• قالب وبلاگ
  • آرشیو مطالب
  • لينك rss
  • پست الکترونیک
  • صفحه ي اصلي

شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry

ادبیات      زندگی/ فقط عشق ست / باقی همه مشق ست                                                     

 
وب سايت من
تاریخ افتتاح وبلاگ : 1391/03/11

شعر را مقصود اگر آدم گری ست
شاعری هم مسند پیغمبری ست
"اقبال لاهوری"

ن وَالقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ

قلم زبان خداست/ قلم امانت آدم است/ قلم ودیعه عشق است/

هر کسی را توتمی است و قلم توتم ماست

.....

حیات یک ملّت در گرو حیات فرهنگی آن ملّت است.

خرداد 1391-امین فرومدی

.....

ما آمده ایم که زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم،

نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم. زندگی ما حکایت یخ فروشی است که

                                                                                          از او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نه، ولی تمام شد.

خرداد1395

.....

خدایا! می دانم خالی از تقصیر نیستم

اما می خواهم از اینکه مرا در هر حال دوست داری  تشکر کنم.

...

وبلاگ عزیزم تولدت مبارک یاد
دوستت دارم
و
از اینکه یک دهه همراهی ام کرده ای سپاسگزارم  
تو چه زیبا و دوست داشتنی هستی!که عاشقان زیادی از سراسر جهان به دیدارت شتافتند و از نجواهای عاشقان ات بهره ها بردند.
هرگاه یک نفر در گوشه ای از جهان درد و رنج می کشید تو با او همدردی کردی و همیشه طرفدار حق و عدالت بوده و در مقابل طراران دنیا عدالت علی رامطرح کردی
و برای کسانی که در تالار تماشایت مهمانت می شوند همچون شهرزاد قصه هزار و یک شب برای شان داستان سرایی می کنی.
گاهی مثل شاعری و یا به صورت شاعره ای در می آیی و شعرهایت را  برای شان می خوانی.
و هچنین مطالب گوناگون دیگری را هم با بازدید کنندگانت به اشتراک می گذاری.ممنونم از این همه لطفی که به من و دوستان بازدیدکننده داری.
عزیزم به مناسبت دهمین سالگرد تولدت یکی از کتاب هایی را که بسیار دوست می دارم به تو هدیه می دهم و می دانم که تو هم مثل همیشه آن را به دوستان و طرفدارانت معرفی می کنی چون که آنان را دوست داری  به آنان عشق می ورزی.
وعشق را
منتشرمی کنی
به یاد دارم که شبی در گوشم نجوا کردی:
ما به دنیا آمده ایم که
عاشق شویم
و دوست بداریم و دوست داشته شویم
و عشق را در جهان خود منتشر کنیم

وبلاگ عزیزم بار دیگر تولدت را تبریک می گویم و  

کتاب محدودیت صفر  (دانلود کتاب با لینک مستقیم)
و
کتاب صوتی راز

را به تو تقدیم می کنم.
دوستت دارم.پاینده باشی  و ناشر عشق.
امین 11خرداد 1401   

theme

موضوعات
شعر-شعر نو -شعر کلاسیک-شعر سپید
داستان،داستانک،نثر ادبی-داستان نویسی
فرهنگ مطالعه + مقاله ها
فرهنگی،اجتماعی،مذهبی و هنر
معرفی کتاب
سخنان قصار -سخنان بزرگان،آیه،حدیث
بزرگان علم - دین - و ادبیات و...
ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
فلسفه - عرفان
ترانه - شعر طنز - داسان طنز
اشعار امین فرومدی
مولانا
حافظ
سعدی
نیما یوشیج
سهراب سپهری
قیصر امین پور
احمد شاملو
پروین اعتصامی
فروغ فرخ زاد
مریم حیدر زاده
اخوان ثالث
دو بیتی های بابا طاهر
خیام
هیوا مسیح
عطار نیشابوری
احمد رضا احمدی
فریدون مشیری
شیخ اشراق "شیخ شهاب الدین سهروردی"
اشعار شاعران خارجی
هوشنگ ابتهاج(سایه)
فخرالدین اسعد گرگانی
سید حسن حسینی
محمد جسین بهجت(شهریار)
بیدل دهلوی
دکتر شریعتی
عین القضا ت
حسین پناهی
محمدرضا شفیعی کدکنی
استاد حمید سزواری
نادر نادرپور
برتولت برشت،شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی
گوته شاعر آلمانی
ویلیام شکسپیر
خواجه عبدالله انصاری
سلمان هراتی
هیوا مسیح
محتشم کاشانی
فیض کاشانی
حسین منزوی
زندگینامه شاعران و...
تک بیت ها
اکبر اکسیر
نظامی گنجوی
سامی یوسف خواننده جهانی ایرانی الاصل
حمید مصدق
دکتر حسین الهی قمشه ای
نقاشی های معروف جهان
هایکو - هایکو واره
سایر شاعران...
حکیم ابوالقاسم فردوسی
حمیدرضا شکارسری
رسول یونان
عمران صلاحی
علامه دهخدا
ابن یمین فریومدی
محمد صالح علا
سیمین بهبهانی
فرخ تمیمی
شمس لنگرودی
آلبوم من-عکس ها-مناظر
افشین یداللهی
اشعار مینیمال
داستان های امین فرومدی ُ نثر ادبی و سخنان قصار
عزیز نسین
فریدون مشیری
شعرهای جعلی به نام شاعران معروف در فضای مجازی
اشعار انگلیسی
فتو پٌست
سید علی صالحی
منوچهر آتشی
میرزاده عشقی
آرشيو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
آذر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
آذر ۱۴۰۳
آبان ۱۴۰۳
مهر ۱۴۰۳
شهریور ۱۴۰۳
تیر ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
اسفند ۱۴۰۲
بهمن ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
مهر ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
خرداد ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
فروردین ۱۴۰۲
بهمن ۱۴۰۱
دی ۱۴۰۱
آذر ۱۴۰۱
آبان ۱۴۰۱
مهر ۱۴۰۱
شهریور ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
تیر ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آرشيو
ديگر موارد
طراحی ابزار وبسایت

آمارگیر وبلاگ

 
داستانک : قدرت بخشش
سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:10
 

بانوی خردمندی در کوهستان سفر میکرد که سنگ

گران قیمتی را در جوی ابی پیدا کرد.روز بعد به

مسافری رسید که گرسنه بود. بانوی خردمند کیفش

را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه سنگ قیمتی را در کیف بانوی خردمند

دید.
از ان خوشش امد و از او خواست که ان سنگ را به

او بدهد...
زن خردمند هم بی درنگ سنگ را به او داد.

مسافر بسیار شادمان شد
و از این که شانس به او روی کرده بود از

خوشحالی سر از پا نمی شناخت.

او میدانست که جواهر به قدری با ارزش است

که تا اخر عمر می تواند راحت زندگی کند.

ولی چند روز بعد مرد مسافر به راه افتاد تا

هر چه زودتر بانوی خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامی که او را یافت سنگ را پس داد

و گفت

خیلی فکر کردم.می دانم این سنگ چقدر با ارزش

است اما ان را به تو پس می دهم

با این امید که چیزی ارزشمند تر از ان به من بدهی.


اگر می توانی ان محبتی را به من بده که به تو

قدرت داد این سنگ را به من ببخشی.

 

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع   وبلاگ marefateyar



:: موضوعات مرتبط: داستان،داستانک،نثر ادبی-داستان نویسی
:: برچسب‌ها: داستانک, قدرت بخشش, بانوی خردمند, سنگ قیمتی
مثنوي‌ي عشقِ به وطن -شاعر : مصطفی سرخوش
سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:10


با درود به دوستانِ گرامي و خوانندگانِ ارجمند، با اين كه : ( اندكي تاخير شد اين مثنوي – چشمِ دل دارم به حالي معنوي ) ، و بر آن سَرَم كه در اين پُستِ سوّمين ، بزرگمردي از ادباي برجسته‌ي معاصر را به شما عزيزان بشناسانم ، البتّه اين مورد، علّتِ خاصّي دارد : مدّتها پيش دوستي چند بيتِ ناب را براي اين بنده تلفني قرائت فرموده و گفته بود كه آن ابيات از اَبَرمردِ ادبيّاتِ حماسي‌ي ايران و جهان يعني از حضرتِ «حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي» مي‌باشد، بنده بسيار تجسّس در «شاهنامه» كردم و چنين ابياتي را نيافتم و نديدم. بر اثرِ مجاهدت و پرسش‌ها و تلاش‌هاي پيگير سرانجام، روزي در اينترنت سايتي را پيدا كردم كه مقالاتِ ادبي‌ي سالهاي دور و نزديك را در دسترس علاقه‌مندان قرار داده بود (سايتِ مجلاتِ تخصّصي نور)، و خوشبختانه اشعارِ مورد نظرم در يكي از اين مجلّات مشاهده شد. توضيحاً بنده و سراينده‌ي بزرگِ اين اشعار ، چند دهه قبل در تهران، در يك انجمن وزينِ ادبي، با يكديگر ديدارهايي داشتيم : ايشان جنابِ مهندس «مصطفي سرخوش» شاعرِ ارجمندِ شاهنامه‌شناس و فردوسي‌دوست، بودند كه عميقاً علاقه‌ي وافري به وطنِ عزيزمان «ايران» تا زنده بودند داشتند. جنابِ اُستاد «مصطفي سرخوش»  فرزندِ شايسته‌ي (مرحوم «يحيي‌خانِ سرخوش» شاعرِ فرهيخته‌ي دوره‌ي قاجاريه) بودند كه مثنوي‌ي بسيار زيبايي در عشقِ به وطن سروده‌اند كه اين مثنوي به وزنِ دلپذيرِ اشعارِ «شاهنامه‌ي فردوسي» مي‌باشد، لازم به ذكر است كه حضرتِ اُستاد «مصطفي سرخوش» آنقدر تبحّر و قدرتِ كلام در اين مثنوي از خويش نشان داده‌اند كه عدّه‌اي (حتّي از فرزانگان) اشعارِ ايشان را گمان برده‌اند كه از «شاهنامه» و سروده‌ي حضرتِ «فردوسي» است، درحالي كه خوشبختانه توانستم بعد از مدّتها كنكاش و تلاش ، اين مورد را پيدا كرده و به اهلِ ادب و به ايران‌دوستانِ اين سرزمينِ پاكِ اهورايي، در وبلاگِ «از بيدلانگي‌ها» ارائه بنمايم. اهورامزدا روحِ پاكِ اُستاد «مصطفي سرخوش» را هماره لطيف و پُر نور بداراد، ايدون باد.  

اكنون مثنوي‌ي معنوي‌ي زنده‌ياد اُستاد «مصطفي سرخوش» را به همه‌ي ياران و دوستان و فرهيختگان و خوانندگانِ ارجمند تقديمِ مي‌دارم : دكتر مرسده‌ زنده‌دل :

 

به دل آتـــشـــي دارم افــــروخــتـــه

وز آن خـــرمـــنِ جـــان مـــن سوخته

دلــم گـشـتـه چـون كـوه آتـشـفشان

شـــرارش هــمــي ســرزنـد از زبــان

به دل هـــر كه را مِــهْــرِ مــيـهـن بُوَد

روانـــش چــو مــن پـاك و روشن بُوَد

مـــن او را نـــدانـــم جــز آزاده كــس

كــه آزادگــان راســت اين مهر و بس

خود ايــن مهـر را گـوهر آزادگي‌ست

كه آزادگـي خـود خــدا دادِگـي‌ســت

خِـرَد نيست آن را كه اين مِهـر نيست

خـردمند داند كه كه اين مهر چيسـت

ســرشــت مــن از مــهــر ميـهن بُـوَد

من از مـيــهــن و مـيــهــن از من بُـوَد

ز «فـردوسي»‌اَم آمـد ايـن گفـته يـاد

كه دادِ سـخـن را چـون اوكــس نـداد

چه خوش گفت آن مردِ دهـقــان نژاد

«چــو ايـران نـبـاشـد تـنِ مـن مـبـاد»

ز يـــــزدان بـــر او جـــاودانــــي درود

كــزو مــانــده ايــن آريـايـــي ســـرود

ازو زنـــده شـــد نـــامِ ايـران‌زمـــيــن

وَزوُ تــازه شــد رســمِ ديــريــنـه دين

***

تو اي خـاكِ ايــرانِ مـيـنـــوسِــرِشْـتْ

تو اي مجــمـــرِ آتـــــشِ زردُهُـــشْـتْ

تـو اي خـانــه‌ي مِـهْــــرِ ديـــريــــن ما

بُـوَد بـر تــو چــشـمِ جـهـان‌بـــيـــنِ مـا

تـو اي كـاخ فـرهـنـگ وُ گـنـج وُ هـنــر

تو اي كشـورِ دانـش وُ هــوش وُ فَـــر

تو اي ســرزمـــيـــن خــــور آبـــاد مــا

تو اي شــهــر شــيـرين و فـرهـاد مــا

تــو اي بــــارگـــاهِ انــــوشــــيــــروان

تــو اي جــاي مـــردانِ روشـــــن‌روان

تــو اي مــرزِ شــاهــانِ كشـورسِـتان

تــو اي مـــيـــهـــن رُسْـتَــمِ داســتان

تــو اي زادگــــاهِ سَـــــــرانِ دلـــيــــر

چو گــيـــوِ جــوان وُ چـو گـودرزِ پـيـــر

تو اي بــوســـه‌گـاهِ كَـهـان و مَــهـــان

تو اي نــورِ چــشــم وُ چــراغِ جــهـان

تــو اي دخــمـــه‌گــاهِ نــيـــاكــانِ مـــا

كه باشــي گــرامــي‌تـر از جــانِ مـــا

مــمــانــاد بــي تـــو سَــر وُ جـانِ من

كه ارجِ تـــو را كـــس نـــداند چــو من

سـري بـــي‌تو بَـرْ تَنْ بـرازنـده نيسـت

اگر هـســت، هــرگز فـرازنده نيـسـت

ز مِــهْــرِ تو روشـــن روانِ مـن اســت

بــه نـــامِ تــو گــويــا زبـانِ من اســت

كــه بـگذاشــت ايــن نــامِ زيـبــاي تـو

كه زيــبــد بــه زيــبـا ســــراپــــاي تـو

هــمــاره بــه نـيــكــــي تـو را يـاد بـاد

بَــــر وُ بـــــومــــــت آزاد و آبـــاد بـــاد

***

دريــغــا كــه ويـــرانــه بــيــنــم تــو را

بــه چــنــگالِ بــيــگـانـه بـيــنـم تــو را

كــــجــــا رفــــت آن روزگــارِ مــهـــي

كـجـا رفـت آن فَـرِّ شـاهـنـــشـــهــي

كـجــايـــنــد مـــردانِ شـيـرَافْــكَـنَـــت

كــه بـــودند پـيــوســـتـــه پـيــرامُنَـت

تو را چون شـد اسبـانِخوش‌يـال‌و‌ُدُم

ســمـــنـــدانِ چـــالاكِ پـــولاد سُــــم

ز زيــبــا زنــانــت نـــيــابـــم سُـــــراغ

نشسـته‌است بر جـــاي طاووس زاغ

***

در ايــــن بــــاره بـــا مـادرِ خـــويشتن

شــبــيســاز كــردم نـــواي سـخـن

بــدو گـفـتـم از درد وُ تيـمارِ خــويــش

هم از چـهـره‌ي زرد وُ بيمارِ خــويــش

ســرِ رشــتــه‌ي گـفــتـگـو گشـت باز

بـــر او آشـــكــارا شـــد از پــــرده راز

بسـي رفــت وُ آمــد سـخـن در ميـان

ز ايـــــــران وُ كـــردارِ ايـــــرانـــيــــان

پُر از اشـــكْ رخـسـار وُ دلْ پُر زِ سـوز

بــدو گـفــتــم : اي مــادرِ دلـــفــــروز

كـه مـا را چـرا ايــن بَد آمـد به سَـــر؟

چـرا گشـتـه ويـرانه اين بـوم و بــــر؟

چــه كرديم كاينگونه گشتـيم خــوار؟

خِــرَد را فكـنديم ايــن ســان زِ كـــار؟

نـبــود ايـن چنـيـن كــشـور و ديـنِ ما

كـجـــا رفــــت آيــيــنِ ديـــريـــنِ مـا؟

به يــــزدان كــه ايــن كـشـور آباد بود

هـــمــــه جــــاي مـــــردانِ آزاد بــود

در ايــن كـشــور آزادگــي ارز داشـت

كـشــاورز خــود خــانـه وُ مرز داشـت

گـرانـمـايـه بــود آن كــه بـودي دبـيــر

گـرامــي بُــد آن كــس كـه بودي دلير

نه دشمن در اين بوم وُ بَرْ لانه داشت

نه بـيـگانه جايـي در ايـن خانه داشت

سَــرافــراز بُــد هــر كـه فرزند داشت

سَرافــرازتـــر آن كــه او چَـنــد داشت

بـزرگــي بــه مــردي وُ فـرهـنــگ بود

گـدايــي در ايــن بـوم وُ بَــرْ نَـنْـگْ بود

در ايــن خــاكِ زَرخــيــزِ ايــران‌زمـيــن

نـبــودنــد جـــز مَـــرْدُمــي پــاك‌ديــن

كه دشـمــن هــراسـيدي از نامشـان

نه ايـن گـونـه بُـد چِـهْــر وُ انـدامشـان

هــمــه ديــنِــشـان مَــردي وُ داد بـود

كــــزآن كـــــشــــور آزاد و آبـــاد بـود

نـگـفـتـنـد حــرفــي كــه نـايد بـه كـار

نَـكِـشـتـنـد تـخـمـي كـه نـايـد به بـار

هـمـه دادگُــســتـــر، هــمــه داديــار

خِــرَد،كـرده بــر جــان وُ دل شهريـار

بهـشـتـي از ايـن بــوم وُ بَـرْ ساختـند

كـز آن در جـهــان سَــرْ بــرافـراخـتـند

چـو مِـهْــر وُ وفــا بود خود كيششـان

گـنــه بــود آزارِ ســگ پــيــشــشــان

هـمــه بــنــده‌ي پـــاكِ يـــزدانِ پـــاكْ

هـمــه دل پُـر از مِـهْرِ ايـن آب وُ خـاك

پـــــــدر بــر پـــــــدر آريـــايــي نـــژاد

زِ پُـــشـــتِ فـــريـــدونِ نـيـكـــونـهـاد

بــهـــشــتــي بُــد ايـــرانِ آن روزگــار

به زيــبــايي وُ رنـگ وُ بــوي وُ نــگــار

گلــســتــان وُ بـاغـــش پُـر از بار وُ بَر

نـيـسـتـان وُ دشـتـش پُـر از شـيــرِ نَر

همه مرز وُ بـومــش چـمـن در چـمـن

پُـــر از لالــه وُ سُــنــبُــل وُ يـاســمـن

كـنـون بـنــگــر آيــيــن وُ كــردارشــان

زِ نـابــخــــردي، خــامْ گـفــتــارشــان

هـمـه كــارشـان كيـنـه وُ دشمنيست

همـه خوُيِـشـان، خـويِ اهـريمنيست

هــمــه پاســبــانِ زَر وُ گـنــجِ خـويش

به دشمن سپرده سَر وُ جان وُ كيـش

زِ دانــشْ گُــريــزانْ هـمــه مَــرد وُ زَن

زِ ناپُــخــتــگــي دُشـمـنِ خـويــشـتـن

نــدارنـد مِـهْـري بــر ايــن بـــوم وُ بَـــرْ

نــخــواهــنــد آســـايـــشِ يـــكــدگــرْ

ز نــا‌بــخـــردي بـــرده دشــمــن زِ ياد

بـه نـاكــامــي‌ي يـگـدگــر گشته شاد

پيِ ايـمـنـي جُــســتـــن از نـابـــكــار

به مُشـتــي گِــلْ انــدوده سوراخِ مار

نه بــيــمــي زِ كــژّي‌ُّ و از كــاســتــي

نه مِـهْــري بـه نـــيــكـويـي‌ و راستي

دوان هـر كــســـي از پــيِ آب و نـان

بـه دُشـنـامِ گــيــتــي گـشـوده زبـان

نـديـده كــسـي را چــو در خــورد راز،

ســرِ گـفــتــگـو كـرده بـا خـويـش باز

شـتـابــان پــيِ دانـه هر سو چو مور

زِ سَـرْگَشـتـگي راهِ خـــود كــرده دور

به كـامِ دلِ خويــش كــوشـنـد و بـس

هـــمــــه بـــنــــدگانِ هـــوا و هــوس

به يــزدان كـه از چـشمِ خــودبـيـنِ ما

بـــلايــي شــده دانـــــش وُ ديـــنِ ما

نــيــاكـــانِ مـــا را جُـــز ايـــن بـود كار

نــكــردنــد خــود زنـــدگي بــنـــده‌وار

بـــر ايــن مَــرْدُمِ بــدتـــر از ديـــو وُ دَدْ

بــــســــوزد دلِ هـــر كـــه دارد خِــرَدْ

كــجــا رفـت آن دانــش وُ هـوشِ مـا؟

كه شـــد مِــهْـرِ مـيـهـن فراموشِ مـا؟

كـه انـداخت آتـش در ايـن بوسـتـان؟

كـزآن سـوخـت جان وُ دلِ دوستـان!

