رنگ می بندد،
شکل می گیرد،
گرم می خندد،
بال های پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند.
چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز، درد خود تکان درسر
و زپی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست وچه نگذشته ست
سر گذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.
داستان از درد می رانند مردم
در خیال استجابت های روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.
زیر باران نواهائی که می گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان »
(وبه رنج ناروای خلق هرلحظه می افزاید.)
مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید
بانگ برمی دارد:
« آمین ! ! »
باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
وبه نام رستگاری دست اندر کار
وجهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش.»
خلق می گویند:
« آمین !
....ادامه دارد
:: موضوعات مرتبط: نیما یوشیج
:: برچسبها: شعر, شعر نو, مرغ آمین, نیما یوشیج



