شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:
رفت پیر کعبه و شیخ کبار خوک بانی کرد سالی اختیار
یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به
جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با
او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردان
همه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت
و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد
پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید.
پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شاگردان
پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم
اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.
آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید
اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :
گرچه شیخ خویش کردید احتراز از در حق ارچه می گردید باز
و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به
تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خود
را بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ،
آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود حضرت مصطفی(ص)
را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا
شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخش
می دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به
خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ
از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود
که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه
نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه
پاک گردید.
آن مرید خاص با شنیدن مژده رهایی شیخ توسط
حضرت مصطفی از شادی مدهوش گشت و به همه مریدان
دیگر مژده داد و همگی عازم محلی شدند که شیخ در آنجا
خوکبانی می کرد. شیخ با دیدن یاران از خجالت جامه درید اما
یاران به دلداری او برخاسته و گفتند امروز روز شکر و سپاس
است و نه غم و پشیمانی. و شیخ دوباره غسلی کرد و از نو
مسلمان گشت و همگی عازم کعبه گشتند.
از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد
و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را
پلید نموده بودی به دست او پاک شو.
:: موضوعات مرتبط: داستان،داستانک،نثر ادبی-داستان نویسی
:: برچسبها: داستان شیخ صنعان, خدا, دختر, شیخ