كه چــشــمِ جـهــان‌بينِ ما كور كـرد؟

كــهمـــا را ز راهِ خِـــــرَدْ دور كــــرد؟

كه چيد اين گُلِ سـرخِ خوشــروُيْ را؟

كــزآن بُـرْدْ هـم رنـگ وُ هـم بـــويْ را

كه كَنْـد اين درخـتِ كُـهـن را زِ جــاي؟

كهبُـرْد از كـفِ مـا دل وُ ديـــن وُ راي؟

كه نامَــرْدُمــي را بــه مـــا يـــاد داد؟

بَــروُ بـــومِ مـــا را كـه بَـــرْ بــاد داد؟

كه بـگـشــود اهــريــمــنــان را زِبنـد؟

كهانــداخــت مــا را بــه راهِ گـزنــــد؟

چـرا آتــشِ مِــهْــرِ مـــا سَــرد شـــد؟

كـز آن گونـه‌ي ســرخِ مــا زرد شـــد؟

***

چـو با مـامِ خـود گفتـم از دردِ خويش

فرو رفـت در غــم، سَــر افكـنـد پيش

زماني زِ خود رفـت وُ آمـد بـه خويش

نبود اين زمـان چـون زمـان‌هاي پيش

دگــر خُـــرّم وُ شــاد وُ خـنــدان نـبـود

تَــنــي بــود، گـويـي در او جــان نبود

هــمــه چــهـره‌اش زرد وُ بـيـمـار بـود

دلــش بــر غـــم وُ رنـج وُ تـيـمـار بـود

بـه آهـســتـــگـي بـا لــبـي پُــرْ دُروُد

سَــرِ خويـــش را ســـوي بـالا نُــمـود

وزآن كس كه بر هرچـه فرمانرواست

توانـايـي خـويـــش را بــاز خــواسـت

چو يــزدان نــديــد انــدر او كـاسـتي،

بـدو داد آن را كـــه او خــواســـتـــي

كــســي را كه پاكـست گفـتـار وُ كار

به يـزدان كه يـزدان مـر او راسـت يار

چــو نـيـروي گُــم كــرده را بـاز يافت،

بـه فــرجام خــود را چــو آغــاز يافت،

پــس آن گَــهْ نــواي سـخن ساز كرد

سَــرِ گــريه را بــا ســخـــن بـــاز كرد

كـــه اي مــهـــربــانْ پــاكْ‌فـــرزندِ من

تــو اي مــيــوه‌ي مِـهْــر وُ پـيـونـدِ من

نــبــيــنــم تـو را ايـن چنــيــن دردْمند

كــه دَرْدِ تــــو آرد بـــه جــانـــمْ گـزنـد

به گـيـتــي بِــه از مِـهْرِ فـرزند نيست

از ايـن ‹بار› خــوشـتـر ز پيوند نيست

مرا رنـج وُ سخــتـي بـه اندازه نيست

به نــزدِ من اين دَرْد وُ غم تازه نيست

بــدان ريـــزم از ديــدهْ خــونِ جـــگــر

كه بـــيــنــم تــو را خــود به دَرْدِ پــدر

پــدر نــيــزْ اَنْـدر دل ايــن رنج داشـت

ندانـسـتم ايـن تخم در دوده كـاشـت

همه راسْت بود آن چـه گفتي به من

كنـون اي پـسر بشـنـو از مـن سـخن

چـــو آمــــد پــــدر را به سَـــرْ روزگار

نــبــودي مــگـر كـودكــي شـيـرخوار

نــديــدي تــو گَـر مِـهْـر وُ چــهــرِ پــدر

پــدر نـــيــز سـيــرت نـديــد اي پـسر

چـو خــواهــي كــه بـيـنـي روانِ پـدر

تــو اي جــان فـــرزنــد در خــود نـگـر

كـنـون گر چه خفته است در زيرِ خاك

روانــش شــده ســوي يـــزدانِ پــاك

بـه جـا مـانـده زو دفــتـــري يــادگــار

كه آيــيــنِ مِهْـر است و دستـورِ كــار

بــه گـفـــتـــارِ شــيـــرينِ نغـزش نگر

كــزان زنــده مــانــده‌ســت نـامِ پــدر

***

كــنــون گــو ش كُـن جــانِ فرزنـدِ من

ســخــن‌هاي شــوي خـــردمــنـدِ من

كه گــفــتــارِ پُــرمــغــزِ آن هـوشـيـار

كُــنَـــد بـــر تـــو ايــن راز را آشــكــار

شـنـيـــدم كه مـي‌گفـت اين داستان

ز ايــــــرانِ امــــروز وُ از بـــاســتـــان

كه بـــود ايـــن بَر وُ بومِ مينوسِرِشت

به گاهِ نــيــاكــان، چــو بـــاغِ بهـشت

تُـــهــي از غــــم وُ دَرد وُ آزار وُ رنـــج

پُـر از گوهـر وُ سيــم وُ ديـنار وُ گَنـــج

چـــو آوازه‌ي گــنــجِ ايـــن بــوم وُ بَــرْ

به گيتـي پراكـنـده شـد سَـرْ بـه سَـرْ

بــر آن شــد ز كــيــن دشـمـنِ نابـكار

يـكــي چــاره ســازد كـه بـي‌كـارزار،

به چـنــگ آوَرَد گــنــجِ اين بــوم وُ بَـرْ

زَنَد تيشــه بر ريشـه‌ي خـشــك و تَـرْ

چو جُــســتـنـد مـر بنـدِ خـود را كـلـيد

بـَـدانـديــشــگان با دلـي پُــر امــيــد،

نــهـــادنـــد پـا انــدريـن مــرز وُ بــوم،

به گـفـتـارِ نـغــز وُ بــه كـــردارِ شـوم

تــنـي چــنــد از ايــرانــيــان را بــه زَرْ

خــريــدنــد وُ شــد تــيـــرشـان كارگر

يـكـي رخـنـه كــردنـد در ديــنـــشـان

بـبـسـتـنـد چـشـمِ جـهـــان‌بـيـنـشـان

در دانــش وُ شــرم وُ مــهــر وُ هــنــر

بـبـسـتـنـد بر رويـشـان سَــر به سَــر

كـشـيـدنـشـان سـوي كـردارِ زشــت

يكي دوزخي سـاخـتـنـد از بـهـشــت

در آن آتـــــشِ كـــيـــنـــه افروخــتـنـد

هـمـه خـرمـنِ مــردمــي سـوخــتـنـد

نهالي كه دشمن در اين خانه كاشت

بـسـي شــاخ آورد و سَـرْ بـرفـراشت

درخـــتــي شـــد از گـــردشِ روزگــار

بَـــرِ دشـــمـــنــــي آخـــــر آورد بـــار

از ايــن مــيــوه‌ي تــلــخِ اهــريـمــني

پراكـنده شــد تــخــمــه‌ي دشـمــني

نــشــســتـــنـــد بـــر بــــاره‌ي آرزوي

بَـدانـــديـــشــِـگانِ دَد وُ ديـــو خـــوي

خِــــرَد را ربـــودنــــد از ايـــرانـــيـــان

چــو گــويــي گــرفتــنْدِشان در ميان

زمــانه چــو تــخــمــي پــراكـنده كرد

نـــشــايـــدكــنـي بــا زمــانـه نــبـرد

كـــســي ايــن پــراكــنــده گِـرد آورد،

كه ره جـــويـــد از دانــــش وُ از خِــرَد

چو رفت از كسي هوش‌وُ‌‌شرم‌وُ‌خِـرَد

بـه گــفـــتـــار وُ كــردارِ خــود نـنـگـرد

به چَشـمَـش بَـد وُ نيـكْ يكسان شود

بـه پـنـدارْ چــونْ طــفــلِ نــادان شود

كه دانـــد زبـــانِ پـــدر ســودِ خـويش

از آن بشــكــنــد هـر چه بيند به پيش

بـــدان تا نــبــيــنــد دبـسـتــان كــوي

كُـــنَـــد مــــرگِ مـــام وُ پــــدر آرزوي

خِــرَدمـــنــد را دانـــشِ ايــزدي است

كه بي‌دانـشي خود ز نابخردي است

همي‌گفت و از سـوزِ دل مي‌گريست

دل افسرده را چـاره جـز گـريه نيست

بــدو گــفــتــم اي مــادر مــهــربــــان

دگر باره بـگــشــاي بــر مـــن زبــــان

هــمــي بــاز گــوي آنـچــه گفتت پدر

ز فرجـــامِ ايــن داســتــان بــر پــسر

كه ايــرانـــيــان را چه بر سَرْ گذشت؟

از آن پس كه دشمن‌به‌ما‌چيره‌گشت؟

***

چــنــيــن گــفــت آن مادرِ غمـگـسـار

كز آن پس چنـان تــيــره شـد روزگـار

كه شـيـرازه‌ي كشور از هم گسيخت

ز مَــرْدُم هـمـه شــرم وُ آزرم ريـخـت

نِـــگــر تا چــه كـــردنـــد ايـــرانــيــان

چــو پــاداش وُ كــيـفــر برفت از ميان

به بــازي چــو نــقــدِ خِــرَد بــاخــتـند

بــه نــاچــار بــا دشـمــنـان ســاختند

چو كـشــور زُ دشــمــن پُـــرآواز شـد

دَرِ مـــرزْ بَـــرْ دشــمــنـــان بـــاز شـد

نــهــادنــد پـــا انــدريــــن بـــوم وُ بَــرْ

خُمِ ســيــم وُ زَرْ را گــشــودنـــد سَـرْ

به زَرْ ناكــسـان را دهــان دوخــتــنــد

كسان را هـمـه خائنان ســوخــتــنــد

بـدان تا فــرومـــايــه گــــردد بــلــنــد

فـــكـــنـــدنــد آزادگــان را به بـــنـــد!

بــبــســتــنــد دســتِ هــنــرمــنــد را

گــشــودنـد ز اهــريــمــنــان بــنــد را

هــمــه هــر چــه ديــدنــد از دشمنان

خــمــوشــي گــزيــدنــد از بـيــمِ جان

نــكــردنــد بـــا دشـــمـــنـــان كــارزار

بـــه دســتِ زمــانــه ســپــردند كــار

ز بــيــداد و از ســخـتـي‌ي زنــدگــي

نـــهــــادنــــد ســـر در رهِ بــنــدگــي

چــو از مَـردي و مَــرْدُمــي كــاسـتند

همه چــون زنــان چـــهــره آراســتند

زِ ديــنِ بــهــي دســت بــرداشــتـنـد

ز بي‌دانشي تخــمِ كــيــن كاشــتـنـد

چــو از بــاده‌ي كــيـنه گشتـند مست

زِ يــزدان پـرســتـي كـشـيـدند دست

دگــــر روزگــــاري پــــديــــدار شـــد،

در آن مَردي و مَـرْدُمــي خــوار شـــد

تــهــيــدســتــي‌ي مــردِ دانــش‌پژوه

بــرون رانـــــدش از دوده وُ از گـــروه

فـــرومــايـگــان گــردن افـراخــتــنــد

نژاد وُ هنـر بــهــرِ خــود سـاخــتــنــد

گرفــتــنــد فرمــانِ دشــمــن به جان

نـــشـــســـتــنــد بــــر جــاي آزادگان

زَر وُ كــــشـــــور وُ دوده را رايـــگــان

ســـپــردنــد يــكــســر بــه بيـگانگان

پــراكــنــده شــد كــشــور و گـنـجِ ما

تَــبـَهْ شـــد هــمــه حــاصــلِ رنـجِ ما

چو خــواهــد شــدن كشوري از ميان

فـــرومـــايـــه گـــردد در او مـــرزبــان

تـــو را كـــردم آگــــه زِ گـــفـــتِ پــدر

كــنـون بـشـنـو از من سخن اي پسر

بَــرِ مَــردِ فـــرزانــــه‌ي هــوشـــيـــار

شــگــفــتــي نــدارد چــنــيـن روزگار

دروغ آن زمـــان نـــزدِ مـــا بُــدْ گــنـاه

كــه مـا را نــبــودي چنين رسم وُ راه

چــو نــاكــس بــه دِهْ كــدخدايي كند

كــــشــاورز بــايـــد گـــدايـــي كــنــد

چــو در كـار پــاداش وُ كــيــفر نـبــود

زِ كشور همـي بـگـسـلـد تــار وُ پــود

چــو گــردد كــلانــتــر يـكـي تيـره‌راي

شــود پــاســـبـــانْ دُزْدْ را رهـنـمـاي

چــو دانــش‌پــژوهــنــده بـيــنـد زيـان

كه بندد به دانـش‌پــژوهــي مــيــان؟

چــو گـــردد فـــــرومـــايه آمـــوزگــار

تــو خــود گـو چــه آرد زمـانه به بـار؟

ســزاوارِ كــيــفــر چــو پــاداش ديــد،

هــنــرمـــنـــد بــايــد شــود نــااميـــد

چو گــردد ســتـمْ : داد وُ دزدي : هنر

كــجــا شــاخِ دانــش دهـد بــار وُ بَرْ؟

چودُشمن،گرامي‌شد‌و‌دوست،خـوار،

بــه نــاچــار پــيــش آيــد ايـن روزگار

زِ بــهــرام وُ كــيــوان وُ از مِـهـر وُ ماه

نـبـيـنـم گـنـــاهـي در ايـن دسـتـگـاه

جـهـان را چـو بـا چـشــمِ دل بـنـگري

نــدارد كــســي نــيــك وُ بَـد اخـتـري

به يــزدان كــه هــرگــز جـهـان‌آفـرين

نـه بـا بـنـده‌اي مِـهْــر ورزد نــه كـيـن

زِ نــيــك وُ بــدت هـر چــه آيـد به سَرْ

ز خـود بــيــن وُ از كـرده‌ي خود شمَر

از آن روز دشـمـن به مـا چيره گشت

كـه ما را روان وُ خِــــرَدْ تــيــره گشت

از آن روز ايــن خــانـــه ويــرانــه شـد

كـه نــان‌آوَرَش مـردِ بــيــگــانــه شـد

به يـزدان كـه گـر مـا خِـرَد داشــتـيـم

كـجـا ايـن سـرانـجـامِ بَـدْ داشــتـيـم؟

هـمـه رنـج وُ نـفـريـن وُ دَرْد وُ بلاست

سـرانـجـامِ بــرگــشـتـنَ ازْ راهِ راست

چو بـشـنـيـدم از مادر اين سرگذشت

كـه مـا را زِ دشمن چه بر سَرْ گذشت

به دل گـفـتـم اي غـافـل از خـويشتن

گـرامـي چـه داري سَـر وُ جـان وُ تَـن

اگـر مـايـه‌ي زنـدگــي بــنــدگي‌ست

دوصــد بـار مُـردن بِه از زنــدگي‌ست

بَــرِ دشــــمــــنِ نـــاكـــسِ نــابــكــار

مُــدارا پــشـــيـــمـانـــي آرد بــه بــار

بـســوزد در آتـــش گـرت جـان و تــن

بِه از بــنــدگــي كــردن وُ زيــســتــن

بــيــا تــا بكــوشـيــم وُ جَـنْـگ آوريــم

بُــرون سَــر از ايــن بـارِ نـنـگ آوريــم

بــه دامـــانِ زيــبـــاي ايـن بــوم وُ بَـرْ

سِــزَد كــز دل وُ جــان گــذاريـمْ سَـرْ

رهــانــيــم از چـــنـــگِ اهريــمَــنَــش

چــو پــروانــه گَـرديــم پــيــرامُــنَــش

بـــگـــيــــريـــم دســـتِ كــشــاورز را

بـــبـــنــديـــم بـــر دشـمــنـان مـرز را

بــيــــاريــم آن آبِ رفــتــه بــه جــوي

مــگــر زان بــيــابـــيـــــم بــاز آبــروي

شــود مَــرْدُمــي كــيــش وُ آيـيــنِ ما

نــگــيــرد خِـــرَدْ خُــــرده بــر ديــنِ ما

كــه تــا بــازگــردد خــود اين بوم وُ بَرْ

بـه گــاهِ نــيــاكانْ، پُــر از زيــب وُ فَــرْ

زِ دشـمـن تو ياري چه جويي همي؟

بـه بـيـهـوده اين ره چه پويي همي؟

كه از دشـمـنـان دوسـتـي خـواستن

بُـــوَدْ ارزشِ دوســتـــانْ كـــاســـتــن

تــو راهـي كه دشـمــن نـمـايد مپوي

كه پــويــنــده را خــواري آيـد به روي

كــجـا دوسـتـي آيـــد از دشـمـنـان؟

كه ديـدسـت نـيـكـي ز اهـريـمـنـان؟

كسـي كو خـردمــنـد و آزاده‌خـوست

به دشمن نپيـونـدد از دسـتِ دوست

بـــيــا تــا بــجــويــيــم يــاري زِ هـــم

بكـوبــيــم پــا بــر سَــرِ رنـــج وُ غـــم

بــرانــيــم دشـمــن از ايــن بـوم وُ بَرْ

هـــنــر را پـــديـــد آوريــــم از گُـــهَــرْ

مــگــو بـــســـتْ دســـتِ مـرا روزگار

نــيــايــد زِ دســتِ فــروبــســتــه كار

به سگ بين كه چون جانفشاني كُند

به بــنـــد انـــدرون پــاســبـانــي كُند

خــوشــا آن كــه ســگ‌وار همّت كُند

كــه با گـردنِ بــســتــه خــدمــت كُند

زِ «ســرخــوش» بـيــامــوز آييـنِ كار

بــه مــيـهن‌پــرســتــي شـو آموزگار

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع   وبلاگ از بیدلانگیها



:: موضوعات مرتبط: شعر-شعر نو -شعر کلاسیک-شعر سپید
:: برچسب‌ها: مثنوي‌ي عشقِ به وطن, شاعر, مصطفی سرخوش, ویکی‌پدیا
آموزش ویرایش
دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 20:13
 

از اینکه معلم برگۀ املای بچه‌ها را برای صحیح کردن به دست من می‌سپرد کیف می‌کردم. تنها کسی بودم که یک بار حتی یک اشتباه املایی هم نداشت.

برای همین خوشحال بودم که نیازی به امتحان املا ندارم و حتی می‌توانم به معلم هم کمک کنم.

علاوه بر اینکه مامان همیشه کتاب و مجله جلویم می‌گذاشت تا بخوانم و زیر کلمه‌های جدید خط بکشم و با خودم مرور کنم این اتفاق فرخنده مرا بر آن داشته بود تا منتظر نمانم واژه‌ها خودشان را به من نشان دهند، بلکه خیلی کنجکاوانه و دقیق به دنبال آن‌ها باشم و شکارشان کنم.

این عادت حسنه از همان روزها با من ماند.

بعدها دیدم که به درهم ریختن متن و جملات و نوشته‌ها علاقۀ زیادی دارم و همین می‌تواند جایی باشد برای یادگیری بیشتر.

ریزبینی و دقتم هم که گاهی برایم دردسر می‌ساخت می‌توانست سبب خیر شود و شد.

این روزها که کار ویرایش را به‌طورجدی دنبال می‌کنم و در کنار نوشتن یکی از مهارت‌های موردعلاقه‌ام است فکر کردم که من چرا هیچ‌وقت یک دورۀ ویراستاری شرکت نکردم؟

فکر می‌کنم ویراستار کاری خیلی ارزشمندتر و مهم‌تر از این دارد که با نقطه و ویرگول و علامت تعجب‌ها سروکله بزند.

این‌ها یک سری قواعد و قانون است که می‌توان هم در دوره‌های ویراستاری و هم با مطالعۀ کتاب یاد گرفت و بر آن‌ها مسلط شد.

رفتاری مکانیکی که برای همۀ نوشته‌ها یکسان است.

خیلی راحت می‌توان یاد گرفت که فعل جمله کجا باشد و نهاد و قید و صفت چه رفتاری دارند.

اما کاری که از همه مهم‌تر است و فکر می‌کنم وظیفۀ اصلی ویراستار هم همین باشد زیباسازی نوشته است.

اینکه متنی را از نظر ساختاری و محتوایی چنان ویرایش کنی که راحت‌تر خوانده شود، قابل‌فهم باشد و از ثقیل بودنش آن‌قدر بکاهی تا خواندش سهل شود.

حالا این وسط‌ها اگر یک ویرگول یا نقطه هم این‌طرف و آن‌طرف شد ملالی نیست.

البته تا جایی که به معنای متن آسیبی نزند.

حالا این مهارت را که توی کلاس‌ها و کتاب‌ها یاد نمی‌دهند.

چه کنیم؟

خواندن و خواندن و خواندن.

تنها کاری که در این زمینه به ویراستار کمک می‌کند همین است و بس.

خواندن هم نه هر خواندنی.

تا می‌توانیم باید بچسبیم به آثار ممتاز و فاخر فارسی و حتی ترجمه‌هایی که بتوان از آن‌ها فارسی نوشتن را یاد گرفت.

