مطلب بسیار مهم دیگری که وبر بیان میدارد این است که اگرچه به دلیل گسترش عقلانیت چالش جدی میان دین و عقلانیت در حل معضل رنج پدید میآید، عقل قدرت حل مسئلة رنج را ندارد؛ زیرا عقل نمیتواند توجیهات اخلاقی برای آن فراهم آورد؛ چون مسئلة معنا، امر عقلانی نیست.35 از همینرو، مطابق دیدگاه وبر در جامعة مدرن انسان بدون کاشانه و سرپناه است؛ زیرا عقلانیت مدرن دین را از عرصة حیات بشر کنار نهاده و آن را به قلمروهای غیرعقلانی رانده است، ولی خود نتوانسته مشکلات بنیادی او را حل کند و به زندگیاش معنا بخشد. بر همین اساس، وبر در دنیای مدرن هم نیاز به دین را بهعنوان یک معضل وجودی مطرح نمود؛ نیازی که اگر درست پاسخ داده نشود، معنای زندگی آسیب میبیند. او در عصری میزیست که دین فاقد اعتبار اجتماعی شده بود و دیگر از منظر مخالفان قادر به معنا بخشیدن به حیات بشر نبود. به همین دلیل تلاش گسترده برای نشاندن علم به جای دین انجام شد تا این خلأ معنایی ترمیم شود. اما وبر با این جریان مقابله کرد. او بهشدت به کسانی که در دانشگاهها یا به نام علم میکوشیدند به چنین اقدامی دست بزنند میتازد و همکاران دانشگاهی خود را از اینکه نقش پیامبران را بازی کنند برحذر میدارد و میگوید: «عرضة نبوت دروغین دانشگاهی برای پنهان کردن این واقعیت بنیادین از انسانهای دیندار که محکوم به زندگی در عصری بدون خدا و پیامبر هستند و به آنها یک پیامبری بدلی عرضه نماییم، به علائق درونی او هیچ خدمتی نکردهایم. و به نظر من تمامیت وجود دینی او علیه ما خواهد شورید».36
ناتوانی علم در معنابخشی به زندگی نتیجة تغییر فهم ما از معنا و حقیقت علم است. دیگر علم «راه به سوی هستی حقیقی»، «راه به سوی طبیعت حقیقی»، «راه به سوی خدای حقیقی» و «راه به سوی سعادت حقیقی» نیست؛ بنابراین، علم اساساً فاقد معنا است؛ چون به پرسشهای بنیادی ما پاسخ نمیدهد.37 اگر در گذشته از علم بهمثابة راه رسیدن به خدا و درک معنای کائنات استفاده میشد، در دنیای جدید امر کاملاً برعکس شده است. در وضعیت مدرن مهمترین دستاورد علم جدید این است که ریشة اعتقاد به معنادار بودن کائنات را خشکانده است؛38 چون در تبیین مسائل خود به علل خارج از طبیعت استناد نمیکند و در آن چیزی به اسم معجزه یا وحی پذیرفته نمیشود و تمام پدیدهها تنها براساس علل طبیعی و تجربی تحلیل و تبیین میشوند.39
بالاتر از آن، علم مدرن اساساً به دنبال چنین پاسخهایی نیست؛ وظیفة علم تنظیم زندگی از طریق محاسبۀ اهداف بیرونی و فعالیتهای زندگی، ارائة روشهای اندیشیدن، ابزارهای اندیشیدن و آموختن اندیشیدن و درنهایت روشنگری یا رسیدن به وضوح است.40 به بیان دیگر، نباید میان علم، الهیات و فلسفه بهمثابة سه نظام معرفتی خلط نمود. از نظر وبر کار علم کشف حقیقت، کار الهیات بسط ارزشهای الهی و کار فلسفه تأمل در ماهیت هستی است: «امروز علم رشتهای است که در رشتههای خاصی سازماندهی شده تا به شناخت حقایق وابسته به هم کمک نماید و از آنها تصویر روشن به دست دهد. علم موهبتی الهی نیست که به فرزانگان و پیامبرانی تعلق داشته باشد که اشاعهدهندۀ ارزشهای مقدس و الهاماتاند؛ علم از نوع تأملات فلسفه و حکما دربارۀ معنای کائنات نیز نیست».41 وبر در تبیین مقصود خود، به مختصات بیشتر الهیات اشاره نموده است. از نظر وی تبیین خردمندانة مقدسات، تبیین معنای جهان، هدایت زندگی به سمت رستگاری، اعتقاد به مقدس بودن برخی از اعمال و حالات ذهنی، از مختصات الهیات است. از نظر وی این خصوصیات فراتر از علم است؛ پیشفرضهای الهیات اساساً از سنخ «آگاهی» مرسوم نیست، بلکه نوع دارایی است.42
