ریا و سالوس در شعر فارسی (2) حافظ
این عمل زشت را همسنگ شرك مینهند و بارها و بارها از زبان ائمه (ع) سرزنش و نكوهش شده است.
در همین زمینه امام صادق (ع) میفرمایند: همه ریا شرك است. كسی كه برای مردم كار كند، اجرش با مردم و كسی كه برای خدا كار كند، ثوابش با خداوند خواهد بود.
و از آنجا كه ریا در برابر اخلاص قد علم میكند و اخلاص، جانمایه ارتباط بنده و بندهنواز است، تكلیف آن در كلام روشن و تابناك رسول اكرم (ص) یكسره میشود كه میفرمایند: خدا عملی را كه ذرهای از ریا در آن باشد نمیپذیرد.
با این توصیف، روشن شد كه چرا این عمل قبیح را بیماری اجتماعی مینامند، به گونهای كه ریا هرجا رخنه كرد، آن مجمومه را از درون میپوساند و ریاكار، تخم نفاق و دورنگی كه میپاشد، آرام آرام گندمزار حیات اجتماعی را معیوب كرده و دانههای معرفت و اخلاق را میآلاید.
اما حافظ در روزگار خویش كه ریاكاران بر خر مراد نشسته و بر طبل نفاق میكوبند را به درستی شناخته و با نگاه عمیق و عرفانی خود، آن را هم مانعی بر سر معاشقه با حضرت دوست میداند و هم آفتی در مناسبات اجتماعی.
بنابراین، خود را از همصحبتی با اهل ریا دور میكند و صراحتا میگوید:
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
واعظان دروغین را كه بر منبر وعظ آن میگویند و در خلوت خویش نه آن میكنند، عتاب میزند:
واعظان كین جلوه بر محراب و منبر میكنند
چون به خلوت میروند آن كار دیگر میكنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
كاین همه قلب و دغل در كار داور میكنند
او خدای را شاهد میگیرد كه خود را از ریاكاری دور كرده و به گرد نفاق نرفته:
مانه رندان ریایم و حریفان نفاق
آنكه او عالم سر است بدین حال گواست
با كمی دقت در ابیاتی كه حافظ شیرین سخن در مذمت ریا میگوید، درمییابیم كه لسانالغیب به شدت از به ریا نزدیك شدن هراسناك است و نیز آنچنان این رذیله را مؤثر در باطل كردن خیرات و ثواب و نكویی میبیند كه هركجا دنبال علاجش میگردد، به نظر خاص حضرت دوست پناه برده كه این نظر و توجه در ادبیات عرفانی ما به «می» و « باده» مشهور است. هرجا سخن از ریاست، بیفاصله سخن از توجه محبوب است تا به كمك آن به دور كردن خصلت موذی ریا از جان و جامعه انجامد.
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دیر مغان و شراب ناب كجا؟
و:
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آنكه بر در میخانه بركشم عَلَمی
و:
جام میگیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاكدلی بگزینم
كوتاه سخن آنكه، حافظ عارف و عاشق ما كه تنها دل به یار سپرده و سر در آستانش سوده و هرچه برسر او میرود، ارادت دوست میداند، در بسیاری دیگر از غزلهایش بر دورنگی و سالوس و ریا حمله میكند و آن را خطری جدی بر سر راه اخلاص میداند و نظرها را بیریا و بینفاق و تنها و تنها به سمت آستان دوست دعوت میكند.
برخی از آن ابیات شیوا و دلنشین چنینند:
چاك خواهم زدن این دلق ریایی چكنم؟
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
دام سختست مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
و:
دو نصیحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید
آفرین بر نفست باد كه خوش بردی بوی!
و:
هر آب روی كه اندوختم ز دانش و دین
نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم كرد
و:
صوفی بیا كه خرقه سالوس بركشیم
وین نقش زرق را خط بطلان بسر كشیم
و:
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و كهنه دلقی كآتش در آن توان زد
حافظ به حق قرآن كز شید و زرق باز آی
باشد كه گوی عیشی در این جهان توان زد
منبع-سایت آفتاب
وحیدخلیلی اردلی
پینوشتها:
۱. حافظ نامه، بهاءالدین خرمشاهی، بخش اول، ص یازده، تهران ۱۳۷۹.
۲. سوره نساء/آیه ۳۸