برای اینکه توضیح اضافه ندهم به این نقل‌قول از رضا بابایی پناه می‌برم:

«برای پیشرفت در هنر نویسندگی دو توصیۀ مهم و کلی وجود دارد که به قطع کارساز است: نخست اینکه تا می‌توانیم باید نوشته‌های خوب و زیبا را بخوانیم و دوم اینکه توصیۀ اول را جدی بگیریم؛ یعنی گمان نکنیم که از راهی غیر از خواندن آثار ممتاز، در نویسندگی می‌توان به جایی رسید. بهترین کلاس‌های آموزش نویسندگی، در میان سطرهای یک نوشتۀ خوب برگزار می‌شود و مؤثرترین گام را آنگاه برمی‌داریم که قلم‌ به‌ دست می‌گیریم و می‌نویسیم.»

درست است که بابایی این‌ها را در باب نوشتن گفته اما مگر ویراستار از نویسنده جداست؟

 

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

 

    منبع   وبلاگ زهرا شریفی



:: موضوعات مرتبط: ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: آموزش ویرایش, معلم, کتاب, ویراستار
نویسندگان چگونه جهان را تغییر می‌دهند؟
دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 1:24
 

با خودم فکر می‌کردم چرا بعد از گذشت چند قرن آموزه‌های گلستان و بوستان سعدی دهان‌به‌دهان می‌چرخند و غزل‌های حافظ روح‌نوازند. چطور می‌شود که رمان‌ها و مقاله‌هایی از سال‌های دور هنوز الهام‌بخش و راه‌گشا هستند.

حتی درگیریم با کتیبه‌هایی که به ‌جا مانده از دورانی که نمی‌توانیم حدس بزنیم چه می‌گذشته بر مردمانش، که دست به دامان سنگ و چوب‌نوشته‌ها شده‌ایم.

به گمان من جهان شبیه یک کشتی بزرگِ در حرکت است. کشتی‌ای که گهی تند و گهی خسته می‌رود و جایی هم به گل می‌نشیند.

یک کشتی رها در اقیانوسی عظیم با ساکنانی که هم را نمی‌فهمند. درکی از هم ندارند و هر که بار و توشه‌اش را زیر بغل زده و چشم‌به‌راه مقصد است.

نویسنده توی این کشتی سکان هیچ‌چیزی را در دست ندارد مگر قلمش.

قلمی که می‌تواند خودْ سکان‌دار باشد و چراغ راه.

اینجاست که او به دنبال دل‌خوشی بزرگی می‌گردد تا بتواند روح متجاسر خود را آرام کند.

نوشته‌های بزرگ از همین‌جا متولد می‌شوند. زایش کلماتی که در فهم نمی‌گنجند و زمان می‌برد تا کسی درک کند که چه می‌خواسته بگوید آنکه چنین قلم زده است.

نویسنده وقتی سطح فکر و دغدغه‌اش از محیط اطراف خود بالاتر می‌رود و نمی‌تواند آنچه را در ذهن دارد، بیان کند دیگر صدایش را خاموش کرده و قلمش را روشن.

او در پی تغییر است و تغییر را از خودش شروع می‌کند. می‌نویسد و امید دارد تا این دگرگونی و شکوفایی اثر بگذارد در دل خواننده. کلمات را به پا می‌دارد برای ایجاد تغییر، هرچند کوچک و خرد.

مگر نه این‌که جهان با همین انقلاب و تحول‌های کوچک پیش می‌رود؟

قدرت نویسنده برای تغییر جهان همین حروف کوچک و بزرگی است که به هم می‌چسبند و گاهی فریاد می‌شوند و گاه بغض می‌مانند.

می‌گویند همیشه سنت و خلاقیت در تضادند. حالا فرد خلاق چگونه خود را در جامعه‌ای سنتی ابراز کند که نه خود به ستوه بیاید و نه دیگران؟

هنر اینجا قد علم می‌کند و به‌زعم من نوشتن برترین ابزار ابراز است چراکه «کلمه» ثروت عظیمی است و وجه مشترکی که می‌تواند پیوند راحت‌تری با دیگران برقرار کند.

وقتی جهان تهی می‌شود و سیاهی پیش چشم همه را می‌گیرد، نویسنده شاید کسی است که تسلیم نشده و تلاش می‌کند برای جهت‌دهی اندیشه‌های پراکنده. او می‌نویسند تا جهان جای بهتری باشد برای زیستن. برای ماندن. برای شاد بودن وقتی همه‌چیز رنگ نیستی دارد.

تغییر جهان با نوشتن چطور ممکن است؟

می‌توانیم با نوشتن به دیگران نشان دهیم که بدون اینکه مسیر تعریف‌شده‌ای را پیش بگیرند می‌توانند کارهایی که دوست دارند را راحت‌تر و بهتر انجام بدهند.

می‌توانیم عشق و اشتیاقمان را گسترش دهیم.

می‌توانیم «نوشتن» را یاد بگیریم!

می‌توانیم آنچه آموخته‌ایم را به دیگران انتقال دهیم.

می‌توانیم با کلمات به تمام نقاط جهان پل بزنیم.

می‌توانیم منحصربه‌فرد بودن خودمان را درک کنیم و نشان دهیم.

می‌توانیم الهام‌بخش باشیم.

تغییر جهان یک فرایند بی‌پایان است و هرکدام از ما می‌توانیم با نوشتن و بیشتر نوشتن دری به روی زیبایی‌ها باز کنیم. پنجره‌ای بگشاییم و بی‌کرانی توانمندی‌ها و کارایی‌ها را نشان دهیم.

من می‌توانم تو هم…

با نشان دادن آنچه انجام داده‌ایم و می‌دهیم و یادآوری اینکه تو هم می‌توانی، با تغییر نگاه‌ها و اندیشه‌ها، یک واکنش زنجیره‌ای برای تغییر شروع می‌شود.

کمترین اتفاقی که نوشتن رقم می‌زند تغییر درونی است که نمود بیرونی دارد و منجر به تغییرات بزرگ‌تر می‌شود.

با نوشتن ارزشی را به جهان اضافه می‌کنیم و ماندگار می‌شویم.

شاید خودمان ندانیم؛ اما نوشتن ابزاری قدرتمند است برای نشان دادن اینکه جهان را چطور می‌بینیم.

ما با کلمات تاریخ را می‌سازیم.

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

 

    منبع   وبلاگ   https://zahrasharifi.com



:: موضوعات مرتبط: ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: نویسندگان چگونه جهان را تغییر می‌دهند, نویسندگان, نویسندگی, خلاقیت
داستان کوتاه : زود قضاوت نکنیم (کلیله و دمنه)
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:17
 

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."

بنابراین دو كبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یكدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . "

آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : " عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ " کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :

" من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ "

کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : " قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . "

کبوتر نر با عصبانیت گفت : " کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .

اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی ." کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : " من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است " و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .

کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . "

کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .(کلیله و دمنه)

شعر و داستان(امین فرومدی)



:: موضوعات مرتبط: داستان،داستانک،نثر ادبی-داستان نویسی
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, زود قضاوت نکنیم, کبوتر, زندگی
سخنان بزرگان - دكتر شريعتي
شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:17
 

اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت ، بدان كه توانايي رسيدن به آن را در تو ديده است

 دكتر شريعتي

 شعر و داستان/امین فرومدی



:: موضوعات مرتبط: سخنان قصار -سخنان بزرگان،آیه،حدیث، دکتر شریعتی
:: برچسب‌ها: سخنان بزرگان, دکتر شریعتی, خدا, آرزو
مخوف ترین زندان
جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 20:36
 

بی اشعار ناب شاعران

بی تردید جهان

می شود مخوف ترین زندان

هایکو واره های امین

شعر و داستان/امین فرومدی

 



:: موضوعات مرتبط: اشعار امین فرومدی، هایکو - هایکو واره
:: برچسب‌ها: شعر, هایکو, هایکو واره, مخوف ترین زندان
رمان دن كيشوت "7"
جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:16

 

 

«نام من مرلین است ؛ من یار و مددکار پهلوانم . شنیده ام که دولسینه زیبا را جادو کرده اند ؛ ولی من نیک می دانم که چگونه او را از تاثیر شوم این جادو حفظ کنم .بدان که اگر سه هزار و سیصد ضربه تازیانه بر پشت سانکو بزنید دولسینه محنت کشیده چهره زیبای دیرین خویش را باز خواهد یافت.»

سانکو زبان به پرخاش گشود ، حضرت آقا ، این دستور جادوزدای سرکار واقعا که دستور شگرفی است . و حال که جریان از این منوال است ، اجازه بدهید عرض کنم که دولسینه خانم به احتمال نزدیک به یقین تمام مدت عمر زشت خواهد ماند.»

دن کیشوت از نگاه دختر زیبا روی چشم برگرفت و رو به سانکو کرد و بانگ بر آورد :«بی شرم، تو به چه جراتی اینچنین گستاخی می کنی. من نمی دانم چه چیز مانع آن تواند شد که ترا در برابر آنچه از من خواسته اند تازیانه نزنم!»

سانکو آهی از دل برکشید و... بانوی بزرگوار ، بدبختانه من نمی توانم از فرمان حضرت علیه سربپیچم .قبول می کنم ، و سه هزار ضربه تازیانه را به خود می زنم ، منتها بشرط آنکه کسی در این میان شتاب نکند و ضمنا چنانچه تصادفا ضربه ای به خطا رفت آن نیز به حساب آید.»

پهلوان که از شادمانی زیاد سر از پا نمی شناخت دست در گردن سانکو انداخت و او را بوسید ، اما افسوس که گردونه ی زیبا از همین یک لحظه غفلت استفاده کرد و از نظرها ناپدید شد.

 

نقد رمان:

نقد دن کیشوت در دقیقه 90

اين كتاب به مدت 10 سال از 1605 تا 1615 توسط ميگوئل دو سروانتس نوشته شده است .

داستان از اين قرار است كه يك نجيب زاده مسن شهر لامانچا از خواندن رمان هاي قهرماني آنچنان ديوانه مي شود كه سرانجام معتقد مي گردد كه تمام آن داستان ها حقيقي است و خودش را به صورت شواليه سرگردان در مي آورد و به پيش مي تازد تا جور و ستم ها را از ميان بردارد و بدي ها را نابود سازد.

از آنجايي كه يك شواليه نمي تواند بدون معشوقه زندگي كند، او دختر دهاتي را كه سال ها قبل مي شناخت به عنوان معشوق خود برمي گزيند و براي او نام دولسيني را در نظر مي گيرد.

پس از نخستين عمل قهرمانيش، كه در آن به لقب شواليه مفتخر مي شود، او يكي از دهاتي ها را كه ميانسال، نادان، زودباور ولي خوش طبع بود و سانچوپانتسا نام داشت وادار مي كند تا به عنوان بنده و نوكر به دنبال او راه برود. شواليه و همراهش به دنبال حوادث راه مي افتند.

 

آنها هيچ خرجي در سفر ندارند و از كلمه دون كه هميشه آدم معمولي را به شخص فوق العاده اي تبديل مي كند، استفاده مي كنند. آسياب هاي بادي هيولا مي شوند، ميكده ها، برج و باروها و بردگان كشتي هاي دزدان نسبت به آقايان ظلم و جور مي كنند. مرد دهاتي قدرت درك بيشتري براي حقيقتي كه بين نيرنگ هاي اربابانش فرق مي گذارد، دارد، ولي هر دوي آنان بالاترين شكنجه ها را تحمل مي كنند و با بدن و روحي مجروح به خانه آورده مي شوند.

ده سال بعد، كه يك دون كيشوت كاذب به شهرت رسيد، سروانتس قسمت دوم داستانش را منتشر كرد. در اين قسمت كه شايد عالي تر از قسمت اول باشد، بدعت هاي نو، زمينه هاي وسيع تر و تكنيك هاي بيشتري به كار گرفته شده اند. ازجمله حوادث مهم قسمت دوم اين كتاب خواب ديدن دون كيشوت در غار مونتسينوس خيمه شب بازي ميس پدرو، حوادث قلعه دوك، حكمراني سانچو بر جزيره اش و آخرين شكست دون كيشوت را مي توان نام برد، به هنگام مرگ شواليه دون كيشوت، سانچوپانتسا به طوركلي شخصيتي دوست داشتني مي شود كه كليه خصايص سلحشوري را در خود جمع نموده است و لذا خواننده عمقاً، از اينكه از دنياي پر از شگفتي و هيجان انگيز آنها جدا مي شود، احساس تأسف مي كند.

 

اين داستان كه ظاهراً به خاطر بدعت هايش، يك داستان حماسي و قهرماني خوب به حساب مي آيد، به تدريج به صورت دورنماي وسيعي از زندگي اسپانيايي و همچنين سرگرم كننده ترين رمان ها درآمد.

سروانتس سااوذرا، ميگل دِ Cervantes Saavedra,Miguel de رمان‌نويس و شاعر اسپانيايي (1547-1616) سروانتس در شهر آلكالاد انارس زاده شد، پدرش پزشك بسيار تنگدستي بود كه از شهري به شهر ديگر مي‌رفت و پيوسته در عدم ثبات زندگي بسر مي‌برد. از اينرو ميگل تحصيلات مرتبي انجام نداد، با اين حال مدتي در دانشگاههاي آلكالا و سالامانكا رفت و آمد داشته، زيرا بارها زندگي دانشجويان را در آثارخود وصف كرده است، چنانكه جايي نوشته است: «رنجهاي دانشجويان علاوه بر همه چيزها از فقر ناشي مي‌شود...»

ميل سفر و شوق مطالعه به علوم انساني و مسائل معنوي به طور شگفت‌انگيزي از نوجواني بر او تسلط يافت و به رغم اين شوق براي امرار معاش به ارتش وارد شد و در بيست و دوسالگي به خدمت سفير پاپ در دربار فيليپ دوم، پادشاه اسپانيا، درآمد و با او به ايتاليا رفت، اما مدتي دراز در خدمت او نماند، به سربازي روي آورد و مدتي در هنگي ايتاليايي بسر برد و در ضمن زندگي نظامي از شهرستانهاي مختلف ايتاليا ديدن كرد. بعدها خاطرات خوش اين دوره را در يكي از داستانهايش منعكس كرده است.

سروانتس خاصه شيفته رم گشت و در اوقات فراغت به بازديد شهر پرداخت و به وسيله مطالعه آثار نويسندگان و شاعران عهد باستان و عصر جديد بر وسعت معرفت ادبي خود افزود. از 1571 زندگي فعالانه و قهرماني سروانتس در ارتش آغاز شد و در جنگ لپانتو Lepanto با عثمانيها شركت كرد و رشادتها از خود نشان داد، در همين جنگ دست چپ خود را از دست داد و پس از التيام باز به جنگ ادامه داد و با ماجراهاي تازه روبرو شد. هنگامي كه به مرخصي مي‌رفت و با بردارش با يك كشتي بخاري به اسپانيا بازمي‌گشت، كشتي مورد حمله دزدان دريايي قرار گرفت و او به اسارت آنان درآمد و به الجزاير برده شد، پنج سال در حال بردگي به سر برد، بارها به فرارهاي بي‌فرجام دست زد، و مشقتها تحمل كرد تا سرانجام خانواده‌اش با پرداخت پول بسيار او را خريدند و آزاد کردند

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
شعر تولدي ديگر از فروغ فرخ زاد با شرح آن
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 15:15
 

تولدي ديگر

همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكراركنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم ، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه برمي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله ي رخوتناك دو هماغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر برمي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد «صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي است

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من،

آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهد شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را

باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آن را

از محله هاي كودكيم دزديده است

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه ز مهماني يك آينه بر مي گردد

و بدين سان است

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد كرد.

من پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد

 و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد، آرام، آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

 

كار تحليل شعر «تولّدي ديگر» فروغ فرخزاد كار سختي شده است، براي اين كه اَبرمنتقدين ادبي كاري كرده اند كه انگار هر كسي كه اين شعر را مي خواند و يا بررسي مي كند بايد به اين نتيجه ي از پيش تعيين شده برسد كه فروغ مي خواهد نشان بدهد كه آن فروغي كه در «عصيان» و «اسير» و «ديوار» به دنيا آمده و رشد كرده بود،  با اشعار «تولّدي ديگر» مُرد و ققنوس وار باعث تولّد و رشد فروغي ديگر شد. اين برداشت با بررسي و مقايسه ي اشعار قبل و بعد فروغ برداشت نادرستي نيست، فقط ايرادش اين است كه پاسخ از پيش تعيين شده اي را براي موضوع و مسئله اي مطرح مي كند كه شايد كاملاً با آن چه كه حرفِ اصلي اين شعر يا اشعار ديگر مجموعه ي «تولّدي ديگر» است منطبق و سازگار نباشد. اگر اين شعر را فقط با توجه به آن چه كه در قالبِ زبان آن شكل گرفته است بررسي كنيم، مي توانيم با حداكثر تلاش خود، از اطلاعات حاشيه اي درباره ي  فروغ و نقد و بررسي هاي ديگران كه گفته اند فروغ بعد از «تولّدي ديگر» از اين رو به آن رو شد و از اين پهلو به آن پهلو شد بكاهيم و به كندوكاو در اين شعر جداي از حواشي آن بپردازيم. با توجه به اين كه بسياري از اطلاعات ما در مورد فروغ  و اشعارش چنان در ضميرناخودآگاه ما نشسته است كه خواهي نخواهي اثرش در بررسي ما ممكن است كشف شود، ادعاي تحليل صددرصد خالص شعر بدون تأثيري كه منتقد از آگاهي هاي جنبي اش گرفته است گزافه گويي است، با اين حال با تكيه بر زبان و ساختار خودِ شعر مي توان از تحميل اطلاعات بيروني به شعر كاست. طبق نظريه ي «كالر» مي توان در شعر وحدتي را بين اجزاء آن پيدا كرد، و به اهميت معنايي آن پي برد و آن را فراتر از زندگي شاعر به عنوان اثري غيرشخصي در نظر گرفت.  

اعتقاد بر اين است كه شعر وقتي حس كاملي را بيان مي كند كامل مي شود. شعر را گاهي بيان يك احساس نمي دانند؛ بلكه آن را نمايش آن احساس تلقي مي كنند. فرقش در چيست؟ -فردي كه احساسش را در موردي بيان مي كند، با آگاهي از جزئيات و جنبه هاي متفاوت آن دست به اين كار مي زند، در حالي كه كسي كه احساسش را در موردي به نمايش مي گذارد، مانند يك بيمار يا كسي كه درست از حال و روز خود باخبر نيست، فقط آنچه را كه هست نمايش و نشان مي دهد. بنابراين، لازم نيست كه هميشه شاعر از محتواي واقعي آن چه كه در بعضي از اشعارش بروز مي كند باخبر باشد، و يا خواننده با معنايي كه او براي هر جزء از شعر و كلامش ارائه مي كند قانع شود. البته احساس واحدي را كه از يك شعر خوانندگان متفاوت مي گيرند لزوماً از همه نظر يكسان نيست و با تجربيات و آگاهي هاي گوناگون آنها رنگ و جلاي متنوعي مي گيرد. حتي يك خواننده ي واحد هم ممكن است در موقعيت هاي متفاوت با خواندن همان شعر به حس و حال و معناي ديگري برسد. «نورمن هالند» اعتقاد دارد كه خواننده در فرايند خواندن اثر در واقع خودش را معني مي كند، و نه آن اثر را؛ و درونمايه ي هويتي خودش را از آن بيرون مي كشد. «دريدا» عقيده داشت كه كلمات هرگز احساس يا فكري را كه بيرون از آنها و مثلاً در ذهن و قلب آدمي است بيان نمي كنند، براي كسي كه با متن سروكار دارد، فكر و احساس جايي بيرون از خود كلمات و متني كه پيش رويش قرار دارد نيست، و كلمات و متن فقط يكديگر و چيزي را كه در خودِ آنهاست رونمايي مي كنند. گفته مي شود كه خودِ او گاهي در باره ي يك موضوع چند بار مي نوشت تا نشان بدهد كه هر بار كلمات نسبت به دفعه ي پيش انگار حرف ديگري را مي زنند. نظر «دريدا» در مورد حرف هاي روزمره ي آدمها تاحدودي درست، ولي بيش ترش اغراق آميز است؛ امّا، در مورد ادبيات و بويژه شعر، بايد تاحدودي به او حق بدهيم. زني  كه مي خواهد بدون رودرواسي حرف دلش را در باره ي زندگي شان به شوهرش  بزند؛ ممكن است ظاهراً بي پرده جملاتي مانند اين ها را بگويد: «ما ديگر با هم تفاهم نداريم،» «تو ديگر مرا دوست نداري، هر چند وقت به چند وقت مي آيي و خودت را ارضا مي كني و مي روي، زندگي ما شده است تكرارِ همين!» «تو فقط به فكر خودت و جسم خودت هستي و روح مرا درك نمي كني،» «عاقبتِ اين زندگي كه در آن دو نفر اين قدر از هم جدا هستند، جز طلاق نيست.» ولي چنين جملاتي به عقيده ي «دريدا» ضامن حرف دل آن فرد نمي تواند باشد، و بي پرده ي بي پرده هم نيست. او مي گويد اگر مركز توجه مان را در همين جملات از آنچه كه ظاهرشان نشان مي دهد و مرسوم است برگردانيم، ممكن است به اين نتيجه برسيم كه منظور اصلي گوينده اين نيست كه «ما ديگر بايد از هم جدا شويم،» شايد غير مستقيم مي خواهد بگويد «بايد يك فكري در باره ي زندگي مان بكنيم تا باز هم مثل گذشته با هم باشيم؛» و يا اصلاً اين بهانه اي باشد كه سر و سرّي را كه در دلش با مرد ديگري دارد پنهان كند. آن طرز بيان فقط جنبه ي تهديد، هشدار و ...  را مي تواند داشته باشد. در زندگي روزمره، آدمي كه مي خواهد حرف دلش را بزند مانند فروغ در شعر «تولدي ديگر» اين قدراستعاره پشت سر هم رديف نمي كند، گوشه و كنايه هاي بي معني يا گنگ نمي زند. آدم عادي هم در سخنانش صغرا و كبرا مي چيند، ولي استدلالاتش  قابل فهم تر است چون كه با زباني مرسوم و كليشه اي حرف مي زند، طوري كه تجربه ديگران معني كلمات را برايشان مشخص مي كند، حتي مردم عادي هم به گونه اي با مركزيت زدايي متن و ديدن آن روي سكّه ي  حرف ها آشنايند، و ممكن است بعد از اين كه زني اين گونه حرفها را براي شوهرش بزند به نتيجه اي عكس ظاهر گفتارش برسند و مثلاً بگويند: «فقط دارد براي شوهرش ناز مي كند!»  شعر فروغ، گرچه نوعي آگاهي در آن است، برآمده از ضمير ناخودآگاه اوست. آگاهي موجود درآن، همان ساختارمنظمي  است كه «فرويد» عقيده داشت كه به ضمير ناخودآگاه شكل و مفهوم خاصي مي دهد، و «ژاك لاكان» مي گفت كه ساختار اين ضمير ناخودآگاه مانند زبان است و با نمادشناسي مي توان تاحدودي به اسرار آن پي برد. اين تحليل، بدون توجه به حرفها و نظريّات خود شاعر در مورد معني برخي از جملاتش، به حس و حال و نظم و ساختار كلمات و جملات ِ شعر «تولدي ديگر» و نيز ارتباط بين تصاوير جزئي آن با يكديگر و با تابلويي كه شعر به عنوان تصوير واحدي از يك حس به  نمايش مي گذارد مي پردازد. نكته اي كه بايد اوّل از همه به آن توجه شود اين است كه فروغ با آگاهي از اين كه دارد شعري مي نويسد، «تولّدي ديگر» را نوشته است و نبايد با آن مانند دردِ دلهاي معمولي برخورد كرد، و خواننده نيز با آگاهي از اين كه شعري را دارد مي خواند نمي تواند زياد از چهارچوب قواعدي كه شعر به اثر تحميل مي كند خارج شود.