وبر دربارة وظیفة فلسفه نیز چنین مینویسد: «رشتههای فلسفه میتوانند بیش از این پیش بروند و "معنای" ارزیابیها را کاملاً روشن کنند؛ یعنی میتوانند ساختار غایی و معنادار آنها و پیامدهای معنادار آنها، یا به عبارت دیگر، "جایگاه" این ارزیابیها را در میان دیگر ارزیابیهای غایی ممکن نشان دهند و حیطۀ معناداری آنها را تعیین کنند».43 همینطور از نظر وی فلسفه میتواند انسان را در تصمیمگیری یاری رساند و به انجام دادن کاری امر یا از آن نهی کند؛ ولی علم چنین توانی ندارد؛ علم هرگز نمیتواند به کسی بگوید که چه باید کرد یا خواهان انجام چه کاری باید بود، ولی میتواند بگوید که به چه کاری توانا است.44
برخلاف الهیات و فلسفه، علم از هر نوع پیشفرضی فارغ است. علم در صورتی بیطرفی خود را حفظ نموده است که مانع دخالت تعهدات مذهبی خود شود؛ برخلاف فرد مؤمن که به «معجزه» و «وحی» اعتقاد دارد، لازمة بیطرف ماندن علم این است که چیزی دربارۀ «معجزه» یا «وحی» نداند. اندیشة اصلی علم فارغ از پیشفرض این است که به فرد مؤمن بقبولاند که تبیین و توضیح مسائل، امور ماورای طبیعی و اعتقادات دینی خود را دخالت ندهد و آنها را صرفاً براساس عوامل مادی و شیوة عملی تبیین نماید. مؤمن میتواند، بیآنکه از عقیدۀ خود دست بکشد، این کار را انجام دهد.45
با توجه به اینکه معنادادن به زندگی با امور ماورایی در ارتباط است و علم توان فرارفتن از امور اینجهانی را ندارد، علم قدرت حل معنای زندگی را نیز ندارد؛ عالمان به اتکای علمشان نمیتوانند به زندگی معنا ببخشند و باید پذیرفت که «نبوت دانشگاهی ... تنها مسلکهایی افراطی و جزمی به بار خواهد آورد، نه یک اجتماع دینی واقعی».46 لذا وبر برای رهایی از حیرت و اضطراب زندگی در جهان معاصر، برگشت مجدد به دین یا تحمل وضعیت موجود را توصیه میکند.47
مطلب بسیار مهم دیگری را که وبر به آن اشاره نموده، بیمعنایی فرهنگ مدرن است؛ زیرا گناه عامل اصلی اختلال معنا، و جزء فرهنگ مدرن است. فرهنگ مدرن، ذاتاً معصیتآلود است.48 مسئلة دیگری که فرهنگ مدرن نتوانسته آن را حل کند مرگ است. از این جهت نیز فرهنگ مدرن بیمعنا است. «کمال صرفاً اینجهانی خویشتن یک انسان فرهیخته، و درنتیجه ارزش غاییای که به نظر میرسد فرهنگ به آن قابل تحویل است، برای تفکر دینی بیمعنا مینماید. و علت آن هم این است که در تفکر دینی مرگ، در صورتی که از دیدگاهی اینجهانی نگریسته شود، آشکارا بیمعنی خواهد بود. و تحت همین شرایط "فرهنگی"، مرگ بیمعنی بر بیمعنی بودن خود زندگی قاطعانه مهر تأیید میزند».49 در وضعیت مدرن، کل «فرهنگ» همچون رهایی انسان از چرخۀ از پیش تعیین شدۀ حیات طبیعی جلوه میکند. به همین دلیل، هرقدر که فرهنگ پیشرفت میکند، به همان اندازه بهنوعی به بیمعنایی هرچه مخربتر منجر میشود. پیشرفت ارزشهای فرهنگی به نیرویی تبدیل شده است که در خدمت اهداف بیارزش و در عین حال متناقض و نافی یکدیگر درآمده است. در فرهنگ مدرن، بهعنوان کانون نقص و بیعدالتی و رنج و گناه و بیهودگی روزبهروز معنا و هدف زندگی از بین میرود؛ چون به گناه آلوده شده است و تفکیک آن هم تقویت فرایند بیمعنایی را تقویت میکند. جهانی که از منظر دینی دارای معنا است، در وضعیت مدرن پارهپاره و ارزشزدایی شده است. این ارزشزدایی از تعارض تقاضاهای اخلاقی و واقعیت و از تعارض اخلاق عقلانی و ارزشهای تا حد اخلاقی و تا حد غیراخلاقی، سرچشمه میگیرد.50
ادبیات ایران و جهان
منبع - سایت خبرگزاری فارس
:: موضوعات مرتبط: فرهنگی،اجتماعی،مذهبی و هنر
:: برچسبها: فرهنگ مدرن, افسونزدایی, نسبیتگرایی, فقدان معنا



