نقاب و تأثیر آن در ساخت فضای شعر محمدرضا شفیعیکدکنی "8"

در بند ششم بار دیگر قهقهه پرسش خود را پی میگیرد و میپرسد:
«بعد از آن؟»
راویِ انسان در پاسخگویی عاجز میشود و به تعبیر شاعر به دست و زبان و پای میمیرد و نه راه دیدار دارد و نه توان شنیدار. با خود زمزمهوار و نامفهوم میگوید:
«آن همه شعر نگفته، شعر نهفته.»
قهقهه گفتا: «به که تو را لحظه ناگهانه در آید/
کانچه تو خواهی، کرانش نیست پایدار.» (شفیعی کدکنی، 1377: 313-310)
در این شعر اگرچه شاعر در نقش انسان و بشر جلوهگر شده است و با زاویۀ متکلّم سخن میگوید، اما برای بیان انتقاد و انزجار و دلزدگی خود از کاستیها و پستیهای امروزی انسان، خود را در پس قهقهه که موجودی افسانهای است، پنهان کرده است و از زبان گویا و ناپروای او ناگفتنیهای خود را به مخاطب عرضه میکند.
یکی دیگر از نقابهای اسطورهای شفیعی در شعر «چرخ چاه» یا «سیزیف ایرانی» نمود یافته است. سیزیف قهرمان اسطورهای یونانی است که به دلیل نافرمانی و طغیان نسبت به خدایان، محکوم گردیده تا هر روز تختهسنگی بزرگ را از دامنۀ کوهی بالا ببرد. در پایان اما سنگ به خواست خدایان از کوه به پایین میغلتد. این سرنوشتی است که بارها و بارها تکرار شده و خواهد شد. شفیعی درونمایۀ فلسفی این اسطوره را به کلی تغییر داده و آن را در خدمت بیان مسائل اجتماعی درآورده است و تکرار چندین بارۀ امیدها و شکستهای مردم را در قالب این اسطوره بیان کرده است:
«آویخته؛ به زمزمه، هم چرخ و ریسمان / از ژرف چاه، سطل به بالاست در سفر
تا میرسد به روشنى روز و آفتاب / وارونه میشود به بن چاه سرد و تر
تاریخ سطل تجربهاى تلخ و تیره است / تا آستان روشنى روز آمدن
پیمودن آن مسافت دشوار، با امید / وآنگه دوباره در دل ظلمت رها شدن.» (شفیعیکدکنی، 1388: 38)
مهمترین مشخصۀ این سروده تلاش در به کارگیری این شخصیت اسطورهای به دلیل هماهنگی آن با تجربۀ معاصر شاعر در راستای رهایی از مستقیمگویی و غناییگری و رومانتیسم افراطی است.
در اشعار «سرو کاشمر» از دفتر «مرثیههای سرو کاشمر»، «سیمرغ» و «شبگیر کاروان» از مجموعۀ «شبخوانی»، «سیمرغ» از دفتر «خطی ز دلتنگی»، «مزمور بهار» از دفتر «از بودن و سرودن» نیز از نقاب اسطورهای بهره گرفته شده است.
از دیگر شخصیتهای اسطورهای نقابدهنده به شعر شفیعی میتوان تهمتن، کاووس، اهورامزدا، خضر، دقیانوس، ابوالهول، سیاوش، بیژن، کاوۀ آهنگر، افراسیاب و ... را نام برد.
این نوع نقاب از جهت میزان کاربرد، گستردهترین انواع نقاب در شعر شفیعی محسوب میشود.
2 ــ 6 ــ نقابهای تاریخی
برخی از شاعران نوگرا در فرآیند نقابگیری برای ساخت فضاهای شاعرانة خویش به شخصیتهای تاریخی روی آورده و به فراخوانی آنها پرداختهاند. هنگامی که شاعر نقاب یک شخصیت تاریخی را بر چهره میزند، آن شخصیت اسطورۀ تاریخی و نه تاریخ واقعی است. به بیان دیگر، فرآیند نقابگیری از تاریخ، بیان نوعی انحراف و تغییر در مسیر تاریخ حقیقی به واسطۀ آفرینش جانشینی به نام اسطوره برای آن است و یا تلاشی است برای آفرینش یک موقعیّت و حالت درام که از تکگویی شاعر از زبان خویش به دور است. (عباس، 1384: 240)
نگاه منشوری شفیعی و منشورگونگی شعر اوست که ذرّه ذرّۀ فرهنگ، تمدّن، تاریخ، هویّت و میراث قومی خود را در حجم کاشی شعرش متراکم کرده است. وی به نوپردازی در اصول سنّتی معتقد است و با قرائتی آگاهانه از سنّت، شعری سرشار از عناصر سنّتی دارد که از حوزههای مختلف دین، تاریخ و تمدّن، اساطیر و ادبیات و ... سرچشمه میگیرد.
تاریخگرایی در بسیاری از اشعار شفیعی نمودار است. دقّت در هر کدام از این شعرها بیانگر وسعت اطلاعات تاریخی، باریکبینی و تأمّل و تعمّق شاعر در میراث قومی خود است. در کنار آگاهی عمیق شاعر از تاریخ، دلبستگی او به این مقوله، باعث شده است که اندیشه و کلامش بسیار با تاریخ عجین شود و نگرش تاریخی او صبغۀ عاطفی به خود بگیرد. تلفیق حوادث گذشته با دغدغههای انسان معاصر، در اندیشه و کلام شفیعی رنگ و بویی فلسفی به خود میگیرد. در نتیجه، تاریخ نیز در اینجا از ماهیت خود خارج شده و در کارکردی دیگر با اجزای کلام و اندیشۀ او پیوند خورده است. با این کار تاریخ از یک امر جزئی به یک مفهوم کلّی و انسانی بدل شده و در بستر شعر حیات و استمرار یافته و شعر را از ابتذال رمانتیسم خارج کرده است.
ژرفای نگرش تاریخی، اجتماعی و فرهنگی شفیعی، در شعرِ «به طیّان ژاژخای» و دیالوگی که با طیّان تصویر کرده، آشکار است. او با دقّتی ژرف، شهر تاریخی بم را که بنایی گِلی بود، با شاعری یاوهدرای به نام طیّان (در لغت به معنای کسی که کارِ گِل میکند.) از دل تاریخ آن شهر و تذکرهها بیرون میکشد و دستمایۀ آفرینش فضای هنری شعر خود میکند و شعری با درونمایۀ اجتماعی و انسانی میآفریند.
در این شعر پس از بند اول که در حکم مقدّمه و درآمدی بر صحنه و فضای دراماتیک مبتنی بر دیالوگ شعر است، ابتدا طیّان بمی، شاعر را به سوی خود به بام فرا میخواند؛ نکتۀ قابل توجّه اینکه بسیاری از شخصیتهای نقابین در شعر شفیعی چون طیّان، قهقهه، زندیق و...، در آغاز شاعر را به سوی خود فرا میخوانند و شاعر آغازگر نیست. این نکته میتواند دلیلی بر تأیید ادعای وجود سویۀ ناخودآگاه در نقابها باشد که شاعر پس از آن، آگاهانه به پرورش و آفرینش مجدّد آن در جامهای هنری و با صبغهای عاطفی میپردازد.
طیّان لب به کلام میگشاید و از سرنوشت خود با شفیعی میگوید:
«آن شعرها نماند و نسیمی بران نخواند / کار دلم نمانده و کار گِلم به جاست.»
منبغ http://za.iau-arak.ac.ir/article_517298_111414.html