شعر با اغراقي بسيار ساده و متداول شروع مي شود كه برگردان عبارتي مانند «روزگارم سياه است» است. وقتي شاعر عبارت «همه ي  هستي من» را استفاده مي كند، خواننده ممكن است از خودش بپرسد «همه ي هستي او» يعني چقدر از هستي او؟ از چه زماني در هستي او؟ از پيش از تولِدش؟ (يعني هستي او به عنوان شِمّه و شمايي از هستي كه از هستي همنوعان ديگرش جدا نيست؟) از روز تولّدش؟ (آن نوع هستي كه در خانواده و چهارچوب و شرايط خاصي نصيب او شده است؟) و يا از زمان و حادثه ي  خاصي كه با خود حس تاريكي را به هستي او اضافه كرده است؟ مثلاً از وقتي كه «باد او را با خود برد؟») شاعر در خطوط آغازين شعر همراه با ضماير «من» و «تو» كلمه ي«هستي» را استفاده مي كند كه مفهومي بسيار كلّي دارد، در حالي كه در ادامه ي شعر، كلمه ي «زندگي» را با تصاويري جزئي در مورد ديگراني-ظاهراً غير از «من» و «تو»- مي آورد. (مانند «زنبيل به دست در خيابان راه رفتن» و «از مدرسه برگشتن.»)

اين شعر را مي توان با توجه به حضور «تو» به دو بخش تقسيم كرد: در بخش اوّل شاعر «تو» را مورد خطاب قرار مي دهد و هر چه را كه مي گويد انگار يك سرش به همين «تو» وصل است. در بخش دوم كه با «آه... سهم من اين است» شروع مي شود، ديگر نشاني از آن «تو» وجود ندارد، و شاعر هر چه را كه مي گويد فقط آن سرش كه به «من» وصل است نمايان است.

اين «تو» هر كسي يا هر چيزي مي تواند باشد، ولي اين «تو»يي كه در همه ي هستي گوينده تكرار مي شود، در وحله ي اوّل نمي تواند كسي يا چيزي باشد كه از وسط هاي زندگي او ظاهر شده است  و از آن پس مدام تكرار مي شود، براي اين كه تكرار اين «تو» بايد مساوي با تكرار «من» در زندگي شاعر باشد تا بتواند تمام هستي اش را پوشش بدهد. البته هر جزئي از زندگي خود و ديگران مي تواند بخشي از هستي هر كسي در نظر گرفته شود، و با اهميتي كه در زندگي اش پيدا مي كند ممكن است در يك لحظه آن بخش را همه ي هستي خود بداند.  «بازگشت از مهماني يك آينه» مي تواند تصويري از يكي بودن «من» و «تو» باشد، از سوي ديگر، عباراتي مانند«نگاهِ من در ني ني چشمان تو» و «نهالي كه در باغچه ي خانه مان كاشته اي» شاهد وجود «تو»يي غير از خودِ شاعر است.

آن چه را كه شاعر در زندگي ديگران و «تو» به عنوان جزء جزء زندگي مي بيند، همان چيزي است كه در كل، هستي تاريك او را مي سازد. فروغ انگار تمام هستي اش را به شبي تشبيه مي كند كه «تو» در آن مانند ماه مي درخشد تا بالاخره شب را سر كنند و به سحرگاهي برسند كه هميشگي است. بنا بر اين هستي با همه ي روزها و شبهايش براي او شبي تاريك است كه تنها نقطه ي روشن آن، اين «تو»يي است كه حس ديدن او را «با ادراك ماه و با دريافت ظلمت» مي آميزد. اين «تو» اگر وجود دارد، پس چرا شاعر لحني چنين غم انگيز دارد؟ شايد براي اين كه اين «تو» در شب تاريكِ هستي او فقط خيال آن «تو» است كه حالا نيست و فقط بازتابي از آن در شب او مي آيد و مي رود. مانند نور ماه كه فقط بازتاب نور خورشيد است.  شاعر اين «تو» را در هستي تاريك خود تكرار مي كند تا در «سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي» به آن «تو»يي برسد كه هميشگي است. (و اين فقط حاصل خيالبافي اوست.)  شاعر مانند آن پري غمگين كوچكي كه در انتهاي شعر از آن صحبت مي كند، در انتظار بوسه ي سحرگاه و خورشيد است كه با آن دوباره متولد بشود، بوسه ي ماه در شب تاريك، جز بوسه اي خيالي چيز ديگري نيست، و در آن زندگي نيست. كسي كه هستي را تاريك مي بيند، مثل كسي كه آينده را تاريك مي بيند، همه ي روزنه هاي اُميدش بسته است جز روزنه ي «تو».

هستي را آيه ي تاريك دانستن به جمله ي اوّل معنايي استعاره اي مي دهد كه جاي تأمل دارد. آيه مي تواند پديده اي باشد كه نشانه ي وجود چيز ديگري است كه آن را بوجود آورده است، يا اگر پيش از آن وجود داشته باعث شده است كه وجودش با اين شكل هويت ديگري بگيرد و يا برجسته تر شود. با اين مفهوم از وا‍ژه ي آيه در واقع  با ديدن «آيه ي تاريك» بايد  توجه خواننده  معطوف به وجود آن چيزي شود كه باعث پديد آمدن و يا برجسته شدن تاريكي شده است. همچنين،  آيه مي تواند خطي از يك متن، يك سرود و يا تمام يك سرود، و يا تمام يك شعر مثل همين شعر باشد، و تكرار «تو» در آن مانند تكرار رديفي در انتهاي هر مصرع يا بيت از شعر عمل مي كند و تأثيرگذار است. در اين شعر هم مانند بسياري از اشعار ديگر يك «من» گرفتار يك «تو» است. اين «من» در ادامه ي شعر با جمله اي مانند «گوشواري به دو گوشم مي آويزم،» مشخص مي شود كه يك زن است، و آن «تو» با تصوير نمادين «كاشتن نهالي در باغچه ي خانه مان» مي تواند يك مرد و شوهر آن زن و نيز نيمه ي ديگر و كامل كننده ي او باشد. در هر صورت، چون جزئي از هستي خود شاعراست، با «من» او يكي مي شود. استفاده از واژه ي «آيه» به جاي «شب» در خط اوّل توجه خواننده را به سمت چيزي كه اين تاريكي را برجسته كرده يا بوجود آورده است جلب مي كند. آيه خودش مهم نيست، بلكه نشانه ي چيزي است كه مهم است و عامل حضور يا ظهور آن است. آن نيمه ي ديگر وجودِ زن درهستي اش مي تواند به صورت نوري كه مي آيد و مي رود مانند ماه يا خورشيد تكرار شود، كه اگر چنين باشد، وجود و حضورش مثبت است؛ و مي تواند خودِ تاريكي و يا عامل ِ تاريكي باشد. اين  آمدن و رفتن مكرر، تنها تكرار نور نيست، تكرار آن تاريكي نيز هست. فروغ با ديدِ مثبت در اين جا به او نگاه مي كند. چرا؟ براي اين كه اگر قرار بود كه اين «تو» بخشي از تاريكي باشد، پس فرقش با «تو»هاي ديگر چه مي بود؟  اين «تو» بايد مانند خورشيد هم عامل روشنايي باشد، و هم عامل تمايز تاريكي. مانند ماه هم نور را نشان بدهد و هم ثابت كند كه بدون آن تاريكي همه جا را مي پوشاند. در كلام فروغ در چند جمله ي اوّل تعارفِ شاعرانه ي خوبي وجود دارد، براي اين كه يكي از معاني حرفش اين مي شود كه «هستي من بدون تو تاريك است!»  

 

تصويري كه از سحرگاه در ابتداي شعر وجود دارد با تصويري كه از سحرگاه در انتهاي شعر مي آيد معني و كامل مي شود. هستي شاعر قرار است اين «تو» را در خود تكراركنان تا سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي ببرد. اين چنين سحرگاهي ديگر جايش را به  تاريكي نخواهد داد. مرگ نيز در آن نخواهد بود، هر چند كه خودِ آن ممكن است پس از مرگ حاصل شود. آدم مي ميرد، بعد خاك مي شود و شكفتن و رستن ابدي را در خاك مي بيند، كه مدام از آن گياه مي رويد، رشد مي كند، بارور مي شود، پير مي شود، پژمرده مي شود، مي ميرد و دوباره تبديل به خاك مي شود، و اين  گردش همچنان ادامه خواهد داشت. تولدي ديگر به همين صورت در شعر نمايش داده مي شود، و وقتي كه فروغ مي گويد كه «بدين سان است كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند،» نشان مي دهد كه در وجود كسي، يكي مي ميرد كه ممكن است آن «منِ» تاريك او باشد، و كسي متولد مي شود كه همان «تو» يا «منِ» روشن اوست. بنابراين با تولّد «تو» خودِ شاعر نيز دوباره در سحرگاه مانند پري كوچك غمگين به دنيا مي آيد.  اين سحرگاه با آن سحرگاهي كه در انتهاي شعر، پري كوچك غمگيني كه در شب با بوسه اي مرده است، با بوسه اي  ديگر  بيدار مي شود يكي است.

چرا شاعر براي  و يا از دستِ اين «تو» در اين هستي تاريك آه مي كشد؟ شايد براي اين پيدا و ينهان شدن و يا تغيير مداوم اوست. مدام «من» به «تو» تبديل يا با آن يكي مي شود و دوباره «تو» تبديل به «من» مي شود و شاعر در انتظار و آرزوي «تو»ي ديگر و در نهايت آن «تو»يي است كه ابدي باشد. آدم هيچ وقت از خودش يا از ديگري راضي راضي نيست. شايد دليل اين كه اين «تو» را به درخت و آب و آتش پيوند مي زند همين است. آب باعث رشد درخت است و آتش نابودي آن را سبب مي شود، و اين مانع آن  شكفتن ها و رستن هاي ابدي است. شاعر مي توانست به جاي واژه ي «آتش»، با ترفندي كه وزن كلام هم بهم نخورد از واژه ي «نور» استفاده كند كه با خورشيد و سحرگاه جور در بيايد، امّا در «آتش» تصويري منفي در برابر «درخت» و «آب» وجود دارد كه براي آنچه كه فروغ درنظر دارد نشان بدهد ضروريست. اين «تو» مانند درختي است كه هميشه رشد نمي كند و در هستي و شب تاريكّ شاعر فعلاً هم دير و زود دارد و هم سوخت و سوز! (تصوير نمادين درخت و آب و آتش، در تكميل تصوير هماغوشي و نيز بوسه اي كه در شب باعث مرگ و در سحرگاه باعث بيداري مي شود، و پرستوهايي كه تخمگذاري مي كنند، و چند تصوير ديگر در اين شعر، چيزي است كه طرفداران تحليل فرويدي را مي تواند خوب به خودش مشغول كند،  امّا اين آن چيزي نيست كه من در اين شعر جزء لايه ي رويي شعر ببينم و بدانم و به آن بپردازم.) پيدا و پنهان شدن هاي اين «تو» مي تواند بهانه ي ساده اي براي زيستن باشد، امّا بهانه ي كامل و بي نقصي نيست. شايد توقع شاعر خيلي زياد است كه زندگي ديگران برايش زندگي نيست. ديگران با بهانه هاي ساده اي زندگي مي كنند و مي ميرند، ولي اين، آن نوع زندگي و مرگي نيست كه او مي خواهد.  كلمه ي «شايد» را كه ابتداي تعريف زندگي براي ديگران يا از نظر ديگران مي آورد، در واقع نشان مي دهد كه دلش نمي خواهد زندگي براي او و يا به طور كلي براي هر زني و يا هر كسي فقط همين ها يا مثل اين ها باشد. البته فروغ جوري حرف مي زند كه نشان مي دهد زندگي انسان شايد تشكيل شده از اجزائي باشد كه زندگي ديگران هم در آن است. با اين كه هر شاعري فيلسوف نيست، مي توان گفت كه شاعر خوب از فيلسوف بد فيلسوف تر است، همان طوري كه فيلسوف خوب از شاعر بد شاعرتر است!

 زندگي و مرگ پري كوچك غمگين كه در انتهاي شعر، شاعر از آن حرف مي زند تصوير زندگي  گذشته وحال و آينده ي خودش است. در قصّه ها، پري از ميوه يا بوسه ي سمّي شخصيت منفي داستان مي ميرد، و با بوسه ي  قهرمان زيبا و ايده آل از خواب بيدار و زنده مي شود. امّا، در اين جا بيداري پري كوچك غمگين به رهايي اش از غم نمي انجامد، براي اين كه خيال و خاطره ي گذشته بهانه و بوسه ي بازگشت او به زندگي است، و اين بوسه ي حيات بخش مانند خيال رسيدن به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي غير واقعي است. اگر دقت كنيم متوجه مي شويم كه مرگ و زندگي پري كوچك غمگين در انتهاي شعر به ثباتي ابدي نمي رسد، فقط مدام تكرار مي شود. بوسه ي سحرگاهي كه ابدي نيست غم را از زندگي و نام پري كوچك غمگين حذف نمي كند.  شعر قصه گونه آغاز مي شود و قصه گونه پايان مي گيرد، و تمام شعر غصه اش اين است كه داستان زندگي و مرگ،  قصه اي بهتر از اين نيست، و پري آن برخلاف پري قصه ها هميشه غم خود را تكرار مي كند و در پايان قصه اش جمله ي « پس از آن براي هميشه با با خوشي و سعادت زندگي كرد» وجود ندارد.

زني كه هر روز با زنبيلي از خيابان درازي مي گذرد، فقط به تكرار مي رسد و نه چيز ديگري، درست مانند خود شاعر كه با «تو» تا رسيدن به آن سحرگاه  ايده آلش، زندگي اش فقط تكرارِ مكررات است. سرنوشت زن و زنبيل كه در واقع  «زن است به اضافه ي يك بيل!» مثل هم است براي اين كه هيچكدام پر و ارضا نمي شوند و اين گذر هر روزي در اين خيابان دراز (يعني كسالت آور) بايد تكرار شود.  زن خيابان دراز را انتخاب كرده است، در عوض مرد ريسمان دراز را بر مي دارد و شايد  تكرار خود را با خودكشي متوقف مي كند. استفاده از كلمه ي «شاخه» به جاي دار جدا از تفاوت بار وزني شعر، تفاوت معنايي برجسته اي را نشان مي دهد. بر خلاف «دار»، شاخه جان دار است و آن چه كه از آن بايد آويخته باشد ميوه و زندگي است، نه مرگ. البته، مرگ مرد از ديد فروغ  پايان زندگي نيست، خودِ زندگي و ادامه ي آن است، و شايد ادامه اي بهتر. (در داستان كوتاه «داستاني در يك ساعت»، خانم «مالارد» كه بيماري قلبي دارد، باخبر مي شود كه شوهرش در تصادف قطار جانش را از دست داده است. ابتدا خيلي ناراحت مي شود؛ امّا بعد كمي به خودش مي آيد و مي گويد چندان هم بد نشد. مدام دست و پاگيرم بود. همه اش از لباس و رفتار و رفت و آمدم ايراد مي گرفت. همه چيز را مي خواست خودش به من ديكته كند. از دست او نمي توانستم يك نفس راحت بكشم. چه خوب شد! راحت شدم! آزادِ آزادِ آزاد! زن در همين حال و هواست كه ناگهان در خانه باز مي شود و مرد نمايان! قلب زن تحمل اين حضور ناگهاني و دوباره ي مرد را ندارد و سكته مي كند و مي ميرد. بعد معلوم مي شود كه مرد به قطاري كه بايد با آن به مأموريت مي رفت نرسيد و مجبور شد كه با ماشين برود و برگردد.) از ديد زن، زندگي ممكن است همان چيزي باشد كه بعد از مرد پيش پايش گذاشته مي شود. اگر نگاهمان غير از اين باشد و بگوييم كه مردي ، مخصوصاً مردِ شعر فروغ، خود را از اين زندگي با خودكشي خلاص مي كند، بايد نتيجه بگيريم كه «هستي او آيه ي تاريكي است، تاريك تر از هستي اين زن، و در آن هيچ «تو»ي بدرد بخوري تكرار نمي شود تا اُميد سحرگاهي  با آن باشد.» شايد هم  اصطلاح  «طناب مجاني گير بياورد خودش را با آن دار مي زند» مد نظر فروغ بوده است كه مي خواهد با آن نشان بدهد كه حتي آن مرد هم آن چه را كه نامش را زندگي مي گذارد در واقع زندگي نيست. در تمام جملاتي كه فر وغ مي گويد «شايد زندگي اين باشد» ، در واقع مي خواهد بگويد «شايد زندگي اين چيزها نباشد» و به نوعي به خواننده اين را القا مي كند كه در حقيقت زندگي نبايد فقط همين ها باشد.

  در ادامه ي شعر، طفلي كه از مدرسه برگشته است بخشي از تصوير مطلوبي را كه مادر براي زندگي نياز دارد تأمين مي كند. آيا اين سه تصوير متفاوت از زني با زنبيل، مردي كه از شاخه آويخته شده و كودكي كه از مدرسه برگشته، تصوير يك خانواده ي واحد از نگاه يك زن، همسر و مادر در آن خانواده است؟ چرا كه نه!؟ جمع اين تصاوير با هم مي تواندچنين ايده اي را القا كند.  اين تصوير لزوماً تصويري نيست كه شاعر از زندگي شخصي خودش ترسيم مي كند، بلكه تصوير زندگي يك زن يا هر زني است كه آن چه را كه در زندگي مي بيند، چه بخواهد و چه نخواهد، همين است.

چرا هماغوشي زندگي به حساب نمي آيد؛ ولي سيگاري كه نشاني هم از زندگي در آن نيست، خودش يك نوع زندگي مي شود؟ شايد براي اين كه زن و يا مرد، سيگار را برخلاف هماغوشي كه امري غريزي است، با فكر انتخاب مي كند. لذّتي كه در آن است، با لذّت طبيعي و حيواني هماغوشي فرق دارد. به همين خاطر، بعد از هماغوشي نياز به سيگار بيش تر از نياز به كسي است كه تا لحظه اي پيش در آغوشش بوده است. اين را زن مي تواند هم از زبان مرد گفته باشد و هم از زبان خودش. چون مردها بيش از زنها سيگار مي كشند اين را بيش تر مي توان از زبان مرد بيان كرد تا زن. فاصله ي بين دو هماغوشي رخوتناك است و لذتّي در آن نيست و بدون سيگار اسمش زندگي نمي شود.هر چند كه سيگار كشيدن مانند صبح بخير گفتن رهگذري به رهگذر ديگر بي معني است، ولي براي خيلي ها زندگي تكرار همين لحظات بي معني است.

