ایمنی گرجز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی بر ندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سرما باز زندانی
و اسیری را بود پایان
ورسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
« جدا شد نادرستی.»
خلق می گویند:
« باشد تا جدا گردد.»
مرغ می گوید:
«رها شد بندش از هر بند، زنجیری که برپا بود.»
خلق می گویند:
« باشد تا رها گردد.»
مرغ می گوید:
« به سامان باز آمد خلق بی سامان
وبه پایان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگی ها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان.
این زمان با چشمه های روشنائی درگشوده ست
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کآمد خود آنان را کنون پی گیر
و خراب و جوع، آنان را زجا برده ست
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده ست
این زمان مانند زندان هایشان ویران
باغشان را در شکسته
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی
هر تنی زانان
از تحّیر بر سکوی در نشسته
و سرود مرگ آنان را تکاپو هایشان (بی سود) اینک می کشد در گوش.»
....ادامه دارد
:: موضوعات مرتبط: شعر-شعر نو -شعر کلاسیک-شعر سپید، نیما یوشیج
:: برچسبها: شعر, شعر نو, مرغ آمین, نیما یوشیج



