شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

نقاب و تأثیر آن در ساخت فضای شعر محمدرضا شفیعی‌کدکنی "8"

دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، 21:59
 

در بند ششم بار دیگر قهقهه پرسش خود را پی می­گیرد و می­پرسد:

                                                      «بعد از آن؟»

راویِ انسان در پاسخ­گویی عاجز می­شود و به تعبیر شاعر به دست و زبان و پای می­میرد و نه راه دیدار دارد و نه توان شنیدار. با خود زمزمه­وار و نامفهوم می­گوید:

«آن همه شعر نگفته، شعر نهفته.»

قهقهه گفتا: «به که تو را لحظه ناگهانه در آید/

کان­چه تو خواهی، کرانش نیست پایدار.» (شفیعی کدکنی، 1377: 313-310)

در این شعر اگرچه شاعر در نقش انسان و بشر جلوه­گر شده است و با زاویۀ متکلّم سخن می­گوید، اما برای بیان انتقاد و انزجار و دلزدگی خود از کاستی­ها و پستی­های امروزی انسان، خود را در پس قهقهه که موجودی افسانه­ای است، پنهان کرده است و از زبان گویا و ناپروای او ناگفتنی­های خود را به مخاطب عرضه می­کند.

یکی دیگر از نقاب­های اسطوره­ای شفیعی در شعر «چرخ چاه» یا «سیزیف ایرانی» نمود یافته است. سیزیف قهرمان اسطوره‏ای یونانی است که به دلیل نافرمانی و طغیان نسبت به خدایان، محکوم گردیده تا هر روز تخته­سنگی بزرگ را از دامنۀ کوهی بالا ببرد. در پایان اما سنگ به خواست خدایان از کوه به پایین می­غلتد. این سرنوشتی است که بارها و بارها تکرار شده و خواهد شد. شفیعی درون‌مایۀ فلسفی این اسطوره را به کلی تغییر داده و آن را در خدمت بیان مسائل اجتماعی درآورده است و تکرار چندین بارۀ امیدها و شکست­های مردم را در قالب این اسطوره بیان کرده است:

«آویخته؛ به زمزمه، هم چرخ و ریسمان ‏/  از ژرف چاه، سطل به بالاست در سفر

تا می‌رسد به روشنى روز و آفتاب‏ / وارونه می­شود به بن چاه سرد و تر

تاریخ سطل تجربه‏‏اى تلخ و تیره است /  تا آستان روشنى روز آمدن‏

پیمودن آن مسافت دشوار، با امید / وآنگه دوباره در دل ظلمت رها شدن.» (شفیعی‌کدکنی، 1388: 38)

مهم­ترین مشخصۀ این سروده تلاش در به کارگیری این شخصیت اسطوره­ای به دلیل هماهنگی آن با تجربۀ معاصر شاعر در راستای رهایی از مستقیم­گویی و غنایی­گری و رومانتیسم افراطی است.

در اشعار «سرو کاشمر» از دفتر «مرثیه­های سرو کاشمر»، «سیمرغ» و «شبگیر کاروان» از مجموعۀ «شبخوانی»، «سیمرغ» از دفتر «خطی ز دلتنگی»، «مزمور بهار» از دفتر «از بودن و سرودن» نیز از نقاب اسطوره­ای بهره گرفته شده است.

از دیگر شخصیت­های اسطوره­ای نقاب­دهنده به شعر شفیعی می­توان تهمتن، کاووس، اهورامزدا، خضر، دقیانوس، ابوالهول، سیاوش، بیژن، کاوۀ آهنگر، افراسیاب و ... را نام برد.

این نوع نقاب از جهت میزان کاربرد، گسترده­ترین انواع نقاب در شعر شفیعی محسوب می­شود.