بعد، شاعر دوباره به خودش و آن «تو» برمي گردد. دوباره با «تو» به لحظه ي مسدودي مي رسد كه ضدّ آن ابديت توصيف شده در ابتداي شعر است. در اين بخش تصوير تسليم شدن ناگزير زني را مي بينيم كه به ويراني اش و يا ويراني نگاهش كه باعث مي شود در آن لحظه ي مسدود ديگر چيزي را نبيند منجر مي شود. اين نگاهي كه به طور پارادوكسي به نديدن منجر مي شود مي تواند سلطه ي غريزه را بر زندگي او نشان بدهد.  سياهي مردمك چشمان كسي در كنار سفيدي آن درست برخلاف سفيدي نور ماه در سياهي شبي است كه آن را احاطه كرده است، ولي براي شاعر حس و دركي كه از اين دو بدست مي آيد يكي است. براي اين كه در هستي تاريك او خودِ اين فرد هم كه چندان روشن نيست، باري به هر جهت، مثل يك نور عمل مي كند، يا تصور شاعر اين است كه بايد اين «تو» در هستي تاريكش ماهي باشد كه بازتاب خورشيدي است كه  به جاي اين كه او را ويران سازد، بايد به  او شكفتن و رستن و روشنايي ابدي بدهد.

شاعر در ادامه از خيال خودش به اتاقش برمي گردد. اتاقش به اندازه ي تنهايي اش است و دلش به اندازه ي عشق است؛ پس تنهاست و عاشق است. شاعر سعي كرده است كه معاني پراكنده اي را از آنچه كه مفهوم زندگي است در شعرش نشان بدهد، امّا، آيا سعي كرده است عشقي را كه از آن صحبت مي كند معني كند؟ ظاهراً بايد «بهانه هاي ساده ي خوشبختي» را عشق و نشانه ي عشق بدانيم.  اين چيزي است كه او از آن لذّت مي برد. پس تمام آن چه را كه پيش از اين مي گفت كه شايد زندگي باشد، مي شود گفت كه مي تواند عشق هم باشد. درجه بندي عشق را هر كسي با عشق خود به عنوان معيار و ميزان سنجش انجام مي دهد، وگرنه براي هر كسي، آن كس يا آن چيزي را كه دوست دارد، از همه مهم تر است. حتي فردي كه خود را به دار مي آويزد چون راحتي  و لذّت خود يا ديگري را در اين كار مي بيند، عشق اش را هم در چيزي غير از اين نمي بيند. امّا، شاعر ناراحت است كه همين حداقلي را كه بهانه ي ساده ايست و مي توان نامش را عشق گذاشت كم كم دارد از دست مي رود. اين شعر مجموعه اي از پارادوكس هاست. زندگي هم زيباست و هم نيست. هم تاريك است و هم روشن. هم لذّت در آن است و هم رخوت.  اين «تو»، هم بايد باشد و هم بودنش اين گونه كه هست با تنها بودن يكي است. زوال و نابودي گل ها در گلدان چطور مي تواند زيبا باشد؟ شايد براي اين كه بدون شكفتن و رستن و به بلوغ رسيدن و آماده ي پژمرده شدن، ظهور زيبايي شان امكان پذير نخواهد بود، و نيز براي اين كه با پژمردن آنها، ظهور و تولد گل هاي بعدي ممكن مي شود. نابودي گل ها در گلدان موازي با نابودي تدريجي و تولّد ديگر شاعر در اتاق تنهايي اش است. نهالي كه «تو» يا «مرد» مسئول اصلي كاشته شدنش در باغچه ي اين خانه و خانواده است، مانند همان طفلي است كه از مدرسه برمي گردد و براي مادرش بهانه ي ساده اي براي زندگي و خوشبختي است.

 معمولاً قناري ها در قفس اند و كسي كه آزاد است به آوازشان گوش مي دهد، ولي در اين جا بنظر مي رسد كه قناري ها آزادند و براي كسي كه آزادي اش به اندازه ي  يك پنجره باز است آواز مي خوانند. تصويري را كه شاعر در مصرع هاي بعدي از خود ارائه مي دهد تصوير كسي است كه در اتاقي محبوس است و فقط آسماني را كه از چهار چوب پنجره اش پيداست مي تواند ببيند، آن هم در صورتي كه پرده اي نداشته باشد. اختيار پرده هم بدست خود او نيست، درست مانند پايين رفتن از پلّه هاي متروك كه انگار بايد حتماً اتفاق بيافتد. دليل متروك بودن پلّه ها اين نيست كه كس ديگري از آنها بالا نمي آيد و يا پايين نمي رود، دليلش اين است كه خود او از هر پلّه اي كه پايين مي آيد، آن را ترك مي كند و بازگشتي به سمت بالا برايش وجود ندارد. بازگشت به گذشته ممكن نيست؛ تنها راه بازگشت به گذشته «گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست.» پايين رفتن درست مانند مردن و زير خاك رفتن است كه به پوسيدگي و غربت و تنهايي منجر مي شود؛ و اين تنهايي را كسي حس مي كند كه نوستالژي مرور حزن آلود خاطرات گذشته را دارد. گذشته هر چه بود بهتر از اين و در ارتفاع بالاتري از زندگي بود. براي اين كه شكلي از عشق قابل لمس در آن وجود داشت، هر چند دروغين و يا غريزي و زودگذر. شاعر در حسرت اين است كه يكي به او بگويد «دستهايت را دوست دارم.» اين دستها چرا دوست داشتني است؟ براي اين كه اگر خاك  و گلدان و باغچه ي مطلوبش را داشته باشد سبز مي شود و حاصل آن مي تواند آن شكفتن ها و رستن هاي ابدي باشد. شاعر با تكرار و تأكيد مي گويد كه مي داند چنين اتفاقي خواهد افتاد. دستانش آشيانه اي براي پرستوها خواهد شد تا در آن تخمگذاري كنند، و اين يعني بازگشت مجدد به خانه و خانواده. چه چيز اين پرستوها را به لانه ي گودي كه «انگشتان جوهري» او ساخته اند برمي گرداند؟ شايد همين جوهري بودن آنها، چون  با همين انگشتهاي جوهري احساس و عشق را در اين شعر سروده است. عشق بايد با عشق جواب داده شود. شاعر در خيال خود  به گذشته ي دور و دوران دختري اش بازمي گردد، و به طور ناخودآگاه نشان مي دهد كه اين بازگشت خيال و افسانه اي بيش نيست، اين را از نحوه ي آرايش گوشها با دو گيلاس همزاد و ناخن ها با برگ گل كوكب مي توان فهميد. او  گوشها و ناخن هايش را بسيار بچگانه و شبيه قصه ها آرايش و تزئين مي كند. اين حس نيز كه پسرهاي محله شان عاشق او بودند، با حال و هواي كودكي و نوجواني او جور در مي آيد، و در آن به جاي شهوت، معصوميت ديده مي شود؛ او با تغيير زاويه ي ديد، از نگاه آن پسرها تبسم هاي خود را معصوم مي بيند، براي اين كه خودش واقعاً چيزي جز معصوميت در نگاه خود به آنان نمي يابد.  او فقط به توصيف مصنوعي و خيالي گوشها و ناخن هاي خود اشاره مي كند و چيزي درباره ظاهر خود نمي گويد، ولي  از تصور اين كه پسرها عاشق او بودند بايد نتيجه بگيريم كه او خيال مي كند كه ظاهر عاشق كشي دارد و با اين آرايش افسانه اي بايد او را همرديف شاهزاده خانم هاي داستان هاي پريان بدانيم، و با آن چه كه درباره ي پري كوچك غمگين در انتهاي شعر مي گويد چندان بيراهه نرفته ايم. جمله اي را كه براي بيان اين مطلب انتخاب مي كند با دستور زبان كاربردي و رايج مردم يكي نيست، طرز بيانش تأكيدي است روي خيالي و قصه اي بودن آن؛ به جاي اين كه  بگويد: «پسراني كه عاشق من بودند،» مي گويد: «پسراني كه به من عاشق بودند.» مانند قصّه ها، به جاي اين كه يكي از اين پسرها او را ببرد، «يك شب او را باد با خود برد.» باد مانند غول قصّه ها تغييري بسيار ناگهاني و ويرانگر را به او تحميل مي كند، حداقل گذشته اش را ويران مي كند. در برابر آن چه كه باد انجام داد، نگهداشتن كوچه ي كودكي در قلب و خاطر خود را نوعي  دزدي بحساب مي آورد.

خاطره ي  كوچه ي محله هاي كودكي باعث مي شود كه شاعر به سفر در خط زمان بپردازد. آن حجمي كه دارد خط تك بعدي زمان را كه خشكي آن هم از تك بعدي بودنش است طي مي كند، خود شاعر و در كل انسان است، و حجمي بودنش  اشاره ايست به چند بعدي و پيچيدگي اش. انسان زمان خشك و بي حيات را با رشد خود و تولّد انساني ديگر آبستن و بارور مي كند.   تصوير آگاهي كه از آينه برمي گردد، معرف شخص زنده اي است كه انگار نسخه ي مشابه، امّا تغيير يافته ي كسي است كه از وجودش حيات گرفته است. يكي كم كم بدنيا مي آيد، و يكي كه عامل بدنيا آمدن اوست كم كم مي ميرد: «تولّدي ديگر!»  پس، «بدين سان است كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند.» اين تولّد در صورتي تولّد است كه فرد از تاريكي به نور و سحرگاه ابدي برسد، وگر نه فرقي با مرگ ندارد.  اگر اين تغيير و بازگشت و تولّد فقط به اندازه ي يك جوي حقير طول و عرض و ارتفاع داشته باشد، ديگر نمي توان اسمش را تولّد گذاشت.

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد كرد.

صياد و صيد هر دو يكي هستند. عمق  صياد با عمق جايي كه در آن به صيادي مي پردازد و ارزش او با ارزش چيزي كه صيد مي كند سنجيده مي شود. جوي حقير بايد جايش را به اقيانوس بدهد كه وسيع تر و عميق تر است. تصوير «جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد» تكرار تصوير «پايين رفتن از يك پلّه ي متروك» است. فروغ مي خواهد اين گودال جايش را به آن اقيانوس بدهد، و مي خواهد از اين اقيانوس آن مرواريدِ با ارزش يا پري كوچكي را صيد كند كه نشانه ي «تولّد ديگر» خودِ اوست. تمام اين شعر نيز همان نوايي است  كه از ني لبك چوبين پري كوچك غمگين  بيرون مي آيد؛ پري كوچك غمگين تمام «حرفِ دلش» را مي نوازد، به همين خاطر، مانند موسيقي  تمام خواسته ها و حرفهايش  مرموز مي شود؛ نه براي اين كه كسي كه آن را مي نوازد حس و معناي آن را درك نمي كند (به هر حال خودِ او روي آن نوا تأثير مي گذارد و نواي دلش نيز روي خودش  بي تأثير نيست.) امّا براي ديگران، اين حرفها هر چه به نُت هاي موسيقي نزديك تر مي شود، بي معني و مرموزتر مي شود. اغراقي كه در صحبت از پري كوچك  غمگين و سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي  وجود دارد باعث مي شود كه  اين «تولّدي ديگر» كه تا «تولّدي بهتر» نشود راضي كننده نيست،  دور از دسترس  و فقط بخشي از آرزوي  فروغ و همچنين پري كوچك غمگيني باشد كه انگار صفت غمگين جزء تفكيك ناپذيري از اسم اوست.

در اين بررسي سعي كرده ام كه اين شعر را با توجه به كلام و ساختار آن، آن گونه كه خودم به عنوان يك خواننده آن را مي فهمم معني كنم، هر چند جوري  شعر را معني كرده ام كه خواننده ي اين تحليل شايد بگويد «جوري شعر را معني مي كند  انگار كه خودش  اين شعر را گفته است.» اين هم يكي از روش هاي ممكن براي رسيدن به يكي از معاني ممكن اين شعر است. بايد اعتراف كنم كه در هنگام بررسي اين شعر مدام اين جمله ي فروغ  از شعر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» پيش چشمانم بود كه «چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري ؟»  براي درك بهتر اين شعر و اشعار ديگر فروغ بايد همه ي زندگي او را يك شعر به حساب بياوريم و همه را با هم و در ارتباط با هم معني كنيم تا با شكّ كمتري به برداشت هايمان نگاه كنيم. مثلاً شعر «من از تو مي مُردم» كه در اين جا فقط  براي يادآوري آن را مي آورم مي تواند بخشي از تصاوير شعر «تولّدي ديگر» را معني و تفسير كند.

من از تو مي مردم

من از تو مي مردم

امّا تو زندگاني من بودي

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

وقتي كه من خيابانها را

بي هيچ مقصدي مي پيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

تو از ميان نارون ها، گنجشك هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي كردي

وقتي كه شب مكرر مي شد

وقتي كه شب تمام نمي شد

تو از ميان نارون ها، گنجشك هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي كردي

تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ي ما

تو با چراغهايت مي آمدي

وقتي كه بچّه ها مي رفتند

و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند

تو با چراغهايت مي آمدي

و من در آينده تنها مي ماندم

تو با چراغهايت مي آمدي...

تو دستهايت را مي بخشيدي

تو چشمهايت را مي بخشيدي

تو مهربانيت را مي بخشيدي

تو زندگانيت را مي بخشيدي

وقتي كه من گرسنه بودم

تو مثل نور سخي بودي

تو لاله ها را مي چيدي

و گيسوانم را مي پوشاندي

وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند

تو لاله ها را مي چيدي

تو گوش مي دادي

 به خون من كه ناله كنان مي رفت

و عشق من كه گريه كنان مي مرد

تو گوش مي دادي

امّا مرا نمي ديدي.

تحليل از محمد رضا نوشمند

 شعر و داستان/امین فرومدی

 

منبع-وبلاگ Zabanadabi محمدرضا نوشمند



:: موضوعات مرتبط: شعر-شعر نو -شعر کلاسیک-شعر سپید، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و، فروغ فرخ زاد
:: برچسب‌ها: شعر تولدي ديگر از فروغ فرخ زاد با شرح آن, شعر, تولدي ديگر, فروغ فرخ زاد
رمان دن كيشوت "6"
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:15

 

 

دن كيشوت و بانوي شكار:

فرداي همان روز ، زماني كه از جنگل بيرون مي آمدند ، گروهي شكارچي را از دور ديدند هنگامي كه نزديكتر آمدند بانويي ديدند كه لباسي گرانبها به تن داشت و بازي شكاري بر شانه چپ او نشسته بود و بر اسبي سپيد و برفگون مي آمد . زين و برگ اسب به رنگ سبز و تشك زين از پارچه ي سيمين بود  و اين خود نشان مي داد كه بانوي شكار است. پهلوان همين كه چشمش به آن زن افتاد رو به سانكو كرد. پسرم ، بدو برو و به آن بانوي عاليجاه بگو دن كيشوت پهلوان مانش به عرض دست بوسي سرافراز است و عرض مي كند اگر حضرت عليه موافقت فرمايند حاضر است تمام قدرت خويش را در انجام هركاري كه فرمان دهند بكار برد و در خدمت بديشان از بذل هيچ گونه كوششي كوتاهي نكند.»

سانكو، هي بر الاغ زد وبه پيش تاخت وهمين كه به جايگاه بانو رسيد ازخر به زير آمد وزمين ادب ببوسيد وپيام ارباب را مو به مو تكرار كرد .

بانو قبول كرد ... برويد به اربابتان عرض كنيد كه من و دوك ، شوهرم از حضورشان خواهش مي كنيم قلعه ما را ، كه از اينجا چندان دور نيست ، با آمدن خود مزين فرمايند. »

دن كيشوت به شنيدن اين مژده تازيانه اي به اسبش زد وبه تاخت به دست بوسي دوشس شتافت. دوشس وشوهرش كه هم اكنون بخش نخست داستان را از قيافه ارباب وهمراهش خوانده ودريافته بودند تصميم گرفتند كمي بخندند وقدري سربه سرشان گذارند .

رويدهاي شيريني كه براي پهلوان ما پيش آمد:

دوك پيشاپيش به قلعه رفت ودرباره اينكه خدمتكاران چگونه با دن كيشوت رفتار نمايند دستورهايي داد . به اين ترتيب هنگامي كه پهلوان به قلعه نزديك شد خدمتگزاراني كه لباسهاي حرير ارغواني رنگي پوشيده بودند به پيشواز پهلوان شتافتند اينان پهلوان را دربر گرفتند، سپس دودختر زيبا شنل پشمي بلند وسرخ رنگي را بر دوشش افكندند و پس از آن از تمام ايوانها وشاه نشينهاي كاخ خدمتكاران ودختران با صداي رسا گفتند : « اي گل سرسبد پهلوانان سرگردان ، به قلعه ما خوش آمديد! »

آنگاه يكي از آنها پيش آمد وبه روي دن كوشيت وميزبانان گلاب پاشيد.

پهلوان كه به اين سان به پيشوازش آمده بودند، براي نخستين بار احساس كرد كه واقعا پهلواني سرگردان است.

سپس آنان را به درون اتاقي كه ديوارهاي آن به گل دوزيهاي زيبايي آراسته بود راهنايي كردند . درآنجا شش دختر خوبروي زره را از تن پهلوان بدر آوردند ؛ دختران نمي توانستند خود را نگهدارند وقهقهه سر ندهند، وحق داشتند چون جريان چنان مضحك بود كه كسي نمي توانست از ته دل نخندد.

پهلوان در حالي كه شنل سرخ رنگ به دوش افكنده و شب كلاه ابريشمين سبز رنگ برسر گذاشته بود دوازده خدمتگذار در پيشاپيش اودر حركت بودند ، به تالار بزرگ كاخ  پا گذاشت . در آنجا دوك ودوشس وي راميان خويش گرفتند وبه اتاق ديگري كه ميز پرشكوهي درآن گسترده بود هدايت نمودند. تعارفهاي گرم بسيار از هرسو ردوبدل شد، آنگاه همگي نشستند. دن كيشوت در بالاي ميز جاي گرفته بود و سانكو هم افتخار حضور داشت و از مشاهده احترامي كه اين نجبا در حق ارباب بي نوايش معمول ميداشتند سراپا شگفتي وبهت وحيرت بود.

حادثه بزرگي در جنگل روي مي دهد:

پس از آنكه نهار خورده شد ودن كيشوت در خواب خوش بعد از نهار بود به دستياري پيشكار خويش حادثه جالبي براي ميهمان خود آفريد و اين حادثه  ضمن شكاري، در فرداي همان روز رخ داد.

لباس فاخري به پهلوان تقديم داشتند كه از قبول آن خودداري كرد ، چه سوگند ياد كرده بود زره پهلواني را از خويشتن دور نكند ، اما سانكو با كمال خوشوقتي لباس مناسبي را كه به وي داده بودند پذيرفت و به خود وعده داد در اولين فرصت آن را به فروش رساند.

باري ، گروه شكارچيان پاي در راه نهادند و به سوي بيشه اي كه در ميان دو كوه بود روان شدند ، و تعدادي كه كارشان رم دادن شكار بود دست به كار شدند. چندي برنيامد كه گر از تناوري پيشاپيش گله اي خوك پديدار شد.

دن كيشوت دلاور ، دليرانه به سوي او تاخت ، ولي سانكو بهتر آن ديد كه به درختي پناه برد . باري ، از درخت بالا رفت ؛ ولي از بخت بد شاخه اي به پيراهنش گير كرد و او در ميان زمين و آسمان آويزان ماند . و تا ارباب به كمكش نشتافت و رهايش نساخت به همان حال باقي ماند . همين كه به سلامت از درخت به زير آمد بي اعتنا به گراز و تشريفات شكار ، بادلي غمبار در سوگ پارگي پيراهن بناي داد و شيون را گذاشت .

آفتاب به كرانه هاي باختر رسيده بود كه حوادث قيافه جدي تر به خود گرفت. طبل ها و شيپورهائي از دور دست به صدا درآمدند و صداي چرخ كالسكه هايي كه مي گذشتند به گوش رسيد . پيكي كه به شيوه ي ديوان لباس پوشيده بود از برابرشان گذشت .

ابليس به سخن ادامه دداد ...« اي پهلوان مانش ، مرلين ، جادوگر بزرگ مرا فرستاد تا به تو فرمان دهم در همان جايي كه هستي بماني.آنچنان كن كه او فرموده است – آن وقت او را با دولسينه ، دلبر جانان خود ، خواهي ديد.» و آنگاه در بوق دميد و در لابلاي درختان از نظرها ناپديد شد . سپس گردونه اي پديدار گشت كه چندين قاطر با رخت ويراق فاخر آن را مي كشيدند. بر روي تختي ، دختر زيبايي با لباسي سيمين نشسته بود. روبند لطيفي به صورت زده بود كه زيباييش را از نگاهها پنهان مي داشت. در كنارش پيرمردي سيه پوش ايستاده بود . گردونه به آرامي و با شكوهي فراوان از انتهاي جاده مي آمد .

