شبی عاشقی دلسوخته به صحرای شطحیات رفت.رو به آسمان کرد و فریاد سرداد:ای که در قصر
آسمانها و در میخانه ازل خوش می گدرانی و بی خیال دردهای منی! ومرا فراموش کرده ای. من .
دیگر بریدم و تو را بخدایی قبول ندارم و دیگر هیچگاه به در خانه ات نخواهم آمد.دیگر به قلبم مرخصی
داده ام که برود و تخت بخوابد.زبانم خسته شد از بس که به درگاهت ناله کردم و سخن از عشق و
دوستی و بی تابی دلم گفتم.دیگر دل به دریا زدم هر چه بادا باد!
ناگهان دید صحرای شطحش شعله ای زد وصدای خنده ای آمد که می گفت:نشانه عاشق آن
است که روحی لطیف دارد و از خشونت بیزار است.عاشق تمام سختی ها و بلاها را بجان می خرد
ولی هرگز سخنی نمی گوید که معشوق دل آزرده شود.ناز پرورده تنعم ره بجایی نبرد.تا رنج نبری گنج
نبری.هر که زایر کوی معشوق نباشد هرگز بویی از عشق نبرده است.ای عاشق دلخسته اگر تو مرا
بخدایی قبول نداری ولی این را بدان که من تو را ببندگی قبول دارم.وهمیشه بیاد تو ام.و باید بگویم که
قصر معشوق بدون عاشق صفایی ندارد.بی معرفت خودت هم خوب می دانی که ما به تو مشتاقیم
و تو به ما محتاج!این حرفهای دلسرد کننده چیست که می زنی؟!ناگهان عاشق دلسوخته نعره ای از
نهاد بر آورد و از خود رفت.
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
"حافظ"
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
"حافظ"
***۱۵-خرداد-۱۳۹۱=۱۳رجب میلاد با سعادت امام علی"ع"راتبریک عرض می نمایم .
"امین"
:: موضوعات مرتبط: ادبیات،در باره شعر،نقد ادبی،معرفی کتاب،مصاحبه ها و
:: برچسبها: ادبیات, اشتیاق معشوق, شطحیات, حافظ