 

2 ــ 6 ــ نقاب‏های تاریخی

برخی از شاعران نوگرا در فرآیند نقاب­گیری برای ساخت فضاهای شاعرانة خویش به شخصیت­های تاریخی روی آورده­ و به فراخوانی آن­ها پرداخته­اند. هنگامی که شاعر نقاب یک شخصیت تاریخی را بر چهره می­زند، آن شخصیت اسطورۀ تاریخی و نه تاریخ واقعی است. به بیان دیگر، فرآیند نقاب­گیری از تاریخ، بیان نوعی انحراف و تغییر در مسیر تاریخ حقیقی به واسطۀ آفرینش جانشینی به نام اسطوره برای آن است و یا تلاشی است برای آفرینش یک موقعیّت و حالت درام که از تک­گویی شاعر از زبان خویش به دور است. (عباس، 1384: 240)

نگاه منشوری شفیعی و منشورگونگی شعر اوست که ذرّه ذرّۀ فرهنگ، تمدّن، تاریخ، هویّت و میراث قومی­ خود را در حجم کاشی شعرش متراکم کرده ­است. وی به نوپردازی در اصول سنّتی معتقد است و با قرائتی آگاهانه از سنّت، شعری سرشار از عناصر سنّتی دارد که از حوزه‌های مختلف دین، تاریخ و تمدّن، اساطیر و ادبیات و ... سرچشمه می‏گیرد.

تاریخ­گرایی در بسیاری از اشعار شفیعی نمودار است. دقّت در هر کدام از این شعرها بیان‌گر وسعت اطلاعات تاریخی، باریک­بینی و تأمّل و تعمّق شاعر در میراث قومی خود است. در کنار آگاهی عمیق شاعر از تاریخ، دلبستگی او به این مقوله، باعث شده است که اندیشه و کلامش بسیار با تاریخ عجین شود و نگرش تاریخی او صبغۀ عاطفی به خود بگیرد. تلفیق حوادث گذشته با دغدغه­های انسان معاصر، در اندیشه و کلام شفیعی رنگ و بویی فلسفی به خود می­گیرد. در نتیجه، تاریخ نیز در این­جا از ماهیت خود خارج شده و در کارکردی دیگر با اجزای کلام و اندیشۀ او پیوند خورده است. با این کار تاریخ از یک امر جزئی به یک مفهوم کلّی و انسانی بدل شده و در بستر شعر حیات و استمرار یافته و شعر را از ابتذال رمانتیسم خارج کرده است.

ژرفای نگرش تاریخی، اجتماعی و فرهنگی شفیعی، در شعرِ «به طیّان ژاژخای» و دیالوگی که با طیّان تصویر کرده، آشکار است. او با دقّتی ژرف، شهر تاریخی بم را که بنایی گِلی بود، با شاعری یاوه­درای به نام طیّان (در لغت به معنای کسی که کارِ گِل می­کند.) از دل تاریخ آن شهر و تذکره­ها بیرون می­کشد و دست­مایۀ آفرینش فضای هنری شعر خود می­کند و شعری با درون­مایۀ اجتماعی و انسانی می­آفریند.

در این شعر پس از بند اول که در حکم مقدّمه و درآمدی بر صحنه و فضای دراماتیک مبتنی بر دیالوگ شعر است، ابتدا طیّان بمی، شاعر را به سوی خود به بام فرا می­خواند؛ نکتۀ قابل توجّه این­که بسیاری از شخصیت­های نقابین در شعر شفیعی چون طیّان، قهقهه، زندیق و...، در آغاز شاعر را به سوی خود فرا می­خوانند و شاعر آغازگر نیست. این نکته می­تواند دلیلی بر تأیید ادعای وجود سویۀ ناخودآگاه در نقاب­ها باشد که شاعر پس از آن، آگاهانه به پرورش و آفرینش مجدّد آن در جامه­ای هنری و با صبغه­ای عاطفی می­پردازد.

طیّان لب به کلام می­گشاید و از سرنوشت خود با شفیعی می­گوید:

«آن شعرها نماند و نسیمی بران نخواند / کار دلم نمانده و کار گِلم به جاست.»

شعر و داستان/امین فرومدی

منبغ  http://za.iau-arak.ac.ir/article_517298_111414.html

person امین فرومدی
chat
•••