«نام من مرلین است ؛ من یار و مددکار پهلوانم . شنیده ام که دولسینه زیبا را جادو کرده اند ؛ ولی من نیک می دانم که چگونه او را از تاثیر شوم این جادو حفظ کنم .بدان که اگر سه هزار و سیصد ضربه تازیانه بر پشت سانکو بزنید دولسینه محنت کشیده چهره زیبای دیرین خویش را باز خواهد یافت.»

سانکو زبان به پرخاش گشود ، حضرت آقا ، این دستور جادوزدای سرکار واقعا که دستور شگرفی است . و حال که جریان از این منوال است ، اجازه بدهید عرض کنم که دولسینه خانم به احتمال نزدیک به یقین تمام مدت عمر زشت خواهد ماند.»

دن کیشوت از نگاه دختر زیبا روی چشم برگرفت و رو به سانکو کرد و بانگ بر آورد :«بی شرم، تو به چه جراتی اینچنین گستاخی می کنی. من نمی دانم چه چیز مانع آن تواند شد که ترا در برابر آنچه از من خواسته اند تازیانه نزنم!»

سانکو آهی از دل برکشید و... بانوی بزرگوار ، بدبختانه من نمی توانم از فرمان حضرت علیه سربپیچم .قبول می کنم ، و سه هزار ضربه تازیانه را به خود می زنم ، منتها بشرط آنکه کسی در این میان شتاب نکند و ضمنا چنانچه تصادفا ضربه ای به خطا رفت آن نیز به حساب آید.»

پهلوان که از شادمانی زیاد سر از پا نمی شناخت دست در گردن سانکو انداخت و او را بوسید ، اما افسوس که گردونه ی زیبا از همین یک لحظه غفلت استفاده کرد و از نظرها ناپدید شد.

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
از بهار تا بهاری دیگر - دکتر حسین الهی قمشه ای
چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 15:5
 

اندیشمندان جهان چهار فصل طبیعت را

چهار صورت کلی و مثال افلاطونی

از اطوار جاودان هستی دانسته اند.

این سیر شکفت از بهار تا بهار دیگر

فرهنگنامه و فرنود ساری است

در هزاران هزار جلد

که تمام واژه ها و آواهای آفرینش در آن معنی شده است.

واژه ها همه در سیر و گشت و سیر و گشت ها همه در بازگشت:

واژه ای چون خورشید که فروغ آسمان و زمین است

و دیده ها از شکوه و حشمت آن بسته می شوند،

پادشاهی بی نیاز از تاج و تخت

همچون میترا، الهه نور

که برگردونه چرخ چهارم پیش می تازد 

و هر دم صد هزاران بدره زر بر زمین و زمینیان می افشاند:

"هر جای چو آفتاب راندن

در راه به بدره زرفشاندن" نظامی

واژه ای چون ماه

این مجنون سرگشته و غریب دلشکسته آسمان که می گردد و می گردد

و هر ماه سی منزل از منازل فلکی را با شتابی چون:

"سرعت عقل در جهانگردی

جنبش روح در جوانمردی" نظامی

می پیماید. 

این شهرزاد آسمانی است که هر شب از عشق های پرنیانی و دیدارهای پنهانی

در گوش جنگل و دریا قصه های این دژ هوش ربا را حکایت می کند،

و واژه ای چون درخت 

که لب بر پستان مادر خاک نهاده

و دستها را به نشان نیایش به آسمان برآورده است،

و واژه های بی پایان بهار وتابستان و پاییز و زمستان

که اگر درختان جنگل همه خامه خوشنویسان شوند 

و دریاها و اقیانوس ها جملگی آن خامه ها را مدد رسانند،

آبها همه خشک و خامه ها همه فرسوده خواهد شد

و نگارش صورت این فرهنگ به سر نخواهد رسید،

تا به معنی چه رسد.

آنچه همه واژه های بدیع هستی را به هم پیوند می دهد عشق است:

از زمینی تا آسمانی و از جسمانی تا روحانی،

همه واژه های هستی چون عاشقان و معشوقان درهم آمیخته

و بی هیچ ننگ و آزرم و بی هیچ پرده و پروا

به کار دل ستانی و دل سپاری

و جانبخشی وجان افشانی سرگرمند،

آسمان زمین را و باد جنگل و صحرا و دریا را در آغوش می گیرند

و چهار فصل طببیعت نامه های سرگشاده های هستند که عاشقان برای معشوقان می فرستند:

"فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان

خراب و مست رهیده ز ناز مستوری

هزار گونه زلیخا و یوسفند اینجا

شراب روح فزای و سماع طنبوری" مولانا

نامه بلند بالای بهار در بیان آغاز عشق است:

لطیف و تازه و رویایی و با طراوت،

و تابستان عشرت آن عشق است 

و میوه های آن چون کودکان نو رسته اند از زهدان بهار

و سپس کودک بازی گوشی زاده می شود که نامش پاییز است.

این کودک هر دم شرارتی و شیطنتی می کند:

گاه چنگ در درختان می زند

و برگها یشان رامشت مشت می کند و به دست باد مغرب می سپارد

و گاه شیر باران را باز می کند و این سوی و آن سوی آب می افشاند

و گاه با لبخندی فریبنده از آفتابی درخشان

حکیم خانه نشین را به صحرا می کشاند

و او را خیس و لرزان از بادهای سرد و باران

به خانه می فرستد

و زمستان نیز از مستان همین باده عشق است

که در عین مستی راز هستی را دریافته است:

او می داند که گردونه عروس بهار در راه است،

پس هر آنچه نقره و آبگینه و الماس

از یخ و برگ و تگرگ در گنج خانه دارد

در پیش پای آن عروس نثار می کند

و به زاغ و بوم، این رای و برهمن روزگار، می گوید

که نخست ترانه ای ژرف از نیستی و نیروانا فرو خوانند

و رهنوردان را به تشویش و اضطراب افکنند 

و آنگاه همگان را خبر کنند 

که رستاخیز بهار همچون همنوازی رستاخیر "مالر" از راه خواهد رسید

و چون گروه هم آوازان آن همنوازی این ترانه شاد و دلکش را خواهند خواند:

"ای قلب من باور دار

و بی هیچ گمان باور دار

که هیچ چیز از هستی تو گم نخواهد شد:

هر آنچه هرگز آرزو کرده ای

هر آنچه هرگز بدان عشق ورزیده ای

و هر آنچه هرگز برای آن تلاش کرده ای

همه از آن تو خواهد بود

ای قلب من باور دار 

که تو را برای هیچ شدن نیافریدند

و به هیچ روی رنج و تلاش تو بر باد نخواهد رفت

آنچه آفریده می شود روی در هلاک دارد

و هر آنچه هلاک می شود باز از خاک بر خواهد خواست.

بیاسای از بیم و هراس و آماده باش برای زیستن

ای رنج که ژرفای هر چیز را می شکافی

من از چنگال تو رهایی یافتم،

ای مرگ، ای ارباب جمله آفرینش

اکنون من بر تو سرور شدم

من با بالهایی که از خود برآورده ام

با نیروی پیگیر عشق پرواز خواهم کرد

به سوی آن روشنایی که هیچ چشمی هرگز بر آن نیفتاده است" گوستاو مالر

اینک این شما و این بهار

این شما و پیام یار

اینک فرس و اینک نگار

رقص و شادی کنید

و یکدیگر را چون نسیم و نرگس دربر گیرید

و چون زنبور عسل و گل ها و گیاهان

کام یکدیگررا از شهد وجودتان شیرین کنید

و تلخی های کین و تاریکی

و شرنگ آز و جاه و تنگ چشمی

و زهر فریب و ریا را به دریاهای تلخ و شوربسپارید.

و سلام بر فرهنگ خوانان جهان باد.

حسین الهی قمشه ای

شعر و داستان/امین فرومدی

 

منبع-وبلاک یک سکوت yeksokoot



:: موضوعات مرتبط: دکتر حسین الهی قمشه ای
:: برچسب‌ها: از بهار تا بهاری دیگر, دکتر حسین الهی قمشه ای, بهار, عشق
رمان دن كيشوت "5"
چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:14

 

 

... پهلوان ما ادامه می یابد:

از قضا در همان هنگام دهقانی از ساکنان ده او از همان جا می گذشت ، دهقان به سویش رفت و با شگفتی پرسید :« ای وای خدایا ، سینسور کیژادا ، چه کسی شما را به این حال و روز انداخته است.»سپس با تلاش فراوان او را از زمین بلند کرد و بر الاغ خویش نشاند و زره و سلاحش را برپشت رسینانت بست و رو به سوی ده خویش به راه ادامه داد.

در خانه ی پهلوان هنگامه ای برپا بود : کدبانوی خانه و خواهرزاده ی پهلوان و کشیش و دلاک ده انجمنی برپا داشته بودند و از ناپدید شدن ارباب سخن می داشتند . هنگامی که او را دیدند شادمان شدند ، زیرا از ناپدید شدنش سخت نگران بودند . او را به باد سوال گرفتند. دن کیشوت یک بار دیگر از خانه بیرون می آید:

یک روز غروب در حالیکه بر پشت پاره ابری سوار بود آمد و همه را به آتش کشید و خانه را پر از دود برجای گذاشت و رفت.» دن کیشوت با خود ميگفت:«قطعا جادوگر با من دشمنی دارد باید با او هم بجنگم .»

اما پهلوان مدت دو هفته در بستر ماند. در این مدت پنهانی یکی از دهقانان را ، به نام «سانکوپانزا» که مردی کندفهم بود وادار کرد که بعنوان ملازم در التزام رکاب او باشد. سانکو پذیرفت اما بشرط انکه ، چون با پیاده روی چندان میانه ای ندارد ، پهلوان اجازه فرماید خرش را همراه خود ببرد ، و پهلوان نیز البته اجازه فرمود.

بنابراین شبی بی آنکه با کسی بدرود کنند دهکده را ترک گفتند . آنها به دشتی رسیدند ، که از دور سی چهل آسیای بادی نمایان بود.

در همان هنگام نسیم ملایمی وزید و پره های آسیاب به چرخش افتاد . دن کیشوت نام دلبر جانانش را به صدای بلند خواند و به پیش تاخت و نیزه را در دل پره جای داد. ولی پره که به سرعت می گشت نیزه را شکست و سوار و اسب را به زمین غلتاند. سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت شام است ، و در همان هنگام خورجین را گشود. در زمانی که او سرگرم خوردن بود پهلوان هم نیزه ی شکسته اش را درست کرد و شاخه ی بلوطی یافت و پیکان را بر آن نصب کرد. اندکی بعد دو راهب قاطر سوار در میان راه پدیدار شدند. از پشت سر ایشان کالسکه ی باشکوهی حرکت می کرد که پنج سوار در اطراف و دو قاطرچی در پی داشت.

دن کیشوت به خودش گفت:«یا من سخت اشتباه می کنم ، و یا اینکه با حادثه ای روبه رو هستیم که همانند آن هرگز پیش نیامده است. این سیاهی ها که از دور پیداست بدون شک جادوگرانی هستند که شهزاده خانمی را ربوده اند و اینک در آن کالسکه با خود میبرند و بر من لازم است که در رفع این ستم بکوشم.»

اما دن کيشوت اعتنایی به این پرخاش نکرد ، و به سوی کالسکه تاخت . وقتی به آن رسید ، فریاد زد:«ای جادو گران شریر ، این شاهزاده خانم را در دم آزاد سازید ، و گرنه به سزای رفتار پلید خود ، آماده ی مرگ باشید.»

راهبان که به شنیدن این سخنان مبهوت شده بودند.

دن کیشوت فریاد برآورد :«دم از این سخنان زیبا فرو بندید ، زیرا نیک می دانم چه کسانی هستید و چکاره اید.»وهی بررسینات زدو بر آنها تاخت. یکی از راهبان که بر قاطری سوار بود با قاطر به زمین غلتید و دیگری با شتاب از معرکه گریخت. دن کیشوت به سوی کالسکه به راه افتاد . بانویی را با ندیمه ی خویش در آن دید که به «اشبیلیه» می رفت تا در آن جا به شوهرش بپیوندد . یکی از خدمتکاران که مردی از شهر «بیسکه» بود به خیال این که پهلوان مانع از حرکت خانم خواهد شد چنگ زد و کوشید نیزه را از دست پهلوان برباید ، اما پهلوان شمشیرش را از نیام بیرون کشید ؛ ملازم هم در حالی که یکی از بالش های درون کالسکه را به جای سپر به دست گرفته بود با دن کوشیت به ستیز پرداخت.

جنگ سختی در گرفت. دن کيشوت که از ناحیه ی شانه زخم برداشته بود بانگ برآورد:«ای دولسینه ، ای گل زیبایان عالم ، به فریاد پهلوان خویش برس که خطری بزرگ او را تهدید می کند .»

و همچنانکه شمشیر را به دور سر می چرخاند حمله را آغاز کرد . حاضران سراپا ترس و وحشت بودند. مرد بیسکه ای به ناگاه ضربه ای فرود آورد که نیمی از کلاهخود و لاله ی گوش پهلوان را جدا کرد. این عمل آتش خشم را در دل پهلوان شعله ور ساخت. پهلوان  بر رکاب اسب تکیه کرد و با تمام توانائیش ضربه را فرود آورد. خون از تن مرد بیسکه ای فواره زد و سوار تعادل خودش را از دست داد و بر زمین افتاد ، دن کیشوت از اسب به زیر آمد و نوک شمشیر را در میان دو ابروی حریف جای داد و به او فرمان داد که تسلیم شود . مرد بیسکه ای چنان اشفته بود که نمی توانست سخن گوید ، و اگر زنها به فریادش نمی رسیدند و پادرمیان نمی گذاشتند ماجرا به صورتی ناگوار پایان می پذیرفت. بانوان با خواهش و تمنا از پهلوان خواستند که « پهلوان دلیر ، بخشایشی فرمایید و جان این مردک نادان را بر ما ببخشید.» دن کیشوت باغرور بسیار بادی در غبغب انداخت و رو به  بانوان زیبا :من خواسته ی شما را با کمال خرسندی می پذیرم ، اما به شرط انکه این شخص قول بدهد که به «دوتوبوزو» برود و خود را به دولسینه ، بانوی بانوان ، معرفی کند.»

بانوان قول دادند که آن مرد همان طور که او فرمان داده است رفتار کند.

گفت و گوی شیرین میان دن کوشیت و سانکوپانزا روی می دهد:

هنگامی که دن کیشوت از این پیروزی آسوده شد ، سانکوپانزا در برابرش زانو زد و دستش را گرفت و بوسید و ازحضرتعالی تقاضاي لطف و کرم كرد تا حکومت جزیره ای را که در این نبرد سهمگین فتح فرموده اید به بنده واگذار کنید.»

دن کیشوت با گفتن:«سانکو ، بدان که این رویداد و دیگر رویدادها ، از این گونه زد و خوردهای ناچیزی است که حاصلی جز سرشکسته و گوش دریده ندارد.حوصله داشته باش.»او را اميدوار كرد.

سانکو بار دیگر بر دست ارباب بوسه زد ، و سپس او را در سوار شدن بر رسینانت کمک کرد و خود در حالیکه غرق در افکار وخیالات خویش بود سوار بر خر از پی اش روان شد.

دن کیشوت با لحني غلو آميز فرياد زد: دوست من ناراحت مباش. ولی بگو ببینم ، آیا نمونه ای بهتر و برتر از شجاعتی که در من دیدی در هیچ کتاب و داستانی خوانده ای.»

راستش را بگویم من تاکنون کتاب و داستانی نخوانده ام . زیرا نه سواد خواندن دارم و نه نوشتن ، ولی فعلا از حضرتعالی تمنا می کنم زخمتان را ببندید ، چون از گوشتان خون جاری است. من قدری مرهم و کهنه ی زخم بندی با خود آورده ام .»

هنگامی که دن کیشوت متوجه شد کلاه خودش نیز درهم شکسته است دنیا در نظرش تیره و تار شد .

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
دو نوع نگرش به ادب و عرفان و قرآن کریم
چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 1:57
 

معرفی کتاب مقالات دکتر حسین الهی قمشه‌ای

«مقالات» نوشته دکتر حسین الهی قمشه‌ای(-۱۳۱۹) فیلسوف و عارف معاصر است. این کتاب مجموعه مقالاتی در زمینه‎‌های مختلف ادب پارسی و عرفان اسلامی است. لسان‎‌الغیب، خیام، نغمۀ عشاق، شعر و شراب شهود، نگاهی به عطار و گذاری بر هفت شهر عشق، عنوان بعضی از این مقالات است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

دو نوع نگرش به ادب و عرفان و احادیث شریف و قرآن کریم وجود دارد. گروهی صورت‌پرستند و همه صورت می‌بینند و از معنی غافل، و گروهی که بسیار بسیار اندک‌اند و نادر، همه معنی می‌نگرند و از صورت نیز غافل نیستند. اما صورت‌پرستان اگر راه به معنی می‌بردند، هرگز صورت را بت خود نمی‌ساختند و بر آن سجده نمی‌کردند.

سعدی:

هرگز اگر راه به معنی بَرَد

سجده صورت نکند بت‌پرست

اگر آنکه تنها زیر و زبر قرآن را می‌بیند و لحنش را، می‌دانست که قرآن همه معناست و باید معنی را از قرآن پرسید و از آنکه آتش در هوس زده است و از صورت رهیده است، هرگز قرآن را همچون پاره یخی بدست نمی‌گرفت، بلکه آن را پرفروغ‌ترین مشعل عالم می‌دانست و آتش به جان خویش می‌زد.

مولانا:

معنی قرآن ز قرآن پرس و بس

وز کسی کآتش زده‌ست اندر هوس

و صورت‌پرستان تا زنده‌اند و بی‌خبر از معنی، باید زیر و زبر را بپایند و لحن و صوت را درست کنند.

 

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

     منبع-سایت طاقچه



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی،اجتماعی،مذهبی و هنر، دکتر حسین الهی قمشه ای
:: برچسب‌ها: دو نوع نگرش به ادب و عرفان و قرآن کریم, عرفان, قرآن, دکتر حسین الهی قمشه‌ای
رمان دن كيشوت "4"
سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:13

 

 

کاروانسرا دار دریافت که مردی که در برابرش زانو زده از سلامت عقل برخوردار نیست . از این روی بهتر دید که با او به مدارا رفتار کند و پیشنهاد کرد که به جای نمازخانه ، شب را در پای دیوار قلعه پاس دهد.

فردای همان روز ، کاروانسرادار دفتری را که حساب کاه و جوی کاروانیان را در آن می نوشت با قطعه ای شمع آماده ساخت و در حالی که دو دختر خدمتکار به دنبالش می آمدند به سوی دن کیشوت رفت و به او فرمان داد تا بزانو در آید. آنگاه دفتر را گشود و چیزهای نامفهومی را که وانمود می کرد از روی آن می خواند زیر لب زمزمه کرد . سپس دستش را بالا آورد و برشانه ی پهلوان نهاد و با شمشیر او به آیین مخصوص بر پهلویش نواخت. سپس به یکی از دخترها فرمان داد تا شمشیر را بر کمر پهلوان ببندد. دختر نیز با قیافه ی محجوب و خویشتن داری بسیار چنین کرد. اما هرلحظه نزدیک بود به صدای بلند بخندد ، زیرا تشریفات چنان مسخره و خنده آور بود که آدمی به سختی می توانست از خنده خودداری کند . دن کیشوت با غرور بسیار سوار بر اسب شد و به راه افتاد ، در راه از بیشه ای می گذشت که صدای ناله و فریاد شنید :نگاهی به پیرامون خویش افکند و مادیانی را دید که به درخت دیگری بسته بود و دهقانی او را با منتهای شدت تازیانه می زد . پهلوان چون چنین دید بانگ بر آورد : «ای خیره سر ، به چه جراتی این کودک بی دفاع را می زنی.»

دهقان پاسخ داد:«ای پهلوان نامدار ، این کودک از گله ی گوسفندان من مواظبت می کند و به حدی در این کار سستی و ناشایستگی به خرج می دهد که هرروز یکی از گوسفندان مرا گم می کند و به این سبب او را تنبیه می کنم . اما اگر از او بپرسید چرا تنبیهش می کنم ، خواهد گفت از روی بدجنسی او را به باد کتک گرفته ام تا از پرداخت دستمزد شانه خالی کنم. در حالی که بنده حاضرم سوگند یاد کنم که او دروغ می گوید .» در این وقت دن کیشوت با خشم بسیار فریاد زد :«ای فرومایه ، دروغ ، و آن هم در حضور من . او را آزاد کن و قول بده که مزدش را تمام و کمال بپردازی . اگر چنین نکنی ، سوگند یاد می کنم که هر کجا که باشی ترا بیابم و به سزای اعمالت برسانم . بدان که من دن کیشوت پهلوان دلاور مانش یعنی پشتیبان ستمدیدگان و ستیزه گر ستمکاران هستم ، اکنون دیگر به امان خدا ، ولی پیمان خود را از یاد مبر!»دهقان قول داد ولی هنگامی که دن کیشوت ناپدید شد ، رو به جوان کرد واين بگفت: حال می خواهم دین خود را به تو بپردازم.» این بگفت و بازوی جوان را گرفت و او را آن قدر زد که نیمه جان شد و همان طور که می زد فرياد ميكشيد :حالا می توانی پشتیبان ستمدیدگان و ستیزه گر ستمکاران را صدا کنی!»

