرياران كشورهاي ديگر است.نام آنها عبارت بود از:

فورك (هند)

يغماناز (خاقان)

نازپري (خوارزمشاه)

نسرين نوش (سقلاب)

آزريون (شاه مغرب)

هماي (دخت قيصر)

دژستي (دخت كسري) _ DOZHSETI

و تصوير جواني مي بيند كه زير آن اسمش را بهرام نوشته اند و پيشگويي شده است كه آن جوان، آن هفت عروس را خواهد گرفت.

پس هفت قصر به رنگ روزهاي هفته و بنام هفت سياره مي سازد تا در روزي كه منسوب به آن سياره است با يكي از آن دختران عيش و نشاط كند.

آن رنگ ها و ايام عبارتند از،

1_ شنبه / گنبد سياه / كيوان

2_ يكشنبه / گنبد صندل رنگ / مشتري

3_ دوشنبه / گنبد سرخ / مريخ

4_ سه شنبه/ زرد / آفتاب

5_ چهارشنبه/ سفيد / زهره

6_ پنجشنبه / پيروزه گون/ عطارد

7_ جمعه /سبز / ماه

بهرام در هر شب، قبل از عيش و نشاط، حكايتي را از زبان آن زنان مي شنود كه هفت پيكر نظامي، در واقع آن هفت حكايت است كه در اين وبلاگ خلاصه آنرا بصورت نثر خواهم نوشت.

                                                                                                                                    

حکایت روز شنبه در گنبد سیاه رنگ_ داستان "شاه سیاه پوش" از هفت گنبد نظامی

                                                                                                                                    


حكايت اول : "شاه سياه پوشان " است كه در گنبد سياه رنگ و نزد بانوي هندي خود مي شنود.


آن بانو چنين مي گويد كه در دربار پدرش زني نيك خوي بود سر تا به پاي سياه پوش. روزي با اصرار از او خواستند كه حكايت سياه پوشي خود را بگويد. آن زن گفت كه من در گذشته كنيز پادشاهي بودم كه در كاخش مهمانخانه اي داشت و هر شب از مهمانان تازه وارد پذيرائي  مي كرد و سپس از آنها حكايت شهر و ديار آنها و شهرهائي كه ديده بودند را مي پرسيد و آنها هم از هر چيز شگفت انگيز يا جالبي كه ديده بودند حكايت مي كردند.

ناگهان اين پادشاه براي مدتي ناپديد شد و هيچ كس از و خبر نداشت و پس از مدت زيادي سر تا به پاي سياه پوش به قصر بازگشت .

كنيزك داستان چنين گفت كه شبي پادشاه، غمگين و دلزده از همه، با من در خلوت نشسته بود و شروع به درد دل كرد و حكايت سياه پوشي خود را تعريف نمود. گفت روزي در مهمانخانه ام فردي سر تا پا سياه پوش وارد شد و او را گرامي داشتم. در پايان گفتمش كه علت اين سياه پوشي تو چيست؟ آنمرد ابتدا از گفتن خودداري كرد ولي با اصرار من گفت كه در چين شهري بنام شهر مدهوشان است كه آن شهر و مردمان آن بغايت زيبا و دوست داشتني هستند ولي همه مردم سياه پوشند. هر كس در آن شهر برود گرچه جاي لذت بخشي است ولي سياهي او را مي گيرد و سياه پوش مي شود. آنمرد بيش از اين چيزي نگفت و بار بر خر نهاد و از آنجا رفت.

پادشاه وسوسه شد و بدون اينكه به كسي بگويد عزم رفتن به آنجا كرد و به آنجا رفت و اوضاع را همانگونه كه مرد گفته بود يافت. تا يكسال از هر كس احوال شهر را جويا شد كسي چيزي به او نگفت تا اينكه با قصابي نيك خوي دوست شد و مدتي به او لطف زياد ميكرد و هدايا و بخشش هاي فراوان به قصاب مي نمود.

روزي قصاب او را به خانه خود دعوت كرد و پس از پذيرائي فراوان همه آنچه شاه به او داده بود را پيش او آورد و گفت علت اين همه بخشش چيست؟ بقول معروف "سلام لر بي طمع نيست!". شاه بتدا تعارفات را آغاز كرد و گفت حق مردي نيك محضر چون تو بيش از اين است. قصاب گفت اينها را قبول نمي كنم مگر اينكه خواسته اي از من كني تا من جبران كنم. شاه كه اوضاع را مساعد يافت حكايت شاهي خويش و آنچه وي را بدينجا كشانده بود  بازگو كرد.

قصاب گفت گرچه سوال خوبي از من نكردي ولي پاسخش را مي گويم. شب هنگام با وي به سوي خرابه اي رفتند. قصاب سبدي كه طنابي به ان بسته بود آورد و شاه را در آن نشاند. ناگهان سبد پر گرفت و شاه را بالا برد و بين زمين و آسمان معلق ماند و جاي گريز و گزير هم نبود. ناگهان مرغي بزرگ و مهيب آمد و بر سبد نشست و بالاي سر شاه بخواب رفت. وقتي بيدار شد و آهنگ رفتن كرد شاه ناچار پاي او را گرفت كه از آن مهلكه نجات يابد. مرغ او را با خود برد تا به جائي رسيدند كه زير پا چمنزاري خوش و خرم بود. شاه پاي مرغ را رها كرد و روي سبزه ها افتاد. جائي خوش و خرم كه تا بحال نديده بود. تا شب در آنجا تفريح كرد و از طبيعت آنجا لذت برد تا نزديك شب تعداد زيادي دختر همچون حور بهشتي بدانجا آمدند و تخت شاهانه اي را آنجا نهادند و بعد از آن يك بانوي بسيار زيبا و با جلال و جبروت هم آمد و بر آن تخت نشست.

ناگهان آن زن متوجه حضور فرد غريبه اي در آن محل شد. شاه را پيدا كردند و نزد آن زن بردند. آن زن بسان مهمان از او پذيرائي كرد و در كنار خود بر تخت نشاند. آن شب را با رقص و پايكوبي كنيزان زيبا روي گذراندند. در پايان هم شراب آورند و شاه مست شد و بسان مستان عنان از كف بداد و بوسه بر سر و روي آن زن مي زد. زن به او گفت بوسه و نوازش هر چه دوست داري با من بكن ولي بيش از اين از من مخواه و هر وقت عنان از كف دادي يكي از اين كنيزان بردار و آتش هوس خاموش گردان. در ميان كنيزان، كنيز زيبائي براي شاه انتخاب كرد و شاه شب را با او به صبح رساند. تا سي شب بدين منوال گذشت و همين ماجرا هر شب تكرار مي شد تا در شب سي ام عنان شاه از كف برفت و اصرار فراوان براي بهره مندي از آن زن كرد و هر چه آن زن شاه را به شكيبائي فرا خواند چاره ساز نبود.

زن كه چنين ديد گفت لحظه اي چشمت را ببند تا من خود را عريان كنم و بعد تو مرا همانگونه با چشمان بسته در آغوش بگير و سپس چشمت را باز كن. شاه چنين كرد و وقتي زن به او گفت ميتواني شروع كني چشمان را گشود و خود را در همان سبد و در مخروبه اول يافت و تنها كسي كه كنار او بود همان مرد قصاب بود. قصاب گفت كه اگر من اين حكايت را برايت ميگفتم تو باور نمي كردي. من نيز به نشان دادخواهي و تظلم و فريبي كه آن زن به من داد جامه سياه پوشيدم. (احتمالا در آن زمان ها كساني كه ظلمي بر آنها ميرفته به نشانه دادخواهي لباس سياه به تن مي كردند).

شعر و داستان(امین فرومدی)

اين بود نتيجه حرص و طمع زياد."وبلاگ فانوس خیال"

person امین فرومدی
chat
•••