دن کیشوت یک فرسنگ دیگر راه پیموده بود که گروهی بازرگان را دید که با خدمتکاران خویش به سویش پیش می آیند. به نزدیکیش که رسیدند بانگ بر آورد:«هیچ کس اجازه ندارد گامی فراتر بگذارد ، مگر آنکه اعتراف کند که کسی زیباتر از «دولسینه دوتوبوزو» ، شهبانوی مانش ، نیست .» بازرگانان مات و مبهوت برجای ماندند . یکی از آنان که کمی شوخ بود در پاسخ فرمود:«جناب پهلوان ، ممکن است تصویر این بانو را به ما نشان دهید تا مطمئن شویم که از یک چشم کور یا کوژپشت نیست.»

دن کیشوت نعره کشید که :«ای خیره سرها ، کار را به جایی رساندید که نسبت به زیبایی بانوی من از حدود ادب فراتر می روید .»

این بگفت و برق آسا بر آنها تاخت ، با آن چنان خشمی که رسینانت لغزید و به زمین خورد و دن کیشوت نیز به زمین درغلتید . پهلوان کوشید از جای برخیزد . یکی از خدمتکاران بی درنگ نیزه اش را برداشت و در هم شکست و با یکی از تکه های آن به جان پهلوان افتاد. سپس بازرگانان بی آنکه چندان اعتنایی به این پهلوان عجیب کنند راه خویش را در پیش گرفتند و رفتند.

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

     منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
رمان دن كيشوت "3"
دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:12

 

خلاصه رمان دن کیشوت:

در دهی از ایالت مانش نجیب زاده ای می زیست به نام کیژادا. این شخص ، در خانه ی خود کدبانوئی داشت که سنش از چهل گذشته بود و دختر خواهری داشت که هنوز پا به بیستمین بهار عمر نگذاشته بود . این نجیب زاده ی لاغر و بلندبالا ، واله وشیدای شکار بود و بیشتر اوقات خود را به خواندن افسانه های پهلوانان می گذراند و این کار را با آنچنان شوق و لذتی انجام می داد که کم کم سلامت عقل خویش را از دست داد. طلسم و جادو ، جنگ و نبرد و ستیزه جوئی و سایر مطالب پوچ و جنون آمیز مغزش را آنچنان از خود انباشت که کم کم این چیزها را بیان واقع پنداشت و در درستی آنها کمترین تردیدی به خود راه نداد.

سرانجام به این فکر افتاد که به خاطر خودنمائی و افتخار ذاتی و به خاطر خدمت به کشورش جامه ی پهلوانی بپوشد و با اسب و ساز نبرد به صورت دلاوری سرگردان در پی حوادث رود.

نخستین کاری که کرد زرهی را که زمانی از آن اجدادش بود تمیز کرد . بدبختانه کلاهخودش نواقصی داشت ، اما به هر ترتیبی بود با کمی مقوا آن را درست کرد. پهلوان پس از این کار به سراغ اسب خویش رفت و چندین روز در این فکر بود که چه نامی برای اسب خود برگزیند که شایسته ی او باشد. سرانجام پس از اندیشه ی بسیار نام «رسینانت» را که در نظرش بسیار پرشکوه آمد برای اسب برگزید . بعد به این فکر افتاد که چه نامی را برای خود برگزیند. هفت روز در این باره اندیشید و سرانجام بر آن شد که خود را دن کیشوت مانش بنامد.

اکنون که هم زره داشت و هم نام باید به رسم دلاوران بزرگ دختری هم پیدا می کرد تا دلدار او باشد. در یکی از دهات اطراف دختر روستایی خوبرویی بود ، بنام «دولسینه» ، و چون نام دهی که در آن می زیست «توبوزو» بود او را دولسینه دوتوبوزو خواند.

درباره ی نخستین خروج دن کیشوت

اکنون هنگام رفتن فرا رسیده بود . بی آنکه کسی را از تصمیم خود آگاه کند پیش از برآمدن آفتاب زره را برتن کرد و بر اسبش رسینانت نشست ، سپر را به شانه گذاشت ، نیزه را هم به دست گرفت و بسان یک قهرمان از خانه بیرون آمد و پای در راه نهاد. سراپاشوق بود و از شادی سراز پا نمی شناخت اما هنوز راهی نرفته بود که فکر هولناکی به خاطرش راه یافت. به یاد آورد که او هرگز بنابر آیین پهلوانی سلاح نگرفته و کسی او را به این نام نمی شناسد و از این روی نمی تواند با هیچ پهلوانی بجنگد. از این رو بر آن شد که از هرکه نخستین بار با او روبرو می شود بخواهد که وی را به این نام بشناسد. باری ، پهلوان تمام مدت روز بی آن که به چیزی یا کسی برخورد کند راه پیمود و پیدا است که این کار چه اندازه بیهوده بود. لیکن هنگام غروب آفتاب در انتهای جاده ای که می پیمود کاروانسرایی را دید و در خیال آن را قلعه ای پنداشت با برج های سربه فلک کشیده و خندقهای عمیق و پل های متحرک . در حالی که لگام را کشیده و سروگردن اسبش را جمع کرده بود و یقین داشت که شیپوری بصدا درخواهد امد و ورود او را اعلام خواهد داشت به کاروان سرا نزدیک شد. از قضای روزگار ، هنوز به کاروان سرا نرسیده بود خوک چرانی که خوکهای گله را جمع می کرد ، در بوق خود دمید و پهلوان ، شاد و خندان به سوی کاروان سرا پیش رفت.

کاروانسرا دار بیرون دوید و رکاب اسب را گرفت. پهلوان از اسب به زیر آمد و دستور داد اسب را به طویله ببرند و به او جو و آب بدهند و عرقش را خشک کنند . دختران خدمتکاری که در آن جا بودند کمک کردند و زره را از تن پهلوان در آوردند ولی هرچه کردند نتوانستند گره های سفت کلاهخود را که در زیر چانه ی پهلوان محکم شده بود بگشایند و ناچار پهلوان بهتر دید که با کلاه بماند. از قضا آن روز جمعه بود و جز ماهی خوراکی دیگری در کاروانسرا نبود . از این گذشته ، از آن جا که بندهای کلاهخود محکم بسته شده بود پهلوان خود نمی توانست با دستهایش خوراک بخورد ، ناچار یکی از دختران در خوردن غذا به او کمک می کرد و در همان حال دختر دیگری به کمک یک نی با او آشامیدنی می داد.

پس از خوردن شام ، دست کاروان سرادار را گرفت و به طویله برد و در برابر بهت و شگفتی او زانو زد «ای پهلوان دلیر ، تا وعده نفرمایید که فردا مرا به مقام پهلوانی منصوب خواهید فرمود زانو از زمین برنخواهم گرفت. امشب را در نمازخانه ی قلعه ات پاس خواهم داد و فردا صبح به گرامی ترین آرزوی خویش خواهم رسید و آنگاه می توانم در پی حوادث ، جهان را به زیر پا نهم و به شیوه ی پهلوانان سرگردان ، به یاری نیازمندان بشتابم .»

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
سخنان بزرگان "یک نکته بسیار مهم"
یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 22:30
 

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند تو به دنبال نگاه زييا باش

(دکتر شريعتي)

  شعر و داستان/امین فرومدی



:: موضوعات مرتبط: سخنان قصار -سخنان بزرگان،آیه،حدیث، دکتر شریعتی
:: برچسب‌ها: سخنان بزرگان, یک نکته بسیار مهم, دکتر شريعتي
رمان دن كيشوت اثر سروانتس "2"
یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:11

 

 

شرح حال نويسنده :

درباره ي نويسنده ي کتاب (( دن کيشوت )) :

ميگل دو سروانتس ساودرا در سال 1547 در يکي از شهرهاي اسپانيا به دنيا آمد و به زودي تبديل به جواني جسور و شمشير زن شد که به سير وسفر دلبستگي داشت. در 23 سالگي به خدمت در قشون ايتاليا رفت و بعد از آن در حوادث جنگي شرکت کرد و مدتي نيز در الجزاير اسير بود.پس از ازدواج قصد کرد تا فلم خود را بيازمايد و از راه نويسندگي امرار معاش کند. به نمايش نامه نويسي و شعرگويي پرداخت که هيچ موفقيتي براي او نداشت به غير از رماني به نام (( گالايتا )) که شهرتي براي او بوجود آورد. پس به دنبال کار رفت اما توفيق فراواني نيافت و در 43 سالگي دچار تنگدستي فراوان بود و از ناچاري دوباره به نويسندگي بازگشت. بعد از مدت ناخوشايندي در سال 1605 قسمت اول دن کيشوت را به چاپ رساند که با استقبال بي سابقه اي مواجه شد که محبوبيت آن را ناشي از تنوع حوادث آن و غنا و کمدي فراوان و مضحکه هاي آن دانسته اند.قسمت دوم (( دن کيشوت )) پس از ده سال ( 1615 ) منتشر گرديد و سروانتس به اوج شهرت رسيد ولي از ثروت بي نصيب ماند و در پيري و فقيري باقي ماند تا در سال 1616 به پايان عمر خود رسيد.

 

شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
رمان دن كيشوت "1"
شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:10

 

 

مقدمه:

دن كيشوت،‌ داستان دوست داشتني يك شواليه ماجراجو و عجيب و غريب به نام دن كيشوت و پيشكار صادقش سانچو پانچو است. دن كيشوت امروزه يكي از ماندگارترين و اثرگذارترين شاهكارهاي ادبي جهان است. از دن كيشوت به نام انجيل بشريت ياد مي‌شود و بيش از چهارصد سال است كه نسل‌هاي مختلف در سرتاسر دنيا با اين كتاب ارتباط برقرار كرده‌اند و هنوز نيز در زمره پرطرفدارترين كتاب‌ها به شمار مي‌رود. اما به راستي رمز ماندگاري اين اثر ادبي در چيست؟

رمان دن كيشوت درباره سرگذشت مردي به نام الونسو كيخانو است. كيخانو يك نجيب‌زاده معمولي است كه پس از خواندن داستان‌هاي بيشمار درباره شواليه‌هاي ماجراجو، تحت تأثير شجاعت و دلاوري اين افراد قرار مي‌گيرد و تصميم مي‌گيرد خود نيز يك شواليه شود. كيخانو پس از اين تصميم نام خود را به دن كيشوت مانچا تغيير مي‌دهد و سوار اسب باركش خود به نام روسينا ننه مي‌شود و از روستايي ناشناخته در قلب اسپانيا به راه مي‌افتد تا زشتي‌ها و بدي‌ها را از بين ببرد و از حقوق ستمديدگان دفاع كند. با پيش رفتن داستان آنچه آن را جذاب و خواندني‌تر مي‌كند، شوخ‌طبعي و گفته‌هاي بامزه شخصيت اصلي داستان يعني دن كيشوت است. به عنوان مثال او آنچنان اسير توهمات و روياهاي خود شده است كه كاروانسراها را با قلعه‌هاي افسون شده و يا دختران دهاتي را با شاهزادگان زيبا رو اشتباه مي‌گيرد. او تصور مي‌كند آسياب‌هاي بادي هيولاهاي بزرگي هستند و در روياي او دوشيزه‌اي زيبا رو به نام دولسينه‌آ وجود دارد كه دن كيشوت دل در گرو وفاداري او نهاده است.

شخصيت ديگر داستان دن كيشوت، سانچو است، سانچو برخلاف دن كيشوت اسير توهمات نگشته است و به خوبي آگاه است كه همه اين‌ها مشتي توهم است اما با اين حال با صبر و حوصله پا به پاي استاد در اين سفر پر مخاطره همراه شده است. در ادامه داستان دن كيشوت پي مي‌برد كه اين سفر يك سفر ماجراجويانه بي‌سرانجام بوده است. پس تصميم مي‌گيرد كه بازگردد اما در بازگشت جان مي‌دهد.

بسياري از كارشناسان ادبي رمز ماندگاري دن كيشوت را پيام انساني نهفته در دل داستان مي‌دانند. هاوارد مانسينگ استاد ادبيات دانشگاه پوردو شهر اينديانا مي‌گويد: دن كيشوت كتابي است كه براي مردم به معناي همه چيز است. بعيد است با خواندن اين داستان خود را در قالب يكي از شخصيت‌هاي دن كيشوت و يا سانچو نديد.

به گفته برخي مورخان ميگل دسروانتس ساآودرا، نويسنده گمنام و ميان سال، نوشتن دن كيشوت را از اواخر سال 1600 ميلادي و در مدتي كه در يك زندان، دوران حبس خود را مي‌گذراند آغاز كرده است. اولين نسخه از دن كيشوت در 20 دسامبر 1604 منتشر گرديد و از 16 ژانويه 1605 به فروش رفت. نويسنده اين اثر ميكل دسروانتس در نهايت در سال 1615 درست يك سال پيش از مرگش دن كيشوت را به اتمام رساند.

اطلاعات زيادي در مورد زندگي و سرگذشت دسروانتس در طول تاريخ وجود ندارد و قسمت اعظم زندگي و شخصيت او در هاله‌اي از ابهام قرار دارد. او مردي بوده است با تحصيلات غير آكادميك و زندگيش با سفر و خانه به دوشي همراه بوده است. او در جنگ بازوي چپش از كار مي‌افتد و در جنگ با الجزايري‌ها اسير مي‌شود و پنج سال رنج اسارت را تحمل مي‌كند. سروانتس بعدها به سمت مأموران ماليات منصوب مي‌شود و در اين سمت به اغلب شهرهاي اسپانيا سفر مي‌كند. پس از مدتي به ناوگان اسپانيا مي‌پيوندد و از همان‌جا شروع به نوشتن شعر، نمايشنامه و رمان مي‌كند. زمان و مكان دقيق تولد او همچنان نامعلوم است و هيچ‌كس به درستي نمي‌داند اين نويسنده گمنام در كجا به خاك سپرده شده است.

دن كيشوت از همان لحظه چاپ مورد توجه مردم قرار گرفت و اكنون پس از گذشت چهار سده اين كتاب پر تيراژترين كتاب پس از انجيل است كه هر ساله با ترجمه‌اي تازه به بازار نشر عرضه مي‌شود. در طول همه اين سال‌ها خوانندگان و نويسندگان بزرگي به اين رمان به ديده تحسين نگاه كرده‌اند. در سال 2002 گروهي متشكل از صد نويشنده بزرگ دنيا كه از 540 كشورمختلف گرد آمده بودند اين كتاب را پرمعناترين كتاب تاريخ ناميدند. در ميان اين نويسندگان كساني مانند گابريل گارسيا ماركز، دويس لسيك، نادين گورديمر، خورمان ميلر و شيوس هني حضور داشتند كه اين خود اهميت اين انتخاب را بيشتر و بيشتر مي‌كند.

كتاب دن كيشوت يك اثر طنز و در عين حال يك شاهكار فلسفي و ارزشمند به لحاظ زيبايي شناسي تلقي مي‌شود. اما با اين حال مشخص نيست كه هدف سروانتس از نگارش اين كتاب چه بوده است. آيا او به دنبال خلق يك اثر سرگرم كننده بوده است و يا اين‌كه تلاش كرده تا يك شاهكار ادبي ماندگار را خلق كند.

ادوارد فريدمن استاد زبان اسپانيايي و سروانتس شناس معروف معتقد است كه نيت سروانتس اهميتي ندارد بلكه مهم نفس كار مهمي است كه او انجام داده است. او مي‌گويد: نكته جالب توجه درباره اين رمان اين است كه علي‌رغم وجود طنز در اين اثر ظرافت موضوعي و غناي ادبي خاصي در آن نهفته است. دن كيشوت درباره اين است كه مردم چه ديدي نسبت به زندگي و واقعيت دارند و واكنش آن‌ها چيست. خودتان تصور كنيد؛ آدم‌هاي امثال من چهارصد سال پس از نگارش اين اثر در حال نوشتن مقالات جديدي درباره اين كتاب هستيم و اين خود نشان مي‌دهد كه دن كيشوت غني و سرشار از ايده است و زيبايي آن نه در هدف سروانتس براي نگارش آن است بلكه در اين است كه در طول همه اين سال‌ها توانسته و در آينده نيز خواهد توانست همچنان مورد مطالعه و توجه علاقمندان به مطالعه قرار گيرد و اين از هر چيز ديگر بيشتر اهميت دارد زيرا هيچ كتاب و رماني تا به حال بدين درجه از ماندگاري  و اثرگذاري نرسيده است.

به هر تقدير پس از گذشت چهارصد سال از تولد دن كيشوت اين كتاب تبديل به يك شاهكار و جادوي ادبي شده است كه هيچ‌كس به درستي نمي‌داند كه چه رازي در آن نهفته است كه اين چنين خواننده كتاب را درگير قصه مي‌كند به گونه‌اي كه اغلب افراد تلاش مي‌كنند پس از مطالعه اوليه آن را در مدت زمان كوتاهي تمام كنند. زيرا مي‌خواهند بدانند كه بالاخره ماجراجويي دن كيشوت و پيشكارش سانچو پانچو به كجا مي‌انجامد.

 

    شعر و داستان/امین فرومدی

    ادبیات ایران و جهان

    منبع-سایت تک نت



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: رمان, دن كيشوت, نويسنده, سروانتس
بررسی اندیشه نگاری داستان "کتابخانه بابل" اثر بورخس
جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:9
 

دهمین نشست اندیشه قلم به بررسی داستان کوتاه 12صفحه‌ای «کتابخانه بابل» اختصاص داشت. امیرعلی نجومیان در ابتدای این نشست گفت: اینکه آیا این «کتابخانه بابل» در ساختار داستان کوتاه می‌گنجد یا نه خودش بحثی جداست. این داستان بسیار جذاب است و می‌شود با عمق بیشتری روی آن کار کرد.

نجومیان درباره داستان بودن این اثر بیان کرد: بورخس که هیچ رمانی ندارد، در نوشته هایش ژانری بین مقاله و داستان انتخاب کرده است. این داستان هم به گونه‌ای ساختار داستان را دارد و «کتابخانه بابل» از نمونه‌های خوب مقاله-داستان اوست و حالت توصیفی دارد. این که چرا بورخس چنین ژانری را می‌سازد، بر می‌گردد به دیدگاه بورخس نسبت به ادبیات و فلسفه. او تفاوتی بین ادبیات و فلسفه قائل نیست. برای بورخس واقعیت و خیال دو امر ممزوج و آمیخته است. این آمیختگی واقعیت است که خودش را در همچین اثری نشان می‌دهد. وقتی تا آخر داستان بخوانیم می‌بینیم همه فرض بوده است. برای بورخس مرزی میان واقعیت و خیال وجود ندارد.

وی افزود: بورخس پیش از اینکه پست مدرنیسم بعد از جنگ جهانی دوم شکل بگیرد، وجود داشته است و لایه‌های پست مدرن در آثار او وجود دارد. دیدگاه‌هایش با جریان پست مدرن قرابت و نزدیکی دارد. در پست مدرنیسم دنیای واقعیت و خیال را درون هم می‌بینیم. خیال را با یک نگاه منطق ریاضی علی نگاه می‌کنیم. انگار این دو دنیا از هم جدا نیستند. این دو شدیدا در هم تنیده شدند. امیدوارم با خواندن این داستان بیشتر به این دیدگاه نزدیک شویم.

نجومیان با بیان اینکه کتابخانه بابل در سال 1941 نوشته شده است، ادامه داد: بورخس این داستان را داستان کافکایی خوانده. حالا درباره چرایی، این برمی گردد به اینکه کافکا بیشتر تحت تاثیر ساخت دنیای فانتزی بود که بسیار واقع گرایانه توصیف می‌شد. بورخس هم همین کار را می‌کند و خیلی دقیق دروغ می‌گوید. جالب است بدانید بورخس یکی دوسال قبل از اینکه اثر را بنویسد مقاله ای می‌نویسد که اسمش را می‌گذارد کتابخانه کامل و دو سال قبل از این اثر آن را می‌نویسد. این یک مقاله است.

نجومیان داستان کتابخانه بابل را یک استعاره بسط یافته و از نوع شناختی دانست و در معرفی آن گفت: استعاره شناختی مفاهیمی را که برایمان سخت باشد در ذهن خود درک و پردازش کنیم، برایش معادل محسوسی برای رساندن آن مفهوم پیدا می‌کنیم. به نوعی شناخت از مفاهیم دست نیافتنی، گریز پذیر استفاده می‌کنیم.

وی درباره ویژگی سبکی این اثر بیان کرد: می‌توان گفت این داستان در ژانر تمثیل می‌گنجد. داستان‌هایی که مفاهیم لایه دومش مهم باشد در این دسته قرار می‌گیرد. این داستان نیز دو لایه است. همه واژه‌ها یا جملات به امر دومی ارجاع دارند که به آن تمثیل می‌گویند. همانند داستان‌های کلیله دمنه و یا مثنوی مولانا.

این نظریه پرداز عنوان «کتابخانه» را در داستان «کتابخانه بابل» یک نوع استعاره برای جهان دانست و افزود: بورخس در آثارش دو تشبیه بزرگ برای جهان دارد. یکی دانشنامه (دایره المعارف) و دیگری کتابخانه که همه چیز را درون خودشان جای داده اند. تشابه دیگر این دو این است که هر دو جمع آوری زبان به واسطه زبان هستند. «بابل» نیز در فرهنگ غرب به خاطر آنکه در سفر پیدایش به آن اشاره می‌شود واژه بسیار پر معنایی است. در انجیل عهد عتیق انسان بعد از هبوط بر زمین جایی را می‌سازد تا زبان همه انسان‌ها را درونش جمع کند. در همین حال این برج به عرش و آسمان می‌رود. بعد در ادامه می‌خوانیم که خداوند وقتی متوجه می‌شود انسان چنین برجی ساخته خشم می‌کند. برج را خراب می‌کند و انسان را نفرین می‌کند که باعث می‌شود هیچ انسانی حرف انسانی دیگر را نفهمد.

وی با بیان اینکه برج بابل که همه چیز در آن جمع است یک نوع مفهوم تمامیت دارد، ادامه داد: در واقع «بابل» یک معنی تکثر زبان و مفهوم کلیت زبان و دانشنامه را به ذهن می‌آورد. بابل به همراه کتابخانه مفهومشان در هم است و یک استعاره جذاب است.

نجومیان در ادامه دیگر ویژگی‌های این اثر گفت: یک تنش بین دنیای لایتناهی، بی‌پایان بودن و محدودیت است. به گونه‌ای که می‌توان تنش و تعارض را بین انسان و خدا معنی کنیم. با تنش بین تفرد و تکثیر هم روبرو هستیم. استعاره دیگری که در این داستان به چشم می‌خورد، تصویر آینه است. آینه جایی است که همه چیز تکثر پیدا می‌کند و تکرار می‌شود. این تکرار و آینه در آثار بورخس بسیار به کار می‌رود.

وی با اشاره به شکل گیری بینامتنیت افزود: وقتی گفته می‌شود همه کتاب ها می‌تواند معنی داشته باشد آنها به کتاب‌های دیگر ربط پیدا می‌کند و ارتباط بین اجزایش وجود دارد. معنا به طور مستقل وجود ندارد. دومین نکته‌ای هم که از این اثر برداشت می‌شود تمام شدگی عالم است. جایی بورخس در این داستان می‌گوید: هر سخنی پر حرفی است. در واقع از نظر او ما فقط تکرار می‌کنیم.

این استاد دانشگاه اضافه کرد: کتابخانه بورخس اثری از جهان تمام شده است. این جهان تمام شده طبقه بندی دارد و با این حال معلوم نیست. آن چه اهمیت دارد اینکه ما انسان‌ها هنوز منطق این عالم را نمی‌دانیم. آن‌هایی که دین دار هستند بر اساس یافته‌های دینی خود مفاهیمی را می‌سازند و دیگران هم براساس اعتقادات دیگر خود. بورخس به دنبال این است که طبقه بندی این عالم را بداند. معلوم نیست این عالم بر چه اساسی اتفاق افتاده است.

از دید نجومیان سومین حوزه این اثر مربوط به بحث زبان و جایگاه زبان است. وی در این باره ادامه داد: زبان از دید بورخس نمی‌تواند واقعیت را بازنمایی کند. آنچه ما واقعیت می‌نامیم زبان است. هستی با زبان ساخته می‌شود و جنس این عالم از زبان است. از نظر بورخس عالم از حروف ساخته شده است. آجرها و خشت‌های این عالم است. زبان به اندیشه مقدم است و واقعیت زبان است.  فکر ما تحت تاثیر چیزهایی است که می‌خواهیم. مثلا اگر واژه عشق نباشد نمی توانیم عاشق شویم. این نظریه در واقع با اندیشه‌های نیچه شکل گرفت و هستی ما درون زندان زبان گرفتار است.

وی چهارمین کلید اثر بورخس در این داستان را چیزی جز جستجوی فلسفی ندانسته و در این باره توضیح داد: تلاش فلسفی برای فهم عالم و فهم راز برای حل این عالم است. عالم امری است که از دست ما می‌گریزد. ناشناخته بودن عالم و عالم و ذات امور را داریم. معمای تکثر و تفرد، نظم و آشوب نیز از ویژگی‌های دیگر است. همچنین فلسفه متافیزیکی، تفکر ریاضی، تفکرهای علم زده، عرفان، دیدگاه شک گرایی، مومن و بی‌دین از مفاهیمی است که همانند کشتی نوح در این اثر گنجانده شده است.

نجومیان با اشاره به اینکه بورخس در دهه‌های آخر عمرش نابینا بوده و این نابینایی در آثار بورخس تبدیل به یک درونمایه شده، افزود: او جهان را شش ضلعی معرفی کرده است. در واقع بورخس از هندسه و ریاضی خیلی استفاده می کند. از نظر او این عالم ساختار ارگانیک دارد. متوجه می‌شویم در این عالم یک منطقه است اما نمی‌دانیم چه کسی آن را بنا گذاشته است. او در ابتدای اثرش این عالم را نامتناهی، نامشخص و یکنواخت معرفی کرده است.

 شعر و داستان/امین فرومدی

ادبیات ایران و جهان

منبع وبلاگ دریچه ای به داستان و نقد



:: موضوعات مرتبط: ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسب‌ها: داستان, کتابخانه بابل, اثر بورخس, ادبیات
غزل "با می لبان" امین فرومدی
پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:8
 

با می لبان زدیم می با عارفان زدیم هو

با عاشقان شکفتیم رفت پرده ها به یک سو

 

از جلوه جمالش بیهوش شدیم زمانی

تا دامنش گرفتیم لبخند نشست لب او

 

در پیش مه جبینی در عشق گشته فانی

چند روزه جوانی فدای زلف مشکبو

 

بر ماه مجلس عیش از ما برید سلامی

عیش و طرب بپا کرد بر باد داده گیسو

 

شعر "امین" بخواند با آن صدای زیبا

کو مطرب نواساز؟کو ساقی بلا جو؟

 

فروردین 1385 "امین"

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: شعر-شعر نو -شعر کلاسیک-شعر سپید، اشعار امین فرومدی
:: برچسب‌ها: غزل, با می لبان, امین فرومدی, عارفان
داستان ویس و رامین - فخرالدین اسعد گرگانی
چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:7
 

شرح اجمالی داستان ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی از داستان سرایان بزرگ ایرانی است که در نیمه ی اول قرن پنجم هجری می زیست و دوره ی شاعری و شهرتش  مصادف بود با عهد سلطان ابوطالب طغرل سلجوقی و گویا در اواخر عهد همین پادشاه بعد از 446 هجری وفات یافت . تنها اثر او منظومه ی ویس و رامین است که بین سا های 455-446 از ترجمه ی پهلوی به نظم فارسی درآمده است . موضوع این منظومه یک داستان کهن ایرانی است که مربوط به دوره ی ملوک الطوایفی اشکانیان بوده است . خلاصه ای از داستان این چنین است :

 

شاه شاهان « شاه موبد » که شاهان فرمانبردار او بودند با «شهرو» ملکه ی زیبای ماهاباد عهد بست که اگر صاحب دختری شد او را به نامزدی شاه موبد درآورد . از شهرو ویس به دنیا آمد و مادر پیمان شکنی کرد و دخترش را به برادرش «ویرو» داد . لیکن شاه موبد به جنگ برخاست و چون با جنگ براو غلبه نکرد به حیله متوسل شد و ویس را از دژبیرون کشید و به خراسان برد . در راه رامین برادر جوان موبد به ویس دل باخت و ویس هم چندی بعد عاشق رامین شد و هردو از دست شاه موبد گریختند در ادامه یک سلسله حوادث پیاپی میان رامین و موبد و ویس رخ داد تا این که شاه موبد درگذشت و رامین به جای برادر برتخت نشست و سالیان دراز با ویس بزیست و چون ویس درگذشت رامین پادشاهی را به پسر داد و خود در آتشکده معتکف شد .

منظومه ی ویس و رامین از باب آن که یک داستان کهن ایرانی است و از روی آن که ناظم آن را به بهترین وجه به نظم درآورده است و فصاحت و بلاغت شایان توجهی دارد به زودی مشهور و مقبول طبع قرار گرفت و تا اوایل قرن هفتم چنان که از سخن عوفی برمی آید داستانی مشهور و رایج بود و سرمشق شاعرانی بود که دست به سرودن داستان های عاشقانه می زدند . 

شعر و داستان/امین فرومدی

http://shereamin.blogfa.com/

  منبع:وب ساغر

 



:: موضوعات مرتبط: بزرگان علم - دین - و ادبیات و...، فخرالدین اسعد گرگانی
:: برچسب‌ها: داستان ویس و رامین, فخرالدین اسعد گرگانی, ادبیات, شاه
خوشبختی "از کتاب کیمیای سعادت"
سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:6
 

يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مىكرد و سخت مىناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمىكنم. گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىكنى؟ گفت: نه . گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟ گفت: هرگز . گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مىكنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوشتر و خوش بخت تر از بسيارى از انسانهاى اطراف خود مى بينى . پس آنچه تو را داده اند، بسى بيشتر از آن است كه ديگران را داده اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيشترى هستى! " كيمياى سعادت - امام محمد غزالی"

شعر و داستان/امین فرومدی



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی،اجتماعی،مذهبی و هنر
:: برچسب‌ها: خوشبختی, کتاب, کیمیای سعادت, امام محمد غزالی
مرد مان مهربانم آرزوست " امین فرومدی "
دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 16:34

 

کاروان  عاشقان ! من  خسته  ام

                      من    گرفتار   زمین    بسته   ام

                      دست می سایم به این دیوار شب

                      تا   رها   گردم   ز  این  آوار  شب

                      شب پرستان مست جامهای شبند

                      از   تبار   بولهب  ،  هرزه    لبند

                      خسته  ام  از  قوم  حیله  و  ریا

                       از   مرام   مرد مان   بی  وفا

                       اینک ای عشق ای شرابستان من

                       سایه   بید  های   تابستان  من

                       جامهای  ارغوان  خواهد   دلم

                       سایه های سالکان خواهد دلم

                       تا  روم  به  فطرت  آباد   نگاه

                       تا   رها  گردم  ز فرعون  گناه

                       امشب ای مهتاب عاشق خوش بتاب

                       تا  رهد  هر  طالبی  از  این   سراب

                       من  نیم  آن  مرد  بازار  و  خراج

                       می  گذارد  آبرو   را   به   حراج

                       هم  تراز  قوم   غوغایی   نیم

                       کاسب   بازار  و  کالایی   نیم

                       ای  تبار  آسمان ! ای مهو شان!

                       سیه چشمان حوران!سر خوشان!

                       خسته ام  از این  زمین  تیره رنگ

                       بی هشم بلا کشیدم  بی  درنگ

                       تا  شوم از این شب غوغا رها

                       تا   نبارد   بر  سرم   ابر   ریا

                       هر  شبی او بوسه  بارانم کند

                       مهر  او  از  جان  نثارانم  کند

                       از  صمیم مهر نابش من خوشم

                       از شمیم بوسه هایش بی هشم

                       ای    نوای  جان  نواز  عاشقان!

                       ای    سماع  مهوشان  آسمان!

                       نقمه  های   آسمانم  آرزوست

                       مرد مان   مهربانم    آرزوست

                         

                          شعر و داستان/امین فرومدی

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: شعر-شعر نو -شعر کلاسیک-شعر سپید، اشعار امین فرومدی
:: برچسب‌ها: شعر, مرد مان مهربانم آرزوست, امین فرومدی, شعر نو
داستانک:نقاش خوش فکر
پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷
نوشته شده توسط : امین فرومدی در ساعت : 10:1
 

پادشاهی بود که از یک چشم و یک پا محروم بود.
روزی پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند نقاشی زیبایی بکشند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟! سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.
او پادشاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده!

آیا ما می توانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؟
ندیدن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنها می تواند حال ما را خوب و روان مان را آرام کند.
این نوع نگرش، مهارتی آموختنی است و با تمرین، در ذهن ما نهادینه می شود.

شعر و داستان/امین فرومدی

منبع-وبلاگ داستان های کوتاه وپرمعنا 



:: موضوعات مرتبط: داستان،داستانک،نثر ادبی-داستان نویسی
:: برچسب‌ها: داستانک, نقاش خوش فکر, نقاشی, تصویر
 
لينك دوستان
قالب وبلاگ
فهرست تمام لینک ها
شعر های امین فرومدی در  سایت شعر نو
داستانهای امین فرومدی در سایت داستانک
شعر های امین فرومدی در سایت شعر ایران
شعر های امین فرومدی در سایت شعر ناب
شعر های امین فرومدی در "سایت میهن بلاگ"
شعر های امین فرومدی در وبلاگ اشعار کامل شاعران
شعر و داستان(امین فرومدی)به زبان انگلیسی
داستانها و اشعار امین فرومدی در پایگاه خبری شاعر
دکتر علیرضا فولادی-بنیانگذار شعر سه گانی در ایران
سایت سهراب سپهری
سایت احمد شاملو
داستانک-داستانهای کوتاه معاصر=تکراری
شهید اوینی
سیولیشه (نقد شعر...)تارنمای اختصاصی شعر نو
انسان شناسی وفرهنگ
سایت سیمرغ(شعر)
آوای دل - شعر
نوید شاهد-پایگاه فرهنگی .....
شعر های علی فردوسی
شعر موج نو (ویکی‌پدیا)
شعر گراش - مصطفی کارگر
نشریه تخصصی شعر یانوس
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
دانشنامه شعرآور
نشر پاریس در سال ۱۳۸۲ تاسیس
دانلود کتاب
جشنواره ملی شعر زاگرس
انجمن شعر جوان سبزوار
دل نوشته های زهرا تمیمی نژاد
شقايق هاي كوير-وبلاگ شخصی نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی
داستانهای امین-سایت داستانک
شعر نو...دفتر شعر مرضیه اوجی
شعر نو...رشاد
مرجع ابزار رایگان
روزنامه ای برای یک انسان شناس
وب سایت دکتر شریعتی
ایران آنلاین
ابزار ها...
همشهری آنلاین
یک وبلاگ جالب-وب حسین کمیلی
ساختن لوگوی متحرک برای وبلاگ خود یا برای پس زمینه موبای
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
سازمان تبلیغات اسلامی
وبلاگ طنز-عباس حسین نژاد
کتاب فروشی اینترنتی
خبر انلاین
پرتال جامع علوم انسانی
کمال ادب-طنز
بانك اخبار ماوراءطبيعه
فصنامه فرهنگی-هنری- جشن کتاب
هنر صوت
شـــــــاعران ســــــپید
وبلاگ اشعار کامل شاعران
وبلاگ اشعار کامل شاعران
گنجینه بهترین شعر های شاعران
شرکت مخابرات ایران
انجمن قلم ایران - مهم
کد موزیک لایت
آموزش تغییر سربرگ (هدر) قالب های ایران اسکین
درمان با گیاهان
مطالب پزشکی بوعلی
بدن انسان
سایت ادبی مهیار سنایی-از دوستان شعر نو
کافه کتاب-مرجع دانلود رایگان کتاب های الکترونیکی
گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
انجمن ادبی پایتخت شعر
وبلاگ شخصی عبدالجبار کاکایی
واران شعرهاي جليل صفربيگي
بخوان دات کام - ليست كتاب
این سو وآن سوی متن-درس های نویسندگی عباس معروفی
لعل بدخشان - اهل الدین بحری- افغانستان
سید علی میر افضلی(شاعر) 2
وبلاگ «کتیبه زخم» مرتضا دلاوری پاریزی
پیام قاصدک - امام عصر ع
مهدی باغانی  از  گرگان
گنجور  دیوان غزلیات حافظ
پرتابل جامع علوم انسانی
سایت اشعار کام شاعران"آدرس جدید سایت"
سایت کتابناک...رایگان
کردستان(شعر . ادب . سخن)
ویکی‌پدیا، رده:ادبیات
بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی-حسین عبدی
هـــمـدلـی
استاد سرور ونجای(هندوستان)
شعر و نوشته های ری را جویباری
اثبات سبک زلال
اشعار عاشورایی،تالار گفتمان جی تاک (اشعاری از امین فرومدی)
پایگاه خبری شاعر
سامانه فارسی لایوفید-دوستداران سامی یوسف
تازه های سامی یوسف
وبلاگ فارسی سامی یوسف
وبلاگ سامی یوسف و آوای اسلامی
خبر گزاری کتاب
شهر مجازی زبان و ادب فارسی-اموزش داستان نویسی
تهران : سینما-ادبیات-هنر
پرتال جامع آستان قدس رضوی
اندیشه و قلم - بحث های فلسفی جالب
سبک زندگی اسلامی
داستان های زیبا و خواندنی-وب جالبی ست
شهرستان ادب
وبلاک نویسی
وبلاگ ادبیات
درس‌گفتار حافظ شناسی از بهاءالدین خرمشاهی
مردان اندیشه: گفتگوی برایان مگی با فلاسفه
سایت باقیات=امکان چاپ کتاب های ایرانی در خارج از کشور و توزیع بین المللی آن در آمازون
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
متن شناسی ادب پارسی
کلیپ های انگیزشی
بانک اطلاعات مشاغل کشور
کتابخانه احادیث شیعه
آخرين مطالب
چرا روسای سیاست،دین و علم این سه نابغه را خاموش کردند؟
شعر/ هتل هزار ستاره / امین فرومدی
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور /  حافظ
بهار پیام آور بیداری است و    امید است و    زندگی نو
هولودومو / راجر اسکروتن
شعر/آرش کمانگیر/سیاوش کسرایی
سهم ما / / میشل دو مونتینی
شعر/غزل کوهی/منوچهر آتشی
شعر / کرونای بحران هویت   /  امین فرومدی
قطعه ای از نمایشنامه هملت / امین فرومدی
انسان و جامعه / جوزف کمپل
سخنی از  یاستین گوردر : ما آزادیم 
قدرت تغییر دادن /  اروین دیوید یالوم
عشق وطن / میرزاده عشقی
اهلِ حقیقت / فردریش نیچه
لينكستان
سایت ادبی تک بوک
سایت مجله مطالعات عرفانی
سایت ادبی دکلمه دات کام
سایت بوکیها - دانلود کتاب
سینما فارس
سایت تاریخ ما
کمپین مبارزه با نشر جعلیات
عشق زیبا / اولین سایت رسمی دکلمه شعر (ویدیو دکلمه)
دانلود کتاب صوتی رایگان
دانلود را یگان کتاب
سایت مرجع
قافیه یاب
کتابخانه تاریخ ما
سایت دانشنامه اسلامی
کتابخانه فارسی ایرانیان
ربات هوشمند شعر و وزن شعر
سایت مردان پارس
مؤسسۀ مطالعاتی «رویش دیگر» ادبیات / هنر و...
گلچین شعـــر
وبلاگ  افشین خسروی
وبلاگ رسمی دکتر الهی قمشه ای
مدرسه نویسندگی
خوابگزار - گنجینۀ شعر فارس
فرهنگ و ادب
وبلاگ کتاب باز
پرتال جامع علوم انسانی-کریم مجتهدی
سایت موسسه حکمت و فلسفه ایران
گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد
بازایابی شبکه ای
پایگاه  خبری  شاعر
لیست تمام پیوند ها
بر چسب ها
شعر , اشعار امین فرومدی , امین فرومدی , خدا , شعر سپید , عشق , هایکو واره , شعر نو , داستانک , داستان , هایکو , شعر کلاسیک , داستان داستانک , زندگی , شعر و داستان , شاعر , سخنان بزرگان , فرهنگی , غزل , کتاب , اجتماعی , ادبیات , داستان کوتاه , عاشق , داستان نویسی , حضرت محمد , سایت , نیما یوشیج , امام علی , حافظ , نویسنده , معرفی کتاب , مهدی موعود , انسان , رمان , نثر ادبی , قرآن , مذهبی , بهار , ایران , ترانه , امین , مادر , عرفان , مقاله ها , ادبیات ایران و جهان , مولانا , مقاله , سهراب سپهری , آزادی , دکتر شریعتی , فلسفه , دختر , زن , فرهنگ مطالعه , شعر امین فرومدی , ادبیات داستانی , رویا , مرد , مردم , نقد ادبی , نقاشی , عاشقان , خواننده , آیه , سعدی , نقد رمان , بهشت , حضرت مولانا , عدالت , حدیث , دیوان شمس , نويسنده , دن كيشوت , سروانتس , اشعار مینیمال , انقلاب جهانی , دانلود , فریدون مشیری , منبع , دوست , دکتر , خورشید , سنّت , محمدرضا شفیعی‌کدکنی , آموزش داستان نویسی , مترجم , احمد شاملو , دریا , پدر شعر نو , ترجمه , بیوگرافی , لیلی , گل , سیاست , دانشگاه , مجنون , ماه رمضان , سامی یوسف , مولوی ,
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به شعر و داستان/امین فرومدی/Persian Poetry مي باشد.
انتشار قالب توسط : مارکت دِومی